یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تمام این تابستانِ بلند را، قد خواهی کشید. تو اصلا نمیدانی، انگور روی شاخه، وقتی زیر نور خورشید میدرخشد چقدر زیباست. تو هنوز، سبد آلبالوها را بو نکرده‌ای و هیچ نمیدانی شکستن هسته‌ی زردآلو چه لذتی دارد. تمام این تابستان را زندگی خواهی کرد، بی‌که بدانی، چسباندن لیوان عرق‌کرده‌ی شربتِ لیموهای سبز و تازه به لپت چه کیفی دارد.

دیشب که باران بارید، همه‌ی خستگی‌هایم را شست. هم‌قدم با بارشی مهربان، تازه شدم  و تابستان را دوست داشتم! اصلا یادم نیست مثل چه روزهایی ولی امروز صبح، جوان‌تر از آنچه هستم بیدار شدم. اولین کاری که کردم این بود که بروم بالکن. با همان لباس خواب  و موهای آشفته، دستهایم را تا جایی که میتوانستم از بالکن بیرون بردم و هوای پنبه‌ایِ تازه از باران فارغ شده را در آغوش کشیدم. زودتر از اینکه ساعتم زنگ بزند بیدار شده بودم. امروز حتی کرم ضدآفتاب زده‌ام! کاری که هر صبح حوصله‌اش را ندارم. برای خودم تخم‌مرغ آب‌پز کرده‌ام و قبل رفتن با نان بربری که گرمش کردم خورده‌ام. با اولین قدمی که از خانه بیرون گذاشتم ناخودآگاه دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم فالله خیر حافظا و هو الرحم الراحمین. راننده‌ی آژانس منتظرم بود. سوار که شدم، چشمم افتاد به نوشته‌ی جلوی فرمان ماشینش: فالله خیر حافظا...

نمیدانم حال خوشم مرا بیشتر متوجهت کرده یا اینکه امروز بیشتر تکان خورده‌ای و هربار بغض کرده‌ام و دستم را به جستجویت روی شکم کشیده‌ام. نمیدانم من که خوبم تو سرحال‌تری یا سرزندگی تو مرا زنده کرده؟! هدفون زده‌ام و دوباره مثل همیشه‌هایم تصنیف محبوبم را گوش میکنم؛ یاد عارف استاد شجریان. اگر کتابخانه نبودیم دوست داشتم دوتایی گوشش کنیم! هرچند نمیدانم هدفون که میزنم تو میشنوی یا نه؟! شاید هم نشنوی؛ اما همین که ضربان من با ناله‌های تار بالا‌پایین میشود، میفهمی و حتمن تو هم مثل من در عالم دیگری سیر میکنی.

خیلی دلم میخواست تعطیلاتمان را برویم خانه‌ی پدرم. یا برویم مسافرت. اما نرفتیم! آخرین افطار خانه‌ی پدر همسرم دعوت بودیم. خانه‌شان ده دقیقه با خانه‌ی ما فاصله دارد و همان یک وجب را هم  به زور همسرم را بردم! از آن خواب‌هایی بود که به این سادگی‌ها بیدار نمیشود. البته کارهای ساختمان جدید خیلی خسته‌اش کرده بود. علاوه بر اینکه در عمل انجام شده قرار گرفته بود و مربای آلبالویی که مثلا قرار بود من درست کنم به سرانجام رساند! در پی هوس اینجانب، سبدی آلبالو خریده بود؛ فکر میکنم حدودا چهار کیلو میشد که به جرات یک کیلواش را به تنهایی خوردم و باقی را دوتایی از هسته گرفتیم و شکر زدیم تا بعد از چند ساعت بپزیمش ولی من انقدر حالم بد شد که نتوانستم بیدار شوم. نوعی خودکشی آلبالویی کردم :)) برایم نبات‌داغ آورد و خودش بالای قابلمه‌ی مربا ایستاد. شربتش را گرفت. مربا و شربت را شیشه کرد و بعد که خوابید بیدار نمیشد! ساعت نه و نیم شب رسیدیم و وقتی خواهر همسرم در را باز کرد گفتم هنوز اذان نداده که؟! او هم خندید و گفت نه عزیزم حالا وقت هست.

کل ماه رمضان را نبودند و حسابی دلتنگ هم بودیم و از این‌رو تجدید دیدارمان تا دیشب طول کشید! همان شب، تا صبح بیدار بودیم. روز عید که سه و نیم عصر از خواب بیدار شدم و آمدم طبقه‌ی پایین، مادر همسرم نزدیک بود بزنتم! میگفت تو چطور زن بارداری هستی که تا این ساعت چیزی نخوردی؟! نمیدونم چجور تحمل میکنی؟ من باردار بودم زمین و زمانو میخوردم. گفتم وقتی نخوابیده باشم دیگه نمیفهمم. طفلکی میخواست هرچه از دستش می‌آمد را به زور توی حلقم کند و گفت همین کارارو کردی انقدر لاغر شدی. کلی از توجهات مادرانه‌اش کیف کردم و ضمنا قول دادم آدم بشم :)

شب دوم هم نتوانستیم بخوابیم و به همین خاطر تصمیم گرفتم کلا نخوابم بلکه شب بخوابم :/ به خواهرا پیشنهاد دادم بریم حیاط صبحانه بخوریم. تجربه فوق‌العاده‌ای بود. بعد هم همان‌جا دراز کشیدیم و آسمان آبی را نگاه کردیم. ابرهای تپلی و سفید و صدای قمری‌ها. همان یک تکه از طبیعت هم به وجدم آورده بود. نمیدانستم بارانی در راه داریم اما هوا طوری خاص مهربان بود.

مادرهمسرم میگفت بگم همون خانمی که میاد خونمونو تمیز میکنه هفته‌ای یه بار بیاد کاراتو بکنه؟ تشکر کردم و گفتم این هفته سعی میکنم خودم خونه تکونی کنم اگر نشد خبرتون میکنم. امیدوارم با تنظیم ساعت خوابم، بیشتر به خودم و خانه برسم. دیشب بعد از دوش‌گرفتن ساعت ده و نیم  رفتم که بخوابم. خیلی خوب بود. فقط نمیدانم چه ساعتی بود که از خوابی بد و احتیاج شدیدی به دستشویی بیدار شدم و خوابم نبرد. کمی بعد صدای اذان شنیدم و با خودم گفتم بدنم به بیداری توی این ساعت عادت کرده! همسرم ولی نفس‌های عمیق میکشید و آرامِ آرام خوابیده بود. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم پارچ آبی دست گرفته‌ام و هربار که تصویری که دوستش ندارم توی ذهنم می‌آید، آب را میریزم روی سرم و وقتی از پیشانیم پایین می‌آید، همه‌ی کینه‌ها را پاک میکند. یادم آمد که همیشه فکر میکردم هرچه دلم از کینه خالی‌تر باشد حالم بهتر است و همه‌چیز  آن‌طوری پیش میرود که آرامشم بیشتر باشد.

بخشیدن، سخت‌ترین کار دنیاست... بخشیدن خودت، بخشیدن کسی که دوستش داری و بخشیدن کسی که از او متنفری. به همسرم نگاه کردم که چقدر عمیق خوابیده بود. گفتم خدایا شکرت... روزگاری او هم مثل من توی خواب حرف میزد. دست و پایش به شدت میپرید و نفس‌هایش نامنظم بود.

خدایا هرشب دلم را بارانی کن و هر بار بیشتر پاکم کن.

پی‌نوشت: از شاهکارهای بچگی‌هایم شکستن هسته‌ی زردآلو روی میز شیشه‌ایست! این را وقت نوشتن سطور اول پستم یادم آمد.


  • یاسی ترین

نمیدانم اولین بار، عکس‌ها و فیلم‌ها برای این درست شدند که وقتی آدم‌ها نگاهشان کردند حس خوبی بگیرند و بگویند آخیییی! یا نوعی ابزار آزارگرانه ساخته‌ی بشر است برای یادآوری غم‌انگیز گذر عمر. نمیدانم شاید من هم قبلاهایی داشته‌ام که از دیدن عکس‌های قدیمی حس خوبی بگیرم. ولی حالا که فقط یک سال و دو ماه تا سی سالگی‌ام مانده، وقتی خودم را کنار شمع‌های بیست‌وچهار میبینم، یا کنار پدری که موهایش کمتر سفید بود، صورت شاداب‌تر مادر و کله‌ی پرموتر داداش! غمگین میشوم. وقتی فیلم‌های کوتاهی را نگاه میکنم که خودمان شب همان میهمانی کوچک که عروسی‌مان محسوب میشد گرفتیم، دسته گل کوچولویی را که دوستم از رزهای سفید برایم درست کرده بود میبنم که چطور از پنجره ماشین بیرون آورده‌ام و تابش میدهم. میخندم و روبان‌های نباتی دور انگشت‌هایم که با لاک قرمز در شب پیداست، با وزش باد پیچ میخورند و من هیچ تصوری از آینده‌ام ندارم.

همیشه اولین فکری که راجع به عکس‌های گذشته‌ام دارم این است که چقدر شاداب بودم. بعدترها حتی، کنار شمع‌های بیست‌وهشت همسرم خندیده‌ام. اولین سالی بود که خانه‌ای مشترک داشتیم و میتوانستیم میزبان باشیم. همان یک باری که من دوست‌هایش را دعوت کرده بودم و باز هم توی عکس‌ها خندیده بودم. 

کنار دریا و موهایی که باد آشفته‌اش کرده بود و همسرم که آشفتگی دلش را فقط تا آخر همان سفر پنهان کرد. فکر میکنم آخرین باری بود که رژ قرمز زده بودم. آخرش نفهمیدم همسرم رژ قرمز دوست نداشت یا مادرش! فقط میدانم وقتی میخواستم مطلوب‌تر واقع شوم، دیگر نزدمش. بعدترها بخشیدمش به یکی از دوستانم که میخواست لب نازکش را تتو کند! البته لبش از اول نازک نبود، وقتی دماغش را عمل کرد لبش نازک شد!! یعنی لبش نازک نشد که؛ فاصله‌ی لب و بینی‌اش انقدر زیاد شد که همیشه انگار لب بالایش را جمع کرده بود توی دهانش تا کسی را بترساند. میگفت شنیدم هم‌رنگ لب تتو میکنند و طبیعی میشه. گفتم بیا این رژو بزن شاید فرقی کرد. منصرف شد خدا را شکر.

گاهی دلم میخواهد از این عکس‌ها هم عقب‌تر بروم. بروم آن روزهایی که توی جوی آب شلپ‌شلپ می‌دویدیم و مثل دیوانه‌ها جیغ میزدیم. یا شاید دلتنگ پشت گلخانه شده‌ام؛ جایی که لای گلدان‌های خالی سفالی مینشستم و با خودم حرف میزدم! وقتی انقدر دوچرخه سواری میکردم که از نفس بیفتم. وقتی باغ فلان‌الدوله را که حالا اداره‌ی ... ... ... ... شده بود، هزاران بار بالاپایین کرده بودم. فقط کافی بود ساعت چهار شود و من مشقهایم را نوشته باشم. سرویس‌ها کارمندها را سوار کرده و برده باشند. آنوقت از زیر نرده‌هایی که خودمان کج کرده و کنده بودیم مثل گربه میخزیدم و انقدر می‌دویدم تا از منطقه‌ی مسکونی دور شوم. مادرم بارها سفارش کرده بود که مواظب آب‌انبارها باشیم. طرفش هم نمیرفتم. به غیر از آن منطقه‌ی ممنوعه، جایی نبود که خودم را نمالیده باشم. تمام سوراخ‌سمبه‌ها را چهار دست و پا و حتی سینه‌خیز کشف کرده بودم. برادرم هم همراهم بود و گه‌گاهی نقشه‌هایی میکشید مثل واترپلو بازی کردن توی حوض؛ آنهم وسط زمستان... که باعث شد پدرم هم در رشته‌ی پرتاب نیزه وارد میدان شود.

هر شب که پایتخت را نگاه میکنم گریه‌ام میگیرد. میدانم فیلمش خنده‌دار است اما من با شنیدن موسیقی محلی‌اش و با دیدن مناظر سرسبزش اشکم سرازیر میشود. خودم دقیقا نمیدانم چرا. فقط احساس میکنم این روزها احساساتم در رقیق‌ترین سطح خودشان هستند...

لازم نیست حتمن آدم احساس بدبختی کند؛ گاهی میشود کاملا بی‌دلیل، دلت به هر بهانه‌ای نازک شود.

فکر میکنم آدم‌های کمی هستند که تنهایی آزارشان ندهد؛ اگر آدم تنهایی را درک کند لذت هم میبرد. دلم به بودن همسرم و جوجو خوش است. اما برای همیشه یادم مانده که نباید زیادی از حد وجودم را به وجود انسانی بند کنم. بچه که از شوهر هم بی‌وفاتر است!! اصلا از شوخی گذشته درستش همین است؛ که بچه‌ها، به قول جبران‌خلیل‌جبران ناوک‌هایی باشند که به دوردست‌ترین نقاط پرتاب کنیم. از این روست که با همه عشقی که در دلم دارم تنهام. شاید اصلا این تنهایی بد هم نباشد. شاید من انقدر بزرگ نشدم که بفهممش. شاید هم مثل همیشه‌های عمرم که از ظرفیت‌های وجودی‌ام استفاده نکرده‌ام، بابت این وقت‌گذرانی غمگینم...

دوست ندارم حرف مفت بزنم! وقتی بعضی فکرهایم به نتیجه رسید، بعدا راجع بهشان خواهم نوشت. 


پی‌نوشت: عسل نوی نو، من نمیدونم اصلا چجوری شد که جوابم به کامنت قبلیت پرید :(( دیروز متوجه شدم. دنبال آدرس یکی از دوستان کامنت‌ها رو میگشتم که دیدم کامنتت رو بی‌جواب تایید کردم. سهوی بود. معذرت :**


  • یاسی ترین
دلم میخواهد بنویسم اما نمیشود! نمیدانم چرا. هر روز ساکت‌تر از قبل، نه که حرف نداشته باشم، حرف‌هایم را فراموش میکنم.
نکند حرف‌هایم را توی کیسه‌ای بریزم و بندازمش ته رودخانه! مثل کتاب قصه‌ای که بچگی‌هایم میخواندم؛ غول غمگین.
غول مهربانی بود که حرف نمیزد. نگو که حرف‌هایش توی کیسه‌ای ته رودخانه بود... یادم نیست داستان چه بود... فقط یادم هست یک روز پری کوچکی کیسه را از ته رودخانه برایش آورد...
شاید پری کوچولوی من هم کیسه را با خودش بیاورد. با خودت چه خواهی آورد؟؟ نازنین کوچکم... آمدن تو بی‌دلیل نبود. میدانم هیچ‌کار خدا بی‌حکمت نیست؛ و تو درست وقتی آمدی که باید.
چقدر مادرانگی‌ام تخیلیست؛ انگار تا وقتی نوزاد را در آغوش نگیری همه‌چیز ذهنی و فانتزیست. نمیدانم شاید هم وقتی بزرگ‌تر شد و تکان‌هایش حتی با چشم از روی شکم مشخص بود، بیشتر واقعی شد. هر بار که شکمم را توی آینه نگاه میکنم بیشتر احساس ناصبوری میکنم! پس کی شکل گلابی بزرگی میشود؟ نمیدانم شاید چون قبل از بارداری تپل بودم و شکم داشتم، شکمم هرگز به خوشگلی عکس‌هایی که تا به حال دیده‌ام نشود. شاید به جای گلابی‌ای سفت و درشت هندوانه‌ای پهن نصیبم شود!
خدا را شکر حالت تهوع‌های وحشتناک تمام شدند. طوری تمام شدند انگار که از اول نبودند! فقط هنوز به بو حساسم؛ به همسرم میگویم کولر بو میده، اتاق خواب بو میده، کابینتا بو میده... مستاصل نگاهم میکند! کاملا احساس میکنم که هیچ درکی از آنچه میگویم ندارد :))
ظهرها که به خانه می‌آیم، توی راهرو، نزدیک در ورودی که میشوم بوی خانه‌مان را میفهمم و بدم می‌آید. هرچه سعی میکنم این بو را پیدا کنم موفق نمیشود. نمیدانم چیست و ازکجاست. توی کتابخانه هم بوی چادر نشسته و بوی عرق و بوی دهان...
اشتهایم بهتر شده و گاهی بعضی چیزها را زیادتر از حد معمول هم میخورم. مثلا چند روز پیش، وقت نهار، یک کاسه ماست خورده بودم که انگشت ریزش را زد به شکمم! گفتم جونم؟ صدایش ضعیف بود، متوجه نشدم. دوباره گفتم جونم عزیزکم؟ گفت ماست! بازم میخوام! لبخند زدم و کاسه‌ی دیگری ماست خوردم. یکی دو هفته میشد که هوس زولبیا بامیه داشتم. دو روز قبل دستم را کشید و برد نان فانتزی بغل کتابخانه، بامیه‌ها را از پشت شیشه نشانم داد و گفت از اینا!
به مادرم گفته بودم دو تا پیراهن گل‌گلی و راحت برایم بدوزد. چند روز پیش رفته بازار و پارچه خریده، احساساتی شده بود و یک دست هم لباس نوزادی خریده بود. ای جانم عکسش را برایم فرستاده و من هر روز نگاهش میکنم. تپل خوردنی‌ام را توی آن لباس‌های سفید و ظریف سایز صفر تصور میکنم. سر و گردنش را بو میکنم و با احتیاط، دست میکشم روی لطافت گونه‌اش.
مامان میگوید این لباسا دختر و پسر نداره. فعلا اینا رو گرفتم تا بعد ببینیم چی باید بخریم. میگویم مامااااان اگر دختر بود اولش میریم تل میخریم باشه؟ میخندد. میگویم دخترکمو از بیمارستان میاریم خونه بدون تل نباشه روز اولی!
کتابخانه قرار است به ساختمان جدید منتقل شود و این روزها کار همسرم بیشتر شده؛ هر روز دنبال کار تحویل قفسه‌ها و... دو روز گذشته شاید روی هم چندساعت خوابیده بود. صورتش تغییر شکل داده و چشم‌هایش ریز شده. با این حال رفته بود خرید. خریدهای اساسی مثل گوشت و مرغ. آنهم در حجم زیاد! فکر کنم سه چهار ساعتی طول کشید تا با وسواس تمام چربی‌ها را از آن همه گوشت جدا کنم. داشتم فکر میکردم اگر به خاطر خرید نرفتن‌هایش غر زده بودم چقدر بد میشد. خوب شد حرف نزدم. مردها هم آدمند؛ شاید آنها هم گاهی از ریتم تکراری زندگی خسته شوند. میگویم حالا چرا انقدر زیاد؟! میگوید نمیخوام یه وقتی بدون موادغذایی بمونیم نگرانتم اگر پروتئین نخوری. اینها را با لحنی کاملا جدی و بدون اینکه سرش را بلند کند گفت. مدل گفتنش را دوست داشتم!
گفته بودم از وبلاگ قبلیم بک‌آپ دارم؛ دیروز فهمیدم ندارم :))))) رفتم توی دانلودهای موبایلم فایلی داشتم که وقتی رویش میزنی مینویسد کن نات اپن فایل! نمیدانم چه شاهکار مهندسی‌ای زده‌ام... بیخیال! انگار همه‌چیز دست به دست هم دادند که آن روزهایم بروند توی کیسه و فرستاده شوند ته رودخانه...
رااااستی حواسم نبود! بک‌آپ مطمئن‌تری هم دارم هنوز! پشم‌های آقای شیرازی!
  • یاسی ترین

این روزها یک طور عجیبی دلگیرند؛ نمیدانم از چه؟ تنها چیزی که حس میکنم و میدانمش تکرار است و تکرار. بعضی از آدم‌ها، شب‌بیدارند، اما بعضی‌ها را برای زنده نگه داشتن این شب‌های کوتاه نساخته‌اند؛ مثل من. آدمِ صبح زود هم نیستم؛ کافیست شش صبح بیدارم کنی، یا حتی هفت! باید قیافه‌ی کپک‌زده‌ام را تا حداقل دو سه ساعت تحمل کنی. آخرین جلسه‌ی کلاس دانشگاهم بود که توی متروی کرج، اتفاقی برادر همسرم را دیدم. از آن روز هربار مرا میبیند میخندد! شرح قیافه‌ام را برای همه گفته؛ انگار کتکم زده بودند!

خوشبخت کسیست که بین یازده تا دوازده شب میخوابد و بین نُه تا ده صبح بیدار میشود! میدانم ده ساعت زیاد است؛ ولی مرا خوش اخلاق میکند.

این روزها همه‌چیز انگار اجباریند و بی‌مزه! همسرم هم تبدیل شده به ربات! و به طور کلی از تمام وظایفش استعفا داده. نه خرید میکند، نه آشغال میبرد... دیروز میگفت حالم بد شد از بس هر شب نشستم پای سفره چایی و خرما خوردم! گفتم میخوای چیز دیگه درست کنم برات گفت نه میلم به چیزی نمیره... اگرم بخوام بخورم اولش باید همینو بخورم دیگه.

هفته گذشته اگر نمیرفتم سبزی و میوه بخرم،‌ خانه شبیه زندان گوانتانامو بود! خیلی لذت بردم از خرید؛‌ سبزی خوردن،‌ گیلاس،‌ شلیل، انگور... پر از رنگ، پر از زندگی...

گفتم آقا پیازچه و تره نزار. وقتی داشت میپیچید،‌ پیازچه‌ها را دیدم!‌ گفتم آقا این پیازچه نیست؟!‌ گفتم که نزار! گفت خانوم شما نمیخوری دیگران که میخورن :))))  گفتم نه آقا برش دار نمیخوریم ما!!

خرید کردن هم خودش نوعی تفریح است. مخصوصا وقتی ماشین دارم. البته باز هم خیلی سنگینش نمیکنم. از پارکینگ تا دم آسانسور و از آسانسور تا در خانه هم میترسم سنگین بلند کنم. وقتی میروم مغازه نمیدانم مثلا اگر بخواهم خیار بخرم چند کیلو مناسب است! یا سیب زمینی؟‌ از این رو هرچه بپرسد خانوم چقدر؟‌ از سبزی خوردن گرفته تا بادمجان میگویم یک کیلو! 

همسرم دستش خیلی به زیاد است؛‌ هربار قد ده نفر خرید میکند. البته من این اخلاقش را دوست دارم. دستش پُربرکت است. مثلا اگر توی لیست خرید نوشته باشم روغن،‌ محال است یکی بخرد. همیشه هم مواردی را به ذوق خودش اضافه میکند. بیخود نیست میگویم بابایی! دست بابایی‌ها همیشه پُر است.

این شب‌ها باوجود کسل بودنمان، خوش بودیم. مخصوصا گپ زدن‌های توی رختخواب. ویدیوهای تد را میدیدم و راجع بهش حرف میزدیم. بیشتر هم موضوعات روانشناسی و نوروفیزیولوژی. همسرم میگفت این قسمت روانشناسی خیلی جالبه ها. گفتم خیلی هم سخت. من که هرچی خوندم یادم رفته!

گاهی هم از خودمان و از نی‌نی حرف میزدیم. گاهی شوخی‌هایی که منجر به گازگرفتن‌های او و خنده‌هایش که با جیغ‌های من بیشتر میشود. این‌طور وقت‌ها فکر میکردم چقدر شبیه گذشته‌ها شده؛ چقدر میخندد، چقدر چشم‌هایش برق میزند... دلم میگفت همه‌چیز واقعیست. دلم جواب آن سوال سمج را میداد که آره اینا خوشبختی واقعیه؛ اجباری تو کار نیست. دلم آن وسواس مزخرف را از بین میبرد که حالا که مجبور به موندن شده تصمیم گرفته خوشحال باشه. مثل اون ضرب‌المثل که میگه اگر بهت تجاوز شد لذت ببر. میدانم فکرهایم گاهی احمقانه میشوند. تعارف هم که نداریم؛ برای آن‌طور خواسته شدن، باید ترکش میکردم. اگر می‌آمد دنبالم تا آخر عمر این شک را نداشتم که واقعا خواست؟!!

هر روز این تردیدها را از پنجره بیرون می‌اندازم و دلم را صاف میکنم. هر روز دلم را خوش میکنم به گرمای آغوشش. به بازوهایی که هرشب برایم باز میکند. به خلسه‌ای که هربار توی بغلش تجربه میکنم.

چند وقت پیش داستانی نوشت که مربوط میشد به شهدای غواص. خیلی قشنگ شده بود. کلی تشویقش کردم. البته ممکن است جایی چاپ نشود. چون آن‌طور که آن‌ها میخواهند نیست. ولی برای خودمان ارزشمند است. خیلی لذت بردم. تصویرسازی‌ها انقدر قوی بود که انگار داشتم فیلم میدیدم.

بعد از آن گفت داستان دیگری شروع کرده. پریشب گفت داره جور عجیبی پیش میره این داستان جدیده. گفتم اگر دوست داری الان بده بخونم اگرم میخوای بزار وقتی تموم شد. گفت به نظرم اصلا تو نخونیش بهتره. این را که گفت یکباره یخ زدم. لب‌هایم از شکل خنده خارج شد اما شکل دیگری به خود نگرفت؛ همین‌طور معطل ماند وسط صورتم. نمیدانستم چه کارش کنم؟ لب‌هایم را میگویم. به زور و با تلاشی مذبوحانه برای این که مثلا نفهمد حالم عوض شده با صدایی که خودم هم فهمیدم چقدر مسخره شده گفتم باشه و سرم را به موبایلم گرم کردم. او هم ساکت شد. کمی بعد خودم را مشغول مرتب کردن اتاق کرده بودم که اتفاقی نگاه‌مان به هم گره خورد و او با نیمچه خنده‌ای گفت چیه؟ گفتم هیچی! تو چیه؟ گفت هیچی! گفتم چرا اینجوری نگاه میکنی؟ گفت چشام این‌طوریه و هر دو خندیدیم.

کنارش دراز کشیدم که بخوابیم و چراغ را خاموش کرده بودم که گفت به نظر تو اگر یکی تو داستانش خیلی واضح از س.کس بگه ضایع است؟ گفتم نه. سکوت کردیم. ادامه داد گفته بودم شاید مجموعه جدیدم اصلا به قصد چاپ نوشته نشه. بالاخره هرکی یه چیزایی داره که سانسوریه.

بغض کرده بودم. به شدت احساس تحقیر میکردم. علاوه بر اینکه میدانستم اگر حرفی بزنم میگوید تو همیشه منو با داستانام یکی میگیری. داستانای من شرح واقعیت‌ها نیس که؛ داستانه. اما من هرگز باورم نشد. برایم مسلم است آنچه مینویسد دقیقا مثل آینه ذهنش را نشان میدهد.

تصور میکردم حتمن از زیبایی زنی اثیری نوشته. از چشم‌هایی مشکی که شخصیت مرد داستان را -که جان عمه‌اش خودش نیست- میخکوب کرده. 

نمیخواهم بگویم الان با کسی رابطه دارد. میدانم که خبری نیست. اما شاید احمقانه به نظر برسد نمییییییییییخواهم وقت نوشتن از عشق، چیزی موتور محرکه‌اش باشد که تن مرا میلرزاند. نمیدانم شاید باز هم حرف زده بودیم یادم نمی‌آید؛ فقط یادم هست که پشت پلک‌هایی که همه‌ی تلاشش را میکرد خیس نشود،‌ پر از تصویر بود؛‌ نصویر زنی جذاب که به سادگیِ من پوزخند میزد. چشم‌هایش مثل چشم‌های قطام خنجر میکشید و از همه جا خون میچکید و من خودم را مثل جودی ابوت با دو گیس بافته در دو طرفم و نگاهی متعجب،‌ گیج و کمی احمق میدیدم. 

نمیخواهم خودم را دخترکی معصوم توصیف کنم. اما آن شب همه‌چیز توی ذهنم اغراق‌شده و عجیب بود و تصویرها روانپریشانه و درهم. احساس میکردم چیزی به سنگینی آوار،‌ روی قلبم خراب شده. خط‌ها توی سرم رنگ میگرفتند و میدیدم که از بوسه‌هایی لذت‌بخش نوشته؛‌ از هم‌آغوشی‌ای فرازمینی؛‌ از بستری از آتش. همه را با خط همسرم میدیدم. خودم را موجودی بدون جنسیت یافتم. شاید بخندید. ولی حس آن لحظه‌ام این بود. حالا که بعد از دو روز به آن شب فکر میکنم،‌ حالا که سرم خنک شده و عقلم مثلا کار میکند،‌ به این نتیجه رسیده‌ام اگر فرض کنیم که در زندگی، توی هرکاری از همه مهم‌تر،‌ باوری باشد که خود انسان نسبت به خودش دارد،‌ سردی جنسی ما هم خیلی نتیجه‌ی بی‌ربطی نیست. او که هر بار حرف زدیم گفت مشکل از تو نیست مشکل از منه بهم فرصت بده. شاید هم مشکلی دارد. نمیدانم. اما آنچه از طرف خودم حس میکنم این است که چون اعتماد به نفسم را از دست داده‌ام نمیتوانم کاری کنم. نمیدانم قبلا چطور بودم. اصلا یادم نیست. اما حالا به خودم میگویم از اول هم دلبر نبودی.

شاید این حرف‌ها اصلا هوشیارانه نباشد اما انگار پس ذهنم خودم را از هر جذابیت جنسی‌ای خالی میبینم. و این هیچ ربطی به داشته‌های واقعی‌ام ندارد. داشته‌هایم؟؟؟ از داشته‌های جسمی‌ام چه میدانم؟ همیشه فقط خودم را زیبا میدانسته‌ام نه چیزی بیشتر.

حالا غولی پیش رویم میبینم که قلب و جای دیگر مردها را توی مشتش میگیرد و هر سو که بخواهد میبرد. نمیدانم این گلوله‌ی آتش، مصداق خارجی دارد یا نه، نمیدانم اصلا چطور توصیف شده؟  نمیدانم اصلا توصیف شده؟! شاید داستانی که نخواندمش طور دیگری نوشته شده باشد. نمیدانم فقط رنگی از خاطره‌ای دارد و باقی‌اش تخیلیست... نمیدانم فقط این را میدانم که از کجا آمده... از جایی که مرا میشکند،‌ خرد میکند و توی مردابی از شرم و حقارت فرو میبرد. و این ابدا ربطی به همسرم ندارد. اگر او هرشب به پایم بیفتد هم تا وقتی که من حس بدی به خودم دارم چیزی عوض نمیشود.

نمیدانم دقیقا چه چیزهایی گفتیم. ولی حرف رسید به ناراحتی من؛‌ دیگر پنهانش نکردم. گفتم خب مگه مرض داری؟ اگر میدونی منو ناراحت میکنه،‌ اصلا نگو همچین چیزی نوشتی تا بعدشم بگی نخونی بهتره. تو نگی من از کجا میخوام بفهمم نوشتی؟ گفته آره ها... دلم سوخت. احساس کردم چقدر خودخواهم. گفتم البته درکت میکنم وقتی داستان نوشتی هیجان داری. گفت کاش میتونستی منو از داستانام جدا کنی. گفتم نمیشه. نمیتونم. اگر منم داستان بنویسم تو نمیتونی خالی از هر تصور ذهنی‌ای بخونیش. گفت پس دیگه برات فقط داستان جنگی تخمی میخونم :))) گفتم اون تخمی نبود که خیلی هم قشنگ بود خودتم میدونی الکی خودتو چس نکن.

پشتم بهش بود و نفس‌های عمیق میکشیدم که گریه نکنم. گفت فک نکن نمیدونم داری گریه میکنی. گفتم دارم گریه نمیکنم! گفت چه فرقی داره؟! گفتم نمیخوام هیچ زنی تو داستانت باشه!! بغلم کرد. گفتم حتی اگر خیالی باشه... گریه کردم... زیاد خیلی زیاد و بین گریه‌هایم میگفتم نمیخوام کسیو بهم ترجیح بدی... نمیخوام حسرت کسی تو دلت باشه و او مدام میگفت دیوونه کچل این چه حرفایی میزنی من اگر کسی رو ترجیح میدادم تو الان پیشم نبودی. گفتم نمیخوام فک کنم چیزی کم دارم. میدونم بلد نیستم عشوه‌گری کنم. گفت تو چیزی کم نداری تو همین‌جوری یاسی هستی. خود خودتی... این حرف‌هایش آرامم کرد. چقدر ابلهانه حرف زده بودم. چقدر ضایع! چقدر ضعیف. حالم از خودم بد شد.

همین حالا موقع نوشتن داشتم فکر میکردم شاید هم اگر مقابلم مردی غیر از همسرم بود،‌ من هم شکوفا شده بودم. مردی که ملاحضه و رعایت کردن را همه‌جا همراه خود نبرد. بالاخره کسی باید این وسط برخوردی اغواگرانه میداشت!

فردای آن روز که بیدار شدم،‌ دفترش را روی کانتر دیدم. میلی نداشتم بخوانمش. خلاف گذشته که خیلی وقت‌ها دزدکی خوانده بودمش. این بار حتی میتوانم بگویم از خواندش میترسم. وقتی هم که ندانی چیست هر فکری میتوانی بکنی. هرچه که هست حدس میزنم این داستان توصیفاتی دارد که دوستش ندارم. نمیخواهم با شرح زن ایده‌آل همسرم مواجه شوم. نمیخواهم آن موجود افسانه‌ای را بیشتر بشناسم و ببینم که همسرم با آب و تاب از قوس کمر و دو تا لیمو و لبی شبیه غنچه‌ای نیمه‌باز یا پوستی برنزه گفته! چه میدانم شاید اصلا این‌طور نباشد...

آن شب خیلی سعی کرده بودم واندهم؛ اما چیزی بیش از وادادن اتفاق افتاد. خودم را ترور کردم. اشتباه بزرگی کردم. امیدوارم جبران‌شدنی باشد.

بعد از آن زندگی دوباره روال سابق را از سر گرفته. با این تبصره که هر کار میخواهیم بکنیم میگوییم بعد از ماه رمضون. خیلی وقت پیش همسرم کلی بذر خریده بود که به علت گشادی مفرط تا الان نکاشتیم‌شان. هفته پیش گفت فلان‌جا گلدونای خوشگلی آورده بعد هم اضافه کرد، بعد ماه رمضون با هم بریم بخریم. آن لحظه از خوشحالی نمیدانستم چه کنم! ادامه داد سلیقه‌ی تو قشنگه... با خودم گفتم همه‌چیز شدنیست... همه‌چیز. 

گاهی فکر میکردم من و او هرگز برای خانه‌مان خرید دوتایی‌ای نخواهیم کرد؛ اما حالا و با میل خودش... شاید واقعا خیلی‌چیزها با صبر و گذشت زمان درست شود.

گلدان‌ها را که بخریم، میتوانیم رشد سبزی‌خوردن‌ها، توت‌فرنگی‌ها، هویج و گوجه‌ها را کنار رشد جوجویی ببنیم.



  • یاسی ترین
بی‌هوا و خواب‌آلو، پا گذاشتم وسط دریاچه‌ای که کولر درست کرده بود! از آنجایی که مهندس محترم جایی برای جیش کولر گازی تعبیه نکرده، اگر حواست مثل من و همسرم پرت باشد برای سومین بار خانه را آب میگیرد! چشمم افتاد به کیف بابایی که روی زمین بود، سریع برش داشتم؛ برادران کارامازوف را خواباندم روی کانتر که بعد از شنا آفتاب بگیرند. باقی چیزها را هم پهن کردم روی زمین؛ دفتر دست‌نوشته‌هایش، پرینتی از مجموعه داستانش، یک عالمه برگه مربوط به بانک و... دفترچه‌های بیمه و شناسنامه :|
رفتم بیدارش کردم و گفتم بیا آبارو جمع کنیم. مبل را کنار کشید، تشت آوردم و اسفنج، آب‌ها را از روی سرامیک جمع کرد و ریخت توی تشت. تی‌شرتش را که حالا تبدیلش کرده‌ام به کهنه با نیش باز دادم دستش تا مابقی ماجرا را هم خشک کند. گفت تی‌شرت محبوبم، گفتم دیگه کهنه شده بود، خیلییی پوشیدیش، با این میدیدمت حالم بد میشد. گفتم ناراحت دفترتم با ...؛ اسم مجموعه داستانش را گفتم، گفت عب نداره توش بارون اومد! گفتم میتونی داستان همینو بنویسی! داستان شناور شدن کیفت. گفت ینی نویسنده‌ها میگوزن میرن مینویسن؟ گفتم آره دیگه :)) نگاهی به شناسنامه‌اش کردم که تقریبا از ریخت افتاده و همه‌ی رنگ‌هایش قاطی شدند. ورق زدم و صفحه‌ی بعد را نگاه کردم و گفتم خاک به سرم پاک نشه؟! شیطانی خندید و گفت عه! بده ببینم میتونم پاکش کنم؟!
هر روز یک کار نظافتی میکنم؛ شستن ملحفه‌ها، مرتب کردن کمد و کشوها... امروز میخواهم یخچال را بتکانم؛ سه چهار ماهی میشود، خانه تبدیل به مستراح شده! یکی از دوستان که پارسال باردار بود میگفت من تو مدتی که باردار بودم دو سه بار کارگر آوردم خونه رو تمیز کنه. من تا الان کارگر نگرفته‌ام. فکر نمی‌کنم بتوانم. حالم بد میشود. نمیتوانم ببینم. مادرم میگوید خلیا. خب اونم داره کار میکنه، شغلشه. اما من نمیتوانم ببینم کسی از سر اجبار بیاد خانه‌ی مرا تمیز کند. نمیدانم وقتی او کار میکند دست و پایم را کجا بگذارم؟ معذبم. البته بعید نیست در آینده بنا به شرایطی من هم از این امکان استفاده کنم اما فعلا که سرم خلوت‌تر است و حالم بهتر ترجیح میدهم خودم نظافت کنم.
عرض کنم که آقای بابایی چند وقتیست خیلی تنبل شده؛ یعنی تقریبا از اول رمضان. دیشب گفتم به نظرت غر زدن روت نتیجه میده؟! گفت فک نکنم! گفتم یه کاری کن حالت بهتر شه. گفت مثلا برم سفر؟ گفتم میری هم برو فقط بعدش سرحال باش لطفا و نگو دچار افسردگی بعد از سفر شدم که اون موقع میزنم تو دهنت! واقعا غر زدن دردی را دوا میکند؟ من که حوصله ندارم بیش از یک بار بگویم آشغالا رو ببر یا فلان چیز تموم شده بخر. واقعا حس همچین کاری را ندارم و ترجیح میدهم آشغال‌ها بگندند یا فلان چیز را نداشته باشیم.
دستم را از توی دستش بیرون میکشم و میگویم جیش دارم! میشه صحنه رو همینطوری نگه داری تا برگردم؟! میخندد. برمیگردم و دست سردم را که تازه شستم، تو دستش جا میدهم و چشم‌هایم را میبندم که بخوابم. دست تو و دل من هردو گرمند...

  • یاسی ترین

کل قضیه‌ی خانه‌ی سالمندان از اساس چرت بود؛ من معتقدم خانواده‌ی مادری‌ام مرض دارند. دوست دارند بیخودی دیگران را نگران کنند. طفلکی مادرم انقدر آن روز فشار عصبی داشت که همش کار میکرد. میشناسمش؛ وقت‌هایی که نگران است، کار میکند. وقتی کار میکند حالش خوب میشود؛ یک ذره هم بهش نرفته‌ام

کم‌کم احساس میکنم قد یک طالبی کوچک، شکمم برآمده شده. دوستش دارم. روزی هزار دفعه خودم را توی آینه نگاه میکنم و میگویم کی بزرگ‌تر میشی؟ جوجویی کوچولوام فشارهای ضعیفی به شکمم وارد میکند. مادر همسرم می‌پرسید لگد میزنه؟ گفتم لگد که نه ولی هُل میده :) احتمالا تصورم از لگد چنان ضربه‌ایست که ناک‌اوتم کند!

جایی خوانده بودم ماه چهارم تعادل بدن بهم میریزد. گاهی کاملا حسش میکنم. احساس میکنم راه رفتنم یک طوری شده! باز هم وزن کم کردم؛ یک کیلوی دیگر هم کم شد. من که ناراضی نیستم از کم شدن وزنم، فقط گاهی میترسم علامت بدی باشد.

آخر مرداد عروسی دعوتیم؛ پسر خاله ح. امیدوارم عروس و داماد این روزهایشان را با آرامش بیشتری بگذرانند. خدا کند دلشان شاد باشد. گاهی یاد بعضی خاطراتم می‌افتم و میگویم کاش اینطور نمیشد. گاهی هم اهمیتش را برایم از دست داده، حتی به بعضی‌هاشان میخندم!

درست است که کمرنگ و بی‌اهمیت میشوند اما فراموش نمیشوند. از این رو آرزو میکنم کاش همه‌چیزشان خوب و شیرین باشد.

ترم پیش چه خری زدم و این ترم چگونه ناپلئونی و شرمسارانه گذراندم! وقت امتحانات وبلاگ نداشتم و شرح آن روزهای تخیلی را ننوشته‌ام؛ خیلی بد بود. خیلی. طول ترم که درس نخوانده بودم هیچی، موقع فرجه‌ها و شب امتحانات هم همچین حرکت خاصی نکردم. به همین خاطر سیزده و دوازدهی که گرفتم از سرم هم زیادی بود. البته یک هجده هم دارم. اما اما... از همه مهم‌تر آمار است که احتمال افتادن میدهم و هنوز نمره‌ام نیامده. خلاصه که تری زدم به درس و دانشگاهم که هنوز وسعتش قابل بررسی نیست!

دیشب گزارش دسته‌گل‌هایم را به همسرم دادم. میخندید و گفت عب نداره خب تو با یه حاملگی ناخواسته مواجه شدی! کثافت مسخره میکرد :(

توی سریال شیملس، زنی بود که بعد از بچه‌دارشدن به این خاطر که همسرش بهش بی‌توجه شده بود و مدام حواسش به دوقلوهایشان بود، به بچه‌ها بی‌علاقه شده بود. حتی دوست نداشت شیرشان دهد. به همسرم گفتم نکنه منم اینطوری شم؟ نکنه بچه رو دوست نداشته باشم؟ همسرم میگفت تو وقتی منو دوست داری هر خری رو میتونی دوست داشته باشی!
خبر خوب این روزهایمان این است که بالاخره حق التحریر یکی از کارهای همسرم را گرفتیم. اخیرا برای دو روزنامه معروف و خوب مینویسد. یکیشان مطالب اجتماعی و تاریخی و... و دیگری داستان. پولی که گرفتیم برای داستان بود. خیلی حس خوبی دارم. مدام بهش فکر میکنم. به همسرم گفتم اینا همش به خاطر جوجوییه ها! گفت بعلههههه...

 البته هفت درصد مالیت کم شده!

مالیات چی؟ 

پی‌نوشت: نمیدانم چطور شد متنم این شکلی شد! نمیتوانم مرتبش کنم

  • یاسی ترین

انقدر خوابم می‌آید که تا الان سه چهار بار خواستم بنویسم اما خرابش کردم. بعد رفته‌ام اتاق پایان‌نامه‌ها دراز کشیده‌ام. بعد دلهره داشتم که میزم را ول کرده‌ام، الان کتابخانه را بار بزنند ببرند من نمیفهمم. دوباره برگشته‌ام. صندلی را تاب می‌دهم و فکر میکنم؛ به خانه‌ی سالمندان و پیری. تا یک لحظه چشمم را ببندم خواب میبینم! سرم پُر از حرف است اما انقدر کمبود خواب دارم که نمیتوانم بنویسم.

قبل‌‌ترها انقدر روی خوابم حساس نبودم؛ فکر کنم جوجو کوچولو شاکی شده. دست خودم نیست؛ وقتی کسی بیدار باشد من هم خوابم نمیبرد. حداقل اگر روزه بودم حس بهتری داشتم. اما از رمضان امسال فقط بی‌خوابی نصیبم شده.

دعای سحر، همیشه مرا یاد مادرم می‌اندازد؛ غذایش را زودتر میخورد تا بتواند دعا بخواند. من و برادرم هم همچین با بگو بخند سحری میخوردیم انگار رفته‌ایم سیزده‌به‌در! پدرم اما اخم‌هایش تو هم بود و گاهی هم میگفت چه خبرتونه؟! 

امسال هیچ‌کداممان روزه نبودیم. پدر و مادر چند سالیست به دلایل جسمی نمیگیرند و داداش هم که کلا توی فازش نیست.

توی مترو نشسته بودم و خانمی خیره نگاهم میکرد. گاهی لبخندی میزد و من هم زورکی و با تعجب لبخند کمرنگی میزدم. یکهو بی‌مقدمه پرسید، شما هم میری امامزاده صالح؟ گفتم نه! گفت میگن خوب حاجت میده. نگفتم فقط از خدا بخواه. خداست که جواب میده. به جایش لبخند زدم؛ زورکی.

مامان تلفن را که قطع کرد گفت خودش میخواد بره خانه سالمندان؛ اشک توی چشمش جمع شده بود. دلم برای اشک مادرم کباب شد. ادامه داد منصرفش میکنم. الان جو گرفتتش. بره اونجا یه هفته هم دووم نمیاره. گفتم افسرده است. مامان گفت آره.

به پیری مادرم فکر کردم. همه‌چیز موقع حرف زدن آسان به نظر میرسد اما وقت عمل... اگر توی دلم بگویم، خدا کنه هیچ‌وقت مامانمو تنها نزارم هیچ تضمینی وجود ندارد که حتمن این اتفاق بیفتد.

مادربزرگم زن باعرضه و مدیری نبود؛ مادرم برای مادرش بیشتر مادری کرده. همیشه یا مریض بوده یا خودش را به مریضی زده. از همان قدیم‌ها افسردگی داشته. همیشه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده و تا توانسته روی شانه‌ی دیگران زندگی کرده.

همین زن هم حقش نیست چه رسد به مادرم که خانه بی‌وجودش مثل قبرستان است. بی‌هیچ رنگی از زندگی. توی این چند سال که ازدواج کردم مامانم شاید دو بار آمد و دو سه روزی پیشم ماند؛ استدلالش این است که بابا و داداشت چی میشن؟ واقعا هم وقتی مامان نباشد، انگار سبیل‌هاشان را چیده باشی، از تعادل می‌افتند! حال هیچ‌کاری ندارند. مدام هم با هم دعوا میکنند.

کلی حرف دارم و باتری‌ مغزم کم است. دوباره خواهم نوشت!

  • یاسی ترین

یک هفته‌ای میشود که با ماشین میروم سرکار و می‌آیم. بیخیال استرس و اینها شده‌ام. میگویند استرسش برای بچه خوب نیست. یا اگر تصادف کنی... اما رانندگی واقعا حال مرا خوب میکند. هرچند هنوز هم سوتی‌های عظیمی در این زمینه میدهم! مثلا دو روز پیش به همسرم میگفتم تا برسم خونه کولر هنوز خنک نشده. پرسید چطور مگه؟ وقتی گفتم دریچه را باز میکنم اما همش باد گرم میاد کلی خندید و گفت خب چون روشنش نکردی! گفتم عه؟! من فکر کردم کلا اول تابستون میزاریش رو کولر و اگه دستش بزنم میره رو بخاری :))) چیه خوب؟! بلد نبودم! از سرکار تا خانه سشوار میگرفتم توی صورتم! درست در گرم‌ترین ساعت روز. پارک کردن‌هایم که شاهکارند! ولی من با اعتماد به نفس وسط خیابان هم که شده تمرین میکنم؛ مثلا امروز صبح یک ربع جلوی کتابخانه از کت و کول افتادم تا پارک دوبل کنم. هربار خراب میشد میگفتم خب دوباره از اول! میرفتم سرجای اولم، بعد آرام‌آرام دنده عقب میگرفتم بعد سعی میکردم درست زمانی که باید فرمان را بچرخانم اما نمیدانم چرا نمیشد؟! آخرسر که فکر کنم پنجاه بار جلو عقب رفته بودم ماشین جلویی رفت و مشکل حل شد!  رفتم جایش پارک کردم. کنار کتابخانه آزمایشگاهیست که برای داستان‌های قبل عقد است و اینها. ماشین جلویی‌ام که رفت، زوج جوانی بودند با یک خانوم مسن. آقای داماد نیشش تا خشتک باز بود؛ نمیدانم به تلاش‌های من میخندید یا اینکه خنده‌ی مضحک دامادانه بر لب داشت!

دلم نمی‌آید بگویم وانتی‌هایی که کنار خیابان میوه میفروشند سدمعبر میکنند؛ حتمن مجبورند. به نظرم شهرداری باید آنهایی را جریمه کند که تا مثلا هندوانه میبینند میگویند عه هندونه! و زرتییییی و بدون هیچ راهنمایی و بدون کنار کشیدن میزنند روی ترمز. درست وسط خیابان. من هم مجبور میشوم پشتشان توقف کنم و دنده را یک کنم، راهنما بزنم و بعد آرام‌آرام حرکت کنم. مناسب شخصیت یک خانوم نیست وگرنه گاهی دلم میخواهد سرم را از پنچره بیرون کنم و بگویم هندونه دوست داری هان؟ سپس تمام هندوانه‌های وانت را حواله ماتحتش کنم.

امروز عصر میروم تهران. خوشحالم. خیلی. دلم تنگ است. میروم خانه‌ی مامان بخور و بخواب :) دانشگاه و کلاس هم که ندارم؛ رااااحت.

بخشی از دلم اما خانه است و پیش همسرم. میگویم آخه گنا داری تنهایی. میگوید نه، میرم بیرون، میرم خونه بابا اینا. دیشب دچار سندرم قبل از تهران رفتن شده بودم! این را وقتی فهمیدم که یک بار الکی زنگ زدم همسرم و او هم از این کارم تعجب کرد. زدم به شوخی. زود به خوم آمدم و سعی کردم خودم را کنترل کنم. نگذاشتم بفهمد از حالا دلتنگش شده‌ام و باز قرار است دهانش مورد عنایت قرار بگیرد. میدانم دوست دارد خوشحال بروم. وقتی هم که تهرانم و زنگ میزند خوشحال باشم.

کاش میشد خودم تا تهران رانندگی کنم. ولی نمیشود. تاحالا توی جاده رانندگی نکرده‌ام. فکر کن... تا خود تهران، یک میلیون بار این آهنگ ابی را که این روزها قفل شده‌ام روش، گوش میکردم:


اگر که جای دل...دریای خون در سینه دارم

ولی در عشق تو...دریایی از دل کم میارم

اگرچه رو به رویی...مثل آیینه با من

ولی چشمام بَسم نیست...برای سیر دیدن

نه یک دل نه هزار دل...همه دل های عالم

همه دل ها رو می خوام...که عاشق تو باشم

تویی عاشق تر از عشق...تویی شعرِ مجسم

تو باغِ قصه از تو...سحر گل کرده شبنم

تو چشمات خوابِ مخمل...شرابِ نابِ شیراز

هزار مِیخونه آواز...هزار و یک شبِ راز

می خوام تو رو ببینم...نه یک بار نه صد بار،به تعدادِ نفس هام

برای دیدن تو...نه یک چشم نه صد چشم،همه چشما رو می خوام

تو رو باید مثل گل...نوازش کرد و بویید

با هرچی چشم تو دنیا...فقط باید تو رو دید

تو رو باید مثل ماه...رو قله ها نگاه کرد

با هرچی لب تو دنیاست...تو رو باید صدا کرد 


پی‌نوشت: یادم می‌آید دو سال پیش آهنگی از خواننده‌ای گم‌نام را که یکهو گل میکنند گوش میدادم. از آن آهنگ‌های تاریخ انقضا‌دار؛ حالا دلم میخواهد گوشش کنم. نه بخشی از آهنگ یادم می‌آید نه اسم خواننده را میدانم!!!
پی‌نوشت: امیدوارم قالب ساده‌ای برای وبم بپسندم. این یکی انگار بهتر است. حداقل نوشته‌ها مرتب‌ترند. 

  • یاسی ترین
گفتم خوابم نمیبره و او گفت به هیچی فکر نکن. گفتم از کجا میدونی فکر میکردم؟ گفت چون بابایی‌ام! بابایی‌ها همه چیزو میدونن.
فکر میکردم؛ به همه‌چیز... به اینکه آیا آدم‌های مهربان واقعا مهربانند یا نیازمند؟ از بزرگی روحشان است یا باج میدهند؟ آدم‌های متواضع ارزشمندند یا مهرطلب؟ وقتی احساس خوشبختی میکنیم خودمان را قانع کرده‌ایم یا معنی حقیقی زندگی را درک کرده‌ایم؟ به کم بسنده کرده‌ایم؟
قبل‌ترش، مثل خیلی وقت‌های دیگر که یکهو یاد خاطراتی وحشت‌زده‌ام میکند، توی دلم خالی شده بود. بعد نفس راحتی کشیده و گفته بودم فکرشو نکن دیگه تموم شده... بعد هم باقی ماجرا.
شب قبل گفته بود، ناراحت نشیا، یه زمانی فکر میکردم حتمن باید مثل هم باشیم تا خوشبخت به حساب بیایم؛ علایقمون، ویژگی‌هامون... اما حالا فکر میکنم لازم نیست حتمن یکیو داشته باشی که مثل خودت باشه. ناراحت نشده بودم؛ خیلی خوشحال بودم که این را فهمیده. هرچند از نظر من، خیلی هم از نظر علایق و گرایشات از هم دور نیستیم. ادامه داد که وقتی انقدر به فکر خوشحال کردن منی، وقتی هوامو داری... اینا مهمه. وقتی میگی غذا رو با عشق پختم... اشکم سُرید... دستش راکه توی دستم بود فشردم. 

شاید خیلی چیزها توی ذهنم از خوشبختی داشتم اما از زمانی که بابالنگ‌درازم را دارم، آغوشش برایم از هر چیزی آرام‌بخش‌تر است. این را کاملا بی‌اغراق میگویم. جدای از بیان احساس‌های شاعرانه، جدای از عاشقی کردن، مثل یک واقعیت. وقت‎هایی که کلافه‌ام، وقتی که از راه میرسد، فقط با یک لحظه بغل کردن، همه‌ی حس‌های بدم محو میشود. 
اگر قرار به انتخاب بود زندگی‌ای هیجانی‌تر، پر رفت‌وآمدتر، شلوغ و پر از برنامه را میپسندیدم. در طول این سال‌ها که با همیم، آرام‌آرام رفته‌ام به سمت این جزیره‌ای که فقط مخصوص من است و او. به قول خودش لانه‌ی خرچنگ؛ اشاره به ماه تولدش دارد.
گاهی فکر میکنم این را انتخاب کرده‌ام یا خودم را قانع کرده‌ام؟ اما وقتی به آرامشی که کنارش دارم فکر میکنم نمیتوانم سنگدلانه بگویم مجبورم.
بیش از این به خوشبختی فکر نخواهم کرد! شاید همان جمله‌ای باشد که توی بیست‌و‌سه سالگی وقتی پدرم برای انتخابم دلیلی ازم پرسید گفتم: بعضیا چیزایی دارن که به مرور زمان از بین نمیره؛ درسو همیشه میشه خوند، پولو  همیشه میشه به دست آورد و همیشه هم میشه از دستش داد، سربازی رو بالاخره همه میرن... اما بعضی ویژگی‌ها اگر باشن، همیشه هستن. اگرم نباشن نمیشه ایجادشون کرد. این تنها دفاعی بود که از خواستگار عجیبم داشتم که یکهو از آسمان افتاده بود!
دیگر نمیخواهم به این فکر کنم که نادیده‌گرفتن خیلی چیزها از سر نیازمندی‌ام است یا روحی بزرگ؟ شاید هم نگاه تحلیل‌گر روان‌شناسانه‌ام مدام مرا متوجه انگیزه‌ها و ریشه‌ها میکند.
گفتم کی گفته با بچه نمیشه رفت سفر؟ گفت اوهوم میشه رفت. گفتم همیشه دلم یه عالمه سفر میخواست ولی نشد که بریم. پشتم بهش بود و چراغ اتاق هم خاموش، اما میدانستم لبخند زده.

پی‌نوشت: خانم‌هایی که تجربه بارداری دارن یه سوال؟ شما شبا چه راه‌حلی برای تکرر ادرار داشتید؟ هر وقت جیشتون میگرفت میرفتین دستشویی یا صبر میکردین خیلی شدید شه؟ تا چشام گرم میشه باید بلند شم :| 
  • یاسی ترین
دراز میکشم و توی سکوت دست‌هایم را میگذارم روی شکمی که حالا کمی برآمده شده. یعنی قبلا هم برآمدگی داشت! اما وقتی طاق‌باز میخوابیدم دیده نمیشد. حالا مثل بادکنکی که خیلی آرام فوتش کنی، جا باز میکند و خودش را نشان میدهد. هنوز البته برای دیگران محسوس نیست. دستم را کمی فشار میدهم روی دلم و حالت بادکنکی‌اش را بیشتر حس میکنم. یادم می‌آید شنیده بودم شکم‌تان را فشار ندهید! پهلوهایم مدام درد میکنند. یا به این علت است که متاسفانه تحرکم کم است یا اینکه چون دارم جا باز میکنم. هر روز میگویم حالا از فردا میرم پیاده‌روی. اما از وقتی که بی‌حالی و تهوع مانع تحرکم شد تا الان که خیلی بهترم، هیچ‌کاری نکرده‌ام. ظهرها که می‌آیم خانه با وجود اینکه یا خودم رانندگی کرده‌ام یا آژانس گرفته‌ام و ده دقیقه هم بیشتر توی راه نیستم اما یک ربعی بی‌حال می‌افتم جلوی کولر تا گرما از تنم خارج شود. امسال هوا وحشتناک گرم است؛ حتی شب‌ها. شاید پارسال هم همین بود ولی من حساس نبودم.
ماه اول بارداری خیلی حالم خوب بود. سرحال بودم و حسابی هم خوردم. اما ماه دوم و سوم واقعا سخت بود. ماه چهارم که رو به پایان می‌رود، با وجود بعضی استفراغ‌های غافلگیرکننده، احساس میکنم دارم خود قبلی‌ام میشوم. مهم‌ترین تغییرم هم بازگشت افتخار‌آمیزم به آشپزخانه است! خوشحالم که دوباره غذا درست میکنم و خبری از آن کثافت‌کاری‌ها و ظرف‌های نشسته نیست.
توی این چند ماه شش کیلو وزن کم کرده‌ام. عمدی نبود. پیش آمد. احتمالا به خاطر بی‎اشتهایی‌هایم بوده. اما از این به بعد میدانم که شروع میکنم به وزن اضافه کردن و این روند احتمالا تا ده کیلو ادامه پیدا میکند. نمیدانم بعد از زایمان قرار است چه شکلی شوم؟ بعد از شیر دادن چطور؟ هیچ‌وقت دوباره مثل قبل خواهم شد؟ توی آینه قدی به اندام خودم نگاه میکنم؛ لاغر شدنم محسوس است. مخصوصا پاها و صورتم. اما از جاهای دیگری دارم باد میشوم. شلوارهایم از نقطه‌ی دکمه و زیپ فشار می‌آورند و باید به فکر شلوارهای راحت‌تری باشم. فعلا که سرکار با دکمه‌ی باز نشسته‌ام پشت میز! پهلوهایم انگار خواب رفته‌اند. حسشان نمیکنم تا وقتی تکان بخورم و دردناک شوند. سینه‌ام از حالا سنگین شده؛ بستر گرمی شده، آماده‌ی میزبانی موجودی کوچک که دنیا را از دریچه‌ی سینه و دهان و مکیدن خواهد دید. بستری که برای او آماده میشود، برای من التهاب و درد و ورم به همراه دارد. مثل میوه‌ای که از بس میرسد، سر درخت میترکد.
گاهی که دستم را گذاشته‌ام روی شکمم و توی فکرم، دست کوچکش را از آن سوی دیوار میگذارد روی دستم و اندکی فشار میدهد. به پنج انگشت ظریفش فکر میکنم که حالا همگی شکل گرفته‌اند. مثل روزی که با شنیدن صدای قلبش به گریه افتادم، از سر شوق گلویم فشرده میشود. اصلا نمیدانستم قرار است چیزی بشونم. رفته بودم برای غربالگری. هفته سیزدهمم بود. فکر میکردم چیزهایی را میبیند و بعد عکسی و نامه‌ای مثل همیشه. وقتی صدای زنده بودنش را شنیدم، برای اولین بار توی عمرم انقدر بی‌پروا جلوی یک غریبه زدم زیر گریه؛ به خانوم دکتری که سرش گرم فشار دادن جاروبرقی‌اش روی شکمم بود گفتم این قلبش بود؟! او هم وقتی دید چطور اشک میریزم لبخندی زد و گفت میخوای ببینیش؟ مانیتور را برگرداند و من فرزندم را دیدم. شکوفه‌ای نُه سانتی که ستون فقرات، دست، پا، سر و حفره‌ی چشمانش پیدا بود. چند هفته از آن روز عجیب میگذرد. فکر میکنم باید کم‌کم خودم را آماده‌ی تغییرات سریع کنم. آماده‌ی دیدن یک دنیا شگفتی.
  • یاسی ترین