یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

دوستان سلام

قصد دارم پنج تا از پست‌هام رو انتخاب کنم، اگر پیشنهادی دارید، خوشحال میشم کمکم کنید. اگر پستی رو دوست داشتید و به نظرتون میتونه منتخب باشه اسمش رو بهم بگید یا لینکش رو برام کامنت کنید.

ارادتمند

یاسی‌ترین

  • یاسی ترین
چشم‌هایم را بسته‌ام، معلق شده‌ام، خوابم اما میدانم هنوز بیدارم. 
اگر رفته بودم؟ اگر صبر نمیکردم تا از سرش بیفتد؟ 
سوییتی کوچک... وسایلم؟ همه را عوض کرده‌ام مثلا. خوب اینطور وقت‌ها توی داستان‌ها و فیلم‌ها، یادگاری‌های گذشته را با خود نمیبرند. درسم تمام شده و کار میکنم. بیشتر ساعات روز. 
تنها هستم و خانه‌ام خیلی تمیز است. افسرده نیستم اما بی‌نهایت با خودم تنهام.
خانه‌ام را دوست دارم. خودم را دوست دارم. همه‌چیز میتواند تا حدودی نرمال باشد. 
آلما؟ او را که ندارم...
اگر رفته بودم که نداشتمش. 
او چطور است؟ خوشحال است؟ آرام است؟ اتاقش چه رنگیست؟ 
پس چرا دوست دارم باز هم شبی پاییزی، به پنجره‌ی اتاقش نوک بزنم، برویم زیر طاقِ یاس‌های زرد و سفید، خودم را مچاله کنم توی سکوتش و نگاهی که نمیدانم کجاست.
غلت میزنم و میدانم که خوابم، از اعماق روحم درد را حس میکنم، دلم میخواهد خودم را از اول شروع کنم، دوست دارم سرم را بالا بگیرم، نه به واسطه‌ی درس و موقعیت اجتماعی و شغل خوب؛ میخواهم سرم را بالا بگیرم.
دلم میخواست نه که به عقب برگردم و او را نخواهم، دلم میخواست عقب‌تر بروم و نگذارم اویی متولد شود، نگذارم قد بکشد، نگذارم وجود داشته باشد.
نشود بابالنگ‌دراز قصه‌هایم...
دلم ورم کرده از حرف، از آنهایی که نصفه و بی‌پایان بعضا از دهانم میپرد و بعد خودم هم یادم میرود. حرف‌هایی که هیچ‌کدامشان گفتنی نیست و هیچ درمانی هم به ذهن کسی نمیرساند.
دلم باد کرده از این حجم از فراموشیِ عمدی. 
نگاهم پر شده از جای خالی دیده شدن. 
چای را میگذارم کنار دستش روی میز. هنوز و تا همیشه این کار را دوست دارم.
سرش را بالا می‌آورد و تشکر میکند. پس چرا ازش متنفر نیستم؟ چرا دلم برایش رقیق میشود؟
اگر رفته بودم، آلمای کوچک و شیرینم...
مثل اولِ مستی، که آخر دیوانگیست، مثل همان وقت که همه‌ی دنیا دور سرت میچرخد، میدانم که خوابم.
  • یاسی ترین
حال این روزهایم را نمیدانم. هرچه هست بد نیست. جایی درست میان واقعیت. به همان یکنواختی و سردی. یا همان طور محکم که توی صورتت میخورد. حالم، شبیه پذیرفتن بوی گند پا و زیربغل معشوق است. حالم مثل آخرین نامه‌ی ناتمام است. وقتی برایت نوشته باشد از این حجم از احساس پاک تو میترسم، زبانم در مقابل... بعد همینجا قطع شود و هیچ‌وقت...
کمتر از یک ماه دیگر سی‌و‌یک ساله میشوم. پایم را آهسته و بی‌صدا از دهه‌ی سوم زندگی آنورتر میگذارم. دلم از اعداد و ارقام آشوب میشود. کنار ناخن‌هایم به گوشت رسیده. هنوز هم نمیدانم کِی میکَنمشان. عادتی که ترک نمیشود...
ریش‌های همسرم طوری آهسته سفید میشوند که کسی نبیند، مثل پیشانی‌اش که آرام‌آرام بلندتر میشود... آلما زنگ میزند، حالش را میپرسم، عجله دارد، صدایش غمگین است. مامان طوری شده؟ دلم شورش را میزند. قطع میکنیم و یادم می‌افتد که مادرم همیشه نگران بود... بود؟ 
سرش را برمیگرداند سمتم نفسش درست میخورد توی دهانم. میگوید گیسی! دستم را میگذارم پشتش و آرام در گوشش قصه میگویم. نفس‌هایش که عمیق شد کم‌کم خودم را عقب میکشم. حالا آرام کنارم خوابیده، انقدر آرام که انگار توی دلم نفس میکشد، انگار که هنوز یکی هستیم. غلت میزند و شکمم تکان محکمی میخورد خودم را به زور به پهلو میکنم، دست همسرم را میگیرم و میگذارم روی شکمم. چشم‌هایش میخندد، میگویم اینجا نه یکمی اونورتر، آره همینجاس. آلما میگوید بابا! خوابیدی؟ هان؟ 
چراغ کوچکی توی هال روشن است مادرم نشسته و چمدان جمع میکند. از لای در نگاهش میکنم. سریع برم میگرداند توی رختخواب. من اما از شوق سفر خوابم نمیبرد... 
پدرم دو سر پشه‌بند را به دیوار زده و از گوشه‌ی سومش گرفته و خودش را کش داده کنج دیوار. توی پشه‌بند روی تشکم نشسته‌ام، میخواهم بروم که بابا میگوید کجا؟ میگویم پیش مامان ( مادر توی آشپزخانه نمیدانم چه کار میکند) بابا تشر میزند بشین ببینم. بغض میکنم...
توی چشم‌های قهوه‌ای و آرامش نگاه میکنم سرم را میگذارم روی سینه‌ی گرمش. سردم نیست. زمستان بیست‌وسومم دلگرم است. 
از همینجا، روی تختِ بدون پشه‌بند دلم برای نفس‌هایش تنگ میشود، بغضم را فراموش میکنم، دلم میان دلبستگی‌هایم خرد میشود.
میگذارم تا ته‌تهش دلتنگ شوم، اصلا بگذار فشرده شوم، دردم بیاید و بعد باد همه‌اش را ببرد.
ده بیست سی چهل پنجاه شصت...
بیام؟

  • یاسی ترین

مثل عشق، که وقتی بیاید حجم بزرگی از ترس و ناشناخته‌ها را با خود می‌آورد، از حرف زدن و بزرگ شدنش میترسم! از این همه سلولی که هر لحظه در مغزش در حال جنب‌و‌جوشند، از آن همه اتفاقی که به سرعت در این بدن یک وجبی در حال رخ دادن است... نگاه کودکانه و پاکش، دنیای کوچک و شادش، همه برایم شگفت‌آورند و هر روز که میگذرد بیشتر توی دلم چنگ می‌اندازد و ریشه میکند.

میترسم! من از شکل دادن و ساختن ابعاد شخصیت یک انسان میترسم. وقتی میگویم آفرین و او سرشار از رضایت نگاهم میکند از اینکه میدانم خشتی بر دیوار اعتماد به نفسش افزوده‌ام، هول میشوم. وقتی غر میزنم و اخم میکنم وقتی چیزی را از دستش میکشم، وقتی... وقتی شب است و به اتفاقات طول روز فکر میکنم، وقتی نمیدانم دنیا را به او جای امنی معرفی کرده‌ام یا نه...

روی کابینت‌ها را دستمال میکشم و دستمال کوچکی هم دست آلما میدهم. بادمجان‌ها را روی گاز کباب میکنم و او در آغوشم است. صندلی را میگذارم کنار ظرفشویی و میگویم به چیزی دست نزنیا فقط نگاه کن. بادمجان‌ها را پوست میکنم و او کنجکاوانه به بادمجان کبابیِ شلی که توی کاسه میگذارم نگاه میکند و میگوید: بخورم! نگاهش میکنم و میگویم آلما میگوید همم! میگویم دوستت دارم! باورم نمیشود دست‌های کوچکش را دور بازویم حلقه میکند و سرش را به دستم میچسباند میخندم و میگویم دوستت دارم. روی میز می‌ایستد و گاز پاک‌کردنم را تماشا میکند. حالا فقط مانده جارو. دستش توی دستم است که جاروبرقی میکشم و مواظبم که زیر دست و پایم نماند. باقیِ خانه را هم دوتایی تمیز میکنیم و بعد مینشینیم جلوی تلوزیون، چای و بیسکوییت میخوریم و باب‌اسفنجی نگاه میکنیم! برای بار یک میلیاردم.

دستمال را که میکشیدم روی ماشین‌لباسشویی، وقتی هر لحظه بیشتر تمیز میشد و برق میوفتاد، فکر میکردم که چقدر خوشحالم که گوشه‌ی دنجی از این دنیای بزرگ، خانه‌ای دارم. جایی که همه‌چیزش برای من است و هر طور که بخواهم رنگش میزنم.

بالش‌های کاناپه را برداشتم و کلی چیز گمشده پیدا شد! مخفی‌گاه آلما را حسابی جارو کشیدم و خورده‌های نان و بیسکوییت را جمع کردم. هر بار که جارو را روی دست و پایش میگرفتم جیغ میزد و میخندید و روی کاناپه بالا و پایین میپرید. دلم از داشتنش پروانه‌ای میشد و لای گل‌های نسترن گم میشد.

شب که آمد خوشحال بود و دوست داشت کاری کند. شیر سماور را درست کرد و گفت حالا چایی بریز و حالشو ببر.

چند وقتی است که فهمیده‌ام چقدر کارهای من رویش تاثیر دارند. چند وقتیست که فهمیدم چقدر بیش از این حرفا احتیاج دارد کسی کنترل اوضاع را به دست بگیرد.

 سبز را برمیدارم و آرام آرام تمام خانه‌ام رنگ میزنم. 


  • یاسی ترین