یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

خودم را به یک لیوان چای مهمان میکنم؛ هوای خنک و بارانی که از در باز بالکن به پاهایم میخورد، این غروب زود‌هنگام پاییز و صدای معین، حالم را یک طوری کرده. نمیدانم چطور؟ مثل حس این روزهایم که کمی گنگ است. مثل دلم و دلش که بی‌که حرفی زده باشیم پی هم رفته‌اند.

همین لیوان چای یادم را میبرد به سال دوم ازدواجمان، به پاییزی که همه‌ی غروب‌هایش را با مدرسان شریف گذراندم! به شب‌هایی که بابا‌لنگ‌دراز دوست‌داشتنی‌ام می‌آمد و سراغ درس‌های خوانده را میگرفت. چند ماه قبلش که تولدم بود، پانصد هزار تومان پول گذاشت جلویم و گفت میخواستم برات دوربین بخرم اما فکر کردم شاید بخوای بری کلاس کنکور... پانصد تومانی که اولین واممان از کتابخانه بود... بعدترها چقدر با یادآوری خاطره‌ی آن روز گریسته بودم. شب‌های زمستان آن سال، با نزدیک شدن کنکور سربه‌هوا شده بودم، خسته بودم، درست حسابی درس نمیخواندم... حتی حواسم به خودش نبود؛ به اویی که هر شب خموده‌تر از شب قبل به خانه می‌آمد. اصلا انگار برایم مهم نبود... دور شده بودیم... خیلی. نه که عمدی باشد، فکر نمیکردم حالا که غمگین است باید کاری کنم. شبی را یادم می‌آید که نشسته بودم پای کامپیوتر و با دوستی چت میکردم و او کنارم غمگین بود... حتی گفت که حالم خوب نیست و من... اگر الانم بود همه‌ی دنیا را برای دمی آرامش نگاهش دور می‌انداختم. بعدترها فکر میکردم ناامیدش کردم... فکر میکردم پول و امیدش را با هم به باد دادم. آن سال کنکور که قبول نشدم هیچ، همه‌چیز یکهو به سرم آوار شد. 

نمیدانم چرا فکر کرده بودم نباید به حریمش نزدیک شوم... نمیخواستم دور شویم. فقط فکر میکردم همسر درون‌گرای من به تنهایی نیاز دارد. هرچند هنوز هم تنهاست. همه ما تنهاییم. اما میداند که پشتشم... 

چایم را خورده‌ام و دل داده‌ام به تار بهداد بابایی. شکمم را میبینم که به یک سمت کج شده! نامش را تکرار میکنم، دختر کوچولویم حالا میدانم اسمت چیست! موبایلم را برمیدارم و برای همسرم مینویسم اسمشو بزاریم این! میگوید تصویب کردی؟ میگویم تو تصویب میکنی؟ میگوید میخوام دل تو راضی باشه. میگویم هست. دخترم عاشق موسیقیه... سرشو برد سمت آهنگ!

شاید دیوانه باشم، شاید از نظر دیگران خودآزار باشم... شاید هزار چیز دیگر اما نمیتوانم طور دیگری باشم؛ عشق برایم بغض است، مثل همین سوز حزین تار، شیرین است و دردناک. مثل زخمیست که دوست میدارمش. فکر میکنم اگر روزی اینطور نباشم مرده‌ام. اگر روزی چشم‌هایم به این آسانی تر نشوند یاسی‌ترین نیستم.

دلم چای دیگری میخواهد اما عمدا به اندازه یک لیوان دم کرده بودم که زیاد نخورم! یک ماه دیگر هم تحمل کنم مزه خیلی چیزها را دوباره میچشم. فقط یک بار دیگر توی هوای بارانی میروم توی بالکن و زانوهایم را بغل میکنم و خلاف کوچکی مرتکب میشوم! بعدش قول میدهم تا آخر شیر خوردن آلما استریل بمانم.

دلم میخواست همین حالا که شکمم به شدت بالا پایین میشود دوربینی بود و از حرکات دخترم فیلم میگرفت! برای روزی که شاید صحبتی مادر و دخترانه داشتیم! روزهایی خیلی دورتر از حالا... شاید برایش میگفتم از حس و حالم...

بالاخره توانستم تمام نوشته‌های بلاگفایی‌ام را توی دانلودهای موبایلم پیدا کنم! همه‌شان هست. دو سه هفته پیش بود که کمی خواندمشان. خوشحالم که نوشته‌های مربوط به آلما را دارم. باقیشان را هم دوست دارم. هرچند یادآور دردناک‌ترین روزهایم باشد.

دو ساعت و نیم دیگر زنگ خانه دو بار به صدا درمی‌آید و دلم مثل هر شب برای دیدارش میتپد. دلم هر شب و هر شب از ذوق سرشار میشود. هر شب خودم را محکم به آغوش استخوانی‌اش میچسبانم و گردنش را میبوسم. امشب هم حتمن همینطور خواهد بود... اما او نمیداند که امشب بیشتر دوستش دارم. نمیداند که غروبم را یاد همه‌ی آنچه با هم از سرگذراندیم پر کرده بود. نمیداند که چقدر وقت نوشتن این حرف‌ها خدایم را شکر کرده بوده‌ام که باری دیگر فرصت ابراز بهمان داد. دوربینی که میخواست برای تولدم بگیرد، بعدترها برای خودش خرید اما کادوی امسالش دوربین متفاوتی برای من بود. به فرصت‌های دوباره‌مان فکر میکنم و شکرگزارم.

خدایا تازه شده‌ام، مثل همین اولین بارش لطیف پاییزی... همیشه همین‌قدر تازه نگهمان دار! مثل بوی گردن آلما که برای لمسش بی‌قرارم... مثل جوانه‌های بذرهایی که همسرم میکارد. مثل چشم‌هایش که انگار همیشه خیس‌اند.

  • یاسی ترین

از حق خودت دفاع کن!

از سر کار که می‌آیم، سر راه میروم عابربانک تا پول بگیرم. توی صف می‌ایستم، آقایی مشغول انجام عملیات بانکیست، بعد آقای دیگری و بعدش خانمی جلوی من هستند و پشت سر من کم‌کم سه تا آقای دیگر هم می‌ایستند.

آقای مشغول! با آرامش دفتر و دستکش را هم پهن کرده و ده تا کارت هم درآورده و عین خیالش نیست پشت سرش چه خبر است. من هدفون دارم و مکالماتش را با آقای پشت سرش نمیشنوم. با هم حرف زدند و کارهایی کردند آقای دومی پول گرفت و رفت و آقای اولی دوباره مشغول شد. گفتم خوب لابد با هم بودند. اعتراضی نکردم. ده دقیقه دیگر گذشت و باز هم ایشون دخیل بسته بودند و‌ عین خیا‌لشون نبود جالب این بود که کسی اعتراضی نمیکرد نه خانم جلویی‌ام نه حتی از آن آقایون پشت سری. رفتم جلو و گفتم آقا! گفت بله؟ گفتم فکر نمیکنین بس باشه؟ چند تا کار دیگه میخواید انجام بدین؟ گفت هرچن تا! نگاه کردم به دندان‌های زرد و قهوه‌ای و کثیفش، پشت کفش‌ها را هم خوابانده بود. گفتم پشت سرتون پنج نفر ایستادن، یک ربعه معطلمون کردین. گفت خو که چی؟ گفتم اینجا باجه‌ی اختصاصی شما نیست. اگر کارتون خیلی طولانی میشه میتونید برید ته صف. ساکت شد. یک دقیقه بعد بالاخره باجه را رها کرد. خانم جلویی به من گفت بفرمایین! گفتم ممنون! برووو نوبتته خب :| 

هنوز توی فکر باجه بودم که تاکسی زردی بوق زد و من که اصولا توی فکرم و سرم با تهم پنالتی میزنند متوجه نشدم که تاکسی صندوق عقب و روی سقفش پر از بار است. گفتم دربست. گفت بیا بالا. دو خیابان که گذشتیم صدای وحشتناکی آمد و راننده زد روی ترمز! نگاه کردم و تازه متوجه شدم روی سقف چیزی شبیه ایرانت گذاشته بود که پرت شد وسط خیابان. ماشین را جای خیلی بدی رها کرد و از میان بوق‌های ممتد پرید وسط خیابان تا شیء مورد نظر را نجات دهد. وقتی هم برگشت، در جلو را باز کرد و سعی داشت با آرامش چیز به آن بزرگی را روی صندلی جا دهد. با خودم گفتم اگر بگه میشه شما بیاید جلو میزنم منهدمش میکنم. مرتیکه خو وقتی بار زدی به تاکسیت مجبوری مسافر سوار کنی؟ کمی دیگر صبر کردم، هنوز همان جای بد ایستاده بود و فکر میکرد آن چیز بی‌قواره را به کجای ماشینش وصل کند. در را باز کردم و گفتم آقا من با ماشین دیگه‌ای میرم. گفت نههههه آخه من باید بالاخره اینو یه کاریش کنم :)) همین الان خریدمش خوب شد طوریش نشد! دلم سوخت. چیزی نگفتم. استارت زد و دست راستش را گرفت به دنده و دست چپش را از پنجره بیرون آورد و گذاشت روی سقف! خنده‌ام گرفته بود. یا همان وضعیت خیابان دیگری هم رفتیم و دوباره زد کنار و با طنابی روی سقف محکمش کرد. آمده بود به زبانم تا بگویم شما حق نداشتی با وسیله مسافر هم بزنی اما دلم سوخت و گفتم شاید واقعا نیاز دارد.


با عجله ماکارونی را درست کردم و انقدر گرسنه بودم که حتی صبر نکردم همسرم بیاید و نهارم را تقریبا بلعیدم! همسرم آمد گفتم ببخشد میخوام برم دکتر خیلی هم گرسنه بودم صبر نکردم بیای. فک کن نهار بخوری دلت بخواد ولو شی تازه باید دوباره کرم ضدآفتاب بزنی( خیلی این کار برایم سخت است! نمیدانم چرا) لباس بپوشی بری مطب شلوغ.


مطب دکتر

دو سه نفر حتی توی راهرو بودند. صحنه را که دیدم گفتم یاااا خداااا... آزمایش و سونو را دادم دست منشی گفتم نوبتم چهارشنبه است اما اون روز نمیتونم بیام. گفت میبینی که چه خبره! گفتم یه کاریش کن! گفت باشه. ویزیت را حساب کردم و رفتم جایی پیدا کردم برای نشستن. از ظهر نشستم تاااااااااااااااا هفت شب. دیروز به اندازه‌ی همه‌ی عمرم حرف خاله زنکی زدم و شنیدم :))) لا‌به‌لای حرف‌هایشان از اینکه چطور باردار شدند از خواهرشوهر و مادرشوهر هم میگفتند و چند تایی‌شان را متوجه این کردم که سرتان توی زندگی خودتان باشد و اهمیت ندهید و این حرفا بی‌ارزشند. آدم خوب و بد همه‌جا هست و مادرشوهر لزوما هیولا نیست و نواقص هم را بپذیریم و... فقط کسی نبود پول مشاوره‌هایم را بدهد! مطب تا خرخره پر از زن‌های حامله بود. هرکس میرسید میپرسید چن ماهته؟ سر حرف را باز میکرد، داستانش را میگفت و نوبتش میشد و میرفت. جالب بود که از بین آن‌همه زن، فقط من بودم که سرحال بودم. هیچ‌کدامشان نمیتوانستند راه بروند و وقتی میگفتم من سرکار میرم و دانشگاهمم میرم تعجب میکردند. یکیشان گفت برا خودت صدقه بزار جلو هر کسی هم نگو انقدر خوبی! همه یا پادرد داشتند یا کمردرد. حالا جالب است که من این همه ساعت روی صندلی مطب طوریم نشد اما دانشگاه انقدر صندلی‌های مزخرفی دارد که هر هفته آن درد عجیب و خواب‌رفتگی پا سراغم می‌آید.

بعضی‌ها هم میگفتند شماها دعامون کنین... همان‌هایی که کارشان شده قرص و آمپول و... آرزویشان شده یک خط اضافه‌تر روی بیبی‌چک...

از همه تلخ‌تر داستان زنی بود که گفت پارسال باردار شدم چند روز مونده به زایمانم یه روز بچه حرکاتش کم شد ضربانش قطع شد و کاملا بی‌دلیل مرد... الان هم با نوشتنش اشک به چشم‌هایم آمد... شب میرود بیمارستان و میگویند بچه‌ات مرده. برای فردا وقت عمل برایش تعیین میکنند و بچه مرده را بیرون می‌آورند... گفت خواستم ببینمش... همه چیزش سالم بود فقط انگار خواب بود... خیلی بهم سخت گذشت خیلی گریه کردم. اصلا شلوغ بازی نمیکردما فقط گریه میکردم ولی هیچ کدوم از پرسنل نیومدن آرومم کنن ولم کردن رفتن بعدشم گفتن خانم بلند شو برو... گفت خیلی طول کشید تا حالم عوض شه و بتونم دوباره اقدام کنم. الانم که یک هفته تا زایمانم مونده یه استرسی دارم که نکنه دوباره... ولی همش میگم باید آروم باشم... از پارسال تا حالا فقط خدا و حرف زدن باهاش آرومم کرده. گریه میکردم میگفتم خدایا نمیخوام ناشکری کنم که گریه میکنم... میدونم مصلحتت بوده ولی خب دلم سوخته چه کنم...

کاش میشد وقتی فرزندش را به دنیا آورد خبر سلامتی‌اش را میشنیدم. فقط توانستم در دل برایش دعا کنم.

دکتر همه‌چیز را نگاه کرد و گفت کم‌خونیت بهتر شده اما رفع نشده. هنوز باید فشرده ادامه بدی. توی آزمایشم فاکتور روماتیسمم بالاست و باید بروم دکتر روماتولوژ. به غیر از اینها، گفت الان بچه نچرخیده اما تا آخر آبان ما کاریش نداریم. اون موقع پوزیشنش مهمه. تا اون موقع ممکنه چرخیده باشه اصلا چن بار چرخیده باشه میتونه هم نچرخیده باشه. اگر به سر بود که ایشالا طبیعی میشی اگر نه باید سزاربن کنی. همین حالا برو رو تخت ببینم سرش کجاست. رفتم روی تخت سونوگرافیش، دستگاه را روی شکمم گذاشت و گفت الان به پاست. مانیتور را چرخاند و نشانم داد. گفت ببین پاهاشو :) اینم سرشه اینم قلبشه... عزیزکممم چقدر سرت گنده‌است مادر!! 

دخترکم صاف ایستاده توی شکمم! اگر تا آخر آبان یک پشتک درست حسابی بزند کارمان به عمل نمیکشد. مادرم میگفت اصلا نگران نباش میچرخه. مگه قدیم سونو بود؟ من سر هر دوتاتون پیش یه مامای خیلی مجرب میرفتم دست میزاشت رو شکم میگفت سر بچه کجاست. هر دوتاتون یه دور کامل زدید و سرتون ماه آخر اومد پایین.

ساعت هشت شب کاملا بی‌جان رسیدم خانه، تازه شام درست کردم، دوش گرفتم. همسرم آمد خرید کرده بود. جا‌به‌جایی و شستن خریدها هم اضافه شد. بعد گفت یاسی؟؟؟ لباس‌شویی روشن نکردی دختر؟ دیگه هیچی لباس ندارم. گفتم الان. بعد پهن کردن آنها هم اضافه شد :)) تنها خاصیت این روزهای شلوغ این است که سرت به بالش نرسیده بیهوش میشوی و معمولا خواب هم نمیبینی!




  • یاسی ترین

صدای خیلی بلند پرنده‌ای توی حمام، هردومان را از خواب پراند. ساعت شش صبح بود. همسرم سریع از اتاق پرید بیرون و در اتاق را پشت سرش بست. خیلی زود برگشت که بخوابد. گفتم چی بود؟ گفت پرنده؟ گفتم رفت؟ گفت نه وایساد خوردمش :|

خوابم نمیبرد؛ به خواب‌هایی که دیده بودم فکر میکردم. به خونریزی و ترس از دست دادن آلما. به اینکه درس ریاضی و فلسفه هم داشته‌ام و نمیدانستم! فکر میکردم خدایا این دو تا رو کی پاس کنم؟ بعد یادم آمد خواب دیدم ساعت ده بیدار شده‌ام و جامانده‌ام. نگاه کرده‌ام به زانویم و سرنگی که تویش گیر کرده بود با درد بیرون کشیده‌ام بعد زنگ زده‌ام همسرم و مستاصل پرسیدم حالا چیکار کنم؟؟؟؟


بعد مثل هر روز، از همان‌جا توی رختخواب به این فکر میکنم که نهار چی درست کنم. مخم تقریبا ارور میدهد. بعد یاد ماکارونی میفتم. عزیزدلمممم دوست‌داشتنیِ به داد رسیدنی! هر وقت نمیدانم چی درست کنم به دادم میرسد. در عرض یک ربع میتوانم درستش کنم چون دم نمیکنم.

بعد یادم می‌آید یک هفته هم گذشت و امروز اولِ هفته‌ی سی‌و‌دومیم.  یعنی دخترکم هشت ماهه شد! پس من چرا هنوز هم هن‌و‌هن نمیکنم و قل نمیخورم این‌طرف و آن‌طرف؟ ناراحت که نیستم از سبکی و فرزی‌ام، فقط برایم جالب است. هنوز هم یک بار دستم را به کمرم نگرفته‌ام! مثل فیلم‌ها! نمیدانم شاید بارداری هم به روحیات آدم‌ها بستگی دارد و من اصولا آدم خودلوس‌کنی نیستم. شاید هم به جسم آدم‌ها بستگی دارد و من قوی‌ام.  نوبت دکترم بیست‌و‌دوم است و وقتی یادم آمد چهارشنبه است کلی خودم را فحش دادم که یادم نبود به منشی بگویم دو روز زودتر یا دیرتر وقت بدهد که با دانشگاه تداخل نکند. حالا امروز یا حداکثر دوشنبه باید بروم و به منشی بگویم میشه امروز ویزیت بشم؟ :/ از این سوال و آن موقعیت تنفر دارم. اما چاره‌ای ندارم. هنوز آخرین سونو و آزمایشم را دکتر ندیده.


جمعه‌مان بعد از مدت‌ها خوب بود. هرچند نتوانستم صبح بخوابم اما روز خوبی کنار هم داشتیم. مدت‌هاست فشار جیش و گرسنگی، نمیگذارد دیرتر از هشت یا نه صبح بیدار شوم. یعنی اگر بلند نشوم هم بیدارم. انقدر گرسنه میشوم که صدای قار و قور دلم را میشنوم!

با چند لقمه سیر میشوم و بعد از یکی دو ساعت دوباره گرسنه‌ام. دیشب به همسرم گفتم شامتو بیارم؟ گفت خودت؟ گفتم گرسنه بودم یه کتلت از ظهر مونده بود خوردم. گفت خوبی زن حامله تو خونه اینه که هیچی اضافه نمیاد بالاخره گرسنه میشی میخوریش! گفتم آره انگار مرغ تو خونه داری :)) از حرف خودم بلند میخندم و او هم!

صبح که بیدار شده بود و رفته بود توی بالکن، با سینی چای رفتم پشت در بالکن و در زدم! خندید و گفت در میزنی چرا؟ در کشویی شیشه‌ای را باز کردم و سینی را گرفتم طرفش. گرفت و گذاشتش روی نیمکت. انگشت شستش را به نشانه‌ی لایک گرفت سمتم بعد انگشتش را بوسید و دوباره گرفت سمتم. گفت این رمز بینمون باشه! گفتم رمز چی؟ گفت عشقمون... اگرم کسی بود بدون بوسیدن فقط انگشتو نشون میدیم. لبخندی زدم و گفتم باشه. در را بستم و رفتم سرغ کتلت‌ها. دو‌سه بار با خودم گفتم عشقمون... عشقمون...


سر میز، موقع نهار خیلی جدی گفت آهنگ محمد حیدری رو شنیدی؟ گفتم کی هست؟ گفت پس نشنیدی. باز هم با همان ژست خیلی جدی‌اش تبلت را آورد. صدای آهنگ بندری پخش شد و هر دو خندیدیم. خواننده که میگفت ای وای ای وای ممد حیدری صد وای بر ممد حیدری غش کرده بودم از خنده و او اشک چشم‌هایش را پاک میکرد. کمتر وقت‌هایی انقدر از ته دل میخندد. تمام مسخرگی‌اش در اثر همنشینی با من است میدانم :))) صمیمی‌ترین دوستانش هم اینطوری ندیدنش. یادم هست یک بار بیرون بودیم و فکر کرد کسی نمیبینتمان برایم دهن کجی کرد و یکی از دوستانش دید. غش کرده بود از خنده گفت تا حالا اینطوری ندیده بودمت :)) همیشه انقدر جدیست که حرف زدن عادیش مثل مقاله خواندن است! میگفت بچه که بودم یه بار یه پسره تو کوچه بهم گفت چرا کتابی حرف میزنی :)) بعد من این مرد جدی را به جایی رسانده‌ام که گاهی با لحن بچه‌گانه هم حرف میزند! دقیقا همان لحنی که من اکثر مواقع دارم. اشتباه و بچه‌گانه تلفظ کردن همه‌ی کلمات را خودم یادش داده‌ام. 

شبی که از دانشگاه برگشته بودم و او مهربانانه تخم‌مرغ پخت، خیلی حرف نمیزد و سرحال نبود. فردایش گفتم چرا سرحال نبودی خیلی؟ گفت تو که خسته باشی و بی‌حال منم حال ندارم! گفتم این خوبه که من میتونم منبع انرژی باشم. حرفت خوشالم میکنه. اما بدیش اینه که خوب شاید یه روز خسته باشم! خندید و گفت مشکل خودته تو باید همیشه سرحال باشی :) حس کردم روح خانه‌ام و هیچ حرفی بیشتر از این نمیتوانست شادم کند.

دکتر گفته بود حرکات جوجویی را بشمرم. توی یک ساعت کمتر از پنج تا نباشد. اما حرکات دخترکم انقدر زیاد است که احتیاجی به شمردن نیست! مدام در حال حرکت است و ضربه‌هایش گاهی انقدر محکمند که قفسه سینه‌ام را هم میپراند. دیروز عصر دراز کشیده بودیم که به همسرم گفتم دستتو بزار رو شکمم ببین تکوناشو. یه لحظه گذاشت و لبخند زد و دستش را برداشت. گفتم اینجوری نه دوست دارم یک ساعت دستت اینجا باشه و هی ذوق کنی :) گفت ما مردا این چیزا حالیمون نیس میایم پشت در اتاق به قابله میگیم بچمونو بده!

من مادر بی‌جنبه‌ای هستم! هر وقت که تنها بودیم و آلما را صدا کردم و باهاش حرف زدم آخرش گریه کردم :)) احساساتی میشوم و دست خودم نیست. تازه یاد مادرم هم میوفتم و برای او هم گریه میکنم! امیدوارم وقتی به دنیا آمد مدام گریان نباشم.


از خیلی وقت پیش، شاید از همان اولی که توی بلاگفا نوشتن را شروع کردم با وبی آشنا شدم به نام من و با گذشت‌ترین همسر دنیا. شاید خیلی‌ها بشناسیدش. هرازگاهی میخوانمش. نمیدانم چرا نمیتوانم کامنت بگذارم. دلم میخواست میتوانستم کمکی کنم اما حس میکنم حرفم چیزی را تغییر نمیدهد. کامران و همسرش را درک میکنم... خیلی... هردوشان را درک میکنم و به هردو حق میدهم و دلم میخواست میتوانستم کاری کنم. اما شاید کامران کامنت مرا هم مثل هزار کامنتی که دریافت میکند بخواند و ازش بگذرد. 

  • یاسی ترین

تخم‌مرغ آب‌پز را میگذارد توی جاتخم‌مرغی کوچک و خوشگلی و با لبخند میگذارتش جلویم. برای خودش نیمرو درست کرده. تبلتش کنار دستش روی میز است و مشغول خواندن نمیدانم چیست. من از خستگی نصفم روی میز است و حال ندارم بجوم اما این خوشمزه‌ترین شام دنیاست. وقتی صبح ساعت پنج و نیم بیدار شده باشی و از تهران رفته باشی کرج و تا شش عصر کلاس داشته باشی، شیرین‌ترین تصور، دیدن همسر مهربانی است که یک ساعت بعد از تو از سرکار میرسد و میپرسد شام چی میخوری درست کنم؟ بعد از خنده‌اش میفهمی منظورش این است که تخم‌مرغت را چه شکلی بیشتر دوست داری! بعد من پاهای ورم کرده‎ام را میکشم و میبرم توی اتاق و فقط میتوانم حوله را دربیاورم و لباس خواب بپوشم و دوباره چرت بزنم تا صدایم کند.

امروز صبح که با آآآآآآییییی بلندی بیدار شدم و همسرم را هم از خواب پراندم، دفعه دومی بود که عضله‎ی پشت پایم میگرفت. به شدت منقبض میشود و فقط هم وقتی ول میکند که خودش بخواهد! داداش میگوید کمبود کلسیم و منیزیم داری و وقتی میگویم من که اینهمه جوشان و قرص میخورم میگوید اونا رو بچه مصرف میکنه. پاهایم تقسیم کار کرده‌اند؛ پای راست دچار انقباض میشود و بعد که ول کرد دو هفته است دردی شدید مثل درد کبودی دارد. پای چپم هم بعد از تقریبا نیم ساعت نشستن سر کلاس درد خیلی بدی میگیرد؛ چیزی شبیه گرفتگی رگ سیاتیک. از روی پوست انگار بی‌حسم اما دردی عمقی دارم. اصلا نمیدانم چه شکلی توضیحش دهم مثل خواب رفتن است. فقط میدانم که باید بلند شوم و بایستم تا بهتر شود. شاید مشکل از گردش خون باشد. جالب اینکه پای چپ و راستم یک بار هم نوع دردشان را با هم عوض نمیکنند! 

سه‌شنبه که سوار اتوبوس شدم تا بروم دانشگاه، حس جدیدی توی شکمم داشتم. یکدفعه انگار آلما، همه‌ی خودش را فشرد توی پهلوی راستم. مثل اینکه کسی بخواهد خودش را از جایی تنگ عبور دهد. دردم گرفت! بعد هم شروع کرد توی همان کنج پهلویم ضربه زدن. همسرم میگفت شاید داره میچرخه. نمیدانم چه میکنی دخترکم اما هرچه هست برای من لذت‌بخش است و شیرین. تک‌تک حرکات و کارهایت برایم دوست‌داشتنیند. هنوز هم وقتی عمیقا به این فکر میکنم که چطور موجودی میکروسکوپی را از وجود خودمان، درست مثل دانه‌ای کاشتیم شگفت‌زده میشوم. و او که انقدر کوچک بود که با چشم هم دیده نمیشد حالا اینهمه بزرگ شده و دست‌کم باید دو کیلویی باشد... بعد از تصور داشتنش بغض میکنم و باری دیگر خدا را شکر میکنم... خدایا شکرت... حسرتش را به دلم نگذاشتی... مهربانم، ممنون که خواستم و اجابت کردی. هرچند میدانم اینی که هستم خیلی با تقدس مادر فاصله دارد اما تو این را صلاحم دانستی. تو لایقم دیدی... شکرت.

مادر همسرم چند تایی لالایی برایم فرستاده بود. توی مسیر رفت و آمدم گوششان دادم. با همه‌شان کلی اشک ریختم!! اما بالاخره یکی پیدا شد که جگر آدم را خون نمیکرد. چندباری گوشش دادم تا حفظ شوم دلم میخواهد با صدای خودم برایش بخوانم و هر شب، آلمای کوچولویم را بخوابانم. از حالا که توی دلم غوطه‌ور است شروع میکنم تا عادت کند.

کاملا بی‌ربط:

چه کسی میتواند بیشترین رژه را روی مخ یاسی برود؟ کسی که احساس زرنگی میکند. کسی که از آب هم کره میگیرد. کسی که همه‌ی همه‌ی رفتارهایش شبیه آدم‌هاییست که توی صف هل میدهند. کسی که به آدم‌ها به شکل ابزار نگاه میکند. کسی که برای هیچ‌کس بی‌منظور کاری نمیکند اگر هم احیانا خوبی‌ای کرد جواب خوبی‌اش را به زور از حلقومت بیرون میکشد! کسی که به مفت‌خوری و پستی عادت کرده. دوست دارد هرجا که رفت بی‌نوبت کارش انجام شود و بعد پیروزمندانه برایت تعریف کند. کلا علاقه‌ی خاصی به تعریف کردن از رشادت‌ها و دلاوری‌هایش داشته باشد و من محبور شوم با چهره‌ی ماسکه نگاهش کنم. کسی که کلا هول است مبادا چیزی توی این دنیا از دستش برود. حتی اگر زهرمار مفتی بدهند، برای سر کشیدنش بدود. مصداق بارز مفت باشه کوفت باشه. آخیششششش :)) گفتم! توی دلم مانده بود.

یکی از دوستان دانشگاهم حسابی رو مخم بود. خیلی سعی کردم فکر نکنم و بگویم خوب به من چه؟ هرکس یه طوریه. اما وقتی این طورِ نفرت‌انگیزش به من مربوط شود نمیتوانم چیزی نگویم. انقدر با خودم کلنجار رفتم تا سر حرف را باز کردم و با لحنی که انقدر جدی بود که خودم هم ترسیده بودم! نکته‌ای را که به من مربوط میشد گفتم. دلیل‌تراشی کرد و مزخرف گفت. اما مهم این است که من حرفم را زدم. اگر خر نباشد اصل مطلب را گرفت. حالا اگر دوست داشته باشد خودش را به خریت بزند مهم نیست. میدانم اگر نمیگفتم یک ملیون بار به خودم میگفتم خاک برسرت :)) اگر خیلی شجاع بودی تو روش میگفتی و اینگونه خودم را تخریب مینمودم : ) 


  • یاسی ترین

دنبال لالایی برای آلما هستم. با هر لالایی که گوش میدهم اشک میریزم. چقدر حزینند. چرا لالایی‌ها همه غمگینم میکنند؟

دیشب تصمیم گرفتیم اسم جوجویی را آلما نگذاریم! هربار میگفتم آلما چهره‌ی همسرم آنی نبود که میخواستم. دیشب زبان باز کرد بالاخره و گفت که به دلایلی خیلی حس خوبی به این اسم ندارد. 

غمگینم. آلما را دوست داشتم. اما حالا که این حرف را زد اصلا نمیتوانم تصورش را هم کنم.

از صبح دنبال اسم هستم. هیچ اسمی را نمیپسندم. اسم مذهبی خیلی نمیپسندم. از طرفی از اسم‌های امروزی بدم می‌آید. انقدر از آریایی بودنمان حرف زده‌اند که اصلا حالم بهم میخورد! هرچیزی زیادی برجسته شود دوستش ندارم.

سرچ کرده‌ام اسامی ترکی، اسامی لری، اسامی گیلکی، حتی بلوچی! چندتایی یادداشت کرده‌ام اما حس خوبی ندارم. با چند نفر از دوستان حرف زدم و پیشنهاداتی دادند اما اصلا نمیپسندم. نمیدانم چه کنم. راستش... حرف همسرم بهمم ریخت. توی رمانش از اسم آلما استفاده کرده. گفت زمانی فکر میکردم دوست دارم از اسمای توی داستانم رو بچم بزارم اما الان دوست ندارم. آلما برای من یه بک‌گراندایی داره... واسه همین خیلی دوستش ندارم. حالا اگر تو اصرار داری میزاریمش... من؟ بعد از این حرف‌هایش؟ اصلا نمیتوانم تحمل کنم اسم دخترم برایش یادآور چیزی باشد. گفتم نه. بزار مسایل ذهنیت تو همون ذهنت بمونه. نمیخوام تو زندگی واقعی بیاد. آلما کوچولوی مامان... همینجا همیشه صدایش میکنم آلما... نمیدانم چرا اینهمه گریه دارم امروز. به خاطر آلماست؟ به خاطر حرف همسرم؟ یا برای لالایی‌ها؟

دلم تنگ چه شده؟ نمیدانم.

وسط این حس و حالم حواسم هست که حرف همسرم در عین حال که غمگینم کرده، نشانه خوبیست. میدانم اگر دلش با من و دخترمان نبود با آلما مخالفت نمیکرد. همه‌ی اینها را خوب میفهمم اما بعضی چیزها برایم مثل شوکر عمل میکنند. خیلی وقت است به این نتیجه رسیده‌ام که بعضی دردها را نمیشود حذف کرد. دردهایی که همیشه کنار شیرین‌ترین شادی‌ها هم مینشینند. باید فقط دیدشان و ازشان گذشت. اما از فکر و نظریه تا عمل؟!...


  • یاسی ترین

عرض کنم که چهارشنبه اولین جلسه‌ی دانشگاه بود. سه‌شنبه غروب در حالی که شب قبل هم کم خوابیده بودم تخسانه و پررو به جای اینکه بخوابم یا به کارهایم برسم قرار گذاشتم با یکی از دوستان ( خانم دوست همسرم هستند) برویم بیرون. چون خیلی جای تفریحی اینجا داریم :)) و چون ایشون یه نی‌نی یک ساله دارند آخر سر قرار شد بروم خانه‌شان. شب بابایی آمد دنبالمان و تازه ده شب دنبال شستن لباس‌هایی بودم که لازم داشتم! شام هم میپختم و بابایی توی بالکن داشت گوجه‌های له شده را از سبد رد میکرد. دوازده و نیم شب مقنعه اتو میکردم و گشتم دفترچه‌ای کوچک پیدا کردم که کیفم را خیلی سنگین نکنم. یک و نیم شب به همسرم گفتم خودکار داری؟! همسر چون زیاد مینویسد و اگر خودکارش مناسب نباشد دست درد میگیرد یک نوع خودکار محبوب دارد که شبیه روان‌نویس است. همیشه ده تایی زاپاس توی کیفش پیدا میشود. یکی از همان‌ها بهم داد. گفتم نه بابایی اینا واسه کارته حیفه. من چرک‌نویس میکنم. گفت نه دخترم حالا بگیرش. از اون معمولیا هم برات میخرم. حالا فعلا بنویس. خداییش هم خیلی روان هستند آدم حس نمیکند در حال کنده‌کاریست.

دوی شب نزدیک بود همسرم با تهدید و آجر خوابم کند که ساعت را برای پنج و نیم تنظیم کردم و خوابیدم. خودم میدانم استرس داشتم که نمیخوابیدم. صبح تا شش وول زدم توی رختخواب و بالاخره به جای هشت و ربع، نه و نیم رسیدم دانشگاه و دیدم کلاس اصلا تشکیل نشده :)) سه واحد پا در هوا داشتم. وصایای امام! که چون لیسانسم سراسری بوده و قبلا مستفیض نشدم الان باید بردارم. و دو واحد هم کارورزی. خانمی که کارهای گروه را انجام میدهد چهارشنبه و پنج‌شنبه نیست. رفتم پیش مسئول آموزش. گفتم آقای خ من شرایطم خاصه نمیتونم روز دیگه بیام راهمم دوره میشه این دو تا درسو برام بگیری؟ برای هیچ‌کس این کار را نکرده بود. اما برای من انجام داد. بچه‌ها میگفتند ما هم یه بالش میزاریم تو مانتومون کلاسامونو درست کنیم! این ترم خیلی بد کلاس داده بودند. واحد ارائه شده بود اما ظرفیت‌ها از لحظه اول پر بود. یا واحد را گرفته بودند جایی برای تشکیل کلاس نبود یا استادها را به میل خودشان تغییر داده بودند!

آقای خ گفت وصایا دوشنبه است میخوای؟ گفتم نهههه من واسه یه وصایا چجوری دوشنبه بیام؟ گفت یکی هست چهارشنبه است امتحانش با درس دیگه‌ای تو یه روز و یه ساعته! گفتم بگیر بابا چی کار کنم دیگه. 

کارورزی‌مان هم سه‌شنبه است توی بیمارستان ایران یا ایرانیان نمیدانم. آدرس کجاست؟ جاده مخصوص کرج :)) خیلی هم عالی. اولش حسابی ترسیدم چجوری برویم وسط بیابون؟ اما بعد بچه‌ها گفتند از ایستگاه چیتگر با تاکسی راحت میشود رفت.

سه‌شنبه‌ها را باید مرخصی بگیرم. البته تا دو ماه دیگر میروم مرخصی ابدی :))

این ترم استادهای خیلی بهتری داریم. ترم پیش را دوست نداشتم. استاد درس کارورزی و درس داروشناسی یکیست. روان‌پزشک است و دکترای روان‌شناسی سلامت هم دارد. تا به حال استاد روان‌پزشک نداشتم. کنجکاوم اطلاعات دارویی داشته باشم. جالب است که این ترم هم دارو دارم هم نورورسایکولوژی. همین وسط زاییدن، پزشک شدنم کم بود :)) کلی باید از حالا درس بخوانم.

درس جالب دیگری که داشتم آزمون‌های عینی و فرافکن است. استاد خانم پیری که عاشقش شدم. با دانشجو مثل انسان برخورد میکرد نه مثل میز و صندلی و اشیا :) آزمون‌ها خیلی جالبند. مخصوصا فرافکن‌ها که از محتوای ناهوشیار اطلاعات میدهند. علاقمندان به روان‌کاوی بیشتر دوستش دارند. به نظرم استادمان هم فرویدی بود. منم فرویدی‌ام!

برای درس جدیدی که میخواستم بردارم ارور شهریه میداد و باید صد تومن دیگر هم به حساب میریختم. سایت دانشگاه هم هنگ کرده بود. پول از حسابم کم میشد. اما توی سایت هنوز بدهکار بودم. آسانسور خراب بود و ده بار رفتم تا سایت که طبقه پایین است و آمدم. آخرسر هم نشد که نشد. پیام بانک آمد که صد تومن به حسابم برگشته. آقای خ گفت واحدو برات برداشتم اگر سریع‌تر و تو اولین فرصت پولشو نریزی خود به خود حذف میشه! دانشگاه آزاد تو روحت که صد تومنم نمیزاری بدهکار بمونیم :| تا قرون آخر از حلقوممون میکشه بیرون!

بوفه پلمپ بود! با توجه به بوهایی که از قسمت فست‌فودش می‌آمد یه نظر من هم باید بسته میشد! اما خب من همیشه چای و آب و بیسکوییت و از این جور چیزها میخریدم. که بی چای ماندیم. درست است که کیفم پر از خوراکی‌های مجاز بود اما نهار هم نداشتم و آب کرج هم شور است و من فقط یک بطری داشتم که زود تمام شد خلاصه خیلی گناه داشتم!! از هفته‌ی بعد مجهزتر میروم. سه‌شنبه که بروم خانه‌ی مامان، خودش مرا مجهز میفرستد!

خانواده درمانی آخرین کلاسم بود، درسی یک واحدی، که چهل‌وپنج دقیقه است. استاد گفت یک هفته درمیون میکنم با تایم طولانی‌تر. همین استاد دهانش باز نمیشد انگار :)) زبرلبی حرف میزد و من هم جای خوب گیرم نیامده بود! از هفته بعد مثل ترم‌های قبل و کاملا بچه مثبتانه میروم جلو. 

تاکسی سوار شدیم از دانشگاه تا مترو انقدر ترافیک بود که پوکیدم! آخر سر توی متروی کرج دراز کشیدم و پشتم گرفته و پاهایم قد خربزه شده بود! بچه‌ها گفتن تو بخواب ما هواتو داریم. خلاصه که روزمان مثل آقای همساده بود اما خیلی دوست داشتم. یکی از بچه‌ها میگفت بچت باهوشتر میشه انقدر فعالیتت زیاده!

پنج‌شنبه صبح با مامان و خاله ح رفتیم خیابان بهار؛ بیشتر برای دست‌گرمی! قیمت‌ها دستمان بیاید و ببینیم چی میخوایم و چی نمیخوایم. انقدر لباس خوشگل دیدم که متعجب مانده بودم این همه چیز خوشگل اینجا هست چرا توی فروشگاه‌های اینترنتی که تا الان نگاه میکردم نبود! واقعا متنوع و زیبا. مامان‌بزرگ آلما طاقت نیاورد و لباس عیدش را خرید. گفت یه دونه رو فعلا بخریم!

عصر هم رفتم دیدن نی‌نی تازه دنیا آمده رفیق. نمیدانم نوشته بودم اینجا؟ او هم دختردار شده. کوچولوی فندقی 3>

همه‌ی اکیپ دبیرستانمان جمع بودیم و من اصلا حس نمیکردم انقدر بزرگ شدیم؛ فکر میکردم هنوز زنگ تفریح است و ما توی مانتوهای بدرنگ و گشادمان لش کرده‌ایم کف زمین!

از در که رفتم تو همه تعجب کردند؛ یکی از بچه‌ها گفت بقیه‌ات کو؟ فک کردم الان که هفت و ماه و نیمی از در تو نمیای! انقدر همان روز و توی دانشگاه همه گفتند چقدر سرحالی و چقدر جمع و جوری ترسیدم چشم بخورم :))

واقعا هیچ‌چیز در زندگی حکم قطعی ندارد و خیلی وقت‌ها آینده قابل پیش‌بینی نیست. خودم هرگز فکر نمیکردم بارداری‌ام اینطور باشد. فکر میکردم قد خرس گیریزلی شوم. این هم یکی از بارهایی بود که فهمیدم برای هیچ‌چیز نباید حرص بیخودی خورد.

کنار داداشم روی مبل نشسته بودم و حرف میزدیم. تا داداش شروع میکرد حرف بزند، آلما خانوم چنان ورجه وورجه‌ای میکرد که داداشم با تعجب شکم در حال پرشم را نگاه میکرد! تا حرفش را قطع میکرد جوجویی هم ساکت میشد :)) من میگم این بچه تخسه یه چیزی میدونم که میگم :)

دلم برای بابایی مهربون یک ذره شده بود. دیشب که آمدم با ذوق گفت بیا یه کارتون گرفتم با هم ببینم. خیلی قشنگ بود.

  • یاسی ترین

سی هفته گذشته و دختر کوچولوی تپلی مامان یک کیلو و هفتصد گرم شده! دیشب که رفته بودم سونوگرافی، از دکتر پرسیدم میشه ببینید دختره یا پسر! سریع گفت دختره. خوشحالم که با شک نگفت. حالا با خیال راحت‌تری صدایش میزنم دخترم. این سونو برای اندازه‌گیری مایع آمنیون بود. که خداروشکر طبیعیست. شنیدن صدای قلبش هم که هربار شیرین است اما هیچ‌وقت مثل بار اول نمیشود که بی‌اختیار گریه میکردم...

فقط اینکه دکتر سونو گفت بچه نچرخیده و این یعنی ممکنه سزارین بشی. اولش هول کردم و توی فکر رفتم اما بعد که با بعضی دوستان حرف زدم گفتند الان موقع چرخیدنش نیست و خیلی بچه‌ها هفته آخر میچرخند. تا ببینم دکترم چه میگوید. فقط میدانم باید بیشتر راه بروم و ورزش کنم. گشادی بد دردیست!

برعکس خیلی از زن‌ها، من از سزارین میترسم. از اینکه چاقویی روی شکمم کشیده شود وحشت دارم. از آن گذشته، ایمان دارم که هرچه خدا به شکل طبیعی در بدنمان گذاشته بهترین است. ضمنا شکم بعد از سزارین ممکن است به شکل اول برنگردد. من که از قبل تپل بودم میترسم اگر سزارین کنم خیکی باقی بمانم :/

درست است که این نگرانی‌ها را دارم اما در کل خودم را مادر آرامی میدانم. خدا را بابت این نعمت شاکرم. عموما ریلکسم. دیشب توی مطب، زنی قبل از من بود که کم مانده بود از استرس گریه کند. پرسیدم مگه مشکل خاصی داری؟ گفت نه! گفتم پس چرا انقدر نگرانی؟ گفت خب اگر مشکلی داشتم چی؟ طفلک خیلی حالش بد بود...

چند روزیست حس میکنم شکمم به یک سمت کج شده! عزیزدلممم! لابد آن طرفی که برجسته‌تر است سر کوچولویش قرار گرفته.

دختر کوچولی عزیزی :) عزیزی و تمیزی :) 

دیشب مثل دیوانه‌ها جلوی ویترین مغازه‌ی لباس نوزادی میخندیدم. آلمای نازنینم را توی پیراهن‌ها و سارافون‌های یک وجبی تصور میکردم. خانمی بچه به بغل با چادرش درگیری داشت. بچه گریه میکرد و زن طفلک که دستش هم پر بود نمیتوانست چادرش را جمع کند. بچه را ازش گرفتم تا خودش را جمع کند. پسر کوچولوی چند ماهه‌ای که حسابی تپل و سنگین بود! با اینکه داشت عر میزد و دلم ریش میشد ولی حس خوبی داشت. تفش ریخت روی دستم :))

بابایی هم حسابی سرحال شده. خدا رحم کرد این دفعه خیلی قاطی نکرد. مدام نگاهم میکند و لبخند میزند و حالش خوب است.

یکی از اخلاق‌های خوب همسرم این است که هرکاری توی خانه بکنیم که جدید و متنوع باشد، هیجان نشان میدهد. فکر میکنم این هم کودک درون اوست! مثلا علاقه‌اش به کاشتن؛ از خانه‌ی مادربزرگم بذر گل آوردیم و همان روز اول کاشتشان و الان درآمدند! تعجب‌آور است که اینقدر زود درآمد. همسرم میتواند هر روز به گلدان‌ها سر بزند و با هر تغییر کوچکی صدایم کند و ذوق کند. هر روز با حوصله با آب‌پاش دونه دونه گلدان‌ها را آب میدهد و نگاهشان میکند.

فقط کافیست من پیشنهاد درست کردن ترشی یا مربا بدهم. همان شب با دو سه جعبه می‌آید خانه و خودش اکثر کارها را انجام میدهد. شیشه‌ای کوچک ترشی لیمو درست کردیم (کردیم نه! همه کارش را خودش کرد!) هر روز نگاهش میکند و میگوید بیا ببین چه شکلی شده!

دیشب دو جعبه بزرگ گوجه خریده بود. چند روز پیش گفته بودم گوجه بخر رب درست کنیم. خودش همه‌شان را شست و دوتایی نشستیم به چهارقاچ کردن. چند ساعتی مشغول بودیم و او همش میگفت تو خسته میشی برو بخواب. من هم که دلم نمی‌آمد از این خاله‌بازی عقب بمانم پا میشدم دوری میزدم و دوباره برمیگشتم. چون یک جا نشستن سختم است سرم را با جمع کردن آشغال‌ها و مرتب کردن دور و برش گرم میکردم. او هم از خاطرات بچگی‌اش برایم میگفت که چطور مادر و مادربزرگش رب میپختند. بعد گفت برو نمک بیار بپاش روشون. خودش هم حسابی چنگشان زد و روی دو تا تشت و یک قابلمه بزرگ گوجه نمک زده پارچه کشیدیم و گذاشتیم توی بالکن تا امروز پخته شوند. خداییش من توی عمرم نه رب پختن دیده بودم و نه چیزی میدانستم!

همسرم میگفت شیرینی زندگی به همین چیزهاست. همین کارهای خانگی را دوتایی انجام دادن...

بعد کف آشپزخانه را تی کشید و دست‌هایش را با سرکه شست که رنگ قرمز و بوی گوجه برود. من هم نشسته بودم و کارهایش را تماشا میکردم. نمیدانم خدا چطور این همه حوصله را توی این آدم گنجانده. از اول هم عاشق همین آرامی و بی‌صدایی‌اش بودم. برعکس من که همه‌چیزم هیجانی و پر از رنگ و صداست. هرچند حالا خیلی ساکت‌تر از قبلم. قبل‌ترهایی که صدایم میکرد جیک‌جیکو! وقت‌هایی که به ساکتی‌هایم میخندید و میگفت اصلا بهت نمیاد ادا درنیار!

هنوز هم مثل روز اولی که دیدمش دلم میخواهد به بالای بلندش تکیه کنم و او فقط با نگاهش دلم را آرام کند.

همان نگاه عمیق و بزرگش. همان چشم‌های قهوه‌ای که از پشت شیشه‌ی عینک دوست‌تر میدارمش. 

  • یاسی ترین

امروز حس حرف زدن دارم! اما دقیقا نمیدانم چه بگویم. فقط حسش را دارم. برعکس خیلی روزها که سایلنت شده بودم، امروز از آن روزهاییست که دلم میخواهد یک ریز و بی‌وقفه حرف بزنم! گاهی که یکی از دوستان قدیمم را بعد از مدت‌ها میدیدم، انقدر حرف میزدیم که صدایم میگرفت :))) یا شب‌هایی که تا اولین تابش بیدار میماندیم...

دلم حتی گفتن حرف‌هایی میخواهد که هیچ دردی را دوا نمیکنند. کاش روانشناسی بود که مطبش خلوت بود... قرار نبود تایمت تمام شود. به شکل کاملا کلاسیک روی تخت روان‌کاوی میخوابیدم و میگذاشتم اشک‌هایم با چشم بسته بسرند و بریزند توی گوش‌هایم و اصلا هم از فکر اینکه با این یک ربعی که بیشتر حرف زدم چقدر باید پیاده شوم، قلبم از دهانم بیرون نمی‌آمد. قرار هم نبود روانشناس توصیه خاصی کند.

کاش اصلا همان تخت، تخته پاره‌ای شود روی رودی آرام. همینطور دراز کشیده باشم و نور خورشید از لای شاخه‌های درخت‌ها به پلک‌های بسته‌ام بتابد... یک دستم هم توی خنکی آب... صدای آوازی را از دور بشنوم و دل بدهم به دلش...

همسرم زودتر از آنچه فکر میکردم سرحال شده. گندی که من با آن عظمت زدم :)) فکر میکردم حالا حالاها درست نشود.

این روزها فکرم مشغول رابطه‌هاست. زن و شوهرهایی را دیده‌ام که نصف صمیمیت من و همسرم را ندارند اما هیچ‌کدام از مشکلات قبلی و الان ما را نداشته‌اند. البته کسی از خلوت زن و شوهرها خبر ندارد. اما آنچه از بیرون دیده میشود، مرا به فکر میبرد.

حتی توی اوج بحران‌هایمان همسرم رعایت چیزهایی را میکرد که خیلی از زوج‌ها توی عاشقانه‌ترین لحظاتشان تجربه نمیکنند. خیلی از زن‌ها حتی نمیتوانند تصور چیزهایی را که من تجربه کردم داشته باشند. اما چطور میشود که بعضی اتفاق‌ها برایمان افتاد و میافتد.

یکی از دوست‌های دبیرستانم خیلی با شوهرش اختلاف دارد. شوهرش شکاک است و گیر میدهد. کتکش میزند. تحقیرش میکند. با هم لجبازی میکنند. اما رابطه جنسی مرتب دارند. حتی میگفت همسرش خیلی روی این قضیه حساس است و پیله میکند و او باید حتمن جوابگو باشد. یک روز خانه‌ی یکی از بچه‌ها جمع بودیم و او دیر آمد و میگفت همسرش خواسته‌ای داشته و مجبورش کرده انجام دهد. 

دوست دیگری دارم که میگوید تا از شوهرش همدلی میخواهد، تا غمگین است و دلش بغل میخواهد، شوهرش شلوارش را پایین میکشد. همین دوستم در حسرت بغلی خالی و بدون منجر شدن به چیزیست. میگوید دلم میخواد فقط بغلم کنه و به حرفام دل بده.

چطور آنها عشق و صمیمیت و احترامشان کافی نیست اما رابطه زناشویی دارند؟ آنهم نه رابطه‌ای سرد و از سر اجبار؛ نمیگویم عاشقانه است اما گرمای غریزه را که دارد.

دیروز توی یکی از گروه‌های تلگرام فایلی صوتی فرستادند. مشاوری مذهبی آموزش روابط زناشویی میداد. بعضی از توصیه‎هایش بد نبود اما نود درصد این فایل جوک بود. تنهایی توی خانه بلند‌بلند میخندیدم. مثلا میخواست مدرن باشد. مثلا یک جا گفت یه شب لباس پرستاری بپوشید به شوهرتون بگین امشب میخوام پرستارت باشم! یه شب لباس خواب خلبانی بپوشین بگین امشب میخوایم بریم تو آسمونا. یه شب لباس خواب ملوانی :)))) من همسرم را تصور کردم که دو گزینه در موردش اتفاق میفتد یا از خانه فرار میکند یا انقدر میخندد که از حال برود. فکر کنم این مشاور فیلم زیاد دیده بود :))

  • یاسی ترین

نوعی افسردگی هم هست؛ افسردگی بعد از سفر! خیلی چیز مزخرفیست. وقتی تمام هیجان‌ها یکباره تمام میشوند و برمیگردی به شرایط قبل. حتی اگر همسر هم یادآوری نکند که تو که تازه سفر بودی پس چته؟ خود آدم هم از داشتن همچین حس و حالی حتی توی دلش و با خودش شرمنده است و میگوید نکنه ناشکرم؟ بعد یک سری مسایل کنار هم قرار میگیرند و مرا میبرند به سمتی که نیمه‌شب، مثل جن‌زده‌ها بنای ناسازگاری میگذارم و رفتارهای احمقانه نشان میدهم. حالا هم محکومم بنشینم و به اعمالم فکر کنم. نمیشود که از زیرش در رفت؟ نمیشود فکر نکرد. الان دو سه شب است که فکرم مشغول است. مشغول حرف‌ها و کارهای خودم. این فکرهای احمقانه از کجا می‌آیند و چطور قوت میگیرند؟

همسرم هم که مثل همیشه با حفظ پوکر‌فیسی در موضع سکوت است. هر اتفاقی که بیفتد سرش را بلند میکند و نگاهی این شکلی :| میکند و بعد به کارش ادامه میدهد. و من! حتی میتوانم مثل دیوانه‌ها مشت بکوبم و بلندبلند گریه کنم. این یکی از اخلاق‌های گند من است؛ میتوانم مدت‌های مدیدی این شکلی ^_^ و کاملا ملو، خیلی چیزها را حتی خلاف میلم تحمل کنم اما شبی چنان وحشی میشوم و دماری از روزگار طرف مقابل درمیاورم که خودم فقط دو هفته فکر میکنم، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ این‌همه واکنش عاطفی شدید اصلا از کجا آمد؟ درست پنج دقیقه بعد از انفجارم، دوست دارم آشتی کنیم! اما همسرم احتمالا یک ماهی زمان لازم دارد :/

از داشتن همچین فکرهایی شرمنده‌ام اما این چند روز از بارداری‌ام ناراحت بودم. وقتی موقع گریه‌های شدیدم همسرم گفت برای بچه بده اینطور نکن. حالم بد شد. گفتم آره من حمالم فقط. احساس کردم اگر هرکسی هم نگرانم باشد نگران من نیست. نگران بچه است. احساس کردم وسیله‌ام و فقط وظیفه دارم بچه را سالم تحویل دهم. حتی نمیگذارند طوری که دوست داری بنشینی. روش نیوفتی ها!

مسخره است میدانم. اما افسردگی دلیل و منطق سرش نمیشود. حالا خوب است که اینهمه عاشق بچه‌ام و با همه‌ی قلبم خدا را برای داشتنش شاکرم... چه رسد به آنهایی که ناخواسته باردار میشوند. با همه عشقم به آلما، چند روز گذشته را با این حس‌ها سپری کردم. وقتی تغییرات جسمی‌ام را هم میبینم بیشتر دلم میگیرد. خیلی حرف‌ها را هم نمیشود اینجا نوشت. حمام زنانه که نیست! تازه حوصله‌ی ممیزی را هم ندارم. انقدر اعصابم تخماتیک است که اگر کسی کامنتی تذکر دهنده بگذارد نمیتوانم مثل قبل با آرامش فقط در جوابش لبخند بزنم. احتمال دارد عصبانی شوم. 

دلیل زیرپوستی حساسیت این روزهایم را البته میدانم. همان مشکل قدیمی‌مان. همان بخشی از زندگی که مهم‌ترین است اما برای ما انگار که... 

وقتی این‌ها کنار هم چیده میشوند و وقتی فکر کنم دلیل بدتر شدن آن بخش مهم بارداریست بیشتر افسرده میشوم. وقتی حس کنم همان اپسیلون زنانگی‌ام هم محو شده... دوست دارم زن باشم. فریبنده و جذاب. نه یک گلابی لک‌دار. از آن لکه‌های قهوه‌ای متنفرم :/


سکوتش دیوانه‌ام میکند. گاهی از این سکوت میترسم. بعضی از مردها اگر کمبودی داشته باشند، همسرشان میترسد که گندی بالا بیاورند. چه گندی؟ مثلا یا سراغ بانوهای عفیف رفتن یا اگر مذهبی باشند مبادرت به عمل میمون صیغه. اما من همچین تصوری از همسرم ندارم. میترسم بزند به سرش. میترسم ببرد...

دیشب به خودم میگفتم یاسی! تو زن قوی‌ای هستی. از پس همه‌چیز برآمدی. از پس این هم برمی‌آیی. فکر کن. به مخت فشار بیار...

سعی میکردم حرف‌های استادم را یادم بیاید. این که میگفت هیچ بیرونی وجود نداره و همه چیز درون خودمونه... نوع بودنتو که عوض کنی همه‌چیز عوض میشه...

فکر کردن به غصه‌ها همیشه وسوسه‌برانگیزترند. آدم همیشه دوست دارد برای خودش دل بسوزاند! اما اینها چاره نیستند. 

نمیدانم به ترتیب چه راه حل‌هایی انتخاب خواهم کرد اما فعلا اولینش این است که جو خانه را متنوع کنم. سکان خانه دست من است. اینجا خانه‌ی من است. هرطور که بخواهم رنگش میزنم... همسرم عاشق تنوع است. حتی در این حد که ببیند مشغول کیک درست کردنم. یا چند تا چیز کوچک برای خانه خریده‌ام. از زنی که دراز کشیده و غصه میخورد بدش می‌آید. میدانم در مقابل کارهایی که برایم میکند تنها توقعش شادی من است و این تعریف دقیقی از دوست‌داشتن است.

این دو ماه هم که بگذرد شاید خیلی چیزها هم تغییر کرد.

  • یاسی ترین