یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

اینم از این روزا

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ق.ظ

کل قضیه‌ی خانه‌ی سالمندان از اساس چرت بود؛ من معتقدم خانواده‌ی مادری‌ام مرض دارند. دوست دارند بیخودی دیگران را نگران کنند. طفلکی مادرم انقدر آن روز فشار عصبی داشت که همش کار میکرد. میشناسمش؛ وقت‌هایی که نگران است، کار میکند. وقتی کار میکند حالش خوب میشود؛ یک ذره هم بهش نرفته‌ام

کم‌کم احساس میکنم قد یک طالبی کوچک، شکمم برآمده شده. دوستش دارم. روزی هزار دفعه خودم را توی آینه نگاه میکنم و میگویم کی بزرگ‌تر میشی؟ جوجویی کوچولوام فشارهای ضعیفی به شکمم وارد میکند. مادر همسرم می‌پرسید لگد میزنه؟ گفتم لگد که نه ولی هُل میده :) احتمالا تصورم از لگد چنان ضربه‌ایست که ناک‌اوتم کند!

جایی خوانده بودم ماه چهارم تعادل بدن بهم میریزد. گاهی کاملا حسش میکنم. احساس میکنم راه رفتنم یک طوری شده! باز هم وزن کم کردم؛ یک کیلوی دیگر هم کم شد. من که ناراضی نیستم از کم شدن وزنم، فقط گاهی میترسم علامت بدی باشد.

آخر مرداد عروسی دعوتیم؛ پسر خاله ح. امیدوارم عروس و داماد این روزهایشان را با آرامش بیشتری بگذرانند. خدا کند دلشان شاد باشد. گاهی یاد بعضی خاطراتم می‌افتم و میگویم کاش اینطور نمیشد. گاهی هم اهمیتش را برایم از دست داده، حتی به بعضی‌هاشان میخندم!

درست است که کمرنگ و بی‌اهمیت میشوند اما فراموش نمیشوند. از این رو آرزو میکنم کاش همه‌چیزشان خوب و شیرین باشد.

ترم پیش چه خری زدم و این ترم چگونه ناپلئونی و شرمسارانه گذراندم! وقت امتحانات وبلاگ نداشتم و شرح آن روزهای تخیلی را ننوشته‌ام؛ خیلی بد بود. خیلی. طول ترم که درس نخوانده بودم هیچی، موقع فرجه‌ها و شب امتحانات هم همچین حرکت خاصی نکردم. به همین خاطر سیزده و دوازدهی که گرفتم از سرم هم زیادی بود. البته یک هجده هم دارم. اما اما... از همه مهم‌تر آمار است که احتمال افتادن میدهم و هنوز نمره‌ام نیامده. خلاصه که تری زدم به درس و دانشگاهم که هنوز وسعتش قابل بررسی نیست!

دیشب گزارش دسته‌گل‌هایم را به همسرم دادم. میخندید و گفت عب نداره خب تو با یه حاملگی ناخواسته مواجه شدی! کثافت مسخره میکرد :(

توی سریال شیملس، زنی بود که بعد از بچه‌دارشدن به این خاطر که همسرش بهش بی‌توجه شده بود و مدام حواسش به دوقلوهایشان بود، به بچه‌ها بی‌علاقه شده بود. حتی دوست نداشت شیرشان دهد. به همسرم گفتم نکنه منم اینطوری شم؟ نکنه بچه رو دوست نداشته باشم؟ همسرم میگفت تو وقتی منو دوست داری هر خری رو میتونی دوست داشته باشی!
خبر خوب این روزهایمان این است که بالاخره حق التحریر یکی از کارهای همسرم را گرفتیم. اخیرا برای دو روزنامه معروف و خوب مینویسد. یکیشان مطالب اجتماعی و تاریخی و... و دیگری داستان. پولی که گرفتیم برای داستان بود. خیلی حس خوبی دارم. مدام بهش فکر میکنم. به همسرم گفتم اینا همش به خاطر جوجوییه ها! گفت بعلههههه...

 البته هفت درصد مالیت کم شده!

مالیات چی؟ 

پی‌نوشت: نمیدانم چطور شد متنم این شکلی شد! نمیتوانم مرتبش کنم

  • یاسی ترین

نظرات (۱۴)

مهم اینه که قبولی .....نمره رو وللیسم :))
فکر کنم جوجو رو با مسی یا رونالدو مقایسه می کنی که انتظار انچنان لگد رو داری

پاسخ:
خیلی ضایع بود نمره‌ام :(( فک کن ترم پیش همش نوزده این ترم دوازده و سیزده. اون دوازده تابلوئه خواسته نندازه :))) دمش گرم
حالا از همه بیشتر از آمار میترسم که نمیدونم چرا نمره‌اش نمیاد. اگر قبول شم، چیزی جز مردونگی استاد نیست :))))) چون تو برگه‌ام که چیز قابل داری ندارم :)


آرهههه فک میکنم یهو باید شکمم کج شه! دیگه نمیگم این موچولو فقط بیست سانته :)
همه چی آرومه ما چقدر خوشبختیم...
هم رو دوست داریم
ی جوجه تو راهه
 نمره های ناپلیونی
کار, روزی و برکت ...
هر روز بگو ما چقدر خوشبختیم این روزها
و خدا رو شکر همه روزها

پاسخ:
ای جاااااااااااانم :)
اوهوم 
شکر خدا
مرسی از حس خوبی که بهم میدی عزیزم :*
ترم سوم بودم یکی از درسای تخصصی رو اصلا نرسیدم بخونم  با اعتماد به نفسی هم که بنده دارم حذف نکردم همینطوری رفتم سر جلسه....یعنی در حد چند ساعت خونده بودم  گفتم صد در صد 7 یا 8 شدم اونم حالا با ارفاق ..ولی نمره ها رو که دادن شدم 17 !!!
یه چند نفر اعتراض داشتن به نمره هاشون منم بین اونا رفتم برگه ام رو ببینم که چه جوری 17 شدم...شانسا اون موقع اتاقش نبود یعنی منو می دید از خجالت اب می شدم:))) دیدم همه رو بافتم اون بافتنیا رو نمره داده ...روز بعدش که منو دیده می گه چون می دونستم درسخونی اینطوری اصلاح کردم وگرنه حتی یه جمله اش هم اونی نبود که تو جزوه بود  کلا یه واحد درسی دیگه رو نوشته بودی
هیچی دیگه از اون به بعد هر وقت یادش می افتم صلواته که بر کل خاندان از قبیل زنده و مرده اش می فرستم
پاسخ:
:)))))))))))))))))
ایول 
عااالی بودا :))))))) 
چقدر آدم خوبی بوده. دستش درد نکنه. حالا که به چشمای استادم فک میکنم بهش میخورد آدم مهربونی باشه :)))))) خدا کنه از این حرکات بزنه. وگرنه که من فقط یه سوال نوشتم اونم نصفه!!
دو تا دیگه هم غلط!!

  • مامان محمد امین
  • غزیزم.اشکال نداره توفعلا تو ازمون واقعی دیگری به سر میبری.بیخیال نمره
    پاسخ:
    ای جاااااااااانم ♥ 
    چقدر حرفت به دلم نشست 
    نه تو واقعا خجالت نمیکشی شور نمره میزنی ؟!!!!!!! آخه دانشجو کلاسش به اینه که نگران نمره نباشه خخخ
    همش عوارض حاملگی و این نخودچی خورونه نذاشت درس بخونی !!!!!
    ار بس بحث هایی که دوست داری راه مینداخت
    آره دستمزد کارهای اینمدلی (حق التحریر ) یه مزه خاص داره

    پاسخ:
    روم سیاه :))))) خخخخ

    نخودچی خورونت آخر هممونو به باد میده :))))

    آره خیلی :-)
  • دُختَرَک ツ
  • ویرایش پُست رو بزن. بعدش اون بالای متن دو ردیف نوار ابزار داره. ردیف اول از سمت راست بشمار، به یازده که رسیدی اون علامت رو بزن. متن ِت دُرست میشه :)
    البته قبلش متن ِتُ کلن انتخاب کن :)

    هنوز وقت نکردم پُست آی ِ قبلیُ بخونم. ولی در اولین فرصت حتمن میخونم :)

    به جوجویی سلام برسون بگو برای من دعا کنه :) :*
    پاسخ:
    مرسی عزیزم تغییری نکرد :/ 
    ای جان :-)

    الهیییی چشمممم ♥♥♥♥
  • عسل نوی نو
  • سلام یاسی جون اینقدر  خندیدم که گفتی  نینی هل میده لگد نمیزنه .ولی خدایی شیرینترین لحظه وقتی که تکونهاش رو متوجه بشی فکر کنم از اواخر ماه ششم کاملا حس بشه.شکمت که کج و کوله بشه به خاطر تکوناش دلت قنج میره.اگر سزارین نبودم دلم سه تا بچه میخواست ولی خیلی سزارین دومم بد بو د.
    پاسخ:
    سلام گلم :)
    ای جانممم خیلی دوست دارم زودتر اون لحظه ها برسه 
    الهییییی تو هم مثل من دوست داری مهد کودک را بندازی ;-) 
    همه پست های نخونده رو خوندم :)))
    منم عاشق اون اهنگ ابی هستم . خداست لامصب:)))
    انشاالله روزای خوبی رو بگذرونی و به سلامتی نی نی ت بدنیا بیاد . از شکمت هر ماه عکس بگیر بعد کنار هم بزاری عکسها رو ... انقدر جالب میشه
    پاسخ:
    :)
    هنوزم دارم گوشش میدم فک کنم دیوونه شدم!
    ممنون عزیزم ♥

    آره فکر خوبیه ;-)
    یاسی جون/تا جایی که من شنیدم تو ارشد از زیر 14 افتاده محسوب میشی
    پاسخ:
    نگوووو که الان دو تا درس افتاده دارم :))))
    نمیگم جون من شنیدم تو ارشد زیر دوازده افتاده است 
    سلام
    یاسی جان التماس دعا
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    اگر قابل باشم دوست من :-) 
    ایشالا هرچی از خدا میخوای بهت بده
     اهن اهن...سلام مامان یاسی...ژله دالی B-)
    ششیات و آبنبات چوبی هم موخام :-*:-*
    پاسخ:
    اوخیییییی عزیزدلممممم
    ♥♥♥♥♥

    خیلی میخوامتا دوست گل گلی من :********
    مرسی واسه خصوصیات ♥♥♥
  • عسل نوی نو
  • اره والله مهد کودک درست کردن دوست دارم ولی دختر باشند همشون رو بیشتر دوست دارم نمیدونی چقدر ناز دارن و شیرین زبونن که.من در یکی از امتحاات دانشگاه فقط و فقط نماممم رو نوشتم و استاد مهربان به من یک مرحمت فرمودند اینقدر هم درس مزخرفی بود استادش هم مزخرفتر .ادرست تموم میشه قبل از به دنیا اومدن نینی؟نمی دونم چرا احساس می کنم نینیت پسره.
    پاسخ:
    ای جاااااااان آره دخمل بهتره ;-) 

    الهی :))))))) طفلکی! یک.. :)))

    ترم دیگه فقط درس دارم. بعدش پایان نامه است. 
    امیدوارم بتونم بدون وقفه تمومش کنم.


    آره خودمم همش فکر میکنم پسره. هرچی باشه شکر خدا :-)
    ما فقط یه روزنامه معروف داریم.که اونم فقط داستان تخیلی و حماسی مینویسه؛ کیهان
    نکنه همین باشه؟!:)))

    * من اگه یه سوال فنی و (شاید) طولانی داشته باشم، کجا میتونم بپرسم؟
    چون مربوط به خودمه، نمیخوام اینجا بپرسم؟

    پاسخ:
    :))) خودشه!
    میتونی برام کامنت خصوصی بنویسی. میتونی هم ایمیل بزنی
    Yasitarin.blogfa@gmail.com
  • وقایع نگار
  • منم دوس دارم shamelessو شروع کنم :)
    پاسخ:
    خیلی خوبه. من پنج تا سیزنی که موجود بود دیدم. 
    البته یکم اعصاب میخواد. طنز توش خیلی زیاده. خیلی خواهی خندید اما انقدر تلخه که من کلی گریه هم کردم باهاش.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی