یاسی‌ترین

یاسی‌ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ آذر ۰۰ ، ۰۱:۲۰
  • یاسی ترین

دوستان عزیزم 

وقفه‌ی پیش آمده را ببخشید؛ به گیرنده‌های خود دست نزنید! اشکال از پخشه. فعلا باید بزارم یکمی عکس گل و بته پخش بشه.

شش سال پیش در چنین روزهایی بنده پا به ماه بودم، زن پا به ماهو ببخشید دیگه :)

تولد پیش رو داریم، شاید نتونم بنویسم.

امروزم از دنده چپ پاشده بودم واویلا :) 

یه وروجکی هم داریم که دست و بالمو بند کرده حسابی، نمیتونم کیک درست کنم :/ 

روم به دیوار قراره کیک بخریم :/ 

تولد آلما جمعه‌س. پنجشنبه مختصری مهمون دارم. خانه‌ای دارم همچون هیروشیما... خرید هم داریم...

عیب نداره یه چیزی میشه دیگه بالاخره :)) 

فقط اینکه اگر دیر و زود شد پیشاپیش عذرخواهم؛ در بستر زایمانم و استعلاجی دارم.

چهارشنبه صبح از توی رختخواب:

دیروز عصر سه تا کار مهم کردم. جمع و جور. گردگیری. جاروبرقی. از وقتی از مسافرت اومدیم که تقریبا یک ماه شده نمی‌دونم چرا هی نمیشد تمیزکاری اساسی کنم.

برای این سه تا کار، که با همراهی بچه‌ها (تو دست و پا بودن بچه‌ها!) انجام شد، از ساعت پنج عصر تا ساعت نُه شب مشغول بودیم. وسطش به گیسو شام دادم البته، 

من وقتی میگم هیروشیما شما فکر میکنید شوخی میکنم؟ تعارف میکنم؟ 

به آلما گفتم بیا یه بازی کنیم، مثلا مهمون داریم و قراره مرتب کنیم، کمکم می‌کنی؟ گفت آااااره! در عمل البته هیچ کمکی نکرد که باز همینم خوبه :) اذیت نکنه کمک پیشکش. من بیشتر منظورم این بود که وسایل خودش رو بدم جمع  کنه که تا مثلا میگفتم بیا ماژیکاتو جمع کن می‌گفت اااا میخواستم یه نقاشی بکشم. می‌رفت نیم ساعت مشغول میشد. به هر وسیله‌ایش دست بزنی یادش می‌افته که باهاش کار داشته :|

یه دستمال برداشتم اول رفتم سراغ میز تلوزیون و خود تلوزیون.  شما چجوری پاکش می‌کنید؟ بله درسته با دستمال مخصوص، با ملایمت‌. من یک بار پارسال تلوزیون رو با اسکاچ (البته اسکاچ نرم) تمیز کردم. دیگه آب از سرش گذشته و هربار با ناخن ازش آدامس میکنم. خوراکی از روش پاک می‌کنم. ایشالا وقتی بچه‌ها بزرگ شدن اینو میسوزونیم یکی دیگه می‌خریم شایدم تقدیمش کردیم به یه موزه.

با دستمال افتادم به جون میز فکر کنم نیم ساعت اونجا مشغول بودم آخر سر اگر دستمال رو می‌دیدی می‌ترسیدی. همه چیزی آلما اونجا میماله. 

مرحله‌ی جمع و جور کردن هم طولانی بود. یک چیزهایی از سر جای خودشون رفته بودن جای دیگه که... اسباب‌بازی و مداد و کاغذ و کتاب و... که تا دلت بخواد. 

جارو هم چنان جارویی زدم از بیخ و بن... که بیا و ببین. در حالی که گیسو تو روروئک بود و پاچه شلوارم هم دستش بود. هر دو دقیقه یک بار یه خوراکی یا اسباب‌بازی هم میدادم که بشینه.

چند روز پیش آلما در حالی که داشته بستنی یخی تمشکی می‌خورده رفته جلو تلوزیون و نمی‌دونم چطوری نتیجه کار این شده که کنار پایه‌ی میز که روی سرامیک هست، بستنی آب شده داشتیم. میز رو که تمیز کردم این طرف داشتم جارو میزدم دیدم از اون بستنی که چسبیده زمین با ناخن می‌کنه میماله به اون میزی که دو ساعت با بدبختی پاک کردم :/

خوب بگذریم :))

بابایی میگه شما هر سه تاتون هپلی و شلخته هستین! به روش که نمیارم ولی گمونم راست میگه! 

 

چهارشنبه شب ساعت دو یا بهتر است بگویم پنجشنبه دوی بامداد، تازه دراز کشیدم توی رختخواب. از آپدیت قبلی تا الان دقیقا تا همین الان رو پا بودم. تمام بدنم درد می‌کنه. و یک جور غلط کردم خاصی با این درد توی بدنم میپیچه‌.

صبح بعد از صبحانه دادن به اعضای خانواده، منتظر اومدن مامان بابا و داداش و ننه جانم بودم در حالی که آلما نمیدونست قراره بیان. ناهار پختم. اومدن، آلما شوک شد! پذیرایی کردم. همسر دیر اومد. تا رسید غذا رو کشیدم. بعد از ناهار دوباره باز بشور بساب جمع کن. شام درست کن، دسر و سالاد فردا رو آماده کن. مرغ‌های فردا رو مزه‌دار کن‌. شام بیار. چایی بیار. رختخواب پهن کن. یک دنیا ظرف بشور و بزار ماشین و جمع کن. داداش کلی کمکم کرد. همسر کلا سرکار بود. این وسط گیسو هم بود و کارهای تمام نشندیش و آلمای وروجک و بهانه‌هاش... الان که اومدم بخوابم، آشپزخونه برق میزنه و یک عالمه ظرف شسته هست. بند بند بدنم داره از هم باز میشه :)) فردا ناهار مهمون داریم و عصر تولد.

خدایا شکرت تختخواب اختراع شد تا لباس سختت رو دربیاری و بندازیش اونور و تخت رو بغل کنی... صبح پامیشم اول از همه دوش میگیرم و بعد صبحانه میدم.

ننه کمرش کاملا خم هست و دولا دولا راه می‌ره. نگاهش که میکنم توی چشم‌های قهوه‌ای روشنش، که به سبز میزنه، خودم رو میبینم. میگن خیلی شبیهشی البته چشم من میشی نیست؛ قهوه‌ایه. ولی اگر چروک‌ها رو برطرف کنم، کمرش رو صاف کنم‌، موهاشو بلند کنم و جون‌دار... یعنی من هشتاد و چند سالگی، این شکلی‌ام؟ ‌‌ 

 

شنبه ساعت ده و نیم شب 

بچه‌ها خوابن. دراز کشیدم روی مبل و آرزومه که الان خواب باشم، شایدم هنوز همسر نیومده برم بخوابم... انقدر دلم خواب میییییخوااااد.

تولد دختر گلی هم تموم شد. عاشق اون قیافه‌ی ذوق‌زده و سورپرایز شده‌شم. داییش براش فیگور وودی تو داستان اسباب بازی رو خریده یه جوری کیف کرده که قابل وصف نیست‌. زودم رفت ماژیک آورد اسمشو زیر چکمه وودی نوشت! درست مثل اندی توی کارتون.

خیلی خسته شدم. نمی‌دونم واقعا من توان جسمیم کمه یا چی. واقعا انگار کوه کندم‌. اما خوب به هممون خیلی خوش گذشت؛ غذاها و دسرها خیلی خوشمزه بود. گفتیم و خندیدیم و برام خیلی ارزشمند بود که دایی و عمه‌م به عنوان دو تا بزرگتر این همه تحویلم میگیرن و تا اینجا میان. دخترعمه‌م هم که مثل خواهره برام با پیراهنی که خودش برای آلما دوخته بود حسابی خوشحالم کرد. عاشق کادوهایی هستم که با دست خود اون آدم تهیه شده. عمه‌م برای آلما از این کتاب‌هایی که قصه‌ی خود بچه رو نوشته سفارش داده بود و باید قیافه‌ی آلما رو میدید وقتی اسم خودش رو توی کتاب میدید و قصه رو که براش میخوندم و راجع به خودش بود چقدر ذوق میکرد.

عصر بود که گفتیم دیگه کیک بیاریم و سورپرایزش کنیم، اول یه نفر بادکنک‌هایی که یواشکی تو اتاق باد کرده بودیم دونه به دونه انداخت تو هال و آلما متعجب نگاه میکرد که چه خبره بعد یکی آهنگ تولد مبارک گذاشت و من کیک آوردم و یه تاج کوچیک گذاشتم سرش! بعدا که فیلم رو نگاه کردم بچم داشت خیار میخورد 😂😂😂 نکردیم صبر کنیم خیارش تموم شه! بعد سورپرایز کنیم. تو تمام مراحل خوشحالیش و فوت کردن شمعش و... به خیار خوردنش ادامه میداد.

زود زود فوت کرد و بریدیم و خوردیم بعدا فکر کردم ااااا پس چرا ما با کیک عکس نگرفتیم 😂 خلاصه که فرداش، یعنی روز جمعه که واقعا تولدش بود با باقی مونده کیک عکس یادگاری گرفتیم!

شب بعد شام مهمونام رفتن، صبح جمعه هم مامان اینا رفتن، وقتی دم در وایستاده بودم و ننه رو نگاه میکردم که دولا دولا داره دور میشه، به این فکر کردم که چه حسی داره آدم بره خونه نوه‌ش؟ تولد نتیجه‌اش باشه؟ فکر کردم اصلا بار دیگه‌ای میاد اینجا؟ فکر کردم الان اگر بمیره، چه حسی داره؟ روز قبل همینطور که داشتم به گیسو غذا میدادم رو کردم به ننه و گفتم، قدیما که زنا همش باید میرفتن سر زمین بچه شیرخوار داشتن چیکار میکردن؟ بابام براش کاملا ترجمه کرد! ننه گفت می‌بردیم سرزمین شیر می‌دادیم. بعدم تو گهواره میزاشتیم. مادرشوهر اجازه نمی‌داد حداقل اون مدت رو بمونیم خونه. بعدم گفت فقط ازمون کار می‌کشیدن، بشور بپز بیار ببر چیزی هم نمیموند خودمون بخوریم. بابام رو کرد بهم گفت بیکاری سوال می‌پرسی 😂 گفتم خوب دارم معاشرت میکنم! گفت ولش کن الان ناراحت میشه از یادآوری خاطراتش. تو دلم گفتم ای بابا من خاطراتمو می‌نویسم و بعد دارم میگم و میخندم‌ و کلا یادم می‌ره! کاشکی مادربزرگم قصه‌شو می‌گفت تا بنویسم، ولی میدونم حوصله‌شو نداره. اون یکی مامان بزرگم هم چون خالی‌بندی زیاد می‌کنه حس خوبی ندارم که بخوام داستان تخیلی بنویسم 😂 وگرنه فکر کنم همکاریش خوب باشه.

عصر جمعه لمیده بودیم برا خودمون عموی آلما زنگ زد تولدش رو تبریک گفت، بعدم گفت ما ساعت حدودای نه میایم خونتون. منم پاشدم سریع ماکارونی پختم و همسر کمک کرد یکمی ریخت و پاش‌ها رو جمع کردیم، سالاد درست کرد. عموی آلما شیرینی و کادو برای آلما خرید و با خانمش اومدن. شب خوبی دور هم داشتیم، عکس با کیک نصفه رو هم همون وقت گرفتیم، خوش گذشت و من احساس خیلی خوبی داشتم، خداروشکر کردم بابت داشتن آدم‌های خوب دور و ورم. کسایی که بهمون اهمیت میدن و دوستمون دارن...

همسر درون‌گرای عزیزم هم از شدت معاشرتی که انجام شد تو این چند روز سیم‌پیچیش سوخت و کلا حرف نمیزنه فقط لبخند میزنه بهم 😂

خدایا واقعا شش سال از به دنیا اومدن آلمای قشنگم گذشت؟؟؟؟؟ 

  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ آبان ۰۰ ، ۲۲:۰۶
  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ آبان ۰۰ ، ۰۱:۰۰
  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ آبان ۰۰ ، ۱۳:۰۷
  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آبان ۰۰ ، ۱۲:۳۸
  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ آبان ۰۰ ، ۱۲:۴۰
  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۱ آبان ۰۰ ، ۲۱:۳۵
  • یاسی ترین

همه چیز خیلی تند‌تند اتفاق افتاد؛ برنامه سفر رو میگم. منم خوش‌خیالانه فکر میکردم حتمن وقت میکنم پست بزارم، نیازی ندیدم که اطلاع بدم نیستم. ولی رفتم و دیدم زمان ایستاد! زندگیِ روتینم برای تقریبا یک هفته متوقف شد. اصلا انگار همه چیز فراموشم شد؛ یادم رفت چیکارا میکردم. شنیدی میگن برو یه بادی به کله‌ت بخوره؟! دقیقا همینجوری شد. یعنی اگر یه شکست عشقی قبل سفر داشتم، الان جاش خوب شده بود :)) در این حد ریست شدم‌.

یه معذرت‌خواهی از همه‌ی دوستایی که منتظر بودن و هی سر زدن و دیدن ای بابا پست جدید کوش پس؟

و هزار تشکر از همه‌ی مهربون‌هایی که یادم بودید ❤️

دلگرمی بزرگیه برام؛ اینجا و بودن شماها. 

عرضم به خدمتتون که! یه روز مامان خانوممون پیام دادن ما بخوایم بریم حیران میاید؟ منم فکر میکردم الان به همسر بگم میگه نه الان سرده میری بچه‌هامو می‌کشی :)) اما همیشه همه چیز اونطور که فکر میکنیم نیست.

الان که دارم مینویسم، گیسو خانم بغل دستم خوابیده. آلمای شیطون داره کارتون نگاه می‌کنه و همزمان یه کوه کاغذ خرد شده درست میکنه و همه چیزو به هم چسب میزنه و می‌ره و میاد آثاری که خلق کرده رو نشونم می‌ده. منم چشمام میره که بسته بشه و باز میشه. پاهام خیلی درد می‌کنه و واقعا آرزو دارم کاش ماساژ می‌گرفتم. دیشب که مامان اینا از تهران آوردنمون و توی ماشین برای بار آخر گیسو تو بغلم کلی غر زد تا بالاخره خوابید و بعد تو همون پوزیشن موندیم تا خونه، فشار زیادی روی پاهام بود و داشتم فکر میکردم دیگه نمیتونم تحمل کنم. از اونور هم آلما به پهلوم تکیه داده و خواب بود.

صبح که آلما رو با باباش راهی کردم رفت کلاس، مامان بابام هم رفتن، یک سره رو پا بودم تا موقع ناهار. ساک و چمدون‌ها رو خالی کردم و کوهی از لباس‌ها جلوی ماشین لباسشویی هی بزرگتر میشد. بعد دسته‌بندیشون کردم تا گروه گروه شسته بشن. همینطور ظرف‌ها، که چیدمشون و دکمه‌ی های‌جین رو هم زدم چون روی یه کاسه کپک دیدم :| چجوری زندگی می‌کرده وقتی ما نبودیم؟ یک عالمه ظرف هم شستم و حسابی از تایمی که گیسو خواب بود استفاده کردم.

از اون طرف، قیمه‌ی خوش‌عطرم روی گاز عشوه‌گری میکرد و بین کارام، با دوستام هم چت میکردم! و به قول رفیق عزیزم به زندگی عادی خوش اومدم!

حالا نه که فکر کنید کارهام تموم شد! نه. هنوز سه تا سبد لباس شسته هست که پهن نکردم و رختخواب‌های دیشب که برای مامان اینا پهن کردم تا شده گوشه‌ی اتاقن. سوغاتی‌هایی که برای خودمون خریدم و هدیه‌هایی که گرفتم و...

پاهام هنوز بی‌قرارن و چشمام هم برای خواب التماس میکنن. بعضی وقتا شاید همه‌چیز برای آدم کمی یا بیشتر از کمی سخت بشه اما چقدر که همین خوشی‌ها کنار سختی‌ها لذت‌بخشند و دوست‌داشتنی.

چقدر به این زنگ تفریح احتیاج داشتم، اونم دقیقا زمانی که به شدت تحت تاثیر هورمونا دیوونه شده بودم و یک روز قبل رفتن برای اولین بار توی رابطه‌ام با آلما بهش فحش دادم :| و حسابی جیغ کشیدم. بالاخره اینا رو هم بدونید فکر نکنید من خیلی همیشه هم مهربونم :)) و در نتیجه تمام سفر رو در دوره ماهیانه بودم :| ضمن اینکه آلما و گیسو شبی که می‌رفتیم تهران سرما خوردن و آبریزش گرفتن :|

فردای روزی که دیوونه شدم باید میرفتم برای بچه‌ها لباس گرم می‌خریدم، چون داشتیم می‌رفتیم جایی که تو این فصل از سال حسابی سرده و خصوصا آلما شلوار و کفش مناسب فصل نداشت. 

همسرم سرکار بود و تنها کاری که از دستش برمیومد این بود که با اسنپ بره و ماشین رو بده به من. دست تنها خرید کردن برای دو تا بچه کوچیک واقعا سخته. باید گیسو رو با کریر میزاشتم یه گوشه‌ی مغازه و نگاه میکردم ببینم چیزی مناسب آلما هست؟ بعد نشونش میدادم و ازش میخواستم نظرش رو بگه و هزار بار هم باید از انتخاب چیزهای نامناسب منصرفش میکردم :)) چند تا مغازه رفتیم و آروم کردن گیسو توی مغازه و ماشین هم بود. پیدا کردن جای پارک هم بود. گرسنه و تشنه شدن بچه‌ها هم بود. و اینکه آخرسر وقتی با خریدها برگشتم خونه به خودم گفتم آفرین به تو که بدون اعصاب خوردی و با دلخوش و مهربونی این کارو کردی و به خودت مسلط بودی.

خوب حالا باید برای فردا آماده میشدم که دوست خیلی خیلی عزیزی از راه دور میومد خونمون و قرار بود بعدش بره تهران. پیشنهاد داده بود ما رو با هم با خودشون ببرن تهران که بعدش سفر آغاز بشه :)

صبح روز پنجشنبه بیدار شدم و باز مثل فرفره کار کردم و وسطش هم چمدونی که از چشم آلما قایم کرده بودم رو یواشکی تکمیل میکردم. آخه اگر بدونه برنامه چیه دیگه نمیشه کاری کرد و همش سوال می‌کنه و میخواد لوازم غیرضروری جمع کنه و بار بزنه و ممکنه بالاخره تحمل من تموم بشه و دعوامون شه.

اون روز هم گذشت و من غذای خیلی خوشمزه‌ای پختم و کنار دوستی که اتفاقا وبلاگی هم بود قدیما و همسرش و همسرم حسابی خوش گذروندیم.

روز شنبه ساعت یازده شب، من و گیسو و آلما و مامان، عقب نشسته بودیم، داداش جلو بود و بابا پشت فرمون و بعد از این ایییییین همه وقت داشتیم می‌رفتیم حیران.

دخترا خیلی زود خوابیدن و حسابی من و مامان رو تا مقصد له کردن :))

تا چشمام گرم میشد با یه دست‌انداز گنده پرت می‌شدیم هوا و برمیگشتیم زمین و همه میگفتن آخخخخ و بابا می‌گفت اههههه و فحش میداد! واقعا چرا باید جاده‌ی رشت به سمت آستارا این همه دست‌انداز داشته باشه؟

خلاصه که اصلا نشد بخوابیم. ساعت شش و نیم صبح از آستارا می‌رفتیم سمت حیران؛ مثل همیشه از بچگی تا الانم، مدام اینور اونور رو نگاه میکردم مبادا صحنه‌ای رو از دست بدم. ولی میدونید چی میدیدم؟ فقط مه بود و مه... خدایا چه حس خوبی بود انگار ماشین داشت ابرها رو می‌شکافت و جلو می‌رفت البته که کمی میترسیدم چون توی اون پیچ‌های زیاد و خطرناک پدر عزیزم سبقت هم می‌گرفت و واقعا آدم نمیدونست توی اون مه کجا داره می‌ره دقیقا.

یکشنبه صبح تا شنبه‌ی بعد، تمام این چند روز، مثل یک چشم به هم زدن، میون هوای بارونی و مه، میون محبت فامیل گذشت. واقعا چقدر زود گذشت. انگار خواب بودم. چقدر خوبه که آدم فامیل داشته باشه. شب رختخواب‌ها رو خیاری کنار هم پهن میکردیم پایین تخت مادربزرگم و صدای خنده‌هامون که از یه حدی بالاتر می‌رفت ننه بهمون غر میزد و صدای بابا هم از تو هال میومد که تهدید می‌کرد و ما که یه عالمه سوژه داشتیم برای خندیدن.

اذان صبح ننه از رومون رد میشد و در حالی که بلند بلند با خودش حرف میزد و دولادولا می‌رفت که وضو بگیره و شیش بار پاهامونو لگد میکرد و ما باز صبح که پاشدیم با یادآوریش میخندیدیم.

بابا از هشت صبح بیدارمون میکرد و همهمه شروع میشد و سفره صبحانه که از این سر تا اون سر پهن میشد و عمه و عموهایی که با خانواده‌شون به عشق ماها جمع شده بودن اونجا و ننه که حسابی خوشحال بود که همه دورشو گرفته بودن.

گیسوی خوش‌اخلاق از این بغل به اون بغل می‌رفت و با همه می‌خندید و صدای قربون صدقه‌ها به فارسی و ترکی قطع نمیشد تو خونه.

آلما که انقدر گرم بازی با بچه‌ها بود که خیلی نمیدیدمش و حسابی مشغول کشف طبیعت بود، حتی توی هوایی که اونجاییا خیلی هوای خوبی نمی‌دونستن و می‌گفتن کاش تابستون اومده بودید که هوا صاف بود و بچه‌ها بازی می‌کردن ما هم می‌گفتیم بابا ما ندید بدیدِ بارون و مهیم :)

خلاصه که تموم شد؛ مثل همه‌ی چیزهای خوشمزه، مثل یه فنجون قهوه که خوب درست شده و توی بهترین زمان ممکن داری میچشیش، مثل یه رمان از یه نویسنده‌ی خوش‌قلم، مثل یه فیلم که یهو به خودت میای میبینی تیتراژ اومد. مثل آسمون صاف بعد از بارون، آخرین برش پیتزا حتی! ولی خوبیش اینه که من بعد از تموم شدن این همه خوشی، پرکشیدم به سمت خونه‌ای که از همه جا دوست‌تر دارمش.

یه جمله‌ی تاریخی بود که می‌گفت باشه الان می‌برمت لای دست فامیلات!!! واقعا این فامیلا لای دست رفتن هم دارن خداییش خیلی خوبن :))

 

 

 

  • یاسی ترین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ آبان ۰۰ ، ۱۸:۳۶
  • یاسی ترین