یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

حالا میفهمم چرا بچه که بودیم با برادرم ساعت را جلو میکشیدیم تا زودتر حرکت کنیم! پدرم با شروع سفر مشکل دارد. شاید استرس دارد نمیدانم اما هرچه هست، دق میدهد تا از خانه خارج شود. هر لحظه با بهانه‌ای به تاخیر می‌اندازد و مدام پلن‌های جدید میچیند! خیلی نگران ترافیک جاده است. رانندگی‌اش توی شهر هم همینطورست انقدر از کوچه و پس کوچه میرود تا راه را نزدیک کند که گاهی بدتر میشود!
سه‌شنبه شب که رفتیم تهران پدر گفت فردا شب حدودای دوازده و نیم یک حرکت میکنیم. لب و لوچه‌ام کش آمد و اعصابم بهم ریخت. شروع کردیم چانه‌زنی و او میگفت ترافیکه :/ همسرم یواشکی به من گفت خب یه روز زودتر الکی برای چی اومدیم تهران؟ من هم کفری شده بودم که وقتی این همه ساعت توی راهیم، چرا زودتر نریم که از وقتمان استفاده بهتری کنیم؟ از ذکر باقی جزئیات صرف‌نظر میکنم! پدرم از صبح چهارشنبه هر چه در توان داشت کرد؛ از خرید چند جعبه میوه و گوجه و خیار تا حمامی طولانی :) بعد هم گفتن اینکه تمام خریدها را بشوییم و خشک کنیم و توی سبد بچینیم! احساس میکردم الان باید میوه‌ها را ببریم تالار تحویل دهیم از بس که زیاد بودند انگار برای عروسی خرید کرده بود. خلاصه ساعت چهار و نیم عصر پدر را تقریبا با دعوا از خانه بیرون بردیم :)) فکر میکنم حدودای شش از تهران خارج شدیم. تا کرج را هم رد کنیم همه این شکلی بودیم :| اما همچین که ترافیک مزخرف کرج را گذراندیم و  هوای خنک قزوین به صورتمان خورد همگی سرحال شدیم. پدر هم اخم‌هایش را باز کرد. کم‌کم باران شروع کرد به باریدن و بعد انقدر زیاد شد که برف‌پاک‌کن تند‌تند حرکت میکرد و باز جلویمان را درست نمیدیدیم. کمی ترسیده بودم و مدام ذکر میگفتم و آیت‌الکرسی میخواندم. اما یواش‌یواش ترسم ریخت و راحت نشستم. داداش توی ماشین ما بود. او جلو نشست و من عقب. گاهی پاهایم را دراز میکردم. گاهی دراز میکشیدم. گاهی مینشستم. حدودا دو سه ساعت یکبار نگه میداشتیم؛ دستشویی میرفتم و قدم میزدم اما با این حال پاهایم باد کردند و شکل ذوزنقه گرفتند! یکی از بزرگ‌ترین وسواس‌های من دستشویی عمومیست؛ حالا تصور کنید با چه زجری میرفتم. بعد که بیرون می‌آمدم کلی روی خاک‌ها راه میرفتم تا مثلا کف کفشم تمیز شود. از تصور اینکه با همان آلودگی توی ماشین میروم وحشت میکردم. البته اصلا دست به شیر و شلنگ هم نزدم؛ ترجیح دادم بدون شست‌و‌شو بیرون بیایم و فقط از دستمال‌کاغذی استفاده میکردم. بعد بیرون از دستشویی همسرم با بطری روی دست‌هایم آب میریخت و با مایع دستشویی که خودمان آورده بودیم دست‌هایم را میشستم. اگر باردار نبودم اصلا دستشویی نمیرفتم. خلاصه... ساعت حدودای چهار صبح رسیدیم حیران. نم‌نم باران بود و صدای جیرجیرک و هوا به شدت خنک و تمیز و دلچسب. رفتیم توی ایوان خانه‌ی مادربزرگ نشستیم و میدانستیم الان است که بیدار شود! همینطور هم شد دو دقیقه بعد قفل در باز شد و مادربزرگم آمد. لحاف را که کشیدم روی صورتم خیلی زود، با بوی خانه‌ی چوبی و خاطرات کودکی‌ام خوابم برد. صبح ساعت نه با صدای باران بیدار شدم و شنیدم که پدر و مادرم و مادربزرگ ترکی حرف میزدند و داشتند صبحانه آماده میکردند. همان‌طور دراز کشیده، چفت پنجره چوبی را باز کردم و دوباره سرم را بردم زیر لحاف. بوی باران و مه اتاق را پر کرده بود و من چرت میزدم. صبحانه که حاضر شد صدایمان کردند. همسر خواب‌آلو و تنبلم هم هیجان‌زده بود و زود بلند شد! همیشه روز اول که میرویم همه نگاه‌هایشان به آسمان است :)) مدام سر میچرخانیم و متحیریم. شاید از این روست که اسم آنجا را گذاشته‌اند حیران! صبحانه را توی ایوان خوردیم. همه ژاکت و کاپشن پوشیده بودیم. موقعی که داشتیم ساکمان را جمع میکردیم، همسرم باورش نمیشد که باید کاپشنش را بردارد؛ با اصرار من برداشت.
کسی خانه‌ی مادربزرگم نبود و چقدر این خلوت و سکوت را دوست داشتم. درست است که بودن فامیل هم لطف خودش را دارد. اما این آرامش را ندارد. این چند روز فقط عمه کوچکم آمد و دختر عمه بزرگم؛ حتی شوهرهایشان هم نیامدند. دو تا از عموها تنهایی آمدند یک ساعتی سر زدند و رفتند. از این جهت این دفعه واقعا آرامش‌بخش بود و همسرم هم که توی جمع راحت نیست سرحال‌تر بود.
پدرم دامادش را به کار گرفت و گردویمان را چیدیم. بعد هم آلوچه‌ها را. همسرم میگفت اون موقع‌هایی که با بابات گردو و آلوچه چیدیم خیلی بهم خوش گذشت. کلا خودش هم فکرش را نمیکرد انقدر خوش بگذرد. تمام پنج‌شنبه و جمعه به گشت و گذار گذشت و فقط برای غذاخوردن می‌آمدیم داخل خانه. آنهم فقط تا ایوان! تا میتوانستم بین علف‌ها و گل‌ها بودم. برایم مهم نبود لباس‌هایم خیس شوند یا کفش‌هایم گِلی. هر وجب از باغ و حیاط برایم پر از تصاویر زنده و رنگی از کودکیم بود. هرچند خیلی چیزها عوض شده‌اند، خیلی جاها را خراب کرده‌اند... اما هنوز هم برایم همان رنگ و بو را دارد. بزرگ‌ترین و مجهزترین ویلاها هم مقابل خانه‌ی قدیمی مادربزرگم که از کمترین امکانات برخوردار است، لطفی ندارند. جایی که حتی گازکشی هم نشده. دستشویی‌اش توی حیاط است و خیلی کارها هنوز لب حوض انجام میشود. برایم به تنها جایی که شبیه است، خانه‌ی پدربزرگ هایدی توی کوه‌های آلپ است! لپ‌هایم گل انداخته و صورتم شاداب‌تر شده؛ انگار که واقعا مرا برای زندگی توی کوهستان ساخته‌اند! همسرم هم که برای بخاری هیزم شکست و روشنش کرد، چشم‌هایش زنده بودند و شفاف. دلم میخواست، یکباره تمام آدم‌های دورمان حذف میشدند و بعد من و همسرم میشدیم خانم و آقای آن خانه، جاده‌هایی که این سال‌ها آسفالت کرده‌اند دوباره خاکی میشدند و طویله دوباره پر میشد از گاو و گوسفند و مرغ و خروس و اردک... تنورخانه که حالا انباری شده دوباره گرم میشد و سرت را که تویش میکردی بوی هیزم می‌آمد و بوی ترشی خمیر ور آمده. دامن بلندم تاب میخورد و سه چهار تا بچه‌ی ریز و درشت هرکدام یک جای دامنم را میگرفتند و میرفتیم توی باغ؛ بین بلال‌ها و باغچه‌ی سبزیجاتم...
پدرم معتقد است تو یک روز هم نمیتونی مثل یه دهاتی زندگی کنی و کار کنی! و اینگونه گند میزند به رویاهامان :))
احساس میکنم این سفر کوتاه، مرخصی چند روزه‌ای از زندگی بود. بلیط دو روز زندگی در بهشت! انقدر رویایی و شیرین بود گویی خواب دیده باشم... خیلی با همسرم به هم نزدیک‌تر شدیم و حال جوجویی هم خوب خوب بود. انقدر خوب بودم که از تصور استرس‌هایی که داشتم خنده‌ام گرفت. فقط این سفر دستاورد جدیدی داشت! یکی از بارهایی که همسرم رفته بود برای سیگار کشیدن، پدرم گفت شوهرت سیگار میکشه که همش غیبش میزنه؟! صورتم طوری شده بود که خودش جواب را گرفت و گفت نگو نه که خودم این کاره‌ام! بعد هم خندید و خاطره‌ای تعریف کرد که پشت دیوار همین خانه از مادربزرگش به خاطر سیگار کشیدن سیلی خورده. البته بابا موقع سربازیش سیگار را ترک کرده. اصلا فکر نمیکردم انقدر راحت با این قضیه برخورد کند. مراتب را هم به همسرم اطلاع دادم :)) البته که هرگز جلوی رویش نمیکشد اما حداقل کمی از استرس هردومان کم شد. 
موقع برگشتن همیشه غمگینم. حتی اگر باز هم بگردیم. برویم ساحل گیسوم و بازار رشت... خوب است و خوش میگذرد اما چیزی از آن دلتنگی کم نمیکند. دلم برای اولین نفسی که در هوای کوهستان کشیدم تنگ میشود. 
عکس‌های زیادی گرفتم. دوست دارم چندتایی‌شان بگذارم. شاید توی پستی جدا. اما فعلا عکس خانه را میگذارم؛ خانه‌ای که پدر پدر پدربزرگم با چوب و کاهگل ساخته.

  • یاسی ترین
باز هم سفر!
هم خوشحالم هم مضطرب؛ وقتی مادرم گفت آخر این هفته با هم برویم حیران، دلم نمیخواست نه بگویم. درست است که خودم خیلی دوست دارم بروم. اما هم به خاطر جوجویی کمی میترسم هم دلم میخواست همسرم با خوشحالی کامل بیاید نه اینکه بگوید حالا واقعا بریم؟ وقتی هم بگویمش که چرا اینطوری؟ بگوید خب من اونجوری که با خانواده خودم میریم سفر و راحتم با خانواده تو نیستم :| جلوی اونا هر پنج دقیقه یه بار هم اگر بخوام میتونم غیبم بزنه برم سیگار بکشم. ولی با بابات اینا باشیم با خفت باید موقعیت جور کنم. این هم از آن وقت‌هاییست که همسرم حرفی میزند که روی اعضای خاصی از بدن انسان کرفس میروید. صبح داشتم فکر میکردم بروم بنشینم جلوی بابام و بگویم بابا! این شوهر من سیگار میکشه! آخیشششش. شش ساله از عقدمان گذشته و قطعا بابا که خودش هم سیگاری بوده فهمیده. مامان هم که خانم مارپل هستن. رو کنیم راحت شویم! 
گفتم ببین من نمیخوام با این قیافه بیای که. اخلاق منم میدونی آدمی نیستم بگم باااااید منو ببری. دلم میخواد خوش بگذرونیم. گفت میدونم. خوب اونطوری از ته دل خوشحال نیستم چی کار کنم؟ ولی گفتم میبرمت میبرم. سکوت کردیم و شام خوردیم. بعد گفت برای مامان‌بزرگت هرچی سوغاتی میخوای بگو بخرم. خوشحال شدم که ضمنی گفت میریم و بحث نکردیم. اما تمام دیشب تا الان توی فکر بودم که نکنه برامون اتفاقی بیوفته؟ و اینکه کاشکی همسرم خوشحال بود. توی دلم گفتم خدایا خودت میدونی من دلم میخواست خانواده‌ام رو خوشحال کنم. دلم نمیخواست بگن بازم اینا نیومدن. پس خودت مراقب جوجوم باش.
طبق قرار دیشبمان امشب میرویم تهران و فردا هم حرکت میکنیم به سمت حیران. حدودا ده ساعت توی راهیم و باتوجه به مشورتی که از دوستم که ماماست گرفتم هر دو سه ساعت باید توقف کنیم و من کمی راه بروم. دستشویی‌ام را نگه ندارم و با سرعت نرویم و آقای همسر هم از جیمز باند بازی در جاده اکیدا خودداری کنند
فک کن... حیران و آخر شهریور... دلم کش می آید! پلور که باران آنچنانی نبود چند قطره فقط. اما من میدانم الان آنجا چه خبر است... میدانم مثل دیوانه ها به آسمان و درخت و زمین و مه خیره خواهم شد!!!
دوستان خوبم برایمان انرژی و دعای خیر روانه کنید کمی نگران جوجه بند انگشتیم هستم. شنبه برمیگردم.


  • یاسی ترین

دوستت دارم... زیاد... مثل همیشه! درست است که نمیتوانم خیلی حرف‌ها را آنطور که توی دلم هستند برایت بگویم و خیلی حرف‌ها هم از جنس گفتن نیستند، اما هیچ‌کدام بزرگ‌تر از دوست‌داشتن تو نیست. همین که هستی و هستم، همین که سال دیگری تولدم یادت بوده و خوشحالم کردی، همین که نتوانستی تا امروز تحمل کنی و کادویت را لو دادی! کادویم دوربینیست که امروز یا فردا دیجی کالا به دستم میرساند؛ دوربینی که همان وقت عکس را چاپ میکند. همین ذوق بچه‌گانه و دوست‌داشتنیت، همین که برای دمی خنده‌ام هر کاری میکنی، همین کادوی منحصر به فردت که میدانم چقدر ذوقش را داری، قشنگ‌ترین داستان عاشقانه‌ی دنیاست.

اعتراف میکنم که هنوز هم، هر روز اشتباهات هر دویمان توی چشمم فرو میرود. به تو نمیگویم. گفتنش دردی را دوا نمیکند. اما حقیقتا ساختن چیزی که خراب شده، یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. گاهی آثار تحمل سختی این ماجرا را توی صورت تو هم میبینم. گاهی که چشم‌هایت شرمنده‌اند، گاهی که خیلی توی خودت فرو رفته‌ای و من نمیدانم به چه فکر میکنی، گاهی که حوصله‌ام را نداری و من یکهو به خودم می‌آیم و میبینم برای خودم حرف میزنم! 

بابالنگ‌دراز خوبم! بابایی مهربانم، بهترینم، همیشگی‌ام...

درد دارد وقتی گاهی نشانه‌ها از در و دیوار، بدون اینکه خواسته باشی، تداعی‌کننده چیزهایی باشند که روزی تن آدم را لرزانده باشند. یک تشابه اسمی... دیدن چهره‌ای آشنا، شنیدن آهنگی که روزی همراه غصه‌هایت بوده... 

و آن سوال مزخرف همیشگی؛ ینی واقعا و از ته دل خواست یا تو رودروایسی گیر کرد؟! میدانم باید همه‌ی این فکرها را توی سرم نگه دارم و بگذارم زمان، بهترین راه‌حل باشد. مطرح کردن خیلی چیزها با تو، واقعا دردی از دردهای هیچ‌کداممان دوا نمیکند.

با کسی هم نمیخواهم حرف بزنم؛ دوست ندارم بشونم: دیگه بهش فکر نکن گذشته‌ها گذشته... این را خودم میدانم!

امروز، بیست‌و‌نه ساله شده‌ام و بعد از سپری کردن روزهای تلخ و شیرین زیاد، هنوز هم گاهی خودم را نمیشناسم! نمیدانم این گیجی و گنگی مختص روز تولد آدم بزرگ‌هاست؟ بچه که بودم، تولدم فقط خوشحال بودم اما ظاهرا بزرگ که میشوی، مجبوری هر سال نوعی یاس و سردرگمی را هم تجربه کنی. کنار خوشبختی شیرینم، کنار همه‌ی حس‌های خوبم، بعضی روزها دلم مدام خالی میشود و مثل وقتی که آب آمده باشد تا زیر چانه و و نفس را از هوا بدزدی، تقلا میکنم...

اصلا نمیدانم چه مرگم است تا بتوانم بنویسمش!

این روزها و تمام روزهای سالی که گذشت، محبت‌های ریز و درشتت را محکم توی مشتم گرفتم و شب که رفتم زیر پتو آرام دستم را باز کردم و نگاهش کردم. عشق‌بازی کردم، بوییدمش و سیر نگاهش کرده‌ام و بعد توی سینه پنهانش کرده‌ام. مثل تکه جواهری کمیاب. مثل علایم حیاتی کسی که به کما رفته بوده. هربار که لمسم کردی، هر بار که بوسیدی‌ام. هر بار که نگاهت دلم را لرزاند، هر بار که زبانت به حرفی گشوده شد و خوب میدانستم تو که هرگز آدم چرب‌زبانی نبودی و این حرف درست از ته دلت برخاسته... همه‌ی این لحظه‌ها را حفظم. دوباره عاشقم میکنی میدانم! مثل همیشه، ساکت و بی‌که حتی صدای قدم‌هایت شنیده شود... میدانم با صبوری مخصوص خودت، با چهره‌ای که با نگاه‌های معمولی نمیشود چیزی ازش فهمید، دردهایم را درمان میکنی. بدون حتی یک کلمه حرف. به تو اعتماد کردن را دوست دارم. همه‌چیز را به تو سپردن... کنارت آرام خوابیدن... 

سال دیگری گذشت و چقدر فرق است بین حال امروزم تا آن روز... شکر میکنم خدای مهربانم را. همه‌ی نکنه‌های زشت و تمام نشانه‌های دردهای قدیمی را از همان بالکن کوچکمان فوت میکنم و با همه‌ی دلم آرزو میکنم روزی هیچ‌چیز یادم نیاید.

شاید همین تکه‌تکه ساختن، نعمتی باشد که نصیب من و تو شده؛ شاید همین صبر و سکوت، خواست خداوند بوده؛ تمرین غلبه بر وسوسه‌ی گفتن!

بغضم را قورت میدهم و میگذارم وقتی نیمه‌شب پتو را رویم میکشی و صورتم را نوازش میکنی و با بوسه‌ات بیدار میشوم، دلم جواب همه‌ی ترس‌ها را بدهد.

میگذارم وقتی موقع رانندگی توی جاده‌ی هراز یکهو نگاهم میکنی و میخندی دوباره عاشق شوم... بارها و بارها و بارها عاشق شوم و هر بار با دلی جوان‌تر. هر سال عدد سنمان بالاتر میرود؛ موهای کنار شقیقه‌ات دارند سفید میشوند، پای چشم‌هایم ردپای گذر پرشتاب روزها میماند اما... مگر نه اینکه ما جسم نیستیم؟!

این چند روزی که رفته بودیم سفر، انگار که همه‌ی دنیا توی همان باغ خلاصه شده باشد، آرام و رها از هر فکری بودم. البته اگر فکر انتخاب واحد دانشگاه میگذاشت! اینترنت نداشتیم. برادر همسرم که تهران بود کارهایم را تلفنی انجام داد اما باز هم مثل ترم قبل، در اولین ساعات که سایت باز شد، با کلاس‌های پر شده مواجه شدیم! پنج واحد برایم گرفت و باقیش موکول میشود به حذف و اضافه احتمالا.

دختر کوچولویم در سن منفی دو ماه! پشت درخت‌های استوار سپیدار، شیطنت میکرد. قایم میشد تا پیدایش کنم. صدای خنده‌هایش را میشنیدم و از درخت‌های گردو میگذشتم. درخت‌های گیلاس، دست‌های خالی شده‌شان را توی باد به هم میساییدند و گلابی‌ها و به‌های درشت سر شاخه‌ها تاب میخوردند... آلمایم انقدر خندید و دوید و قایم شد، تا بعد از ازگیل‌های کال و کنار زمینی که کدو و گوجه و بلال کاشته بودند، پیدایش کردم!

  • یاسی ترین
-میخواستم بالکنو جارو کنم نمیدونم چرا این شکلی شد؟!
نگاه میکند به خاک‌هایی که الکی جا‌به‌جا شده‌اند و میخندد. جارو را میگیرد و بعد هم پارچ کوچکی آب و تی. دلم میخواهد کنارش بایستم و نگاهش کنم اما لباس میپوشم و میگویم باید برم پیاده‌روی دیرم میشه. میگوید منم شاید برم بیرون؛ کلید ببر.
ماشین که توی پارکینگ نیست میفهمم رفته. دلم میخواست بود! مینشینم روی نیمکت توی بالکن و دلم میخواهد کاش بود کنارم. 
کمی ولو شده‌ام و بعد که گرسنه شدم فسنجون ریخته‌ام توی کاسه‌ای کوچک و با انگشت میخورم! که زنگ میزند. زودتر از همیشه آمده. میخندد و میگوید باز که مالیدی به صورتت. دستمالی برمیدارد و صورتم را پاک میکند. میگوید چایی ببریم تو بالکن؟
هوا خیلی خوب شده. بوی پاییز کویر می‌آید. پرچانگی میکنم و میفهمم کلافه شده! خیلی نرم و ظریف ساکت میشوم :)) میدانم به بحث علاقه‌ی بیشتری دارد تا حرف‌های معمولی. میکشمش به بحث‌های روان‌شناسی. زبانش باز میشود و من هم کلی افاضه فضل میکنم. 
دستم را آرام میکشد و میگوید نگاااا... دلم هری میریزد و نگاه لبه‌ی بالکن میکنم و فقط دعا میکنم هرچه که هست از موش بزرگ‌تر نباشد! فکر میکنم حتمن رنگم پریده. میگویم چی بود؟؟؟!! میگه چته بابا! آسمونو نگاه کن! میخندم میگویم همیشه فکر میکنم یه جونوری از یه جایی میاد! بلند میشوم و میروم کنارش. آسمان را نگاه میکنم. آتش‌بازیست. میگویم مگه چه خبره؟ میگوید نمیدونم شاید عروسی چیزی باشه. میگویم نه یه دلیل دیگه داره! واسه منه! یادته بهم میگفتی؟ میگوید اوهوم. میدون تجریش بودیم. میگویم اینم واسه شب قشنگمونه. واسه توئه. واسه بهترین بابایی دنیا. خوش به حال آلما.
دیشب با علم به اینکه صبح به فنا خواهم رفت خیلی دیر خوابیدم! نمیدانم چرا. حتی وقتی نزدیک دو رفتیم توی رختخواب تا سه و نیم الکی نخوابیدم. قبل از اینکه ساعتم زنگ بخورد، با صدای خش‌خش پلاستیک نان بیدار شدم. همسرم داشت صبحانه میخورد. شش و نیم صبح! و این دقیقا به این معناست که تا همین حالا بیدار بوده. با چشم بسته رفتم دستشویی تا خوابم نپرد! به همان شکل برگشتم و پتو را کشیدم سرم. هفت و ربع بود و ساعت بیچاره یک ربعی بود صدایم کرده بود و محلش نمیدادم. آمد بالای سرم و گفت خوابت میاد؟ گفتم اوهوم. گفت اگه زود حاضر شی میرسونمت.
-لقمه میخوای؟
-آرههههههههههههه 
- چن تا؟
-سه تا!
لقمه‌ها را که گذاشت توی پلاستیک میدهد دستم و دوتایی میرویم بیرون. پنجره ماشین را پایین میکشم... آسمان را نگاه میکنم...
خوشبختی قطعا آبیست. آبی آرام و زیبا. شاید آرامش سفید باشد و عشق بنفش. شاید شور قرمز باشد و دلتنگی زرد. اما خوشبختی قطعا آبیست.


پنج‌شنبه، هدفون در گوش و شادمان داشتم همان یک وجب راه را از خانه تا پارک میرفتم که موتوری‌ای نزدیکم شد و دستش را به سمتم دراز کرد. نمیدانم کجا را نشانه گرفته بود که تیرش خطا رفت و پهلویم را گرفت. از ترس میخکوب شدم. قلبم داشت میترکید. سرم را برگرداندم و دیدم با خنده‌ای مشمئز‌کننده دور شد. اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود. نمیدانستم چه کار کنم. همینطور وسط کوچه ایستاده بودم. اول خواستم برگردم خانه. ولی بعد با قدم‌هایی که هنوز از ترس میلرزید به راهم ادامه دادم. با ذهنی ناآرام دورهایم را زدم و برگشتم خانه. برای یکی از دوستان که تعریف کردم پرسید آرایش داشتی؟ گفتم نه وقتی بخوام ورزش کنم آرایش نمیکنم. نمیدانم شاید سایز چادرم مناسب نبود! شاید اولش فکر کرده بودم دیگه نمیرم بیرون. ولی بعدتر فکر کردم میروم. چرا نروم؟ مراقب‌تر میشوم. یادم آمد همسرم میگفت من هر وقت صدای موتور میشنوم شش دنگ حواسمو جمع میکنم. لابد به پسرها هم رحم نمیشود!
شب که همسرم آمد چند بار پرسید خوبی؟ گفتم آره. نمیخواهم جریان را بگویم. آخرسر گفت خسته‌ای؟ صورتت یه جوریه. گفتم اوهوم خسته‌ام. دلم نمیخواهد فکرش را خراب کنم. یادم آمد سه سال پیش یکی از دوستانش وقتی فهمید مردی زنش را توی کوچه بغل کرده داشت سکته میکرد. زن بیچاره ساعت چهار عصر که خلوت است داشته میرفته باشگاه. و از آنجایی که باشگاه تنها یک کوچه با خانه آنها فاصله داشته لزومی نمیدیده با ماشین برود. بعد یک آدم بیمار پیدا میشود و از پشت بغلش میکند و زن بیچاره کلی جیغ میزند و او هم میبیند الان است که مردم از خانه‌هاشان بریزند بیرون فرار میکند. این خانم هم چون خیلی ترسیده بوده و نمیدانسته چه کار کند زنگ میزند همسرش که از سرکار آمده بوده خانه و خوابیده بوده تا یک ساعت بعد بیدار شود و دوباره برود سرکار. وقتی صدای زنش را با گریه و جیغ میشنود با شلوار راحتی و پابرهنه میدود توی کوچه. تا مدت‌ها حال هردوشان بد بود. دوست ندارم همسرم را نگران کنم. ضمن اینکه میدانم اگر بشنود نمیگذارد بیرون بروم و دوباره میروم توی فاز افسردگی.
برنامه پلور افتاد برای فردا و احتمال زیاد تا جمعه میمانیم. به همسرم گفته‌ام کلی بادمجون بخر کباب کنیم. میرزاقاسمی میخوام! همونجا دوغم میخریم. آش دوغ میخوام! خودم را آماده کرده‌ام با لباس راحت، توی هوای لطیف و بدون مزاحم پیاده‌روی کنم.

پی‌نوشت: یاس جانم الان توی وبلاگت دقیقا چه خبره؟ میخواستم برات خصوصی بزارم چون رمز ندارم نشد.

  • یاسی ترین
این روزها خیلی سرحال‌ترم. فعالیت توی خانه‌ام بیشتر شده و خودم را چشم نزنم دو بار رفته‌ام پیاده‌روی! آن هم با همت دوست دانشگاهم کاف. البته کاف که میگویم اول فامیلیش است. اول اسمش سخت است! کاف دوست جالبیست. اینجایی که من زندگی میکنم، فرهنگ و لهجه خاصی دارد. کاف هم متولد و بزرگ شده‌ی اینجاست. پنج سال از من کوچکتر است و یک سال است ازدواج کرده. دو تا خواهر دارد و پدرش فوت کرده. خودش و مامانش و خواهرهایش فتوکپی هم هستند. هم از لحاظ مدل حرف زدن و میمیک چهره هم اخلاق و روحیات. خانه‌ی مادرش یک کوچه از خانه‌ی ما پایین‌تر است و به دلایل تعویض خانه و آماده نشدن خانه جدیدش فعلا یک ماهی اینجاست. پارک کوچولویی سر کوچه هست و ما این دو روز را رفتیم دور پارک راه رفتیم. زن‌های اینجا، خیلی خوشحال و خجسته، با بساط چای و تخمه، می‌آیند زیرانداز پهن میکنند و حرف میزنند! کلا توی این شهر چند تا چیز خیلی طبیعیست مثلا یک وجب چمن هم جای مناسبی برای نشستن محسوب میشود. حتی توی میدان‌های شهر هم مردم میتوانند چیز پهن کنند و بنشینند! مثلا اگر اینها میدان انقلاب تهران هم باشند میروند درست وسط میدان یا به قول خودشان فلکه مینشینند و احتمال زیاد آتشگردان قلیان را میچرخانند. اما خانواده همسرم چون اصالتا اینجایی نیستند فرهنگشان مثل اینها نیست. وگرنه من هم احتمالا در میادین شهر وسط چمن‌ها رویت میشدم. این شهر جاهای تفریحی کمی دارد اما در عوض مردمش از آدم‌های شهر‌های دیگر پایه‌ترند. از کوچکترین چیزی موقعیت تفریح میسازند و این به نظرم خیلی خوب است. فقط مشکلی که اینجا هست اینست که وقتی توی خیابان میروی درسته قورتت میدهند. به خاطر همین فرهنگ همه اینجا چادر سرشان میکنند. بعضی‌ها اعتقاد دارند و بعضی به خاطر همین جو. من نوجوان که بودم و تهران زندگی میکردم چادر سرم میکردم. اما بعدها برش داشتم. حالا اینجا که هستم سر میکنم اما از عوارضی شهر که میگذریم برمیدارم. تهران با چادر یا بی چادر هیچ‌وقت کسی مزاحمم نشده بود. اما اینجا تجربه‌های عجیبی داشتم. مثلا کامیون برایم بوق زده! موتورسوارهایی را دیده‌ام که متاسفانه همراه با زن و بچه هم هستند اما با چشم و حرکات صورت منظورشان را میرسانند. زن بیچاره پشت شوهرش نشسته و اصلا شیرین‌کاری‌های مرتیکه را نمیبیند. خلاصه که در خیابان ظاهر شدن کار آسانی نیست. چنان نگاهت میکنند انگار زیر این چادر را اسکن میگیرند. همسرم هم خیلی حساس است و همیشه میگوید تو هنوز مردم اینجارو نمیشناسی. تصور میکنم کاش میشد با بلوز و شلوار ورزشی و موهای دم اسبی کرده بروم بیرون. اما در حقیقت با چادر میروم :) با همان هم سنگینی بعضی نگاه‌ها را حس میکنم و صد البته سرم را بلند نمیکنم و دایورت میکنم. با خودم میگویم انقدر نگاه کنید تا بمیرید. روانی‌های عقده‌ای. نمیشود که به خاطر یک مشت احمق خانه‌نشین شد.
کاف دختر فوق‌العاده بامعرفتیست. توی دانشگاه هم هرکاری از دستش برمیامد برایم میکرد. منظورم ترم پیش است و موقع امتحانات که حالم خیلی بد بود. اگر همراهیش را نداشتم خیلی سختم میشد. خانوادگی مدام یا استخرند یا پارک بانوان یا مهمانی... یا در حال آماده کردن سبزی برای فریزر یا آبلیمو گرفتن و... خلاصه بهشان بد نمیگذرد. امروز سیسمونی‌برون فلانیست. فردا جهاز دختر اون یکی رو میبرن... وقت پیاده‌روی همه را برایم تعریف میکند!
کاف: مامانم... هن هن هن... پنج کیلو سبزی قورمه گرفته... هن هن هن...
من: خوب... هن هن هن... حتمن الان خونه بو گرفته حسابی... هن هن هن 
کاف: نه تو بالکن سرخ کردیم...هن...
من: عه چه خوب!


کاف: اون پسر... هن.. کون‌گندهه تو کلاسمون بود یادته؟
من: :)))))))) 
کاف: یادت نی؟
من: نه بابا! 
کاف: با اون دختره بود... هن هن هن... خیلی رو مخمون بود.... 
من: آهااا خوب اونو یادمه
کاف: تو گروه تلگرام دیدی چه لاسی میزنن؟!
من: :)))))) نه من... هن هن... گروه دانشگاهو پاک کردم...


کاف: رفته بودیم خونه مادرشوهرم...هن
من: خوب
کاف: میگه شما که راحتین.... خو.. هن هن.. نه‌ی... مامانت... منم گفتم... واااا؟؟؟ هن هن هن... کجا راحتیم؟ 
من: اوهوم

این هم خودش عالمی دارد :) و چیزی که دوست دارم این است که اگر صد سال هم حرف بزنیم و من بیشتر شنونده باشم محال است حرف‌هایش تمام شود یا بگوید چرا ساکتی؟! ماشالا نه انرژی‌اش تمام میشود و نه حرف‌هایش. و نه میگوید تو هم حرف بزن!

همین فعالیت ساده کلی حالم را خوب کرده. افسردگی‌ام کمتر شده. و این تاثیر مستقیمی روی کارهای خانه داشته و رفتارم با همسرم. 
با علاقه بیشتری کار خانه میکنم. مثلا دلم میخواهد فلان کابینت را بریزم و مرتب کنم...
همسرم هم وقتی میبیند سرحالم بیشتر دوستم دارد و تشویقم میکند. کاغذی روی یخچال چسبانده‌ام و هر لیوان آبی که میخورم یک علامت میگذارم. دکتر گفته باید آب زیاد بخورم. همسرم کاغذم را نگاه میکند و میگوید آفرین امروز دوازده لیوان.
جواب آزمایش را که بردم دکتر، همان مامایی که توی مطب بود، جواب را ازم گرفت و گفت دفترچه‌تونم بدین. داشت میرفت داخل اتاق دکتر که گفتم ینی من دکترو نمیبینم؟ کفت نه! گفتم چرا؟ گفت چون قانونشه. نمیدانم چرا بغض کردم. رفت و برگشت و گفت کم‌خونی داری قرص برات نوشتن و آزمایشتو باید تکرار کنی. گفتم تیروئیدم مشکلی نداره؟ گفت نه. گفتم شما اینجا رو نگاه کن نوشته برای ادالت باید بین سه تا پنج باشه من یک و هفتم. گفت شما به اون کار نداشته باش. واسه بارداریت این مقدار مشکلی نداره. یه مقدار هم عفونت ادراری داری سفکسیم نوشتن برات. آب هم خیلی بخور. گفتم عفونت؟ من که علایمی ندارم نه سوزش نه تب... گفت به اون شکل نیست. مقدار باکتری‌ها از یه حدی بیشتر باشه تو بارداری باید آنتی بیوتیک بخوری. میخواستم بپرسم آنتی بیوتیک توی بارداری؟ گفتم متخصص حتمن بهتر از من میداند.
وقتی برگشتم داشتم فکر میکردم یکی از دلایلی که از دکتر رفتن فراریم این است که دکترها هم مراجع قدرت هستند. یادم آمد همیشه توی مطب دکترها تپش قلب دارم و میترسم. انگار برایم تداعی نوعی تحقیر است.
خدا را شکر کردم که مشکل بزرگی نداشتم. مثل بچه آدم دارم داروها را به موقع مصرف میکنم و حواسم به همه چیزم هست. دیشب داشتم فکر میکردم انقدر بچه خوبی شدم که میترسم!



  • یاسی ترین
گل گل گلی خوشگلی... 
گل گل گلی دختری...
سیب کوچولو!
میدانم که میدانی چقدر دوستت دارم. شش ماه و نیم است که از درونم شکفته‌ای و توی این عمر کم انقدر با هم یکی شده‌ایم که فهمیده‌ام وقت‌هایی که کسی کنارم هست ساکت میشوی و آرام گوش میدهی. فهمیده‌ام اگر غریبه‌ای پیشم باشد تکان نمیخوری! اما وقتی تنها میشویم، غلت میزنی و دست و پای کوچکت را به هر جا از شکمم که بخواهی میزنی. شاید میخندی و میگویی میای بازی؟!
دراز میکشم و به شکم بالا آمده‌ام نگاه میکنم؛ به تو که با همان دست‌های نحیفت گل‌های پیراهنم را بالا پایین میکنی. دستم را میگذارم نزدیکت. چشم‌هایم را میبندم و انگشت‌های لطیفت را میگیرم و نوازش میکنم. میخندی و من سبز میشوم.
از هرجایی سرک میکشی و بابایی که دنبالت کرد جیغ میزنی و خودت را در آغوشم رها میکنی. محکم به خودم میفشارمت و موهای فرفری‌ات را بو میکنم. بابایی که نوازشت کند میدانم دست‌های تپلت را دور گردنش حلقه خواهی کرد و او از ته دل خواهد خندید و من نمیدانم چطور همه‌ی این وقت‌ها گریه نکنم! این روزها که با دیدن و شنیدن هر چیزی اشکم روان است. دخترکم انقدر احساساتم را رقیق کرده‌ای که مدام بغضی منتظر بهانه در گلو دارم.
اگر آدم‌ها آنچه را که هستند به فرزندشان هدیه میکنند، قلب پر از عشقم، بزرگترین داشته‌ات خواهد بود. 
میدانی عزیزکم، عشق نه تعریف دارد و نه قالب. فقط نشانه دارد. وقتی کوچکترین چیزها هم دلت را لرزاند عاشقش شده‌ای، وقتی با همه سختی‌ها به هرچیز و هرکسی ترجیحش دادی، وقتی درد را برای لحظه‎ای خوشی‌اش تحمل کردی... وقتی به قول بابایی، همه دنیا را برای دمی خندیدنش دادی... همان‌وقت خوشبخت‌ترینی و من این را با همه‌ی قلبم برایت آرزو دارم.
برایت چشم‌هایی همیشه تر آرزومندم! و دستی که همیشه صورتت را پاک کند و تو را در آرامشی بی‌نهایت غرق. میدانم تو هم انتخاب میکنی که خوشبخت باشی.
تو آرزوی خالص و از ته دل منی! آرزویی خواستنی و واقعی. 
این هفته میرویم پلور. بابایی میگفت کاش بارون بیاد. میدانی اگر باران بیاید، تو همدل با دل من، از عشق سرشار خواهی شد و این همیشه یادت میماند.
آلما! سیب کوچک و لپ‌گلی‌ام! همان دیشب که با اشک روی گونه برای بابایی دعا کردم و از خدا خواستم مثل همیشه معجزه‌اش را نشانمان دهد، عاشق شدی. 
  • یاسی ترین

اینکه مهستی در تلفظ بعضی حروف مشکل دارد( به قول همسرم چس‌لال!) یک مسئله است، مسئله دیگر خواندن مفاهیم بسیار غمگین، با آهنگ دامبولیست! نه که مهستی را دوست نداشته باشم ها. اتفاقا هم صدایش را دوست دارم هم شعر هم همان آهنگ‌های دامبولی. 

اما آنچه همیشه در من فعالیت میکند ذهنیست که بخش کمدی ماجراها را میبیند. دست خودم هم نیست. این نگاهم به ماجرا گاهی مخاطبانم را ناراحت میکند. مثل وقتی راجع به شعرهای سعدی و حافظ نوشته بودم یا موارد دیگر. این فکرها حتی در جدی‌ترین لحظات زندگی‌ام هستند چه برسد به مهستی که چس‌لال است! یا مثلا نمیفهمم چه فازی داشته وقتی میخوانده: مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه... مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه... سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره... طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره نداره نداره... در ادامه دیریدیم دیریدیم دیریدیم دادادم دام... تلفیق تکان‌دهنده‌ای از غم و قر.

حالا با ذهن روانشناسم به موضوع نگاه میکنم. من خودم آدمی هستم که با موسیقی زندگی میکنم. اولین انتخابم موسیقی سنتیست و آواز. در مرحله‌ی بعد موسیقی پاپ مثل هایده و ابی و داریوش و... و حتی گاهی برای مفرح شدن آهنگ‌های چرت امروزی هم گوش میدهم.

اما همیشه برایم سوال است چرا اکثر شعرها مفاهیمی دارند که حس بدبختی و بیچارگی و ناتوانی القا میکنند. درست است که شاعر در لحظاتی از عمرش این اشعار را سروده که فاز عمیق شکست عشقی داشته اما بعضی از شعرها واقعا به حدی حکم کلی در مورد زندگی و آدم‌ها و آینده دارند که آدم میترسد. مثلا من فرض میکنم اگر دخترم کوچولو باشد و این آهنگ‌ها را بشنود، ممکن است یک سری حکم‌های کلی توی ذهنش تثبیت شوند. ما که به لطف اجباری انقلاب زدگی پدر و مادرم دوران بچگی‌مان را بدون موسیقی گذراندیم. کم‌کم که مامان و بابا خنک شدند و شل کردند فهمیدیم موسیقی چیست. خودم توی سن کم هایده گوش نکرده‌ام تا بدانم مثلا:

من از لب تو منتظر یه حرف تازه‌ام تا قشنگ‌ترین قصه‌ی عالم رو بسازم، چطور میتواند این فرض را ایجاد کند که همه‌ی آینده‌ی من به حرکتی از شخص دیگری مربوط است و خودم بی‌اراده‌ام.

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه غم با من زاده شده منو رها نمیکنه: یعنی من هیچ‌وقت نمیتوانم از پس مشکلاتم بربیایم و نمیتوانم حالم را عوض کنم و غم جزء ذاتی من است و محکومم همیشه غمگین بمانم. 

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگر تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم: باز هم همه‌ی اهداف و زندگی یک آدم خلاصه میشود توی بودن کسی.

از این مثال‌ها زیادند. و مرا بیشتر توی فکر میبرند که این مفاهیم برای بچه‎های کوچولو اصلا مناسب نیستند. خب ما بزرگیم و شخصیتمان شکل گرفته. خود من همیشه هدفون ازم آویزان است. اما برای دخترکم فقط موسیقی سنتی خواهم گذاشت. ذهنش قدرت تحلیل ندارد و ممکن است جمله‌هایی که میشنود را به کل زندگی سرایت دهد و توی ناخودآگاهش دنیا را جایی ببیند که غمگین و شکست‌دهنده است و همیشه قرار است یک ناجی از آسمان بیاید که او خوشبخت شود و... 

ولی خدایی چرا صدای هایده انقدر قشنگ است؟ اول که به دنیا آمده یک حنجره بوده بعدا باقیش رشد کرده؛ رشدی تمام‌نشدنی از پهنا.

وقتی شعرهای آهنگ‌ها برای ذهن پاک و دست نخورده‌ی بچه‌ها انقدر مهمند، شما تصور کنید دیدن سریال‌های سمی جم چه تاثیر وحشتناکی دارند. سازنده این فیلم‌ها جنایت‌کار است. حتی بزرگتر‌ها هم تاثیر میگیرند چه برسد...

چقدر دلم میخواهد کوچولویم فقط بچگی کند. این روزها ویدیوهایی میبینم که مثلا یک دختربچه‌ی پنج ساله با ادا و اطوار در مورد پسری حرف میزند و میگوید میخوام باهاش ازدواج کنم و... حالم به هم میخورد... اما خانواده‌اش حتمن لذت میبرند و افتخار میکنند که ویدیو را پخش کرده‌اند. یا مثلا دختر بچه‌هایی که آرایش کنند خیلی بدم می‎آید. 

دختر کوچولوها باید توی دنیای عروسک‎ها و شعرهای کودکانه و رنگ‌ها، قصه‌های شیرین بابایی‌ها و ذوق برای خریدن مدادرنگی و... زندگی کنند.


پی‌نوشت: چهارشنبه بعدازظهر کاف و الف آمدند خانه‌مان. چقدر رفت و آمد و وحشی نبودن خوب است.


  • یاسی ترین

عارضم که، در حال آماده شدن برای همان عروسی مذکور بودیم. کارهایی که من کردم به این قرار بود: اول موها را بیگودی پیچیدم؛ بیگودی جدید را مادرم برایم خریده بود. باید موها را به دسته‌های کوچک تقسیم میکردی و بعد با قلابی میچپاندی توی یک چیز توری تنگ! بیشتر از این قلمم عاجز است از توصیف! در مرحله‌ی بعد، برای اولین بار از کرم پودری استفاده کردم که برایم از بلاد کفر سوغاتی آورده‌اند. وگرنه که من تا به حال کرم پودر نخریده‌ام! آرایشی ملایم کردم که پنج دقیقه زمان برد. داداش نگاهم کرد و گفت خوبه. گفتم زیاد نیست؟ گفت نه. گفتم دوست ندارم مثل این جو زده‌ها برم عروسی اگر زیاده بگو. گفت نه خوبه. همسرم نگاه کرد و گفت خوبه فقط آخر سر که داریم میریم دوباره یه پودری روش بزن تر و تازه باشه :) عزیزمممم نظر کارشناسانه ارائه داد. مادرم رفت آرایشگاه. قرار شد بابا برود دنبالش و ما سه تا هم با هم برویم و دم تالار به هم ملحق شویم. دم رفتن بیگودی‌ها را باز کردم و دیدم موهایم هیچ تغییری نکرده :)))))) همسرم داشت برایم باز میکرد و گفت موهای خودت خوشگله همینجوریشم. خندیدم و اصلا برایم مهم نبود که موهایم مثل خانم روی جعبه بیگودی لوله لوله نشده. شب وقت برگشتن با داداشم سه تایی بودیم همسرم گفت زنا چرا فک میکنن اگر عجیب غریب بشن خوبه؟ همه‌ی زنا ترسناک شده بودن من که یه نفرم ندیدم قشنگ شده باشه. داداش جلو نشسته بود و من عقب. همسرم یکهو برگشت عقب و اخم مرا که دید گفت البته به غیر از یاسی خانوم خودمون! ایشون همیشه خوشگلن! گفتم من دوست ندارم یه جور دیگه بشم خب. داداش گفت آره بابا زنا دیوانه‌ان. مثلا این این رنگ موهای ضایع که همه میکنن. همه زنا کله‌شون یه رنگه. یه رنگ زشت! یاسی که موهاشو رنگ کنه کشتمش! همسرم گفت من طلاقش میدم رنگ کنه!


برگردیم به چند ساعت قبل؛ وقتی از در تالار خارج شده بودیم و مثلا قرار بود دنبال ماشین عروس برویم. سه تا از دوستان آمدن داخل ماشین ما. همه جلوی سالن در حالت تیک‌آف ایستاده بودند. فلاشر میزدند و آماده بودند تا ماشین گل‌زده حرکت کند و دنبالش بوق‌بوق کنند. بعضی‌ها صدای ضبطشان را زیاد کرده بودند و خشت خشت خشت دست میزدند! یکی از دخترها که با ما بود گفت یاسی جون یه آهنگی بزار. ضبط را روشن کردم و پک سی‌دی را از داشبورد درآوردم. سی‌دی‌ها به این ترتیب بود: فریدون فروغی، گوگوش، ابی، داریوش، سیاوش قمیشی و بتهوون :) گفتم بچه‌ها خودتون سی‌دی ندارید؟!

فقط تا سر چهارراه پشت ماشین عروس بودیم و بعد به طرز ناباورانه‌ای گم شدیم :) تمام مدتی که همه دم خانه‌ی خاله داشتند گوسفند میکشتند و احتمالا توی کوچه میرقصیدند ما تا ورزشگاه آزادی هم رفته بودیم و هنوز شهر زیبایی در کار نبود! شاید هم همسرم عمدا خودش را گم کرد که از فیض مراسم توی کوچه محروم شود. پدرم هم هر ده دقیقه یکبار زنگ میزد به من و یادآوری میکرد که تو چجور بچه تهرانی که انقدر خنگی و آدرس بلد نیستی! اینهمه رفتیم خونه‌ی خاله! تو واقعا چطور میتونی بلد نباشی و... من هم فقط میگفتم بله بله درست میفرمایین. نمیدانم چه شد که بالاخره رسیدیم! آن سه نفر توی ماشین ما که خیلی بهشان خوش گذشته بود این شکلی بودند :| یکیشان هم تقریبا خواب بود! فکر میکنم کلی توی دلشان فحشمان دادند. کیف پر از پول هم دست من بود. رفتم بالا و کیف را تحویل خاله دادم و گفتم به جان خودم قصد فرار نداشتیم! گم شده بودیم. 


برمیگردیم به عصر همان روز و و همان اتاق عقد صوری. حلقه‌هایی که از دو سال پیش تا یک ربع قبل دستشان بود توی سینی گل‌زده‌ای گذاشته بودند. جام عسل و این داستان‌ها هم بود. وقتی عاقد گفت دوشیزه مکرمه خنده‌ام را قورت دادم و سعی کردم سمتی که داداشم بود نگاه نکنم چون قطعا کاری میکرد خندیدنم توی فیلمشان ثبت شود. عروس که از چیدن گل و آوردن گلاب فارغ شد، گفت با توکل بر خدا و با اجازه بزرگترا بله! باز هم خنده‌ام گرفت! این بار یاد خودم افتادم که همان دفعه اول در پاسخ عاقد بدون اینکه چیز دیگری اضافه کنم با آرامش گفتم بله. یک بله خالی و خجسته :)

کله‌ی همه‌ی خانم‌ها با شینیون و روسری قد هندوانه شده بود :) و هرچه سعی‌شان برای با حجاب بودن بیشتر، سایز هندوانه بزرگتر. صورت‌ها هم اکثرا قابل شناسایی نبودند. بی‌اغراق چند نفری را دیدم که زل زده بودند توی صورتم و من نمیشناختمشان و بعد فهمیدم آشنا هستند چون با چهره‌ی مبدل آمده‌اند نشناختمشان.

نیم ساعت بعد، طبقه‌ی بالا، تازه یک شلیل خورده بودیم که خانم متصدی سالن پیش‌دستیمان را تمیز کرد. نصف موز یکی از دوستان هم اشتباهی رفت! من هم دستمال کاغذی‌ام را هنوز لازم داشتم! از دفعه‌های بعد حواسم بود نزدیک که میشد پیش‌دستی‌ام را دودستی میچسبیدم.

نمیدانم چرا یاد بهشت‌زهرا افتادم؛ وقتی مرده‌شورها بی‌توجه به اتفاقات دور و برشان مرده را این ور و آن ور میکنند.

نگاهم عمیق شد توی صورت زنی که هر شب عروسی میرود. شاید توی دلش میگوید کاش زودتر مسخره‌بازیشون تموم شه بریم خونه. شاید هم اصلا چیزی جز پیش‌دستی‌ای که باید خالی‌اش کند نمیبیند.


خاله میگفت هدیه پاگشا برای بچه‌ها چی بخرم؟ گفتم خاله پاگشا؟؟؟؟ اونا که تا شب قبل عروسی خونه شما بودن! باقی جمله را توی دلم گفتم پای این بنده خداها را بیش از این گشاد نکنین جر خورد خب!

پی‌نوشت: نمیخوام بگم سبک زندگی دیگران مسخره است. من دنیا رو اینطور میبینم! 


  • یاسی ترین

بعضی وقت‌ها هم هست که حس نوشتن دارم و بی‌توجهی میکنم و حسش میرود! مثل نصیحت شیرازی به فرزندش که هر وقت حس کاری داشتی بهش توجه نکن خودش میره! گاهی هم دو سه خطی مینویسم و با خودم میگویم خب که چی؟! اینم شد موضوع؟ 

خلاصه که یک کار بود که بدون فکر و وسواس انجام میدادم و حالا آن هم با ادا اصول همراه شده! به نظر خودم آدم چرتی شده‌ام این روزها.

دیروز عصر توی خواب ناز بودم که برادرم زنگ زد و جواب آزمایشم را از پشت تلفن برایم خواند. بعد هم گفت چرا صدات از ته چاه درمیاد؟ حال نداشتم بگویم خواب بودم یا هرچی، گفتم نمیدونم! شاید هم ترسیده بودم. کم‌خونی و بالا بودن گلبول‌های سفید و احتمال عفونت و مقداری دفع پروتئین از کلیه و کم کاری خفیف تیروئید و... نبود دیگه؟؟؟!! من که هیچ‌وقت کم‌خونی نداشتم. نمیدانم چرا اینطور شد؟ قند ناشتام هم هفتاد بوده. که نمیدانم پایین بودنش اشکالی دارد یا نه؟ حالا اینا هیچی؛ تیروئید خیلی خطرناکه؟ :/ امروز صبح پدرم جواب آزمایش را برایم پست سفارشی کرده. بروم پیش دکتر تا ببینیم چه میگوید. دیشب مراتب را به همسر اعلام کردم و او هم کلی دلداریم داد که غصه هیچی نخور. ایشالا که هیچی نیس. ولی خیلی بیشتر باید مواظب خودت و جوجو باشی. رنگ و روت هم پریده اس. هرچی لازمه بگو میخرم هرکار لازمه اگر حال نداری بگو خودم میکنم. سه ماه بیشتر نمونده این سه ماهم مراقب باش. داشت صورتم را نوازش میکرد و حرف میزد و من در سکوت و در حال کندن پوست لبم گوش میکردم. وقتی یک پوست سرتاسری از لبم کندم با خنده زد پس کله‌ام که ده بار گفتم نکن این لامصبو حالا تو چشمم نگاه میکنه میکندش!

حوصله‌ی این یکی را ندارم که فکر کنم چرا من انقدر بی‌توجهم و چه و چه و چه... چرا دیر رفتم دکتر و...

اما همانی که همیشه توی سرم دعوایم میکند بلند گفت: تو یه بچه‌ی لوس و وابسته‌ای که چون کسی نیست جمعت کنه اینطوری شدی. حالا میخوای مامان هم بشی. صدای توی سرم! مرسی که یادآوری کردی.

دیگه عرض کنم که... احساس میکنم موج جدید تغییرات بدنی‌ام شروع شده. دارم وزن اضافه میکنم؛ بالاخره و بعد از شش ماه! البته سه کیلو در سه هفته‌ی اخیر. به نظرم پاهایم کمی ورم کرده. انگشت‌های پاهایم خنگ شده‌اند! دوباره حس میکنم بدنم در حال انفجار است. اگر مدت کمی توی لباس بیرون باشم دوست دارم سریع درشان بیاورم و پیراهن گشادم را بپوشم. 


دیروز غروب سه تا حرکت کششی یوگا انجام دادم. دیشب از درد خوابم نمیبرد! ماشالا بدن در این حد ورزیده بود :)) فکر کردم اگر از هفنه‌ی بعد هم بخواهم بروم کلاس یوگا از حالا کمی نرمش کنم. به جان خودم فقط یک بار دست‌هایم را به سمت بالا کشیدم و یکبار هم شانه‌هایم را به عقب بردم و یک بار هم دولا شدم. دیدی گفتم ورزش برای بدن بده! آقا این بخش مدیتیشن کی شروع میشه؟!!

میتوانم برای خالی نبودن عریضه، کمی از اتفاقات آن هفته‌ای را تعریف کنم که رفته بودیم عروسی. آقای داماد در نقش پسرخاله‌ی بنده هستن. چون که از بچگی با هم بزرگ شدیم. من پسرخاله‌ی واقعی ندارم. ایشون هم نه خواهر دارن و نه دخترخاله! از من انتظار میرفت برایش خواهری کنم. عروس و داماد دو سال بود که عقد کرده بودند. اما آن روز توی تالار، قبل از اینکه جشن شروع شود مراسم عقدی صوری برگزار کردند! نمیدانم چرا این کار را میکنند. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دارند مرا به سمت گرفتن تور بالای سر عروس داماد هدایت میکنند! سریع خودم را از مهلکه نجات دادم! موقعیت ترسناکی بود! فک کن!!! من بگویم عروس رفته گل بچینه! وقتی خطبه‌ی عقد را خواندند، خاله مرا هل داد وسط ماجرا که برو عسل بده بزارن دهن هم! بعد هم تاکید کرد تو مثل بچمی من طاقت ندارم کس دیگه این کارارو بکنه. آخه خاله جانم مگه مشعل المپیکه؟! :| توی جشن هم مسئول امور مالی شدم و جمع‌آوری شاباش‌ها به عهده‌ام بود. سکته کردم تا یک هزار تومنی گم نشود. البته خوب بود. بهانه‌ی خوبی برای نرقصیدن داشتم.

بشنوید از قسمت مردانه! پدر و برادرم و همسرم کت و شلوار پوشیده و کراوات زده نشسته بودند و از بیکاری میوه میخوردند. قسمت مردانه‌ی تالارها واقعا وحشتناک‌تر است. تا اینکه ارکستر شروع کرد و آقایون هنرمند شروع کردند به خودنمایی! همسرم میگفت فقط یه لحظه نگاهم افتاد به صحنه‌ی رقص! حالم بهم خورد فک کردم اومدم کلوپ گی‌ها! میگفت ریز و زنونه میرقصیدن و ماتحت مبارک را جلوی هم تکون میدادند! مخصوصا که توی تالار رقص نور هم داشتند:)) فردای مراسم پدرم ازم پرسید شوهرت از چیزی ناراحت بود؟ گفتم چطور؟ گفت تو تالار رنگش زرد بود جایی رو نگاه نمیکرد! گفتم نه حالت تهوع داشت :)))



  • یاسی ترین