یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

همان اندازه که باران و هوای سردش به بهار نمی‌مانست، گرمای دیروز و امروزش هم خیلی یک‌دفعه‌ای شد. انگار میخواهیم از زمستان پرت شویم توی تابستان. هوا راکد است. در بالکن و پنجره‌ی اتاق را باز گذاشته‌ام اما باز هم جریان هوا کم است. خوابالوام. دیشب مثل خیلی از شب‌ها ساعت یک به خودم گفتم خوب الان میخوابم، صبح زودتر بیدار میشوم هنوز آلما بیدار نشده دوش میگیرم و بعد این کار و آن کار و ... اما تا نزدیک چهار بسته‌ی اینترنتم را به پوچ‌ترین روش ممکن آتش زدم :)) بعد هم وقت شب‌گردی‌ها و آب خواستن‌های آلما بود و بعد هم نمیدانم چه و چه! در نتیجه مقارن با این هوای چِرت بهاری که دارد گرم میشود و کلافه‌کننده، خوابالو روی مبل لم داده‌ام و باز توی ذهنم نقشه‌ی کارهای مختلفی را میکشم که نمیدانم تا شب انجامشان خواهم داد یا نه!

آلما کنارم نشسته و برای بار هزارم کارتون زوتوپیا را میبیند. چیزهایی میپرسد که با اوهوم اهوم از سرم باز میکنم! خیلی عجیب است که سه سال اول زندگی‌مان تاثیرگذارترین لحظات عمرمان هستند اما خیلی بعدها ممکن است هیچ از آن روزها به یاد نیاوریم. گاهی که به مغزمان فشار می‌آوریم شاید تصویری یا خاطره‌ای محو یادمان بیاید. افرادی را هم میشناسم که کودکی‌شان برایشان کاملا سفید است. علاوه بر این ما به شکل ترسناکی شبیه پدر و مادرهایمان هستیم و از آن ترسناک‌تر اینکه خیلی وقت‌ها خودمان نمیدانیم که چقدر شبیهیم. رسیدن به آگاهی میان این همه ندانستن چقدر سخت به نظر میرسد و آدم‌ها همیشه درگیر اختلالاتی هستند که گاهی نسل به نسل منتقل شده‌اند بنابراین بیرون آمدن از این همه ندانستن و دست و پا بسته بودن، کار هرکسی نیست.

جالب اینجاست که وقتی ازدواج میکنیم گاهی این کاستی‌ها در کنار هم به شدت غیرقابل حل به نظر میرسند!

یادم می‌آید سال‌های اول چقدر فکر میکردم برایم فرش قرمزی پهن شده که مستقیم هدایتم میکند به بهشتی که هر آنچه مومن آرزو میکند در آن فراهم است! که پایانی برای تمام بی‌قراری‌ها و سرگشتی‌هایم باشد! اما هفت سال زندگی در دوری و بالا پایین‌های متفاوت چیزهای زیادی یادم داد و من چقدر ممنونم از این دوری؛‌ از جایی که هستم. حالا میتوانم خیلی چیزها را بهتر ببینم.

هنوز هم گاهی دوست دارم مثل کارتون‌هایی که آلما میبیند همه چیز با جادو درست شود. اما خوب راهی جز تلاش و قدم‌های آهسته نیست.

پانزده روز هم از فروردین گذشت. دوباره حال و هوای شب‌های بلند تابستان و بوی کولر نزدیک است. آلما ترتیب فصل‌ها و میوه‌هایی که توی هر فصلی هست یاد گرفته. حالا میخواهم اسم ماه‌ها را یادش دهم. نمیدانم توی ذهنش این‌ها چگونه نقش میبندد. نمیدانم آیا ذهن او هم مثل من برای هر چیزی شکلی دارد؟ از وقتی یادم می‌آید وقتی به سال و گردش روزها فکر میکردم چیزی شبیه آن بازی بچگی‌هایمان توی ذهنم می‌آمد که آجرهای کوچکی را پشت هم میچیدیم و بعد با یک ضربه همه‌شان را میریختیم! نمیدانم اسمش چیست!

شادی‌های آلما خیلی نابند؛‌ وقتی عمه‌هایش برایش عیدی کفش خریدند. یک روز تمام توی خانه با کفش بود. به سختی چهارزانو نشست سر سفره! برای دستشویی که درشان آوردم پاهایش عرق کرده و پیر شده بودند! گفت مامان بعد که از دستشویی اومدیم بازم کفشامو بپوشون میخوام شبم باهاشون بخوابم!

نمیدانم بزرگ که شد باز هم شادی‌های این چنینی خواهد داشت یا فراموششان میکند؟






  • یاسی ترین
سیزدهم بهمن، برای من روز خاصی بود؛ کار بزرگی انجام دادم. هرچند میشد که بزرگ‌تر هم باشد اما در حد خودم و با شرایطی که دارم عالی بود. ده دقیقه هم نشد! بالاخره دفاع کردم. پوست سرم را با سشوار کمی سوزانده بودم! تمام شب را نخوابیده بودم حتی یک لحظه. سرم به شدت درد میکرد اما تمام شد. مثل خیلی از موقعیت‌های دیگر در زندگی، از دور، طور دیگری به نظر میرسید؛ قرار بود صدایم از گلو خارج نشود، قرار بود غش کنم حتی! ولی با هر سختی بود ارائه دادم.
این را هم میگذارم کنار باقی موفقیت‌ها و شکست‌هایم. کنار باقی تجربه‌هایم که بعضی‌شان خاک گرفته‌اند و برخی هنوز گرمند.
هر صبح را طوری شب میکنم انگار که قرار است تا همیشه یاد تمام لحظه‌ها در خاطرم بماند اما گاهی با دیدن فیلمی قدیمی یا عکسی مربوط به گذشته، دلم میخواهد چشم‌هایم را ببندم و دوباره سعی کنم همان لحظه‌ها را مزه‌مزه کنم

یادم بیاید مثلا در آن روزها چطور از خواب بیدار میشدم چه لباس‌هایی میپوشیدم، چه کار میکردم، چه آهنگ‌هایی گوش میکردم، چه فکرهایی داشتم و... 
نامه‌ها هم همینطورند، همین‌قدر میتوانند به آدم جرات دهند تا بخواهی سوار ماشین زمان شوی، چشم‌هایت را ببندی و تجربه کنی.
روزی که دوباره ماشین زمان مرا لای این سطور آورده باشد، یادم خواهد آمد که آن سال زمستان دانشگاهم تمام شد، دخترم سه ساله شده بود اما خیلی خیلی بیشتر از سه ساله‌ها حرف میزد و میفهمید. قدش از قدم خیلی کوتاه‌تر بود، دست‌های کوچکش را توی دستم میگرفتم و میرفتیم پارک، کلاهش صورتی بود و منگوله داشت.  همان زمستان برای اولین بار سه تایی رفتیم رستوران. هر کدام یک دست آلما را گرفتیم و سه‌تایی راه رفتیم.نزدیک عید حسابی خانه‌تکانی کردیم. وقتی سه تایی رفتیم برای آلما لباس عید خریدیم، خیلی باد می‌آمد. آخرین روز سال به همسرم گفتم بریم هفت‌سین بخریم، باران بارید و سه تایی زیر یک چتر خندیدیم‌. آنها زیر چتر ماندند و من سرخوش و خیس خرید کردم و قلبم به اندازه‌ی تمام شالی‌های شمال، سبز شد. کلی خرید کردیم، آلما بستنی خواست، چند ساعت مانده به تحویل سال با ظرف بستنی و خریدها پشت در مانده بودیم و هر کدام سعی میکردیم بگوییم تقصیر توست که کلید برنداشتی! در را با پیچگوشتی باز کردیم. هفت‌سین را چیدیم، آلما امسال، برای اولین بار در عمرش، همه چیزِ عید را آموخت؛ چقدر دیدنِ اولین بارش برایم لذت‌بخش بود. من هم مثل او میتوانم چنان شگفت‌زده شوم انگار که اولین بار است که با دنیایی پر از تازگی روبه‌رو میشوم. گویی اوست که اولین‌ها را نشانم میدهد نه من!
پاییز و تابستان توی راه پارک گذشت! وجب به وجبش را حفظ شدم مثل سال قبل. بهار سال قبل هم همینطور. هرجا را نگاه کردم آلما بود. که با نگاه کنجکاوش مرا به زندگی ربط داد. که با لپ‌های سیب سرخی‌اش هر روز عاشق‌ترم کرد. به قدر هزار سال توی همین سه سال اذیتم کرد! گریه کرد و دست‌هایش را  در پی خواسته‌هایش دراز کرد. با دنیا جنگید و لج کرد! کنارم آرام گرفت و صدایم کرد.
بابایی شدنِ همسرم را تماشا کردم و هربار که برایش کتاب میخواند یا وقتی قصه میگفت که بخوابد، دلم از هرچیزی جز او خالی شد.
هفت‌سین را که جمع کردم، سبزه را گذاشتم توی بالکن. چند تا گره زدم و آرزو کردم. به همسرم گفتم میدونی چه آرزویی کردم؟ گفت آرزو رو که نمیگن! گفتم اه میخواستم بگی چی که من همینو بگم! خندید؛ ساکت و مهربان خندید. 
نگاهش کردم و فکر کردم، چه خوب که تو فقط همین را بلدی من فقط همین را میخواستم.



  • یاسی ترین