یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

دیروز چهارشنبه سوری بود. در حالی که مشغول کارهای گیسو و رسیدگی به غرغرهای آلما بودم، از بیرون تک و توک صدای ترقه و بمب و... می‌آمد. یادم میرفت به روزهای گذشته؛ نوجوانی و یک عالمه انرژی و اینکه تمام شوق و ذوق و آرزویم این بود که با برادرم و خاله‌م فقط بتونم برم بیرون و تماشا کنم همین. نه دوست داشتیم بمبی بندازیم و نه میخواستیم دور آتشی برقصیم. فقط پیاده برویم اطراف خانه و گشتی بزنیم و پدرم به عنوان فرد همیشه مخالف، با اخم‌های گره کرده دلش نمیخواست خاله‌م با ما باشد و حتی اگر نبود هم حتی مخالف بود. روزها گذشتند و من خودم اگر یک میلیارد هم دستی بدهند دلم نمیخواهد با خاله خانمم تا سر کوچه هم دو قدم بروم 😂 آن روزها هم مسئله برای من و داداشم خاله نبود، ما دوست داشتیم از خانه بزنیم بیرون و چیزهای جدید و هیجان‌انگیز ببینیم. و الان بعد از گذشت شاید بیست سال باید دستمان را بگیری و بکشی ببری بیرون!

امسال سر و صدای چهارشنبه سوری از همیشه کمتر بود؛ خدا کند کم‌کم چیزهایی که ربطی به سنت‌هایمان نداشت به دست فراموشی سپرده شوند و سال بعد و سال‌های بعد کنار آتش کوچک و زیبایی، شاد باشیم. 

مادرم همیشه میگفت، خانه‌تکانی تا چهارشنبه سوری باید تمام شود و هر چیز خراب و شکسته‌ای که هست دور ریخته شود. 

دلم میرود پِی آن سال‌هایی که مامان دم عید همه جا را میزد به هم. بوی پودر و وایتکس بیشتر از همیشه می‌آمد. دیوارها را چرا از سقف دستمال میکشیدیم تا پایین؟؟؟؟ :| و بابا که همیشه با شیشه پاک کردن‌هایش سکته‌مان میداد و با نوک پا لب پنجره می‌ایستاد! یادش بخیر سبزه سبز کردن‌های هر سال مامان. سفره هفت‌سین‌ها، خرید‌ها و شلوغی‌های میدان تجریش... کجاست آن همه شور و حال؟ 

آلما امروز رفته خانه مامان جونش. گیسو خواب است و من دراز کشیدم و فکر میکنم؛ به این که چه چیزهایی برای هفت‌سین کم دارم. به این که چقدر دلم میخواست شیرینی درست کنم، به اینکه چقدر دلم میخواست از خانه بزنم بیرون، راه بروم، خرید کنم... به اینکه خوشحالم که لباس نو دارم! به اینکه شکر خدا سالمیم، خرید و سفر و مهمانی همیشه هست.

دیروز بعد از دو هفته مهربانی و صبر با همسرم دعوامان شد! و طبق معمول پنج سال گذشته علت دعوا آلما بود. هم باعث دعوای ما شد و هم خودش دعوا شد. 

دلم برایش میسوزد. دیشب بغض گلویم را فشار میداد. به زور قورتش میدادم. شب که هر دوتاشان خوابیدند با همسر رفتیم بالکن و من بعد از بیش از ده ماه به خودم اجازه دادم یک نخ سیگار بکشم. بعد هم نخواهم کشید تا شیر نی‌نی تمام شود. بغضی بودم و با اولین پکی که زدم و بوی سیگار که توی مغزم پیچید تمام خاطرات بدی که داشتم برایم زنده شد‌. خیلی عجیب بود؛ یعنی اگر خوشحال بودم حتمن خاطرات خوبی که با این بو تداعی میشوند یادم می‌آمد. اما دیشب یک عالمه حس تنهایی و ترس و تردید، یک دنیا سردی و غصه، در کمتر از یک ثانیه به دلم ریخت. به همسرم میگفتم من نباید سر آلما داد میزدم، نباید غرغر میکردم لیچار بارش میکردم... وقتی کار بدی میکنم خودم میفهمم... حسش میکنم میدونم دارم کار بدی میکنم. باید با بچه قاطع بود باید خوب و بد رو بهش نشون داد اما نباید این همه حس منفی رو توی یک روز بهش منتقل کرد... البته همسرم هم بی‌تقصیر نبود؛ بهش گفتم تو آروم باشی منم آرومم. ایشون هم فرمودن باید مراقب خودت باشی تا دوباره نیفتی توی دام افسردگی و شیرت هم خشک بشه. به تغذیه‌ت هم نمیرسی رنگ و رو نداری اگر هم میخوای شیرت خوب باشه باید خوب بخوری. گفتم عزیزم من شکموام نگران نباش من اگر وقت باشه نمیزارم بهم بد بگذره گفت من حواسم هست دو روزه هیچی درست و حسابی نخوردی. از امروز صبح هم آمار خوردن‌های مرا دارد! این هم از مدل ابراز علاقه‌ی همسر، که نه تنها کافیست بلکه بسیار دلچسب است و برای یک درونگرای کم‌حرفِ کم‌واکنش خودش دنیایی از ابراز است.

فقط امروز و فردا از سالی مانده که بسیار خاص بود و بیشتر از همیشه یادمان خواهد ماند. سالی که از یک ماه قبلش خودمان را حبس کرده بودیم و فکر میکردیم هوا که گرم شد همه چیز درست میشود. سالی که با ترس و لرز خرید‌هایمان را اول میبردیم بالکن و بعد دانه دانه مثل بمب ساعتی برشان میداشتیم و میشستیم؛ چه بسته‌های وانیل و دستمال‌کاغذی و بیسکوییت که من به فنا ندادم 😂 اما حالا بعد یکسال به این سبک زندگی عادت کردیم و همه را روی اپن الکل میزنیم و یک الکل هم روی اپن میزنیم و تمام!

سالی که برای اولین بار بی‌هیچ عید دیدنی و خرید و... پای هفت‌سینی سه نفره آغاز شد. یک عالمه شیرینی پختم و خودمان خوردیم 😁 هوا گرم شد و همه چیز درست نشد تابستان آمد و رفت و پشت سرش پاییز و زمستان و هنوز هم کرونا هست! 

دلم میخواهد روزی که اوضاع نرمال شد، آلما را حسابی خانه‌بازی و پارک ببرم. قول میدهم ببرمش کلاس موسیقی و ورزش. دخترم عاشق اسکیت است.

دلم مسافرت میخواهد. روزی که بشود سوار قطار شد، برای اولین بار برویم قشم و بندر عباس. یا باری دیگر با خانواده همسر برویم مشهد، برویم خانه‌ی مادربزرگ دوست‌داشتنی‌ش و دوباره آلما را ببرم پارک آبی که دو سال است از خاطرات پارک آبی حرف میزند. روزی که بشود کل فامیل دور هم جمع شویم، برویم حیران و یک دل سیر عمه‌ها و دخترعمه‌ها و دخترعموهایم را ببینم.

روزی که کرونا نباشد، یا حداقل در حدی باشد که بتوانیم به زندگی نرمال برگردیم...

  • یاسی ترین

دراز کشیده‌ام بین دو دخترم. واقعا خسته‌م و ساعت نزدیک چهار صبح است. پیشانی‌م سنگین است اما نمیدانم چرا هندزفیری زده‌ام و آهنگ گوش میکنم. سمت چپم آلمای کوچولوم که با چشم‌های بسته‌اش هم میتواند دلبری کند و سمت راستم گیسوی مینیاتوری مامان. موجودی به این کوچکی؛ دست‌هایش به قدری کوچکند که با هر بار دیدنشان بغضی میشوم. چطور یادم رفته بود آلما هم همینقدر کوچک بوده؟ دلم میخواهد لطافت و ظرافت و کودکی‌شان را توی شیشه‌ای دربسته نگه دارم و هر بار نزدیک بود که پیر شوم، درش را باز کنم و ببویم.

حساب روزها و ساعت‌ها از دستم رفته. شب‌ها که بین دفعاتی که شیر میدهم میخوابم، دو سه ساعت برایم مثل ده دقیقه میگذرند. احساس میکنم تا میخوابم باید بیدار شوم. چند شب پیش، نیمه‌های شب بود که گیسو برای شیر بیدار شد، خیلی خوابالو بودم، بالش را پشتم گذاشتم و نشستم و شروع کردم به شیر دادنش، نفهمیدم کی خوابم برده بود. با درد گردنم بیدار شدم از وضعیت خودم خنده‌م گرفته بود. گردنم کج شده بود روی دیوار سر خورده بودم و نمیتوانستم سرم را به جای اول برگردانم. با یک دست گیسو را نگه داشته بودم و با دست دیگر سرم را به زحمت آوردم بالا. نی‌نی را گذاشتم کنارم و خودم را کم‌کم دراز کردم و خوابیدم.

نمیدانم چند شب است، اما دلدردهای شبانه‌ی نی‌نی شروع شده. خیلی وحشتناک نیست ولی وقتی شروع میشود به خودش میپیچد. دلم برایش میسوزد. موجودی به این کوچکی گناه داره. هر کاری از دستم برمیاد انجام میدهم از راه رفتن تا حرکات موزون 😁 هیچ چیز اندازه گریه و بی‌قراری نوزاد آدم را هول نمیکند. باز جای شکرش باقیست که گریه شدید نمیکند.

خیلی سخت آروغ میزند و هر بار شیر میخورد کلی طول میکشد تا آروغ بزند شاید هم نزند و این هم یکی از دلایل دلدرد است.

نمیدانم چرا خدا نوزدان را با سیستم گوارشی ناقص میفرستد زمین:/

گذاشته بودمش روی پام و آرام آرام تکانش میدادم که نمیدانم چرا یکهو یاد آهنگ گل نازم فریدون اسرایی افتادم و برایش زمزمه کردم انگار خوشش آمده بود، خوابید. ولی آلما کلا با هر نوع شعر و لالایی مشکل داشت! گریه میکرد 😂 فکر کنم صدامو نمیپسندید!

فکر میکنم باز هم حرف داشته باشم ولی خیلی خوابم گرفته هر یک خط را ده بار ادیت میکنم :) چشم‌هایم در حال بسته شدن هستند!

 

  • یاسی ترین

سه‌شنبه دوازدهم اسفند بود. حس میکردم حرکات نی‌نی توی دلم کم شده. صبح ساعت ۸ بیدار شدم و رفتم مطب دکتر. سابقه نداشت بی‌اطلاع قبلی بسته باشه. برگشتم نشستم توی ماشین داشتم فکر میکردم چه کاری درسته؛ نکنه با خیال راحت برم خونه و بعد خطری نی‌نی رو تهدید کنه. فکر کردم میرم بهداشت. خانمه گفت کجا بودی این همه ماه 😁 گفتم اطلاعاتم تو سیستم هست برای دختر اولم. بعد از معاینات نظرش این بود که امروز یه سری برو بیمارستانی که قصد داری زایمان کنی که اگر نظرشون این بود که بستری بشی جابه‌جا نشی. 

برگشتم خونه. تو راه یه سر به یکی از دوستام زدم. گفت بیا موهاتو تیغ ماهی ببافم اگر امشب بستری شدی موهات اذیتت نکنه دورت. خدا رو چه دیدی شاید با همین موها زاییدی. برای آلما خوراکی خریدم و برگشتم خونه. تا کلید رو انداختم توی در اومد جلو، مثل همیشه، مامانی چی خریدی برام. دلم براش پر زد. ناهار پختم. خوردیم. لباسا رو ریختم ماشین. برای آخرین بار دستی به سر و گوش خونه کشیدم و تمیز کاری و مرتب کردن نهایی رو انجام دادم. دوش گرفتم. وسایل و ساک بیمارستان رو برداشتم و ساعت شش عصر سه تایی از خونه زدیم بیرون. رفتیم به سمت بیمارستان. دل تو دلم نبود.

آلما و بابایی نشستند توی ماشین و من رفتم داخل. از ساعت ۷ تا ده معاینات و نوار قلب جنین طول کشید. با توجه به اینکه سه روز تا چهل هفتگی کامل داشتم، درد نداشتم، حرکات کند بود و دهانه رحم توی همون سه ساعت از یک سانت به دو سانت رسیده بود نظر ماماها و انترن‌ها این بود که بهتره بستری بشی ولی باید صبر کنیم پزشک متخصصمون از سر زایمان بیاد تا نظر نهایی رو برای بستری بده. گفتم من مامانم از تهران میاد چقدر احتمال میدی بستری بشم میخوام بهش زنگ بزنم. ماما گفت احتمال زیاد بستری هستی چون اگر بری با توجه به اینکه شکم دوم هستی ممکنه یکهو فرآیند زایمانت تسریع بشه خطرناکه. یکهو ترسیدم. حس غربت داشتم. دلم خواست فرار کنم. بغض گلومو گرفت. گفتم یه دقیقه برم بیرون. گفت از بیمارستان نری، بخوای بری باید اثر انگشت بدی با رضایت خودت رفتی. با عجله رفتم توی کوچه در ماشینو باز کردم نشستم همسرم گفت چته چرا رنگت پریده. هرچی سعی میکردم بدون گریه بگم نمیتونستم. دلم نمیخواست آلما اشکهامو ببینه. اما یکهو زدم زیر گریه و گفتم احتمالا بستری‌م سرمو گذاشتم توی دست همسرم و تا جایی که تونستم گریه کردم. آلما هاج و واج نگاهم میکرد. چی شده مامان. توی صورت زیباش نگاه کردم و هرچقدر خواستم به همسرم بگم اگر من برنگشتم مواظب دخترم باش گریه امونم نمیداد. آخر سر وصیتمو کردم 😂 الان که فکر میکنم خندم میگیره ولی اون لحظه اگر دستگاه استرس‌سنج بهم وصل بود منفجر میشد. بابایی آرومم کرد. یک ملیون بار آلما رو بوسیدم و بو کردم. به مامانم زنگ زدم و گفتم دارم بستری میشم. همسرم آلما رو برد خونه مامانش. توی راهروی اورژانس قدم میزدم. بهم گفته بودند دو ساعت راه برو. همسرم زنگ زد گفت بیا تو حیاط رفتم دیدم با چیزکیک و شیک شکلاتی منتظرمه و لبخند میزنه. گفت یادته موقع به دنیا اومدن آلما هم برات شیک خریدم. گفتم آره... سرمو به بازوش تکیه دادم. حرف زدیم و خندیدیم. حس میکردم از هیچی نمیترسم. حس میکردم قوی‌ترینم. گفت من همین جا تو ماشینم. برگشتم تو اورژانس. باز هم معاینه شدم. به شوخی به ماما گفتم دیگه یاد گرفتم چجوری در کمترین زمان برم رو تخت و بیام پایین 😁 بهم گفتند بازم راه برو. پاهام ورم کرده بود و تنها کفشی که توی پام میرفت بسیار تخت و نامناسب بود. هیچ کالج یا بوت یا کتونی‌ای پام نمیرفت. پاهام درد میکرد و مجبور بودم با همون وضعیت  راه برم. دوباره برگشتم داخل. گفتند برو لباس بگیر و کارای بستری رو انجام بده زنگ بزن شوهرت بیاد رضایت بده. لباس‌هایی که تنم بود گذاشتم داخل پلاستیک. لباس صورتی بدرنگ رو پوشیدم و خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم که پشت باز نبود 😁 دفعه قبل یک دستم به پشتم بود یک دستم به پلاستیک و به همون شکل وسایلم رو تحویل همسرم دادم هنوزم بهم میخنده. خانمه گفت دمپاییمون تموم شده :| بیا این کاور پلاستیکی رو بکش رو کفشات.  وسایل رو تحویل همسرم دادم و باز هم به راه رفتنم ادامه دادم با این تفاوت که خش‌خش میکردم 😂 صدای پلاستیک روی کفشام توی تمام اورژانس پیچیده بود. از کنار همراه‌هایی که کلافه و منتظر بودند رد میشدم و حس میکردم صدای پلاستیک‌هام رو مخشون میره 😁 یه نفر دو روز بود منتظر بود دخترش فارغ بشه. یه نفر با ذوق انتظار میکشید خبر عمه شدنش رو بشنوه. صدام زدن و باز به دستگاه نوار قلب جنین وصل شدم. کم‌کم دردهامو حس میکردم ولی قابل تحمل بودن. دقت کردم هر سه دقیقه یک بار حدود بیست ثانیه درد داشتم. وقتی درد میومد کمرمو ماساژ میدادم و نفس‌های عمیق و منظم میکشیدم. بهم گفتن بخش پره. فعلا باید توی اورژانس بمونی. مامانم زنگ زد گفت رسیدیم. رفتم پشت در اورژانس مامان و خاله رو دیدم که چهره‌هاشون مضطرب بود. من ولی میخندیدم! بهم گفتن خوبی؟ درد نداری؟ گفتم درد دارم ولی میتونم تحمل کنم. تا ساعت ۴ صبح از این سر اورژانس راه میرفتم به اون سر. مامان اینا اجازه نداشتند داخل بیان. از صدای خش‌خش پلاستیک کفشام میفهمیدن من اومدم 😁 از درد حالت تهوع داشتم. به ماما گفتم. گفت نشونه خوبیه یعنی زایمانت خوب پیش میره. هر وقت دردت اومد دسته‌های تخت رو بگیر که نیفتی بعد به حالت دستشویی بشین تا درد بره دوباره راه برو تا درد بعدی.

موبایلم همراهم بود و بهم گفتند که میتونی تا آخر هم با خودت داشته باشیش. خیلی خیلی خوشحال شدم. 

یکم بعد صدام زدن و گفتن بخش هنوز پره ولی اتاق زایمان خالی شده. بیا که یکسره بری رو تخت زایمان! رفتم به مامان و خاله گفتم من دارم میرم...

به نظر خودم خیلی خوش‌شانس بودم که این مدت تخت خالی نشده بود و تونستم به جای اینکه بین ۶ نفر دیگه درد بکشم، تنها باشم و کمتر ترس از کرونا داشته باشم. 

وارد بخش شدیم از اتاق‌های زایمان صداهای گوش‌خراش میومد و بعد صدای گریه‌ی نوزادها و هر بار با هر صدای نوزاد دلم لرزید و بغض کردم. 

به اتاقی راهنماییم کردن. گفت وسایلت رو بزار اینجا برو رو تخت. منم رفتم رو تخت! از کجا میدونستم تخت زایمان از وسط جدا میشه و قسمت پایینش چرخ داره. من خیلی ریلکس رو قسمت بالا نشسته بودم که مامایی عصبانی پرسید چرا از اونور رفتی؟ اینطرف برات چارپایه گذاشتم. نگفتی پرت میشی؟ گفتم چارپایه رو ندیدم. گفت پس چطوری رفتی بالا؟ گفتم پامو گذاشتم رو تخت رفتم بالا 😁 اومد برام سرم وصل کنه. مشغول رگ گرفتن شد در حالی که داشت غرغر میکرد و با یه مامای دیگه راجع به یه سری مسائل حرف میزد. اونم سعی میکرد آرومش کنه و میگفت همیشه همین بوده و ... آنژیوکت رو فرو کرد توی مچ دستم. هی پیچوند، آخر سر گفت رگت گره داره در آورد فرو کرد بالاتر و بالاخره سرم وصل شد. به اندازه یک گردو جای وحشی‌بازیش باد کرد و اومد بالا. الان بعد از یک هفته کبودی پخش شده نصف بیشتر دست چپم بنفشه:|

بعد هم خوشبختانه شیفتش تموم شد و تشریفش رو برد. دردها شدید شده بود هر بار درد میومد دیگه نمیتونستم تنفسم رو مثل قبل کنترل کنم یا خودم رو ماساژ بدم فقط نفسم رو حبس میکردم و میله‌های تخت رو فشار میدادم هنوزم ازم صدایی درنمیومد. جلوی چشمام سفید میشد حس میکردم بهم برق وصل میشه. نفسم بند  میومد. فکر کردم الان استفراغ میکنم. گفتم برام سطل آوردن ولی تا آخرشم بالا نیاوردم فقط احساسش رو داشتم و عق میزدم. درباره‌ی این درد فقط میتونم بگم چیزی شبیه شکنجه توی فیلماست. وقتی روی تخت میزارن بهشون برق وصل میکنن یا ناخوناشون میکشن و... تمام تنم عرق بود. تو این وضعیت ماسک هم داشتم :/ اصلا اجازه نمیدادن ماسکت رو در بیاری. 

برای بار نمیدونم چندم معاینه شدم. کیسه آب حین معاینه پاره شد. گفت پنج سانتی. چیزی نگذشته بود که به هفت رسیدم و بعد بهم گفت اگر احساس مدفوع بهت دست داد سریع بگو. چند دقیقه بعد بالاخره فریاد منم بلند شد.  یادم نمیاد چی شد. فقط یادم میاد که دو تا ماما و دو تا دکتر بالاسرم بودن و تند تند یه سری چیز آماده میکردن. بقچه‌های استریل رو باز میکردن. نور چراغ توی چشمم بود همه جا انقدر به نظرم روشن بود که فکر میکردم مردم و رفتم توی آسمون. از صدای جیغای خودم میترسیدم. همه بدنم میلرزید. بهم گفت حرفمو گوش کن هر وقت گفتم زور بزن زور بزن هر وقت گفتم فوت کن فوت کن. فکر میکردم یعنی چند بار دیگه باید این کارو کنم که یکدفعه یه چیزی وسط اون نورهای خیره‌کننده دیدم یه جسم کوچولوی کبود یا شایدم خاکستری رنگ که گریه میکرد بعد هم خیس و گرم افتاد رو شکمم. دندونام میخورد بهم. میلرزیدم نمیدونستم از سرماس از درده یا از ترس. به زور پرسیدم سالمه؟ یکی گفت آره. شروع کردم گریه کردن. دوباره گفتم بچم سالمه؟ گفت آره‌. خوب شد اون ماما عصبانی نبود وگرنه اون یکی دستمم بنفش میکرد برام 😁 مامایی که بالاسرم بود به اون یکیا گفت جفت نیومده ها. هنوز خودشو ول نکرده. اون یکی گفت چیکار کنیم گفت هیچی صبر میکنیم درمیاد. استرس داشتم. دختر کوچولومو از رو شکمم برداشتن گذاشتنش لای پارچه و پتو مشغول تمیز کردن دهان و بینیش شدن. نگاهش کردم تنها چیزی که توی اون نگاه اول ازش یادمه موهای پر و مشکیشه! دخترم با یک عالمه مو به دنیا اومد. دلم میخواد اسم مستعارشو بزارم گیسو! به سختی دستمو دراز کردم و گوشیمو از صندلی بغل تخت برداشتم. به مامان پیام دادم به دنیا اومد.

منتظر جفت بودیم ولی نمیومد! دیگه نمیتونستم پاهامو نگه دارم اون قسمت چرخدار و جدا شونده‌ی لعنتی هم هی سُر میخورد و میرفت جلو و احساس ناامنی میداد. میخواستم خودمو بکشم بالا نمیتونستم پاهامم هی فرو میرفت تو یه عالمه خیسی و خون :/ بالاخره جفت رضایت داد و بنده رو ول کرد 😁 چیزی که برام جالب بود این بود که ماما گفت یه سطل جفت بده. دستیارش سطل آورد و اسم منو برچسب زدن روی سطل. نمیدونم این به چه دردشون میخورد. دو سه تا آمپول هم بهم زدن. گیسو رو بردن. شروع کردن فشار دادن شکمم تا کامل تخلیه بشه. واقعا این مرحله دیگه آخر نامردیه. درسته که خیلی لازمه ولی بعد از تموم شدن اون همه درد، تحمل این یکی خیلی سخته. بعد هم نیم ساعتی بخیه زدن طول کشید و وقتی گذاشتنم روی ویلچیر باورم نمیشد که خلاص شدم. ساعت تولد گیسو شش و پنجاه دقیقه صبح ثبت شد. بردنم بخش. کمی بعد نی‌نی رو آوردن و بهم گفتن شیرش بده. من مطمئنم روز اول هیچی نبود ولی گیسو با ولع میک میزد و بعد آروغ هم میزد! آروغ چی رو میزد خدا میدونه.

یک شب بیمارستان بودیم‌  و من اون شب هم خوابم نبرد یعنی دو شب پشت سر هم. تا چشم‌هامو میبستم صدای جیغ توی سرم میومد و انگار یه نور زیاد توی چشمم میتابید. یا وقتی پاهامو تکون میدادم توهم میزدم که روی اون تختم و الان نصف پایینش جدا میشه و پرت میشم! یا وقتی یکم چرتی میشدم فکر میکردم موج جدید درد اومد با وحشت میپریدم و یادم میومد که همه چی تموم شده. به همین خاطر ترجیح میدادم چشمام باز باز باشن 😁

همه چیز این دفعه متفاوت بود. حس‌هام یک جور دیگه بود. از هیچکس و هیچ‌چیز و هیچ‌کاری متنفر نبودم. عاشق همون شیر دادن نمادین به نی‌نی بودم. شیر معمولا بعد از چند روز میاد طبیعیه. اشتهام زیاد بود هر چی بهم دادن خوردم! احساس ضعف و نیاز به خواب نداشتم و حس میکردم همه چیز روی رواله. همسرم در کمال آرامش و مهربونی باهام برخورد کرد و تا همین امروز هیچ حس بدی رو تجربه نکردم.

‌ احساس میکنم همه‌ی اون چیزی که از شیرینیِ به دنیا اومدن یک بچه میشه چشید، چشیدم. شیرم کم‌کم زیاد شد و الان در حدی شده که لباسم رو خیس میکنه و دختر کوچولو یک سره در حال شیر خوردن. 

همسرم بر خلاف تصورم آرومه و صبور. مهربون و حامی. حتی تمام انرژی‌هاشو  جمع کرده محبتش رو بهم نشون میده هرازگاهی. تو عمل هم که هیچ چیزی کم نمیزاره برامون.

روحیه‌م عالیه‌. احساس خستگی و کمبود خواب ندارم. حس میکنم به اوضاع مسلطم. فقط نشیمن‌‌گاهم خواب رفت از بس نشستم و شیر دادم!

آلما... دختر قشنگم. نمیدونم توی ذهنش و توی قلب کوچولوش چی میگذره. روزی که مرخص میشدم با دسته گل اومده بود دم بیمارستان. یعنی مامان بابام آوردنش. همونجا وسط حیاط هزار بار بوسیدمش اما اون منو پس میزد و میگفت بزار ببینم خواهرم کجاست! و تا الان هم خیلی بهم محل نمیگذاره. و روزی هزار بار خواهر کوچولوشو میچلونه :/ بوس‌های محکم و ...

منم تا جایی که خطر مرگ نداشته باشه چیزی نمیگم. 

گیسو دختر کوچولوی عزیزم. آروم و صبور و بسیار مینیاتوری. چرا یادم رفته بود که بچه‌ها میتونن انقدر کوچیک باشن. حتی توی عکس هم این کوچیکی ثبت نمیشه. هر انگشتش اندازه‌ی یک بند انگشت من یا کوچیکتره. پوستش به شکل باورنکردنی و بهشتی‌ای نرمه. صداهایی که ازش درمیاد قلب آدمو رقیق میکنه...

خلاصه که روز‌های بارداری هم با تمام فراز و نشیبش تموم شد و ما یک هفته‌س که زندگی چهار نفرمون رو شروع کردیم و تا اینجا همه چیز عالیه و برخلاف تصورم! 

همسرم امشب میگفت نمیدونی چقدر خوشحالم و خیالم راحته که تو افسرده نشدی.

پی‌نوشت: اولین باره به زبان محاوره پست گذاشتم! چون میخواستم احتیاج به تمرکز خاصی نداشته باشم و زودتر بتونم ثبتش کنم تا یادم نرفته! 

 

  • یاسی ترین

روزهای اول مثل پرپر زدن پروانه‌ی کوچکی توی دلت است. مثل اینکه گنج کوچکی یافته باشی و جایی پنهانش کرده باشی و هی دوست داشته باشی یادت بیفتد که داریش؛ از یادآوریش غرق خوشیِ شیرینی شوی . یواشکی بهش سر بزنی، بخواهی دور از چشم هر کسی نگاهش کنی و بعد آرام سر جایش بگذاری. عشق را میگویم. بعد طعم هر چیزی با او عوض خواهد شد. دلت میخواهد دنیا نباشد اگر اویی در کار نباشد.

روانشناس میگفت خانم شما زندگی سختی رو انتخاب کردی. هر روز که میگذرد به حرفش فکر میکنم. و هر روز بی‌آنکه با دل خودم رودروایسی داشته باشم، خوشحالم که این زندگی سخت را انتخاب کردم.

امروز صبح که بیدار شدم و رفته بود بیرون، دلم برایش تنگ شد! بعد از این همه سال بالا و پایینی، بعد از گذشتن حداقل دوازده سال از کنار هم بودن به شکل‌های متفاوت، حس کردم هنوز آن پروانه‌ی کوچک، گوشه‌ی قلبم پرپر میزند و گرم و پرتپش نگهش میدارد. دلم خواستش! زیاد! با تمام تفاوتی که با هم داریم‌. با وجود این همه رنجی که از بی‌پاسخ ماندن عطش‌هایم دارم. دلم خواست حالا که آلما هم خوابست و خانه ساکت، گوشه‌ای بنشینم و در حالی که هندزفیری توی گوشم است و موسیقی گوش میکنم و چای میخورم، انقدر دوستش داشته باشم که تمام تفاوت‌های شخصیتی دنیا، مقابلش دود شوند و به هوا بروند. نه دیگه... نه دیگه این واسه ما دل نمیشه!

 

از وقتی بیدار شدم تا صبحانه آماده کنم خبری از تکان‌های نی‌نی خانوم نبود. کم‌کم نگران شدم. خرما خوردم، دراز کشیدم، هرکاری کردم خبری از آن شیطونک وروجک که هر لحظه روی ویبره‌س نبود. استرس گرفتم؛ یک آن تمام این نُه ماه از جلوی چشم‌هایم رد شد و فکر نبودنش ترساندم. نکند نیامده برود؟ همینقدر خر و دیوانه. تا اینکه یکهو ضربه‌ی ریزی زیر دستم حس کردم و نفس راحتی کشیدم. دکتر گفته حسابی حواست به تکان‌ها و حرکاتش باشد، نکند ساعتی تکان نخورد اگر اینطور شد حتمن برو بیمارستان نوار قلب جنین رو بگیرند.

ماه آخر به خاطر تنگی جا ممکن است گاهی تکان‌ها نامحسوس شوند، هنوز هم در باورم نمیگنجد یک انسان کامل در من است! حدس میزنم تا تولدش نزدیک چهار کیلو شود. دو هفته پیش سه کیلو و صد بود.

نمیدانم چرا دختر کوچولوی ما برعکس آلما که عجول بود، انقدر سر صبر است!

پریروز دکتر بعد از معاینه گفت که یک سانت بازه ولی من همچنان دردی و علائمی ندارم. یادم آمد آلما که توی دلم بود با همین یک سانت و با درد بستری شدم؛ حالا خوش و خرم دو روز است که منتظرم!

هر روز پیاده‌روی و ورزش با توپ دارم بلکه اتفاقی افتاد.

کسی که این همه برای آمدنش هیجان داری و آماده‌ای، روا نیست انقدر ناز کند!

 

 

این هم وضعیت هر صبح من !

  • یاسی ترین

دیروز آلما را بردم سنجش بینایی و شنوایی. بعد از مدت‌ها از اسنپ استفاده کردم. باید میرفتیم آن‌طرف شهر. آلما قبل رفتن میگفت مامان کاشکی عینکی بشم! گفتم مامانی منم همیشه دوست داشتم عینکی باشم و نشدم. خوبه که چشمات سالم باشه ولی خوب شایدم عینکی بشی! چشم‌ها و گوش‌هایش سالم سالم بودند. کاش اتاق دیگری بود که زبان درازش را هم میسنجیدند!

در راه رفت و برگشت با ذوق از پنجره ماشین بیرون را نگاه میکرد دلم برایش ضعف میرفت از بس که خانه بوده‌ایم مثل زندانیان تازه آزاد شده به همه جا و همه کس و همه چیز نگاه میکرد.

برگشتنی گفت مامان خوراکی میخری؟ پارک بریم؟ حدس میزدم این‌ها را بخواهد اسپری الکل آورده بودم. گفتم باشه بریم. خوراکی‌هایش را الکل زدم و روی نیمکت‌های یخ‌زده پارک خورد. خوشحال بود، به هر چیزی میخندید و من فدای خنده‌ی زیبایش میشدم. آشغال‌ها رو بده من بندازم تو سطل! آفرین مامان. بریم سرسره؟ بریم، فقط میزاری وقتی تو سرسره‌بازی میکنی من راه برم؟ مامانی یادته یه بار با من اومده بودی تو سرسره؟ بلند میخندم آره یادمه. بازم میای؟ مامانی بزار نی‌نی به دنیا بیاد قول میدم بازم با هم سرسره سوار شیم.

نیم ساعتی راه رفتم و آلما بازی کرد. علاقه‌ی خاصی هم به وسایل ورزشی توی پارک‌ها دارد. مدام دلم را میلرزاند که از روی چیزی نیفتد. ولی خوب میدانم که بسیار زبر و زرنگ است و از یک سالگی از همه این‌ها بالا میرفت. توی همین پارک قد کشید دخترکم...

دست کوچکش را توی دستم میفشردم و راه میرفتیم. گفتم یه قصه برای مامان میگی؟ گفت بله که میگم. یکی بود یکی نبود یه پسره بود یه دونه کاشت تا سبزی دربیاد. یه مدت صبر کرد. سه مدت صبر کرد! (من فدای اون حرف زدنش... سه مدت!) تا سبزیش دراومد. بعد سبزیش پشه زد و خراب شد. خوب مامانی بعدش چی شد؟ هیچی دیگه ویتامین ث نداشت بخوره مرد! یعنی آدم ویتامین ث بهش نرسه میمیره؟ آره دیگه ولی خوب چون ویتامین دی داشت فردا صبح دوباره زنده شد  و تبدیل شد  به زامبی! که دیگه تو نگی زامبی واقعیت نداره :)))

از بس من هر سبزی‌ای کاشتم توی بالکن‌مان پشه زد و از بین رفت لابد داستان دخترم به این شکل بوده!

وقت برگشتن خسته بود. خودش را به آسانسور میمالید. دخترم عزیزم خودتو نمال به جایی، کفشتو دربیار برو تو کجا میری لباستو دم در دربیار، آاااای موهامو کشیدی :/ ببخشید دخترم متوجه نشدم. اشک‌هایش میریزد، نمیبخشم! مامانی میگم متوجه نشدم داشتم بلوزتو درمیاوردم :/ برو تو حموم! ولو میشود روی زمین ... لختش میکنم و به زور میفرستمش توی حمام... فقط جیغ میکشد و نمیگوید چش شده... آخر سر جیغ بلندی میزنم چتههههههه؟؟؟؟ آب داغ بود. خوب مگه لالی؟؟؟؟ ششصد متر زبون داری وقتای دیگه...

این هم پایان تلخ یک روز مادر دختری 😂 با هر بدبختی‌ای بود شستمش مدام غر میزد دست به موهام نزن! پس چجوری بشورمت بچه...

بعد از حمام دوباره مهربان میشویم و... زندگی باز در جریان است..

شب موقع خواب میگوید مامان پس نی‌نی کی میاد؟ میگویم تو که نی‌نی هستی دلت مثل فرشته‌هاش دعا کن زودتر بیاد. میگوید یه دعا هم برای خودم میکنم! پشتش را میکند و نمیدانم زیرلب چه میگوید.

  • یاسی ترین