یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۷ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

فکر می‌کنم جمعه صبح بود؛ اگر اشتباه نکنم. با صدای آلما از خواب پریدم گفت مامان چرا دهنت بازه؟! سرم را تکیه داده بودم به همان دیوار همیشگی و گیسو روی پا، اول من با دهان کاملا باز! خوابم برده بود بعد گیسو. ساعت هفت صبح بود. خنده‌ام گرفته بود!!

خندیدم و گفتم مامانی یکم دیگه بخواب، صبح زوده. گیسو را گذاشتم توی تختش و بعد رفتم دراز کشیدم که بخوابم. به این سیستم عادت کردم و تا میرسم به تختم خوابم می‌برد. نگاهم روی صورت غرق خوابش و ریش‌هایی که کمی بلند شده، مانده بود که به ثانیه نکشیده خوابیدم. ساعت نزدیک نُه دوباره با صدای گیسو بلند شدم.

بعدازظهر بچه‌ها را سپردم به همسر و خودم را به یک حمام نسبتا طولانی و با آرامش خاطر دعوت کردم. دلم می‌خواست ساعت‌ها زیر دوش آب گرم بمانم‌. اما کمی بعد در حال شستن گیسو بودم و بعدتر آلما! میدانم که راه فراری از دستشان ندارم و این به طرز ترسناکی شیرین است.

بابایی کمک کرد و گیسو را لباس پوشاند تا من به آلما برسم و بعد هم رفت.

باقی مانده روز را با دخترها گذراندم و بعد دوباره وقت شام دادن و مسواک و قصه و روی پا گذاشتن رسید...

خوشحالم که حداقل ساعت و جای خواب بچه‌ها درست شده.

از تصور بچه‌ای که تا نیمه شب بیدار است و توی تخت من می‌خوابد مو به تنم سیخ می‌شود!

حالا دوباره من بودم و سکوت و فراغت از بچه‌ها. موهایم را که شانه می‌کردم، انگار یک دفعه متوجه بلندی‌شان شدم. کی آنقدر بلند شد؟؟؟ مثل همیشه روغن نارگیل زدم و بعد نگاه کردم به کیف لوازم آرایشم، داشتم فکر می‌کردم، یعنی به خاطرش کمی آرایش کنم؟ ولی اون که معمولا علاقه‌ای به آرایش نشون نمی‌ده. با خودم گفتم فوقش مثل خیلی وقت‌ها توجه نمیکنه دیگه. می‌دانم که هرکس اول برای خودش باید کاری کند بعد همسر. همیشه هم برای دل خودم همه کار می‌کنم، اما خوب، وسوسه‌ی دیده شدن، همیشه هست! هیچ‌‌وقت نتوانستم آن دندان لق را بکشم! توی آینه نگاه کردم. خودم را دوست داشتم. به نظرم قشنگ شده بودم. همین که خطی را با مداد، در نهایت دقت و ظرافت کشیده باشم حس خوبی دارم.

سرم را گرم کرده بودم به کارهای آشپزخانه. به آماده بودن آب جوش تا کِی او بیاید و چای دم کنم. به تمیزی میز آشپزخانه که کنار هم غذا بخوریم، به خالی بودن و تمیزی سینک، به دستمال کشیدن روی کابینت‌ها و برق انداختنشان...

نشستم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. خسته بودم‌... اما راستی اگر دخترها نبودند... چقدر همین خستگی‌ها خالی از هر حسی بود، چقدر برای این روتین هر روز و هر شب معنا و بهانه کم داشتم، چقدر از غرق شدن در این دریا لذت می‌برم. چه خوب که منِ تنها انقدر کم شد و منی که مادر بود زیاد... من چه بودم قبل این؟ چه این کم شدنم را دوست دارم...

درست روبروی در بودم و غرق در افکارم. در را که باز کرد، چهره‌اش حتی از پشت ماسک هم سرحال بود؛ هیچ‌وقت نفهمیدم احوال سهند چگونه قمر در عقرب می‌شود و بعد دوباره خوب.

با اولین نگاهی که بهم انداخت بلند و مهربان گفت واییی چه خوشگل شدی!!! آنقدر خجالت کشیدم و دست و پایم را گم کردم که انگار واقعا شانزده سالم است و اولین بار که کسی بهم توجه می‌کند!!! از گرمای صورتم فهمیدم که حتمن مثل همیشه لپ‌هایم سرخ شده. 

چای خوردیم و گفتیم و خندیدیم و منی که به اشارتی رام می‌شوم در پوست خودم نمی‌گنجیدم. ناگهان ابرهای تیره و تار کنار رفتند و آسمان دل من آبی شد. تنها با یک نگاه مهربانش، روی سرشاخه‌های درختان شکوفه‌های ریز نشست و چشم‌هایش خورشیدی شدند و قلبم را دوباره گرم کردند. با خودم گفتم چه خوب کردی که ازش دل نکندی. چه خوب که هنوز چشم امیدت به همین عاشقانه‌های کوچک است. اگر قبول کنم که زندگی، همان معمولی ِتکراریست، اگر بپذیرم که می‌شود بدون توجه و محبت خاص هم گذراند، پس جواب دلم را چه دهم؟ نه هرگز. حتی اگر این معشوق دیوانه‌ام تنها سالی چند بار هم مهربان شود، دلم را به همان خوش میکنم و باز چیزی والاتر و گران‌قدرتر از عشق نمی‌یابم. 

هر بار که آغوش گشود، آنقدر می‌بوسمش تا برای روزهای دوری‌اش آذوقه داشته باشم، آنقدر به خودم می‌چسبانمش تا بویش را فراموش نکنم و آنقدر می‌گویم دوستت دارم که یادش نرود.

 

_تا بخوابیم ساعت شد سه‌. قبل از خواب گفت وای فردا باید آلما رو ببرم!! نمیشه تو ببریش؟ گفتم نه :| با پرویی هر چه تمام‌تر گفت یه سوال بپرسم راستشو بگو، نمیبریش که گردنت نیفته؟ خدایا :/// گفتم چرا انقدر بزرگش می‌کنی انگار شش صبح قراره برید. نُه صبح بیدار شدن انقد سخته؟ فعلا که مقاومت کردم و تن به این کار ندادم و مجبورش کردم مسئولیت آلما را قبول کند اما خوب میدانم که تا آخر خرداد غر خواهم شنید!

_پریروز به دنبال یک بحث و لجبازی، آلما بطری کوچک روغن شترمرغ را که برای ترک پاشنه به پایم میزنم باز کرد و نصفیش را توی یکی از گلدان‌ها خالی کرد :/ خدای من شاهد است که چطور خودم را کنترل کردم و نزدمش. چند ساعت از دیدن کارتون محروم شد. روغن‌ها را با قاشق از خاک گلدانِ بیچاره جمع کردم. شب به سهند گفتم گله خراب میشه؟ گفت نه کمردردش خوب میشه! 

 

_دیروز زنگ زدم مامان، گفتم چطوری؟ گفت امروز اجازه دادن یه فنجون شیر بخورم. بغض نشست توی گلویم. گفتم الان کسی پیشته؟ گفت نه بابا تا الان بود رفت خونه و بیاد. می‌خوان جای آنژیوکتم رو عوض کنن رگم پیدا نمیشه قراره جراح بیاد فقط دعا کن از پام بشه، از گردن نگیرن. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و زدم زیر گریه. گفتم ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم. گفت گریه نکن خوبم. گریه نکن بچه می‌ترسه... یک لحظه حس کردم مادرم آلما یا گیسو است که توی بیمارستان رهایش کرده‌ام و آمده‌ام....

 

_دیروز سرم خیلی درد میکرد. عصر بود و روی مبل دراز کشیده بودم و گاهی چرتم میبرد و این بین مراقب گیسو بودم و با آلما حرف میزدم. پرسید چیه مامان گفتم سرم درد می‌کنه. کمی بعد متوجه شدم صندلی را جابه‌جا کرد. حوصله نداشتم بگویم آلماااااا آتیش پاره صندلی کجا میبری آخه؟

کمی بعد دخترکم با قرص بالای سرم بود... مامان بیا از یخچال برات از اون قرصا که وقتی سرت درد میگیره بابا بهت میده آوردم 🥺🥺🥺 خدایا من چه کنم با محبت این فرشته؟ کمی بعد سردردم رفته بود. شب وقت خواب به آلما گفتم یه قصه اضافه برات میخونم به خاطر مهربونی‌ای که کردی، تو سر منو خوب کردی آخه ♥️

 

_امروز توی کلاس آلما جشن یلدا بود. خیلی بهمان خوش گذشت. مربی‌شان، با سلیقه برای هر بچه پاکتی درست کرده بود. دلم می‌خواست عکس بگذارم که متاسفانه آلمای تخریب‌گر همه‌اش را از هم گسست :))

یک نمایش‌ کوچک اجرا کردند که آلمای من نقش موش را داشت. مربی‌شان برای حفظ کردن دیالوگ‌ها سخت نگرفته بود و قرار بود هر بچه‌ای که دوست داشت حفظ کند، هر کس حفظ نبود فقط نقابش را جلوی صورت می‌گرفت و مربی به جایش می‌خواند.

دیشب فقط سه چهار بار با آلما تمرین کردیم و امروز تنها بچه‌ای بود که همان دو جمله‌ی نقشش را انقدر قشنگ و بی‌نقص ادا کرد، آنقدر با احساس که دلم برایش رفت...

از یکی از مامان‌های کلاس خوشم آمده و دخترش هم با آلما خوبند. امروز مثل پسرهایی که مخ میزنند رساندمشان در خانه تا توی راه بیشتر گپ بزنیم و آشنا شویم. چه کار کنم خوب دنبال دوست خوب برای آلما هستم :)) بنده خدا هی می‌گفت زحمت نکش همینجا پیاده میشیم، منم می‌گفتم این چه حرفیه آخه زحمتی نیست. چرا آخه وسط راه پیادتت کنم؟ خلاصه که به منظور دوستیِ در آینده‌ها رساندمشان. در ضمن خانه‌شان خیلی به ما دور نیست. برای سهند تعریف کردم، میگه نمیشه بگی همینا آلما رو هم سر راه ببرن :| گفتم اون اگر ماشین داشت من می‌رسوندمش؟ واقعا پشتکار خوبی داره و از هیچ فرصتی هم نمی‌گذره!

و در آخر اینکه، 

پاییز قشنگم خداحافظ تا سال بعد. یادت نرود چه قولی دادی 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 

 

 

 

 

 

 

  • یاسی ترین

هفت صبح، گیسو روی پاهایم، کنار دیوار. چرت که می‌زدم سرم می‌افتاد جلو، سرم را تکیه دادم به دیوار که انقدر با فشارِ یک دفعه‌ای که به گردنم می‌آمد شوک نشوم‌. با سرفه‌ی آلما پریدم و دیدم ساعت نُه شده. دو ساعت توی همان وضعیت خواب بودم. خواستم گیسو را بگذارم توی تختش که بیدار شد! خیلی هم عالی :)

روز من شروع شده بود و چاره‌ای نبود جز ادامه. 

همیشه از وقتی یادم می‌آید، وقتی غصه‌ای داشتم، صبح که بیدار می‌شدم، اولین چیزی بود که توی ذهنم می‌آمد. یکهو دلم می‌گرفت و مثلا یادم می‌آمد که دیشب بحث کردیم، یا مامان بیمارستان بستری است.

نمی‌دانم چرا غصه‌ها انقدر عجله دارند که خودشان را نشان دهند، که بگویند ببین منو! امروز برنامه اینه که به این چیزا فکر کنی!

امروز صبح اما، خوب بودم. نمی‌دانم اگر بشود اسم اینطور غمگین نبودن‌ها را خوب گذاشت. فقط غمگین نبودم. تمام فکرهای منفی را ریخته بودم توی کیسه‌ای و انداخته بودمشان آن پشت پشت‌ها.

مثلا اینکه مامانم بعد از سندروم روده‌ی تحریک‌پذیر و لوپوس و کلیه، سنگ کیسه صفرا و ورم پانکراس هم دارد. اینکه دو هفته بیمارستان بود و تنها یک روز رفته بود خانه که با استفراغ‌های شدید دوباره بستری شد و دکتر گفته تا شنبه نباید چیزی بخوره، فقط سرم...

اینکه من اینجا هستم و او آنجا و هیچ وقت نتوانستم وقتِ بیماری، همراهش باشم. تنها چیزی که از دوری آزارم میدهد. 

و بعد فکر به این که واقعا اندازه کافی ناراحت مامان هستم؟ شاید نیستم نمی‌دانم. شاید فقط دلسوزی باشد... 

چند وقت پیش همینطوری که استوری‌ها برای خودشان جلو می‌رفتند، چشمم خورد به جمله‌ای که فکرم را مشغول کرد، آغوش مادر هنوز هم بهترین جای دنیاست، یک چیزی توی همین مایه‌ها. بعد من داشتم فکر میکردم چرا برای من نیست. قبل از دوست داشتن، درکش میکنم، بهش احترام میگذارم، قدرش را می‌دانم، دلم برایش میسوزد، اما دوست داشتن؟ یا نیاز؟ نمیدانم. من فقط با یادآوری نام مادرم بغضم می‌شود. دلم میخواهد برای او آرامش باشم، دلم میخواهد مثل کودکی حمایتش کنم، اما خودم؟ نه احساس راحتی می‌کنم، نه دلم می‌خواهد توی آغوشش آرام بگیرم... وقتِ گفتن این جمله، بوی تن مادرم یادم می‌آید و با خودم می‌گویم مطمئنی؟ اگر بمیره، اونوقت میگی کاش نصف عمرم بره ولی یه بار دیگه سرمو تو بغلش بگذارم...

برای گیسو تخم‌مرغ آب‌پز می‌کنم. برای آلما نان و پنیر می‌آورم. پوشک گیسو را عوض می‌کنم. قهوه میخورم. توی قابلمه کوچکی برای گیسو و در قابلمه‌های بزرگ‌تر برای خودمان ناهار میپزم. جارو می‌کشم. میوه‌ها را می‌شویم. چای دم میکنم. یک عالمه ظرف شسته جمع میکنم. برای گیسو شیر درست می‌کنم و می‌خوابانم.

تمام مدت فکر اینکه دیشب چقدر دلخور بودم یا دیروز صبح که آلما را نبرد کلاس یا شب قبلش که تفسیرهای جذاب از رفتار و حرف من می‌کرد و تمام شور و شوق مرا می‌کشت، همه را می‌ریختم توی همان کیسه و پرتش می‌کردم آن پشت‌ها.

من امروز مامان خوبی بودم‌‌. از آن فراتر انسان خوبی بودم. من آن هیولا نبودم. 

احساس می‌کردم تنهام. دلم مَردم را می‌خواست اما آرام بودم‌. صبحانه و ناهار و شام بچه‌ها را می‌دادم و فکری نداشتم. بهانه‌گیری‌ها را تحمل می‌کردم و حرص نمی‌خوردم و آرام بودم. حرف زدم و بازی کردم و رقصیدم و خندیدم. حوصله کردم و در نهایت وقتی هر دوشان خوابیدند، کیسه‌ی فکرها را از آن پشت‌ها آوردم‌. دوباره عکسی را که مامان برایم از خودش فرستاده نگاه کردم، لجم گرفت. حالا لازم بود از همچین چهره‌ی داغانی عکس گرفت و برای کسی که راهش دور است فرستاد؟ احساسم چیزی بین خشم و غصه بود. تصور کردم که مدام سرم توی دستش است و غذا نخورده... پرسیده بودم گرسنه نمیشی؟ گفته بود نه فقط تشنمه. لا اله الا الله گویان ذهنم را پاک میکنم.

نفس عمیق می‌کشم. به بچه‌ها فکر می‌کنم که مدام در حال تغییرند‌. به قد آلما فکر میکنم، به موهای قشنگش، به چشم‌های براق و پر از شیطنتش... به آلما... دختر من، به تمام قلبم... به گیسو فکر میکنم، به ذوقِ قشنگش وقتی با شادی دست می‌زند و می‌خندد، به ماما و بابا گفتنش، به این که مثل مامانش شکمو است و چنان با اشتها غذا می‌خورد که آدم را سر ذوق می‌آورد، به حرکت بامزه‌اش با روروئک، ایستادن و دست گرفتنش به همه وسایل خانه و آرام آرام راه رفتنش و به تمام شیرینی‌هایی که توی این نُه ماه نشانمان داده.

باقیمانده فکرها را هم مرور می‌کنم و کیسه را گره می‌زنم و تا جایی که زورم می‌رسد دورتر پرتش می‌کنم. تا یادم نیاید که چیزی که توی سی و پنج سالگی نیاز داشتم حتی اگر توی چهل سالگی هم بهم بدهد برایم ارزشی ندارد؛ من همین حالا سرشارم از شور جوانی و نیاز به محبت و توجه، همین حالا دلم دلگرمی می‌خواهد، همین حالا...

می‌دانم که این روزها هم می‌گذرند و دوباره روزهای بهتری در راهند. می‌دانم که حتی اگر بدترین اتفاقات هم بیفتد و تلخ‌ترین حرف‌ها را هم بشنوم، آنقدر در مقابلش نرمم که با کمترین چیزی که ببینم دلم می‌لرزد و باز میشوم همان یار جانی.

خسته‌ام و ای کاش که می‌دانستی چقدر خالی‌ام این روزها...

دلم خوابی عمیق و طولانی می‌خواهد.

  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۱
  • یاسی ترین

من مامان خوبی نیستم.

اصلا مامان هیچی، شاید آدم خوبی هم نباشم. من یه هیولام. یه آدم داغونم‌. نمی‌دونم چرا خدا بهم بچه داده؟ چرا فکر کرده لیاقت دارم؟

من یه آدم ضعیف، مهرطلب، عقده‌ای و عصبانی‌ام. من احتیاج به روان‌درمانی دارم نه بچه. من صلاحیت نگهداری بچه‌مو ندارم. من کمبودای دوره بچگیمو از شوهرم خواستم و حرص کمبودایی که از شوهرم دارم سر بچم خالی کردم.

من جنایتکارم. 

امروز باید طور دیگه‌ای میشد، 

چرا ولی اینجوریه؟

اصلا این که سالگرد عقد ماست جهنم، این که دیشب اونجوری که توی ذهن من بود پیش نرفت جهنم، امروز آلما میخواد بره تولد همکلاسیش، من یه روانی هستم که چند بار با این قضیه که نمیزارم بری تهدیدش کردم، در مقابل شیطنت‌هاش که شاید طبیعی باشه و مناسب سنش، کم‌طاقت شدم، داد زدم سرش، حرفای منفی زدم.

اصلا مهم نیست که من روانی و زندگی تخمیم تو چه شرایطی هستیم، مهم دنیای قشنگ آلماس که من حق نداشتم خرابش کنم. خاک بر سرت زن. بیشعور تویی نه یه فرشته شش ساله. اگر دلم برای این دو تا نمیسوخت که بی‌مادر چطوری می‌خوان بزرگ بشن، چون که هر مادر نصفه دیوونه‌ای شاید بهتر از یه مامان مرده باشه، اگر فقط همین ترس نبود، میگفتم الهی خدا از رو زمین برت می‌داشت زنیکه‌ی روانی. 

این مظلوم‌نمایی‌ها که تموم بشه، جای آرزوی مرگ برای خودم، باید فکر چاره باشم....

 

پی‌نوشت: خوب نیستم و نمی‌دونم چرا... روبراه بشم می‌نویسم، ببخشید منتظر موندید. 

  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ آذر ۰۰ ، ۰۰:۵۲
  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ آذر ۰۰ ، ۰۱:۲۰
  • یاسی ترین

دوستان عزیزم 

وقفه‌ی پیش آمده را ببخشید؛ به گیرنده‌های خود دست نزنید! اشکال از پخشه. فعلا باید بزارم یکمی عکس گل و بته پخش بشه.

شش سال پیش در چنین روزهایی بنده پا به ماه بودم، زن پا به ماهو ببخشید دیگه :)

تولد پیش رو داریم، شاید نتونم بنویسم.

امروزم از دنده چپ پاشده بودم واویلا :) 

یه وروجکی هم داریم که دست و بالمو بند کرده حسابی، نمیتونم کیک درست کنم :/ 

روم به دیوار قراره کیک بخریم :/ 

تولد آلما جمعه‌س. پنجشنبه مختصری مهمون دارم. خانه‌ای دارم همچون هیروشیما... خرید هم داریم...

عیب نداره یه چیزی میشه دیگه بالاخره :)) 

فقط اینکه اگر دیر و زود شد پیشاپیش عذرخواهم؛ در بستر زایمانم و استعلاجی دارم.

چهارشنبه صبح از توی رختخواب:

دیروز عصر سه تا کار مهم کردم. جمع و جور. گردگیری. جاروبرقی. از وقتی از مسافرت اومدیم که تقریبا یک ماه شده نمی‌دونم چرا هی نمیشد تمیزکاری اساسی کنم.

برای این سه تا کار، که با همراهی بچه‌ها (تو دست و پا بودن بچه‌ها!) انجام شد، از ساعت پنج عصر تا ساعت نُه شب مشغول بودیم. وسطش به گیسو شام دادم البته، 

من وقتی میگم هیروشیما شما فکر میکنید شوخی میکنم؟ تعارف میکنم؟ 

به آلما گفتم بیا یه بازی کنیم، مثلا مهمون داریم و قراره مرتب کنیم، کمکم می‌کنی؟ گفت آااااره! در عمل البته هیچ کمکی نکرد که باز همینم خوبه :) اذیت نکنه کمک پیشکش. من بیشتر منظورم این بود که وسایل خودش رو بدم جمع  کنه که تا مثلا میگفتم بیا ماژیکاتو جمع کن می‌گفت اااا میخواستم یه نقاشی بکشم. می‌رفت نیم ساعت مشغول میشد. به هر وسیله‌ایش دست بزنی یادش می‌افته که باهاش کار داشته :|

یه دستمال برداشتم اول رفتم سراغ میز تلوزیون و خود تلوزیون.  شما چجوری پاکش می‌کنید؟ بله درسته با دستمال مخصوص، با ملایمت‌. من یک بار پارسال تلوزیون رو با اسکاچ (البته اسکاچ نرم) تمیز کردم. دیگه آب از سرش گذشته و هربار با ناخن ازش آدامس میکنم. خوراکی از روش پاک می‌کنم. ایشالا وقتی بچه‌ها بزرگ شدن اینو میسوزونیم یکی دیگه می‌خریم شایدم تقدیمش کردیم به یه موزه.

با دستمال افتادم به جون میز فکر کنم نیم ساعت اونجا مشغول بودم آخر سر اگر دستمال رو می‌دیدی می‌ترسیدی. همه چیزی آلما اونجا میماله. 

مرحله‌ی جمع و جور کردن هم طولانی بود. یک چیزهایی از سر جای خودشون رفته بودن جای دیگه که... اسباب‌بازی و مداد و کاغذ و کتاب و... که تا دلت بخواد. 

جارو هم چنان جارویی زدم از بیخ و بن... که بیا و ببین. در حالی که گیسو تو روروئک بود و پاچه شلوارم هم دستش بود. هر دو دقیقه یک بار یه خوراکی یا اسباب‌بازی هم میدادم که بشینه.

چند روز پیش آلما در حالی که داشته بستنی یخی تمشکی می‌خورده رفته جلو تلوزیون و نمی‌دونم چطوری نتیجه کار این شده که کنار پایه‌ی میز که روی سرامیک هست، بستنی آب شده داشتیم. میز رو که تمیز کردم این طرف داشتم جارو میزدم دیدم از اون بستنی که چسبیده زمین با ناخن می‌کنه میماله به اون میزی که دو ساعت با بدبختی پاک کردم :/

خوب بگذریم :))

بابایی میگه شما هر سه تاتون هپلی و شلخته هستین! به روش که نمیارم ولی گمونم راست میگه! 

 

چهارشنبه شب ساعت دو یا بهتر است بگویم پنجشنبه دوی بامداد، تازه دراز کشیدم توی رختخواب. از آپدیت قبلی تا الان دقیقا تا همین الان رو پا بودم. تمام بدنم درد می‌کنه. و یک جور غلط کردم خاصی با این درد توی بدنم میپیچه‌.

صبح بعد از صبحانه دادن به اعضای خانواده، منتظر اومدن مامان بابا و داداش و ننه جانم بودم در حالی که آلما نمیدونست قراره بیان. ناهار پختم. اومدن، آلما شوک شد! پذیرایی کردم. همسر دیر اومد. تا رسید غذا رو کشیدم. بعد از ناهار دوباره باز بشور بساب جمع کن. شام درست کن، دسر و سالاد فردا رو آماده کن. مرغ‌های فردا رو مزه‌دار کن‌. شام بیار. چایی بیار. رختخواب پهن کن. یک دنیا ظرف بشور و بزار ماشین و جمع کن. داداش کلی کمکم کرد. همسر کلا سرکار بود. این وسط گیسو هم بود و کارهای تمام نشندیش و آلمای وروجک و بهانه‌هاش... الان که اومدم بخوابم، آشپزخونه برق میزنه و یک عالمه ظرف شسته هست. بند بند بدنم داره از هم باز میشه :)) فردا ناهار مهمون داریم و عصر تولد.

خدایا شکرت تختخواب اختراع شد تا لباس سختت رو دربیاری و بندازیش اونور و تخت رو بغل کنی... صبح پامیشم اول از همه دوش میگیرم و بعد صبحانه میدم.

ننه کمرش کاملا خم هست و دولا دولا راه می‌ره. نگاهش که میکنم توی چشم‌های قهوه‌ای روشنش، که به سبز میزنه، خودم رو میبینم. میگن خیلی شبیهشی البته چشم من میشی نیست؛ قهوه‌ایه. ولی اگر چروک‌ها رو برطرف کنم، کمرش رو صاف کنم‌، موهاشو بلند کنم و جون‌دار... یعنی من هشتاد و چند سالگی، این شکلی‌ام؟ ‌‌ 

 

شنبه ساعت ده و نیم شب 

بچه‌ها خوابن. دراز کشیدم روی مبل و آرزومه که الان خواب باشم، شایدم هنوز همسر نیومده برم بخوابم... انقدر دلم خواب میییییخوااااد.

تولد دختر گلی هم تموم شد. عاشق اون قیافه‌ی ذوق‌زده و سورپرایز شده‌شم. داییش براش فیگور وودی تو داستان اسباب بازی رو خریده یه جوری کیف کرده که قابل وصف نیست‌. زودم رفت ماژیک آورد اسمشو زیر چکمه وودی نوشت! درست مثل اندی توی کارتون.

خیلی خسته شدم. نمی‌دونم واقعا من توان جسمیم کمه یا چی. واقعا انگار کوه کندم‌. اما خوب به هممون خیلی خوش گذشت؛ غذاها و دسرها خیلی خوشمزه بود. گفتیم و خندیدیم و برام خیلی ارزشمند بود که دایی و عمه‌م به عنوان دو تا بزرگتر این همه تحویلم میگیرن و تا اینجا میان. دخترعمه‌م هم که مثل خواهره برام با پیراهنی که خودش برای آلما دوخته بود حسابی خوشحالم کرد. عاشق کادوهایی هستم که با دست خود اون آدم تهیه شده. عمه‌م برای آلما از این کتاب‌هایی که قصه‌ی خود بچه رو نوشته سفارش داده بود و باید قیافه‌ی آلما رو میدید وقتی اسم خودش رو توی کتاب میدید و قصه رو که براش میخوندم و راجع به خودش بود چقدر ذوق میکرد.

عصر بود که گفتیم دیگه کیک بیاریم و سورپرایزش کنیم، اول یه نفر بادکنک‌هایی که یواشکی تو اتاق باد کرده بودیم دونه به دونه انداخت تو هال و آلما متعجب نگاه میکرد که چه خبره بعد یکی آهنگ تولد مبارک گذاشت و من کیک آوردم و یه تاج کوچیک گذاشتم سرش! بعدا که فیلم رو نگاه کردم بچم داشت خیار میخورد 😂😂😂 نکردیم صبر کنیم خیارش تموم شه! بعد سورپرایز کنیم. تو تمام مراحل خوشحالیش و فوت کردن شمعش و... به خیار خوردنش ادامه میداد.

زود زود فوت کرد و بریدیم و خوردیم بعدا فکر کردم ااااا پس چرا ما با کیک عکس نگرفتیم 😂 خلاصه که فرداش، یعنی روز جمعه که واقعا تولدش بود با باقی مونده کیک عکس یادگاری گرفتیم!

شب بعد شام مهمونام رفتن، صبح جمعه هم مامان اینا رفتن، وقتی دم در وایستاده بودم و ننه رو نگاه میکردم که دولا دولا داره دور میشه، به این فکر کردم که چه حسی داره آدم بره خونه نوه‌ش؟ تولد نتیجه‌اش باشه؟ فکر کردم اصلا بار دیگه‌ای میاد اینجا؟ فکر کردم الان اگر بمیره، چه حسی داره؟ روز قبل همینطور که داشتم به گیسو غذا میدادم رو کردم به ننه و گفتم، قدیما که زنا همش باید میرفتن سر زمین بچه شیرخوار داشتن چیکار میکردن؟ بابام براش کاملا ترجمه کرد! ننه گفت می‌بردیم سرزمین شیر می‌دادیم. بعدم تو گهواره میزاشتیم. مادرشوهر اجازه نمی‌داد حداقل اون مدت رو بمونیم خونه. بعدم گفت فقط ازمون کار می‌کشیدن، بشور بپز بیار ببر چیزی هم نمیموند خودمون بخوریم. بابام رو کرد بهم گفت بیکاری سوال می‌پرسی 😂 گفتم خوب دارم معاشرت میکنم! گفت ولش کن الان ناراحت میشه از یادآوری خاطراتش. تو دلم گفتم ای بابا من خاطراتمو می‌نویسم و بعد دارم میگم و میخندم‌ و کلا یادم می‌ره! کاشکی مادربزرگم قصه‌شو می‌گفت تا بنویسم، ولی میدونم حوصله‌شو نداره. اون یکی مامان بزرگم هم چون خالی‌بندی زیاد می‌کنه حس خوبی ندارم که بخوام داستان تخیلی بنویسم 😂 وگرنه فکر کنم همکاریش خوب باشه.

عصر جمعه لمیده بودیم برا خودمون عموی آلما زنگ زد تولدش رو تبریک گفت، بعدم گفت ما ساعت حدودای نه میایم خونتون. منم پاشدم سریع ماکارونی پختم و همسر کمک کرد یکمی ریخت و پاش‌ها رو جمع کردیم، سالاد درست کرد. عموی آلما شیرینی و کادو برای آلما خرید و با خانمش اومدن. شب خوبی دور هم داشتیم، عکس با کیک نصفه رو هم همون وقت گرفتیم، خوش گذشت و من احساس خیلی خوبی داشتم، خداروشکر کردم بابت داشتن آدم‌های خوب دور و ورم. کسایی که بهمون اهمیت میدن و دوستمون دارن...

همسر درون‌گرای عزیزم هم از شدت معاشرتی که انجام شد تو این چند روز سیم‌پیچیش سوخت و کلا حرف نمیزنه فقط لبخند میزنه بهم 😂

خدایا واقعا شش سال از به دنیا اومدن آلمای قشنگم گذشت؟؟؟؟؟ 

  • یاسی ترین