یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

احتمالا وقتی بتوانی همزمان با خواباندن نوزادت پارگی زیربغل پیراهن همسرت را بدوزی، با شرایط جدیدت کنار آمده‌ای! وقتی بتوانی بگویی دیشب خوب خوابیدم و منظورت این باشد که فقط هر دو یا سه ساعت یک بار بیدار شده‌ای و شیردادی و حاشیه‌ی دیگری مثل گریه و دل‌درد و نخوابیدن طولانی نداشته‌ای. وقتی دوتایی خانه را تمیز کرده باشیم... وقتی بتوانی کیک پرتقالی درست کنی :)

با ترس و تردید یکی از کتاب‌های روانشناسی قدیمی و پایه را از کتابخانه برمیدارم. چرا ترس و تردید؟ چون احتمال میدهم محض دلداری خودم مطالعه میکنم!‌ و ضمنا میترسم نتوانم تمامش کنم. زمینه روانشناسی هیلگارد؛ اولین کتابی که به هر دانشجوی کارشناسی معرفی میشود. نمیدانم شاید میخواهم بخش‌های نخوانده‌ی همه‌ی کتاب‌های روانشناسیم را از اولِ اول بخوانم تا به خودم بگویم اشکالی نداره عقب نیوفتادی که پایه‌ات قوی شد!

از آنجایی که قبلا هم گفته بودم زندگی‌ام در موقعیت فشار و بحران پربارتر است،‌ این روزها دارم فعال‌تر میشوم. وقتی بدانی فقط یک ساعت تا بیدارشدن دخترت وقت داری، دلت میخواهد همه‌ی کارهای نکرده را توی آن یک ساعت انجام دهی. وقتی یک هفته از تمیزکاریِ دو نفره‌مان گذشت و خانه کمی خاک گرفت،‌ خودم دوباره جارو و تی زدم و گردگیری کردم. احتمالا خانه‌مان شوک شده! من و این همه تمیزی؟؟؟ وقتی آلما میخوابد تقریبا میدوم!!! احساس میکنم چهار تا  دست و پای اضافه درآورده‌ام :)) سر راهم همه چیز را مرتب میکنم؛ انگار واقعا مادر شده‌ام. بعضی از آدم‌ها وقتی ازدواج میکنند اینطور میشوند. اما من و همسرم توی خانه راحت بودیم و کیف میکردیم! روزگاری فیلم میگذاشتیم و لش میکردیم و دوتایی وسط هال سیگار میکشیدیم. الان از تصور همچین صحنه‌ای خنده‌ام میگیرد. چهار سال هر کار خواستیم کردیم و حالا دخترمان تعیین میکند چه کاری اولویت دارد. از بعد از زایمانم که سرکار نمیروم. وقتی هم که تصمیم گرفتم امتحان ندهم و فشار درس برداشته شد،‌ یک دفعه احساس کردم کاری جز بزرگ کردن فرزندم ندارم. حالا شده‌ام یک خانه‌دارِ تمام وقت! نمیدانم این خوب است یا نه؟!‌ البته خوب سرم را به خواندن کتاب،‌ دیدن فیلم و نت گردی گرم میکنم؛ سری که خودش به شدت گرم کارهای تمام نشدنی آلماست!

کم‌کم نیازم به خواب از بین میرود و ترجیح میدهم توی ساعت‌هایی که دختری خواب است کارهایی را که گفتم انجام دهم.

کلی آدم منتظرند دعوتشان کنیم؛ دوستانی که برای دیدن دخترم نیامدند و گفتند هر وقت زندگیتان نرمال شد خبرمان کنید. یکی از این مهمانی‌ها، دوستان همسرم هستند. همسرم میگوید کباب میخرم که توی زحمت نیوفتی میتونی خودت پلو درست کنی و مخلفات. هرچند هیچ وقت دوست نداشتم برای مهمانم از بیرون کباب بگیرم و ضمنا دوست ندارم احساس ناتوانی کنم و یاسیِ قد (غد) درونم میگوید خودممممممم میپزم :)‌ اما انگار باید قبول کنم! احتمالا با درست کردن سالاد و دسر این احساس را به خودم میدهم که توانا هستم و باز با خودم تکرار میکنم من میتوووونمممم!

آقای بابایی با وسواس‌های جورواجورش درباره‌ی دخترمان، گاهی خسته‌ام میکند. هر روز یک مشت غر تحویلم میدهد و میرود! همه‌ی سعیم را میکنم با دقت کارهای آلما را انجام دهم اما برای غرهای تمام‌نشدنی همسرم، تصمیم گرفته‌ام یک گوش را در کنم و دیگری را دروازه. اگر هر روز بخواهم ناراحت شوم اعصابی برایم نمیماند. مثلا امروز سر نهار میگوید پیاز خام برای دل‌دردش بده ها! من متعجب!!! مگه من پیاز خام خوردم؟! اشاره میکند به پیازهای توی غذا؛ اینا انگار یکم دل دارن! میگویم عزیزم وقتی گوشتای غذا پخته میخوای پیازاش خام باشه؟! اصلا مگه میشه؟ بعد این همه ساعت پیازش نپخته باشه :| 

هرگونه بیرون رفتنی هم که از نظرش مساویست با بی‌عقلی و به کشتن دادن بچه. میگویم فقط ماییم که بچه‌دار شدیم؟ یا دیگران بچه میارن همه زندونی میشن؟ او هم سر استفاده از کلمه‌ی زندان رسما دهنم را صاف میکند.

خانم یکی از دوستان که وسواسش از همسرم شدیدتر بود دلگرمم کرد و گفت مردا اولش اینطورن بعدا درست میشن. گفت شوهر من الان دیگه داره از اون ور بوم میوفته.

ارتباط کلامی و فیزیکیمان خیلی کم شده. میدانم احساسش نسبت به من حتی بیشتر هم شده. این را از کارهایی که برایم میکند میفهمم اما نمیدانم چرا به شدت خودش را مشغول ویکی پدیا کرده! جوری که انگار پول درمی‌آورد! میدانم هر مشغله‌ای نباید صرفا برای پول باشد. اما علاقه‌های همسرم خیلی شدیدند. این روزها آرزو دارم یک لحظه موقع حرف زدن سرش را از توی تبلت دربیاورد. صبح تا شب، با لپ‌تاپ و تبلت توی صفحه ویکی میبینمش :))

با وجود اینکه خیلی ساکت شده اما مشخص است که ناراحت نیست. اصلا مگر میشود توی خانه‌ای نوزادی به این شیرینی باشد و کسی بتواند غمگین باشد؟ صبح‌ها تا ظهر توی کارهای آلما مشارکت میکند. اما یک چشمش توی لپ‌تاپش است و فکرش هم که کلا و صد در صد آنجاست. ادبیاتش هم ویکی پدیایی شده! دیشب هی میگفت تا بچه خوابه برو بخواب دیگه توام و من یک ریز حرف میزدم :)) آخرسر گفت بهت برچسب حذف میزنما برو بخواب :)

چند روز پیش تازه از خواب بیدار شده بودیم که آلما خانم پی‌پی کرد! از کجا میفهمیم؟ از صدای زیادش :)) بابایی گفت بده من عوضش میکنم. وقتی داشت پاکش میکرد و پاهایش را بالا گرفت،‌ دخترکمان اسلحه را تنظیم کرد روی شلوارک بابایی و شلییییک :)) وقتی توی حمام زیرانداز دختر و شلوارک بابایی را میشستم صدایش کردم و گفتم مطمئنی آلما پی‌پی کرد؟ شلوارک تو کثیف‌تره :))))

دخترم روز به روز بزرگ‌تر و شیرین‌تر میشود. قدش شده شصت سانتی متر و بابایی دومین علامت را برایش روی دیوار زده. لپ‌هایش درآمده‌‌اند و من نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم! هزاران بار میبوسمش و طفلکم را فشار میدهم. گاهی حس میکنم دلم ضعف میرود. احساس میکنم چیزی شیرین‌تر از وجود نرم و لطیفش نیست...

در ادامه عکسی از پاهای دختری و هدیه‌ی دوست عزیزم،‌ نغمه‌ی ماه،‌ که زحمت کشید و برایم پست کرد. همان نقاشی کنار وبم حالا قاب شده توی خانه‌مان است :) 

بازهم ممنون دوست گلم :**

  • یاسی ترین

نمیدانم من بدون او نمیتوانستم یا او بدون من؟؟؟ 

یا باید میماند خانه و شیر اندکی که برایش دوشیده بودم با شیشه میخورد، یا باید همراهم میبردمش دانشگاه. 

هیچ یک از این دو راه را نشد که انتخاب کنیم. نتوانستم بگذارمش و بروم. مدام تصویر دهان بازش جلوی چشم‌هایم می‌آمد و گریه‌هایی که دلم را کباب میکند؛ گریه‌ی گرسنگی... هرچه بهم گفتند که طوری نمیشه. بچه است دیگه گریه میکنه بعدش آروم میشه... فوقش آب قند میدن... نتوانستم... از آن گذشته، آلمای من اصلا شیشه نمیگیرد...

همسرم راضی نشد با هم برویم دانشگاه. گفت نمیتونم خودمو راضی کنم... فردا اگر طوریش بشه خودمو نمیبخشم....

شاید نگرانی من مادرانه بود و نگرانی او پدرانه... دو روز گریه کردم بلکه دلش بسوزد و راضی شود با هم و سه تایی برویم دانشگاه، او توی ماشین بچه را نگه دارد تا من امتحان بدهم؛ این طوری دوری من و آلما نهایتا نیم ساعت میشد... اما قبول نکرد. بهم گفت گریه میکنی شیرت تلخ میشه... مگه نمیگی نگرانشی پس گریه نکن... اما من اشک میریختم و شیر میدادم. هرچه گریه میکردم اشک‌هایم انگار تمام نمیشدند. تمام روزهایی که با شکم بزرگ، توی این راه‌ها، با اتوبوس رفته بودم یادم می‌آمد... این همه انگیزه... این همه امید... احساس میکردم تمام برنامه‌هایم برای زندگی خراب شد. اما چاره‌ای نبود... تصمیمم را گرفتم. ترمم را حذف میکنم. ترم بعد هم مرخصی... مهر سال آینده دوباره شروع میکنم... با کلی ضرر مالی!

وقتی تصمیمم را گرفتم همسرم گفت عذاب وجدان دارم که نتونستی بری اما واقعا نمیتونستم خودمو راضی کنم بچه رو رابندازم تو جاده. بهت که گفتم بزارش پیشم برو. خودم یه جوری نگهش میدارم... گفتم منم نتونستم خودمو راضی کنم هفت هشت ساعت بدون من باشه... 

نمیدانم تصمیم احمقانه‌ای گرفتم یا نه؟! اما در هر صورت... این هم گذشت! فقط نمیدانم سال بعد، وقتی دخترکم یک ساله شده، میتوانم بگذارمش پیش بابایی و بروم کلاس؟

نمیدانم چرا از وقتی زایمان کردم، انقدر دچار استرس و مسئله شده‌ام! امیدوارم از این به بعد آرامش بگیرم. اول افسردگی و ضعف جسمی بعد سوتفاهم و دل شکستگی، حالا هم حذف ترم! هرچند دارم با تصمیمم کنار می‌آیم. دعا میکنم خیر و صلاحم در این تصمیم باشد. 

به خانواده‌ی خودم نگفتم همسرم راضی نشد؛ گفتم خودم نخواستم... نمیخواستم بگویند دامادمون نمیخواست دخترمون درس بخونه. میدانم کینه میگیرند و تا آخر عمر یادشان نمیرود.

از وقتی آمدیم خانه‌ی خودمان حالم خیلی بهتر شده بود. این که با دخترم تنها بودم و کسی نبود که هر دو دقیقه یک بار نظریه بدهد و دستورهای متفاوت. دلم میسوزد که درباره‌شان اینطور حرف بزنم اما واقعیت این است که درست است که خیلی زحمتشان دادیم و کمکمان کردند، درست است که خانه‌ی آنها بود که من با کمک‌هایشان به بی‌خوابی عادت کردم. کار خانه نکردم و فقط خوردم و خوابیدم و استراحت کردم، تقویت شدم و حال جسمیم خوب شد، اما بهم اجازه نمیدادند مادر باشم. احساس کردم من دایه‌ی آلما هستم؛ کسی که استخدام شده فقط شیر بدهد. و این به شدت زخمیم کرد. فهمیدم که هیچ‌چیز برای یک مادر سخت‌تر از این نیست که مادریش نادیده گرفته شود. مثلا وقتی لباس دخترم را عوض میکردم و او که این کار را دوست ندارد، گریه میکرد، مادربزرگش سراسیمه می‌آمد داخل اتاق و میگفت چی شده بچم؟ و بعد بچه را از دستم بیرون میکشید و میبردش و من با دست و دهان ماسیده و وارفته میماندم که چه کنم؟! فکر میکردم من چکاره‌ام؟ دختربچه‌ای نابلد که از خواهر کوچکش نگهداری میکند؟ یا دایه‌ای که فقط مسئول شیر دادن بچه‌شان است؟ با این حال چون میدانستم این کارها از سر عشق است، قندانم را پر میکردم و سعی میکردم برایم مهم نباشد. اما آنچه باعث دل‌شکستگیم شد اینها نبود... شش سال عروس این خانواده بودم و یک بار اجازه نداده بودم کسی احترامم را از بین ببرد. گویا مادرهمسرم هم دلخوری‌هایی داشته... آن شب به بهانه‌ای کوچک، دلخوریش را سرم داد زد. توی جمع. جلوی همه... من مهمان خانه‌اش بودم... بگذریم... 

اصلا تصورش را هم نمیکردم تولد یک بچه این همه سختی و مسئله داشته باشد! اصلا نمیدانستم این همه بازتاب دارد! مشکلات خودمان به کنار، خانواده‌ها چرا خل شدند؟ یعنی نوه‌دار شدن انقدر آدم‌ها را عوض میکند؟ حالا خانواده‌ی خودم دور هستند اما از همان راه دور هم گاهی بی‌نصیب نمیمانم! امان از نزدیک بودن... که بالاخره این نزدیکی زیاد، انفجار را به همراه داشت! حالا که به روزهایی که گذشت فکر میکنم، میگویم کاش نمیرفتم. کاش این تصمیم احمقانه را نمیگرفتم... چه کاری بود؟ نشسته بودیم خانه خودمان! 

اصلا فکر نمیکردم مادرهمسرم اینقدر نسبت به بچه احساس مالکیت داشته باشد! واقعا انگار مال خودش باشد! به همین مسخرگی! همین قدر بچه‌گانه! انگار سر یک عروسک دعوایمان شده باشد و هرکس بگوید مال منه! و بخواهد برای لباس پوشیدنش، شیرخوردنش، سرما و گرمایش، حکم صادر کند. بگذریم!

به زندگی با یک نوزاد عادت کرده‌ام. خیلی کم پیش می‌آید غمگین شوم. درس و دانشگاه و استرس‌هایش هم که حذف شد. حالا من ماندم و دخترم. همه‌ی ساعت‌ها و لحظه‌هایم را از آن خود کرده! از کارهای خانه فقط میرسم که غذا درست کنم؛ خانه‌مان به شدت کثیف است! با همسرم دنبال یک برنامه هستیم که بتوانیم دوتایی خانه را تمیز کنیم اما هر روز که میگذرد فقط توانسته‌ایم دخترک را تر و خشک کنیم. چند وقتی است که شب‌ها نمیخوابد. خوشبختانه دلش درد نمیکند اما دوست دارد تمام شب را تا صبح بغلش کنیم و راه ببریمش، حرف بزنیم و نازش کنیم! کم‌کم خوابش میگیرد اما به محض اینکه میخوابانیمش توی تخت بیدار میشود و توی تاریکی با آن چشم‌های کوچک تیله‌ای نگاهمان میکند. این داستان تا هشت صبح ادامه دارد گاهی تا ده صبح. بعد میخوابد تا عصر و فقط برای شیرخوردن بیدار میشود؛ تقریبا دو ساعت یکبار. شیرش را چشم بسته و در حالیکه دست و پایش شل است میخورد و وسط شیرخوردن خوابش میبرد! این برنامه تا عصر ادامه دارد. از عصر دوباره سرحال میشود و خواب‌های کوتاه دارد تا صبح. اما تا وقتی که گریه و بی‌قراری ندارد ناراحت نیستیم. نمیشود به زور برنامه خوابش را عوض کرد. باید صبر کنیم خودش خوب میشود.

این روزها فصل جدیدی از رابطه‌مان را میگذرانیم. هرچه که هست بیشتر درهم تنیده‌مان کرده. انگار هر لحظه بیشتر جزئی از هم میشویم. انگار همه‌ی اتفاق‌ها برای گرم‌تر کردن رابطه‌مان پیش می‌آیند. هر روز چیزهای جدیدی در رفتار همسرم میبینم. کسی که هر روز کافه میرفت و اصلا یک بار هم فکر نمیکرد حالا که او نشسته قهوه‌اش را میخورد و سیگارش را میکشد و کتابش را میخواند، زنش توی خانه تنهاست، این روزها یا نمیرود یا اگر برود برای من هم چیزی میخرد و می‌آورد. میگوید دلم نمیاد بدون تو.

البته من اصلا از کافه رفتنش ناراحت نمیشدم و توقعی نداشتم. فکر میکردم خوب او همین یک تفریح را دارد. اما گاهی ساعت‌های زیادی را تنها بودم و دلم میخواست با هم میرفتیم جایی... کاری میکردیم... 

امروز صبح همسرم آلما را نگه داشته بود تا من چرتی بزنم. وقتی موقع شیردادنش رسید و بیدار شدم، با آن چشم‌هایی که از بی‌خوابی به هم چسبیده بود، اولین چیزی که دیدم... برق حلقه‌ی ازدواجمان توی انگشتش... گفتم حلقه‌ات! لبخند زد و گفت آره... البته نمیدونم بزارم بازم تو دستم بمونه یا نه! خلقم تنگ میشه! گفتم اوهوم میدونم...

برایم مهم نیست باز هم دستش میکند یا نه؛ همین یکبار هم برایم کافیست. و اینکه صبر کرده تا بیدار شوم و ببینم...

دلم را به فصل جدید زندگیم خوش کرده‌ام؛ خداحافظ باقی دنیا!!!

پی‌نوشت: عنوانم بیشتر شبیه نوشته‌های روی برجک‌های پادگان‌هاست :)


  • یاسی ترین

حالم هیچ خوب نیست.

قرار نبود اینطور شود.

من حبه های قند را جمع کرده بودم. من بدی ها را به دست باد سپرده بودم حقم این نبود. ناراحتم...خیلی

شب بدی را میگذرانم. آرزو میکردم کاش همین حالا خانه خودم بودم.  اما حداقل باید تا صبح صبر کرد.

گاهی آدمها نمیدانند چطور همه چیز را با یک برخورد نابود میکنند.

دلم از خانه ای که مثل خانه مادربزرگم بود گرفته. دلم از خانه ای که روح گرم و بزرگی دارد گرفته  کسی که جای مادرم  بود و خیلی وقتها دوست نزدیکم، دلم را شکسته

فردا میرویم خانه.

  • یاسی ترین
خانه‌ها روح دارند. در و دیوارها،‌ کاشی‌ها،‌ پنجره‌ها.
از اولین باری که آمدم اینجا،‌ دلم کنار همه‌چیزش آرام گرفت تا آن روزهای بی‌قراریم،‌ تا همین حالا... انگار که کودکی‌ام را کنار همسرم توی همین حیاط و باغچه گذرانده‌ام. انگار با چشم‌های پنج سالگی‌ام به دست‌های زبر و بزرگ بابا حاجی، که درخت پرتقال را میکاشت، خیره شده بودم. هرچند هیچ‌وقت ندیدمش... من که آمدم،‌ خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردیم رفت. به همسرم گفته بود دوست دارم زنتو ببینم... اما با رفتنش غافلگیرمان کرد. 
این روزها که آمده‌ایم خانه‌ی پدر همسرم،‌ حس عجیبی دارم. هم دلتنگ خانه‌ی خودم هستم و استقلالم،‌ هم احساس میکنم رفته‌ام خانه‌ی مادربزرگم! زیرزمین هم که روزگاری آشیانه‌مان بود. اتاق همسرم،‌ بوی چوب،‌ بوی کتاب،‌ بوی سیگار... اولین شب‌های کنار هم خوابیدن،‌ شعله‌ی شومینه،‌ قوری چای و دو تا لیوان... رویای خانه‌ی مشترک... حالا وقتی آلمایم را روی شانه گذاشته‌ام و توی هال بزرگ قدم میزنم همه‌ی آن حس‌ها با چشم به هم زدنی از ذهنم میگذرند.
اینجا ما یک خانواده‌ایم، حتی اگر از هم ناراحت شویم. حتی اگر چیزی را دوست نداشته باشم. جایی خوانده بودم،‌ آقاجانی هر بار که نوه‌هایش را میدید به آنها حبه قندی میداد. بچه از پدرش پرسیده بود،‌ چرا آقاجان بهمون قند میده؟‌ ما که اینهمه قند تو خونه داریم؟‌ و پدرش گفته بود مهم نیست چی میده؛ مهم اینه که با این کار عشقشو ابراز میکنه. و حالا که پسرک مرد بزرگی شده بود،‌ دلش برای قندهای آقاجان تنگ میشد... 
اتاق را که مثل جهنم گرم میکنند،‌ اجبارم که میکنند حتمن دو تا آروغ از بچه بگیرم، میگویند اینو تن بچه نکن اونو تنش کن... و، و، و
ناراحت میشوم. خسته میشوم. اما یاد حبه قندی میوفتم که نشان عشق پدربزرگ یا مادربزرگیست که نوه را حتی بیشتر از بچه‌اش دوست دارد.
نمیگویم فرشته‌ام یا پیامبرم که خلق نبوی‌ام مانع ناراحت شدنم باشد. حتی یکبار خیلی غمگین شدم... قلبم فشرده شد حتی. دوست داشتم بروم خانه. اما از خدا خواستم که کمکم کند. حتی همان شب که همسرم با مادرش حرفش شد و بعد دو تایی رفتیم حیاط. توی آن سرما، کنار درخت یاس که حالا بی‌برگ شده. پُکی از سیگارش گرفتم و خندیدیم. گفتم چرا میلرزی؟‌ تو که کاپشن تنته؟‌ گفت دلم سرده... بغضم شد از حرفش. گناه داشت. یک ماهگی آلما را بهانه کرده بود. کیک خریده بود. برای همه‌ی خانم‌های خانه گل خریده بود. برای من یک رز قرمز... اما اوضاع آن‌طوری که میخواست پیش نرفت.
گفتم منم گاهی از مامانم خیلی ناراحت میشم. حتی فکر میکنم اصلا چرا زنگ زدم؟‌ پشیمونم میکنه! میخندد. میگوید تو هم یه روز اینجوری میشیا! راست میگوید؟؟؟
روزی همین آلمای نحیف،‌ که حتی قدرت نداشت شیر بخورد،‌ از دستم شاکی میشود؟ همین منی که این‌همه دوست داشتم مادر دموکراتی باشم،‌ محدودش میکنم؟‌ خودخواه میشوم؟ روانی و متوهم چی؟‌ برداشت غلط هم میکنم؟‌ متوقع میشوم؟‌ اصلا شاید بچه بشوم و قهر کنم،‌ حتی با آن گل‌های زیبا هم که نشان عشق فرزندم است نرم نشوم... 
با همه‌ی اینها،‌ خانه‌ها روح دارند. توی خانه‌هایی که روح بزرگ و گرمی دارند میشود بخشید. میشود امشب اگر برای گل‌هایی که خرید نخندی،‌ فردا نگران غذایش شوی.
گاهی آدم‌هایی که دوست داری را فحش میدهی. توی دلت میگویی **خل روانی. شاید هم بگویی کاشکی خفه شی. شاید لجت بگیرد و بگویی حرف حالیش نیست. اما اگر یاد حبه قندها بیفتی آرام میگیری. تمام مدتی که عصبانی میشوم به حبه قندهای آدم‌هایم اطرافم فکر میکنم. مثلا مادر خودم استاد ضدحال است! مخصوصا از پشت تلفن :)‌ جوری که اصلا فکت کج میشود و نمیدانی چطور خداحافظی کنی و گورت را کجا گم کنی! اما انقدر از او حبه قند دارم که نفس عمیق بکشم و بگویم خدایا دلم را بزرگ‌تر کن...
توی این خانه،‌ روزهای سختی را کنار مادر همسرم گذارندم؛ روزهایی که مثل یک مادر برایم دلسوزی کرد. همین حالا هم نمیگذارد برویم خانه. میگوید بزار امتحاناتو بدی بعد. پای چشات سیاه شده. رنگت زرده. هنوز رو نیومدی.
چه خوب که هست... 
آدم‌ها را باید مجموعه‌ای از خوبی‌ها و بدی‌ها دید. خوبی‌هاشان را توی قندانی جمع کرد و بدی‌ها را به دست باد سپرد.


به همین زودی یک ماه شد!
انگار همین دیروز بود که موجودی به آن کوچکی را توی بغلم گذاشتند و شدم مادرش. فکر میکنم افسردگی‌ام خوب شده. شاید هم درگیر شرایط بدتر شده‌ام :))‌ منظورم امتحانات است!‌ مثل کاریکاتور روباهی که توی تله گیر افتاده بود و توی تصویر بعدی گرگی از پشت بهش حمله کرده بود و نوشته بود همیشه شرایط بدتری هم هست! یک ماه پیش فکر میکردم من چطور با این سیستم خواب کنار بیام؟ این افسردگی و سنگینی روی سینه را چه کنم؟ حالا سرحال‌ترم. به شکل معجزه‌آسایی با کم‌خوابی کنار آمده‌ام اما این درس‌ها را چطور بخوانم؟؟؟؟
مدام به خودم میگویم همینطور که تا الان از پس همه‌چی براومدی از پس این امتحانا هم برمیای. این که در مقابل چیزایی که گذشتن چُسکیه! از بحران‌های زندگی که سخت‌تر نیس. از ویار و تهوع،‌ از زاییدن! از افسردگی بعد از زایمان... 
به خودم میگویم یاسی! کم نیار. مثل همیشه قوی باش. تو آدمِ شرایط سختی. اینم میگذرونی.
خاله‌ی همسرم اینجاست. سی سال است که سوئد زندگی میکند. آدم خیلی خاصیست. رُک،‌ ساده، خاکی،‌ مهربان، بدون دک و پز... از آنهایی که از مصاحبتشان سیر نمیشوم. از آن زن‌های قوی. از آن‌هایی که هر لحظه میشود ازشان درس گرفت. همه‌ی عمر کار کرده. پرستار است. الان هم به عشق کارکردن برمیگردد. میگوید میتونم بیشتر بمونم اما نمیتونم بیشتر از این بیکاری رو تحمل کنم.


کمی از دخترکم بنویسم!
لباس‌های سایز صفرش کوچک شده‌اند. فرزندم قد کشیده. کمی لپ درآورده. بیشتر لبخند میزند و صداهایش متنوع‌تر شده. همان دختر کوچولوی بی‌صدا،‌ حالا حسابی گریه میکند و جیغ میکشد! اگر لحظه‌ای شیرش دیر شود،‌ طوری دلخراش گریه میکند که اگر کسی نداند،‌ گمان میبرد این طفل معصوم ساعت‌هاست گرسنگی میکشد! گاهی وقتی پوشکش را باز میکنم غافلگیرم میکند و یک و دو را میبندد به سر و هیکلم! مخصوصا حالا که کمرش را هم در چند جهت تاب میدهد و میتواند اطرافش را حسابی کثیف کند. هر روز یا یک روز در میان در حال شستن زیرانداز تعویضش هستم. به محض اینکه زیرانداز تمیز را زیرش پهن میکنی،‌ به لکه‌های زرد مزینش میکند! عاشق حمام است. مادر همسرم میگوید هیچ بچه‌ای ندیدم اینقدر تو حموم آروم باشه. هرچقدر داخل حمام فرهنگ دارد،‌ بعد از حمام موجود بی‌فرهنگیست! اول که جیش میکند توی حوله. بعد هم تا لباس‌هایش را تنش کنی انقدر جیغ میزند و گریه میکند که مستاصل شوی. چشم‌هایش پر از اشک میشود و نفس‌نفس زنان دنبال سینه میگردد. هر بار که بعد از حمام با چشم‌های خیس شیر میخورد دلم برایش میسوزد. حالا آخرین بار کی شیر خورده؟ قبل از حمام :)‌ 
از یک چیز دیگر هم به شدت متنفر است: دستمال کاغذی. وقتی موقع شیر خوردن لپ‌هایش را شیری میکند و من میترسم که شیر سُر بخورد توی گردنش و جوش بزند،‌ میخواهم با دستمال صورتش را خشک کنم که واکنش منفی شدیدی نشان میدهد!
دختر طفلکی مامان در روز،‌ یکی دو بار دچار دل‌درد میشود. چاره‌ای نیست. رژیم غذایی خاصی را رعایت میکنم. قطره مخصوص کولیت هم میخورد. باقیش مربوط میشود به گذر زمان.

آخرین امتحانم بیست و دوم دی است. برایم آرزوی موفقیت کنید :))

در ادامه عکسیست از مهربانی‌های بابایی؛ کیک، دسته گل‌های زیبا و هدیه‌ای کوچک برای آلما.
توی عکس،‌ هدیه را توی دستم گرفته‌ام. 
وقتی بزرگ شد،‌ چه احساسی نسبت به اولین هدیه‌اش دارد؟! :)
  • یاسی ترین