یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

آسمان نیمه‌نارنجی، آخر آبان و هوای اول مهر، سری خالی و بی‌دغدغه؛ حداقل حالا و این لحظه! نفسی که از سیگار پر و خالی میشود و دوی که میرقصد توی سیاهیِ نیمه‌شب و گم میشود توی هوا، دلی آرام؛ حتی برای یک شب... من خوشبختم!

جیغ بزنم من خوشبختم! به خداااااا من خوشبختم! عاطفه قهری؟؟ حرف که میزنی؟ چه معنی داره کسی تو این خونه با کسی قهر باشه؟ چه معععععنی داره کسی با کسی حرف نزنه تو این خونه؟؟؟

میدانم خیلی کامیونیست ولی خدایا نوکرتم!

دلم هر لحظه پر شود از خواستن، از نیاز، هر لحظه برقصم میانه‌ی میدان...

چایم را به جای هل و دارچین با مِهرم دم کنم، انتظار آمدنش را بکشم، خانه‌ی کوچکم را تمیز کنم، موهایم را که حالا بلندتر شده‌اند شانه کنم، خودم را توی آینه ببینم که حالا پانزده کیلو از دست داده‌ام، چشم‌هایم را قاب کنم و دوستشان داشته باشم...

تا تو دوباره بازآیی، من هم دوباره عاشق خواهم شد.

مثلا پیراهن آبی‌ات را که پوشیدی دوستت بدارم. یا وقتی خندیدی دور خنده‌ات بگردم. بگذار تویِ سال‌های قبل را فراموش کنم. چه فرقی میکند از کجا آمدی؟ اصلا بگذار فراموش کنم بچگی‌هایم را. سادگی‌هایم را، حتی غلط‌کردن‌هایم را! بگذار بی‌وفایی‌ات را دفن کنم، بداخلاقی و بی‌مهری‌ات را هم‌. بگذار فکر کنم روزی در را باز کردی و آمدی؛ آره همین در که هر شب بازش میکنی. آمدی و نشستی روی همین کاناپه، چایی آوردم و حرف زدیم، بعد لابه‌لای نگاه‌ها و حرف‌هامان، با قد کوچک و موهای فِرش توی چارچوب درِ اتاق خواب ظاهر شد و خواستیمش! از خواب بیدار شده بود و خودش را رسانده بود کنار ما، مهمان کوچکمان چای میخواست! چای‌اش را که خورد کارتون خواست و بعد پدرمان را درآورد تا بخوابد! خوابمان برد و بعد صبح که بیدار شدیم، عاشق بودیم! 

شصت سال گذشت و وسایل‌مان را دادیم به موزه؛ اتو و ماشین لباسشویی‌مان هنوز کار میکرد. تو هنوز مثل همان شب که آمدی چشم‌هایت آرام بودند و من میخندیدم.



  • یاسی ترین

نیمه شب است.

مثل همیشه؛ کنارم میغلتد و گاهی جایی از بدن کوچکش با بدنم تماس پیدا میکند. دراز کشیدم و هنوز تصمیم نگرفته‌ام که پایان یک روز پر از بدوبدو را اعلام کنم. توی دستم است؛ نزدیک‌ترین چیز بهم؛ گوشی موبایلم! هنوز ازش دل نکنده‌ام! صفحات مختلف را که بستم، با تردید وبلاگ را باز میکنم، ستاره‌های روشن را نگاه میکنم، مثل آدم بدهکاری که از گوشه میرود تا دیده نشود، وبلاگ‌ها را باز میکنم.

دست نرمش محکم میخورد توی صورتم، میبوسمش. توی خواب حرف میزند، میخندد. دلم میلرزد؛ برای بار چندم؟ نگاهش میکنم، خیلی کوچک است. نرم و مهربان و دوست داشتنی. بغض میکنم. موهای لطیفش را نوازش میکنم‌. میدانم روزی میرود. جایی دور و من دلم برای کودکی‌اش پرمیکشد. میرود که بیازماید...

خوابم می‌آید. خسته‌ام. خیلی خسته، دلم برای مادرم تنگ شده. امروز از خدا خواستم تا وقتی که دوباره بروم پیششان فرصتی دهد. که بروم و هیچ چیز برایم مهم نباشد. برای چیزی حرص نخورم و بگذارم هر طور خواستند گند بزنند به تربیت آلما و من عصبانی نشوم‌. یک بار فقط مهربان باشم.

پاییزها، دلتنگِ ظهرهای مدرسه میشوم. دلتنگِ مادریِ مادرم. سفره گرمش، گل‌کلم‌ها و هویج‌های ترشی و شور، چغندرهای توی آش، بوی کدو حلوایی پخته. 

دلتنگ سرماخوردگی با خیال راحت! دلتنگ دست مهربانی که نمیگذارد آب توی دلت تکان بخورد‌...

شاید دلم هیچ‌وقت خوب نشود. شاید هم خوبم و خودم نمیدانم. شاید خوبِ سی‌و‌یک سالگی با خوب بیست سالگی خیلی فرق دارد.

شاید همه چیز همین است... بسته‌بندی شده در قالب ساعت و روز و هفته. شنبه را جمعه کردن... اصلا شاید همین تقسیم‌بندی‌ها آرامم میکند. بهشت هم با تمام وعده‌هایش، برایم مکان و زمان نامعلوم و ترسناکیست.

ساعت سه شد! هزار جور فکر توی سرم است. خوابم میاد و مغز و دستم هماهنگ نیستند.

یاسی‌ترینم! میخواهمت؛ خودت مرا به نوشتن بخوان. دلتنگم! عشق میخواهم کمکم کن... 


  • یاسی ترین

کاش کمی مهربان‌تر میشدم. از ته دلم. رقیق، خوش‌بین، دل‌رحم... کاش کمی بیشتر خر بودم! آنگونه که همسرم برایم نوشته بود دست‌های تو را برای مچ‌انداختن نساخته‌اند. کاش میتوانستم سال‌های بیشتری عاشق باشم. کاش بیشتر دلم میلرزید. کاش میتوانستم ذوق کنم.

کاش از مادرم بدم نمی‌آمد. یا شاید کاش مادرم کمتر شکل مادرش میشد. کاش هنوز قبولش داشتم. هنوز قدش از من بلندتر بود، هنوز صورتش مهربان بود. کاش من هم مثل مادرم نمیشدم و هر دو مثل مادرش.

احساس میکنم مثل ننه؛ مادر پدرم، خودم را تمام شده میبینم.

-از جوونی‌هات برام میگی؟ -همش کار و زاییدن؛ همین. چی دارم که بگم. 

مثل او صبح تا غروب سر زمین کار نکرده‌ام. با خانواده‌ی همسرم توی یک خانه زندگی نکرده‌ام. هر روز برای بیست نفر آدم غذا نپخته‌ام و بعد به خودم چیزی نرسیده باشد. نگفته‌اند حرف نزن، نخور، نخواب، اصلا نباش... اما گاهی به اندازه‌ی او، احساس میکنم.

همین حالا، شاید اصلا افسرده نباشم، ولی شور ندارم. ناراحت نیستم اما دل‌خوشی و ذوق ندارم. کودکی‌ام تمام شده.

هیچ‌چیز آنقدری رنگین و جذاب نیست که قبلا بود؛ همه چیز یک‌دست خاکستریست و من...

وقتی رسیدیم آستارا خواب بودم. چشم‌هایم را که باز کردم تازه آستارا را رد کرده بودیم و جاده‌ی پیچ‌درپیچ شروع شده بود. با هول پریدم و به همسرم گفتم چرا بیدارم نکردین؟ پنجره را تا آخر کشیدم پایین اما هرچه بوییدم، بوی کوهستان نیامد. هنوز گردن میکشیدم و منتظر بودم که یکهو، پیش از آنکه آنهمه ذوقی که میخواستم به دلم بریزد، پیچیدیم توی محله‌ای که نمیشناختم. پر از درهای فلزی بزرگ. پر از دیوارهای سیمانی. نه سگی واق‌واق میکرد و نه قهوه‌خانه‌ای بود که پیرمردهای روستا دور هم جمع شده باشند و توی استکان‌های کوچک چای بخورند و نه حتی آدم‌هایی مانده بودند که...

جلوی در بزرگ فلزی ایستادیم. آخرین باری که اینجا بودم، چوبی را از روی پرچین برمیداشتیم و میرفتیم داخل حیاط. دو سه دقیقه گیج بودیم. برادرم گفت زنگ بزن به عمه. عمه اول خندید و بعد گفت اون در خونه عموئه. برید بالاتر، از بغل دیوار اون یکی عمو یه سیم خاردار هست بلندش کنین برید داخل. 

پدربزرگم که فوت کرد، زمین حیاط بین شش پسر تقسیم شد و به مرور هر پسر برای خودش خانه‌ای ساخت و از هر طرف دیواری کشیده شد. درِ بزرگ عمو با ریموت باز میشود. عمو ماشین شاسی‌بلندش را می‌آورد داخل و بعد در را میبندد. ننه میگوید یک سال است خانه عمو نرفته. چون عمو بین خانه خودش و خانه ننه دیوار کشیده و ننه نمیتواند با کمرِ دولا دیوارها را دور بزند. 

هرکسی مشتی سیمان و آهن را به خاطره‌هایش ترجیح داده. یکی طویله را از زمینش پاک کرده و یکی تنورخانه را و دیگری انبار. خوشبختانه دستشویی را هنوز خراب نکرده‌اند! درخت‌ها هم که بی‌هیچ دلسوزی‌ای قطع شده‌اند. عموهایم ساکن آستارا هستند و تعطیلی‌ها را در خانه‌ی حیران‌شان میگذرانند. میتوانند هر امکاناتی که دوست دارند توی شهر داشته باشند و دست به ترکیب روستا نزنند. ولی نمیدانم از چه این‌همه با طبیعت نامهربانند.

مینشینم روی پله‌ی آشپزخانه‌ی کهنسالِ خانه‌ی پدری. دست میکشم روی گلیم. نگاه میکنم به سقف کوتاهِ چوبی که هزار بار کله‌ی قدبلندها را زخم کرده! توی همان بشقاب‌های قدیمی به آلما غذا میدهم. لابه‌لای طرح‌های بشقاب‌های ملامین خاطرات کودکی‌ام را میبینم. سوسوی شب‌های خنکی که از ترس تاریکی چند نفری میرفتیم دستشوییِ آن سر حیاط و سر حوض با آب یخ دست‌هایمان را میشستیم. رختخواب‌هایی که بوی نم میداد و وسط تابستان هم چند دقیقه‌ای طول میکشید تا گرم شود. صبح‌هایی که با صدای رها شدن مرغ و خروس‌ها از طویله آغاز میشد.

چرا حیاط این همه کوچک شده؟ چرا علف‌ها کم شدند؟ چرا از هرجا میروم هنوز دو قدم نرفته به دیوار میرسم؟ چرا نان‌ها بو ندارند؟ چرا سر سفره‌ی ننه پنیر پاستوریزه‌ است؟ چرا همه چیز با هم تمام شده؟

شاخه‌های در هم تنیده‌ی بی‌بارِ تمشک، تمام زمین پدرم را گرفته. یک بعدازظهر طول کشید تا هرسشان کردیم و رسیدیم به درخت‌های گردو. زیر شاخه‌های تمشک یک لایه آشغال بود. زمین پدرم بر جاده‌ است. مرگ خاک را دیدم. باران آمده بود اما خاک خشک بود. همسرم چوب بلند را زد به گردویِ سر شاخه. گردو افتاد آن طرفِ فنس! توی زمین یکی از عموها.

مینشینم روی سنگ. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. خیلی آدم‌ها، خیلی حال‌ها، خیلی روزها. دلم برای خودم تنگ شده. خودم که موهایم بلند بود تا روی کمرم. خودم که دلم دریای احساس بود. خودم که از ته دل میخندیدم. خودم که با تمام وجود غمگین و دلشکسته میشدم‌. منی که برای همه چیز میجنگیدم. منی که دلم برای آدم‌های زندگی‌ام میلرزید. منی که امید داشتم. منی که هربار، از عمق قلبم از اطرافیانم بیزار نمیشدم.

دلم پرمیکشد برای کودکی‌ام. برای شب‌هایی که از ذوق خوابم نمیبرد. برای جان کندن توی اتوبوس‌های قراضه‌ی قدیمی اردبیل. برای خواب‌های با زجر روی روکش‌های مخمل قرمزش تا فقط برسیم حیران.


وقتی خانه را با دست‌های خودش میساخت، نمیدانست روزی نتیجه‌اش، غصه‌هایش را با دست کشیدن روی دیوارهای کاهگلی میشمرد، درست جای دست‌های او.

وقت خداحافظی با ننه، فکر میکردم سال دیگه همین موقع، زنده است؟ میدانم او که برود، فنس‌ها و دیوارهای سیمانی جلوتر می‌آیند. آخرین ردِ به جا مانده از گذشته را محو میکنند. درخت‌های باشکوه گردو و فندق را هم له میکنند و همه چیز تمام میشود.

اگر عمویم دوست دارد پولدار و مرفه و با امکانات باشد، به من ربطی ندارد. ولی نمیفهمم چرا طبیعت را خراب میکند؟ چرا نمیرود آستارا یا حتی تهران؟ چرا به عنوان دهدار اجازه ساخت و ساز میدهد؟

با تمامِ این حرف‌ها و حرف‌های دیگری که حال گفتن‌شان را ندارم، خوش گذشت. همان یک ذره‌ای که از طبیعت باقی مانده، برخی دیوانگی‌هایم را متوقف کرده بود. مغزم برای چند روز از شر فکرهای سمج راحت بود.

توی جاده، وقتی آلما خواب بود؛ فرصتی برای حرف زدن پیش آمد. که آن هم نمیدانم نتیجه‌ای دارد یا نه.

برای بار دوم نوروسایکولوژی را افتاده‌ام و برای بار سوم برداشتمش! خاک بر سرم.

پایان‌نامه هنوز هیچی به هیچی.

چند وقتی میشود درست حسابی کتاب نخوانده‌ام.

کیا مثل قبل هست اما درست قبل از اینکه برویم سفر، یعنی حدودا دو هفته پیش، باری دیگر تمام قلبم را از احساس خالی کردم.

آلما... شیرین، لپو، خواستنی، فرفری، وراج :)))

همسرم... کاش کمی نزدیک‌تر بود. 

پی‌نوشت: از اتفاقات نادر: تمام پست را با گریه شدید نوشتم!

پی‌نوشت: در توضیح عنوان؛ برای آلما یک جفت چکمه‌ی پلاستیکیِ بنفش خریدیم که توی باران و گِل راحت باشد. هنوز بنفش را از آبی تفکیک نمیکند. به بنفش هم میگوید آبی :) 

  • یاسی ترین

دوستان سلام

قصد دارم پنج تا از پست‌هام رو انتخاب کنم، اگر پیشنهادی دارید، خوشحال میشم کمکم کنید. اگر پستی رو دوست داشتید و به نظرتون میتونه منتخب باشه اسمش رو بهم بگید یا لینکش رو برام کامنت کنید.

ارادتمند

یاسی‌ترین

  • یاسی ترین
چشم‌هایم را بسته‌ام، معلق شده‌ام، خوابم اما میدانم هنوز بیدارم. 
اگر رفته بودم؟ اگر صبر نمیکردم تا از سرش بیفتد؟ 
سوییتی کوچک... وسایلم؟ همه را عوض کرده‌ام مثلا. خوب اینطور وقت‌ها توی داستان‌ها و فیلم‌ها، یادگاری‌های گذشته را با خود نمیبرند. درسم تمام شده و کار میکنم. بیشتر ساعات روز. 
تنها هستم و خانه‌ام خیلی تمیز است. افسرده نیستم اما بی‌نهایت با خودم تنهام.
خانه‌ام را دوست دارم. خودم را دوست دارم. همه‌چیز میتواند تا حدودی نرمال باشد. 
آلما؟ او را که ندارم...
اگر رفته بودم که نداشتمش. 
او چطور است؟ خوشحال است؟ آرام است؟ اتاقش چه رنگیست؟ 
پس چرا دوست دارم باز هم شبی پاییزی، به پنجره‌ی اتاقش نوک بزنم، برویم زیر طاقِ یاس‌های زرد و سفید، خودم را مچاله کنم توی سکوتش و نگاهی که نمیدانم کجاست.
غلت میزنم و میدانم که خوابم، از اعماق روحم درد را حس میکنم، دلم میخواهد خودم را از اول شروع کنم، دوست دارم سرم را بالا بگیرم، نه به واسطه‌ی درس و موقعیت اجتماعی و شغل خوب؛ میخواهم سرم را بالا بگیرم.
دلم میخواست نه که به عقب برگردم و او را نخواهم، دلم میخواست عقب‌تر بروم و نگذارم اویی متولد شود، نگذارم قد بکشد، نگذارم وجود داشته باشد.
نشود بابالنگ‌دراز قصه‌هایم...
دلم ورم کرده از حرف، از آنهایی که نصفه و بی‌پایان بعضا از دهانم میپرد و بعد خودم هم یادم میرود. حرف‌هایی که هیچ‌کدامشان گفتنی نیست و هیچ درمانی هم به ذهن کسی نمیرساند.
دلم باد کرده از این حجم از فراموشیِ عمدی. 
نگاهم پر شده از جای خالی دیده شدن. 
چای را میگذارم کنار دستش روی میز. هنوز و تا همیشه این کار را دوست دارم.
سرش را بالا می‌آورد و تشکر میکند. پس چرا ازش متنفر نیستم؟ چرا دلم برایش رقیق میشود؟
اگر رفته بودم، آلمای کوچک و شیرینم...
مثل اولِ مستی، که آخر دیوانگیست، مثل همان وقت که همه‌ی دنیا دور سرت میچرخد، میدانم که خوابم.
  • یاسی ترین
حال این روزهایم را نمیدانم. هرچه هست بد نیست. جایی درست میان واقعیت. به همان یکنواختی و سردی. یا همان طور محکم که توی صورتت میخورد. حالم، شبیه پذیرفتن بوی گند پا و زیربغل معشوق است. حالم مثل آخرین نامه‌ی ناتمام است. وقتی برایت نوشته باشد از این حجم از احساس پاک تو میترسم، زبانم در مقابل... بعد همینجا قطع شود و هیچ‌وقت...
کمتر از یک ماه دیگر سی‌و‌یک ساله میشوم. پایم را آهسته و بی‌صدا از دهه‌ی سوم زندگی آنورتر میگذارم. دلم از اعداد و ارقام آشوب میشود. کنار ناخن‌هایم به گوشت رسیده. هنوز هم نمیدانم کِی میکَنمشان. عادتی که ترک نمیشود...
ریش‌های همسرم طوری آهسته سفید میشوند که کسی نبیند، مثل پیشانی‌اش که آرام‌آرام بلندتر میشود... آلما زنگ میزند، حالش را میپرسم، عجله دارد، صدایش غمگین است. مامان طوری شده؟ دلم شورش را میزند. قطع میکنیم و یادم می‌افتد که مادرم همیشه نگران بود... بود؟ 
سرش را برمیگرداند سمتم نفسش درست میخورد توی دهانم. میگوید گیسی! دستم را میگذارم پشتش و آرام در گوشش قصه میگویم. نفس‌هایش که عمیق شد کم‌کم خودم را عقب میکشم. حالا آرام کنارم خوابیده، انقدر آرام که انگار توی دلم نفس میکشد، انگار که هنوز یکی هستیم. غلت میزند و شکمم تکان محکمی میخورد خودم را به زور به پهلو میکنم، دست همسرم را میگیرم و میگذارم روی شکمم. چشم‌هایش میخندد، میگویم اینجا نه یکمی اونورتر، آره همینجاس. آلما میگوید بابا! خوابیدی؟ هان؟ 
چراغ کوچکی توی هال روشن است مادرم نشسته و چمدان جمع میکند. از لای در نگاهش میکنم. سریع برم میگرداند توی رختخواب. من اما از شوق سفر خوابم نمیبرد... 
پدرم دو سر پشه‌بند را به دیوار زده و از گوشه‌ی سومش گرفته و خودش را کش داده کنج دیوار. توی پشه‌بند روی تشکم نشسته‌ام، میخواهم بروم که بابا میگوید کجا؟ میگویم پیش مامان ( مادر توی آشپزخانه نمیدانم چه کار میکند) بابا تشر میزند بشین ببینم. بغض میکنم...
توی چشم‌های قهوه‌ای و آرامش نگاه میکنم سرم را میگذارم روی سینه‌ی گرمش. سردم نیست. زمستان بیست‌وسومم دلگرم است. 
از همینجا، روی تختِ بدون پشه‌بند دلم برای نفس‌هایش تنگ میشود، بغضم را فراموش میکنم، دلم میان دلبستگی‌هایم خرد میشود.
میگذارم تا ته‌تهش دلتنگ شوم، اصلا بگذار فشرده شوم، دردم بیاید و بعد باد همه‌اش را ببرد.
ده بیست سی چهل پنجاه شصت...
بیام؟

  • یاسی ترین

مثل عشق، که وقتی بیاید حجم بزرگی از ترس و ناشناخته‌ها را با خود می‌آورد، از حرف زدن و بزرگ شدنش میترسم! از این همه سلولی که هر لحظه در مغزش در حال جنب‌و‌جوشند، از آن همه اتفاقی که به سرعت در این بدن یک وجبی در حال رخ دادن است... نگاه کودکانه و پاکش، دنیای کوچک و شادش، همه برایم شگفت‌آورند و هر روز که میگذرد بیشتر توی دلم چنگ می‌اندازد و ریشه میکند.

میترسم! من از شکل دادن و ساختن ابعاد شخصیت یک انسان میترسم. وقتی میگویم آفرین و او سرشار از رضایت نگاهم میکند از اینکه میدانم خشتی بر دیوار اعتماد به نفسش افزوده‌ام، هول میشوم. وقتی غر میزنم و اخم میکنم وقتی چیزی را از دستش میکشم، وقتی... وقتی شب است و به اتفاقات طول روز فکر میکنم، وقتی نمیدانم دنیا را به او جای امنی معرفی کرده‌ام یا نه...

روی کابینت‌ها را دستمال میکشم و دستمال کوچکی هم دست آلما میدهم. بادمجان‌ها را روی گاز کباب میکنم و او در آغوشم است. صندلی را میگذارم کنار ظرفشویی و میگویم به چیزی دست نزنیا فقط نگاه کن. بادمجان‌ها را پوست میکنم و او کنجکاوانه به بادمجان کبابیِ شلی که توی کاسه میگذارم نگاه میکند و میگوید: بخورم! نگاهش میکنم و میگویم آلما میگوید همم! میگویم دوستت دارم! باورم نمیشود دست‌های کوچکش را دور بازویم حلقه میکند و سرش را به دستم میچسباند میخندم و میگویم دوستت دارم. روی میز می‌ایستد و گاز پاک‌کردنم را تماشا میکند. حالا فقط مانده جارو. دستش توی دستم است که جاروبرقی میکشم و مواظبم که زیر دست و پایم نماند. باقیِ خانه را هم دوتایی تمیز میکنیم و بعد مینشینیم جلوی تلوزیون، چای و بیسکوییت میخوریم و باب‌اسفنجی نگاه میکنیم! برای بار یک میلیاردم.

دستمال را که میکشیدم روی ماشین‌لباسشویی، وقتی هر لحظه بیشتر تمیز میشد و برق میوفتاد، فکر میکردم که چقدر خوشحالم که گوشه‌ی دنجی از این دنیای بزرگ، خانه‌ای دارم. جایی که همه‌چیزش برای من است و هر طور که بخواهم رنگش میزنم.

بالش‌های کاناپه را برداشتم و کلی چیز گمشده پیدا شد! مخفی‌گاه آلما را حسابی جارو کشیدم و خورده‌های نان و بیسکوییت را جمع کردم. هر بار که جارو را روی دست و پایش میگرفتم جیغ میزد و میخندید و روی کاناپه بالا و پایین میپرید. دلم از داشتنش پروانه‌ای میشد و لای گل‌های نسترن گم میشد.

شب که آمد خوشحال بود و دوست داشت کاری کند. شیر سماور را درست کرد و گفت حالا چایی بریز و حالشو ببر.

چند وقتی است که فهمیده‌ام چقدر کارهای من رویش تاثیر دارند. چند وقتیست که فهمیدم چقدر بیش از این حرفا احتیاج دارد کسی کنترل اوضاع را به دست بگیرد.

 سبز را برمیدارم و آرام آرام تمام خانه‌ام رنگ میزنم. 


  • یاسی ترین

از بعد از دومین باری که به هوش آمدم، خوب میدانم چه کار کنم. لحظه‌‌های غرق شدن را شناخته‌ام. همان موقعی که سُر میخوری توی تاریکی.

چشم‌هایم را میبندم و با تمام قلبم میخوانمش؛ کمکم کن...

 صدای جیرجیرک می‌آید، آسمان مخملیِ حیران پشت چشم‌هایم نقش میبندد. نگاه میکنم همه‌جا بوی خنکی شبنم است و آغوش سبز کوهستان. همه‌چیز یادم است. هنوز فرونرفته‌ام. نفس راحتی میکشم.

خودم میدانم از کجا شروع شد. از وقتی نفرت را با تمام وجودم حس کردم، بخش‌هایی از من شروع کرد به پاک شدن. اگر بگویم تا پیش از این تجربه‌اش نکرده بودم شاید باورپذیر نباشد اما واقعیست؛ روز اولی که آلما به دنیا آمد، حسی را شناختم که تازه بود. وقتی مادرهمسرم توی بیمارستان نوزادی که تنها چند ساعت از تولدش میگذشت توی آغوشم گذاشت و گفت بیا شیرش بده، انگار تمام حس‌های تلخ دنیا از سینه‌ام بیرون زد. این شد که شیری برای فرزندم نیامد. بعد از دو روز که آن موجود بی‌پناه در اثر گرسنگی و کم‌آبی و زرد شدن راهی بیمارستان شد نمیدانستم چه احساسی دارم. چیزی بین عذاب‌وجدان و ترس و احساس بی‌کفایتی. از آن وقتی که آلما، درست در وسط من، برای زیستن شروع به دست و پا زدن کرد، حتی قبل‌تر از دیدن دومین خطِ قرمزِ دوست‌داشتنیِ روی بیبی‌چک، تا همین حالا، تنها یک شب از من دور بود؛ همان شبی که توی دستگاه گذراند و من توی خانه خودم را میان آواری از خودم گم کرده بودم. اگر اشتباه نکنم آخرین شبی بود که همسرم کنارم خوابید. تخت کوچک آلما خالی بود و شکم من نیز هم. همسرم دستی کشید روی جای خالی‌اش و مرا به خودش نزدیک‌تر کرد. دومین نفرت عمیقم از پرستاری بود که وقتی ازش سراغ اتاق دخترم را گرفتم گفت آااهان تو همون مامانی هستی که نیستی؟! سومین نفرتم باز از مادرهمسرم بود که بچه را توی بغلم گذاشت و من اشک میریختم و نمیدانم چه گفتم که پوزخندی زد و گفت مثل اینکه پنج تا بزرگ کردما! آلمای کوچک را به سینه‌ی گرم اما بی‌شیرم چسباندم دلم میخواست بداند که پیشش هستم... چهارمی از پرستاری بود که مرا به شیر‌دوش برقی وصل کرد و پنجمی و ششمی از همسرم که فلان گفت و بسار کرد و... از همسرم و از همسرم و...

هر بار که متنفر شدم، گم شدم. حتی همین چند روز پیش که برای اولین بار با تمام زور و خشمم بالشی را به بازویش کوبیدم و گفتم ازت متنفرم، چند ساعتی گم شده بودم اما برگشتم. دخترم توی تاب بود و بابایی تکانش میداد و همزمان جر و بحث میکردیم. دعوا جلوی بچه؟ هرآنچه که میتوانستیم نثار هم کردیم و من فریاد زدم و گریه کردم. فکر میکردم مثل ذرتی که در اثر حرارت میشکفد، با تمام قدرت کوبیده شده‌ام به در قابلمه و برگشته‌ام سرجایم.

نفس راحتی کشیدم، هنوز هم یادم می‌آمد زیر پتوی آبی‌ام، به نور سبز صفحه‌ی کوچکِ نوکیا خیره شده‌ام و دلم سرشارست از تمام رنگ‌های روشن و خیره‌کننده.

جیرجیرک‌ها نوای دلنشینی دارند؛ فرقی نمیکند شمال یا جنوبِ نقشه، وسط کویر یا در پای کوه، هرجا که باشند صدایشان را که بشنوی دوست داری سرت را توی آغوش خودت پنهان کنی و به یاد بیاوری.

حالا میدانم که صدای جیرجیرک را دوست دارم. میدانم که شب‌های پرستاره، هرجای دنیا که باشم سینه‌ام از حجمِ بزرگ دوست‌داشتن پر میشود. میدانم پاییز را دوست دارم. میدانم کنار سایه‌ی بلند پاهای همسرم، کودکی کرده‌ام. ترس‌هایی که از پدرم داشتم به خاطر دارم. خنده‌ی چشم‌های مادرم یادم هست، کلاس سوم انسانی، روپوش‌های خاکی، حافظِ توی کوله‌پشتی، گل‌های رز خشک شده... قرارهای یواشکی با رفیق همکلاسی... اولین مرد، دلشوره، کوه رفتن‌های یواشکی... غروب کوه و اولین آغوش و بوسه، کفش‌های کتانیِ طوسی، دانشجو شدن و انقلاب و کتاب... انتشارات رشد... باغ دانشگاه، تلفن عمومی... همه چیز یادم هست، زنده‌ام. صدای ساز همسرم را میشناسم. یادم هست اولین شبی که توی اتاقش گذراندیم برایم سه‌تار زد. بوی ریش و سبیلش را به خاطر می‌آورم، حتی پوست دستانش را حس میکنم. نمیترسم... 

همه‌چیز دوباره تند‌تند میگذرد و تکرار میشود و میرسم به بالکن کوچک خانه‌مان. جیرجیرک هنوز زنده‌ است و میخواند. ته سیگارم را فشار میدهم کنار قبلی‌ها و در بالکن را باز میکنم و از آشپزخانه میگذرم. وقتِ شستن دستشویی بلند‌بلند با خودم حرف میزنم. تی میکشم و اشک میریزم. گاز را میسابم و باز حرف میزنم. دست‌هایم را دراز میکنم و علف‌های بلند کنار پرتگاه را میگیرم، زور میزنم، خودم را بالا میکشم، با دست‌های خونی غلت میزنم روی زمینِ نمناک. آسمان بالای سرم چرخ میزند و ابرها گم میشوند. چشم‌هایم را میبندم و خوب میخوابم.

دلم آغوشش را میخواهد. 



  • یاسی ترین

از ظهر، درست وسط آفتاب، بهانه‌ی ددر دارد! میرود پشت در بالکن می‌ایستد و به حیاط زل میزند. گاهی اعتراضش شدت میگیرد و گاه سرش را به در تکیه میدهد و با خودش حرف میزند. دلم برایش میسوزد اما این ساعت از روز هیچ خلی نمیرود توی حیاط. همیشه همین‌طور است؛ خانه‌ی مادربزرگش که می‌آید،‌ مثل  بچگی‌های خودمان که انگار از قفس آزاد میشدیم نافرمانی میکند. کلافه میشوم. هم دلم برایش میسوزد هم خسته‌ام. دیگران پر از حوصله‌اند و من مقابل آنها زیادی بی‌توجه به نظر میرسم. این را منزل پدرم هم احساس کرده‌ام. آنها دلتنگند و من سرم از صدای آلما پر است. حتی اگر هیچکس هیچ چیز نگوید همیشه از اینکه به خاطر بچه‌ی من توی زحمت بیفتند و بهانه‌های جورواجورش را برطرف کنند و برنامه‌ی زندگیشان تغییر کند معذبم. آلما که خوابید مادر همسرم هم روی مبل میخوابد. حدودا چهل دقیقه خانه ساکت میشود. من هم برای خودم قهوه درست میکنم و  در سکوت تلوزیون نگاه میکنم. به محض بیدار شدن وروجک، مادربزرگش هم مجبوری چشم‌هایش را باز میکند اما کاملا مشخص است که دوست دارد باز هم بخوابد!

با همان پستونک توی دهانش میگوید ددر! چیزی شبیه گگه!! حالا که هوا خنک‌تر شده میبرمش توی حیاط تا مادرهمسرم هم بخوابد. تمام اتاق را با پاهای کوچکش تا آشپزخانه میدود. در بالکن را باز میکنم. نرده‌های پوشیده از یاس و کاکتوس‌های کوچک پشت پنجره را رد میکنیم و از پله‌ها پایین میرویم. سریع خودش را میرساند به آب! دستم را میگذارم سرِ شلنگ و میگیرمش روی درخت پرتقال. از پیشانیِ تبدار حیاط بخاری بلند میشود. کمی بعد نسیم غروب میوزد و آلما بی‌رحمانه روی پاهایم آب سرد میریزد! نگران آبی‌ام که همینطور باز است و به محض اینکه حتی به سمت شیر آب میروم جیغ میکشد چه برسد به اینکه ببندمش. کلافه شدم. خلقم تنگ شده. اصلا گه خوردم.

حواسش را پرتِ قمری‌ها میکنم. حدودا سی ثانیه نگاهشان میکند و سریع میگوید آبااااا!! دلم برای سیزده به در یک سالی که یادم نیست کِی بود تنگ میشود. مادر همسرم آش پخته بود و توی حیاط فرش انداخته بودیم. بدو‌بدو میکرد و از همان بالای پله‌ها وسایل سفره را میداد دستمان. برعکسِ حالا هول بود و کارهایش تند‌تند. دلم میگیرد. حتی بیشتر از وقتی که با ترس و لرز پیام دادم و گفتم جواب آزمایشو بردید برای دکتر؟ و او برایم نوشت آره گفت شش  دوره شیمی‌درمانی... همانطور که باقی حرف‌هایش را میخواندم کِش می‌آمدم روی دیوار و زمین و انگار گوش‌هایم صدای آلما را نمیشنید. تنها کلمه‌ی «شیمی‌درمانی» بود که توی گوشم تکرار میشد. اشک‌هایم را تند‌تند پاک میکردم و هیچ جوابی نداشتم... آخی ایشالا خوب میشید؟؟ الهی بمیرم؟ خاک بر سرم؟ نه ایشالا که چیزی نیست؟؟؟ چه داشتم که بگویم؟؟؟ سریع برای خواهر همسرم نوشتم من چکار کنم؟ من دارم سکته میکنم بگو چی جوابشو بدم؟؟

فقط سنگینیِ عملِ برداشتن رحم و تخمدان‌ها نبود که از پا درش آورده بود، از شدتِ افسردگی نمیشناختمش.

حالا که شش دوره تمام شده است و شکر خدا ظاهرا خبری از سلول‌های مزاحم نیست، حالش بهتر شده اما هیچ روز دیگری نشد که مثل قبل‌ترها از پله‌های بالکن به حیاط بدود. صدای خنده‌ها و حرف زدن‌هایش همزمان با موهایی که جایشان خالی میشد، کمرنگ و کمرنگ‌تر شدند و حتی حالا که تمام سرش را جوانه‌های کوچک پر کرده‌اند، هنوز هم هیجان صدایش برنگشته.

آلما آب را گرفته توی گلدانِ بیچاره‌ی شمعدانی.

-مامانی گشنت نیس؟

-نه! نه! نه!

واقعا دلم میخواست وسط حیاط گریه کنم. یادم نیست بالاخره چطور بردمش داخل. برای مادر شدن بیشتر از هرچیز دیگری حوصله لازم است. حوصله‌ای تمام‌نشدنی برای این حجم از کودکانگی. دلم برایش میسوزد. دنیای کوچکش خلاصه میشود به ددر و بابا. اوج خوشبختیش زمانیست که به وسایل بزرگترها دسترسی پیدا کرده و کسی حواسش نیست....!!

خوب که نگاهش میکنم؛ دلم برای بی‌پناهی و کوچکی‌اش به درد می‌آید. مادر که شدم، بغضم از توی گلو رفت به سینه. انگار که دردی برای همیشه درست وسط قفسه‌ی سینه‌ام کاشته شد. چیزی که به هر بهانه‌ای اشک میشود. مادر شدن شیرین‌ترین درد است.


پی‌نوشتِ طولانی: کتابی که چند وقت پیش خواندم موتور خواندنم را دوباره روشن کرد. بعد از خواندن سه رمان که همسرم از نمایشگاه کتاب آورده بود رفتم سراغ کتابخانه‌ی همسرم و تصمیم گرفتم کتاب‌هایی که این همه سال مثل یک فرصت خوب کنار دستم بودند و من حواسم نبود بخوانم.

اولین انتخابم رمان همسایه‌هاست. چند شب پیش درست زمانی که فکرش را هم نمیکردم انقدر متاثر شوم، زمانی که پدر خالد توی قهوه‌خانه ساعت مورد علاقه‌اش را از سر بی‌پولی فروخت چشم‌هایم پر از اشک شد و چند صفحه بعد از خواندن اینکه مادر خالد رفته خانه مردم و ملحفه شسته چنان قلبم فشرده شد که کتاب را بستم و سرم را گذاشتم روی زانو و گریه کردم... حالا میفهمم چرا نوع نگارش احمد محمود، در عین سادگی شاهکار است. چنان واقعیست که از ته دلت درد میکشی. امروز داشتم فکر میکردم اگر زمانی قبل‌تر از حالا زندگی میکردم حتما کمونیست میشدم!!!

  • یاسی ترین
دستم را تکیه میدهم روی لبه‌ی بالکن. تنها واحدی هستیم که در برابر حفاظ گذاشتن مقاومت کردیم! به آسمان شب خیره میشوم، به چشمک‌های رنگینِ چراغ‌ها، به آرامش بعد از افطار که تمام شهر را کرخت کرده. باز هم همان حس خوشایند همیشگی؛ اینجا بهترین جای کره‌ی زمین است! جزیره‌ی کوچک ما. همان چند دقیقه فکر،‌ وقتِ سیگار کشیدن و نگاه کردن به آن دورها،‌ حالم را جا می‌آورد. به چراغ‌های سبز بالای آن کوهِ کوچک زل زده‌ام. به جایی که میگویند روزی کسی پا گذاشته. راستش تا به حال تا بالای بالا نرفته‌ام. همیشه تا آنجایی را دیده‌ام که با ماشین میشود رفت. چیزی شبیه بام تهران است. میشود تمام تنهایی‌ات را،‌ از همان بالا با همه‌ی شهر تقسیم کنی. میشود فکر کنی آنهمه خانه و چراغ برای توست. یا شاید روزی، مثل حالایم،‌ هیچ چراغی برای دلِ تنهایت نخواهی. همان جا دور از تمام رنگ‌ها و نورها،‌ فقط از دیدن لذت ببری.
چیزی توی سرم حرکت میکند؛ فکر میکنم باید کاری کنم اما مثل خیلی وقت‌ها که انرژی‌هایم هدر رفته‌اند، درکش نمیکنم. اما مهم نیست! همین انزوا خوب است. شاید اصلا لازم نباشد کاری کنم. این روزها بیش از هر وقت دیگری احساس میکنم دوست دارم شبیه همسرم باشم!! هم‌خانه‌ی خرچنگ که باشی،‌ کم‌کم به از پنجره نگاه کردن عادت میکنی. هرچند هنوز هم تعریف مشخصی از ویژگی‌هایم ندارم؛ مثلا نمیدانم برون‌گرام یا درون‌گرا؟ کم‌حرفم یا پرحرف؟ هیجانی‌ام یا خوددار؟ پرشورم یا سرد؟ و... اما این را میدانم که هرچه میگذرد بیشتر به سنگر گرفتن علاقمند میشوم. به کشیدن خطی پررنگ که هرکسی را پشتش جا بگذاری.
درگیر آدم‌ها و احساس‌ها شده بود؛ نمیتوانست انتخاب کند و میگفت گیجم. چند شب کم‌خوابی و بلاتکلیفی باعث شده بود ضعف کند و از سرکار برود بیمارستان و سرمی بزند. از نظر من فقط همین بود اما کیا اصرار داشت خودش را طفلکی‌تر نشان دهد! از آن عکس‌های من و سرم همین الان هم اقناعش نکرده بود! دلگرمی‌های مجازی و الهی بمیرم‌ها هم سودی نداشت ظاهرا. البته هنوز هم بعد از یک هفته با کبودیِ جای سرمش عکس میگیرد و من هم میگویم کشتیمون با سرمت!
گفتم چه کار کنم برات؟ بیام عیادتت؟ گفت بریم بیرون. بالای پل ایستاده بودیم، زیرپایمان بزرگراه و حرکت سریع ماشین‌ها،‌ کنارمان هیاهوی آدم‌ها و صدای خنده‌ها و گذر لحظه‌ها. داشتم فکر میکردم انگار شنیده‌ام طراح این پل خانم است. نگاهم متوجه جمعیت شد؛ تهرانی‌ها مثل همیشه جاهای جدید را پر میکنند. پر از بستنی و ذرت و مونوپاد و انگشت‌هایی که آرزوی پیروزی دارند!
او حرف میزد و من نگاهم به انبوه گل‌های زرد بود و احتمال افتادن از آن بلندی را بررسی میکردم. گفت قدم بزنیم. وقتی به آن سر پل رسیدیم به نفس‌نفس افتاده بود و گفت برعکس همیشه همین امروز که حالم خوب نیست تو چه تند‌تند رامیری! حواسم به راه رفتنم نبود؛ نمیدانستم همزمان با فکرهایم سرعت گرفته. گفتم بریم یه چایی بخوریم. هنوز داشت حرف میزد که سیگارم را روشن کرده بودم و بخار چای را زیر نور چراغ‌های فضای باز دنبال میکردم. به چشم‌هایش نگاه کردم. گفتم من خیلی وقته این راهو پیش گرفتم. اولش البته مجبور شدم اما بعد عادت کردم. نترس هیچی رو اون بیرون از دست نمیدی. کون لق دنیا. میدونی وقتی داشتم میومدم یاد چی افتادم؟ گفت چی؟ گفتم حدودا چهار سال پیش که برای اینکه کسی پیشم باشه چه تلاشی کرده بودم. محتوای اس‌ام‌اسم را یادش آوردم. میدانستم فراموش کرده. لبخند زد. گفتم الان ولی برام مهم نیست. فوقش میگم به درک. جا خورد.
روزهایی بود که از خیانت کردن میترسیدم. فکر میکردم شاید نتوانم تحمل کنم. اما حالا به اندازه‌ای که از هر انسانی ممکن است سربزند میترسم. 
کیا میگفت اگر نتواند اخلاق گند او را تحمل کند چی؟ گفتم اصلا فراموشش کن تو با این نمیتونی. حس میکردم سال‌های اول ازدواج که برای هرکسی حساس‌ترین سال‌هاست برای او بستر خیانت میشود.
همین‌طور که رانندگی میکرد حرف میزد و من فکر میکردم چقدر فضایمان رقیق شده. جلوی خانه‌ی بابا نگه داشت. خواستیم خداحافظی کنیم. گفت تمام اون سه سال، اون شبی رو که من و تو و آیناز تو میرزای شیرازی قدم زدیم تو ذهنم تکرار کردم. بغضی شدم. گفت تو تنها کسی هستی که نمیتونم نداشته باشمش. دستبندم را درآوردم و دادم به او.
میدانم اگر از حدی بیشتر به کیا نزدیک شوم بهمم میریزد. خودش هم میداند. بعد از آن شب هم از آن حرکت‌های مخصوص به خودش اجرا کرد و تا سر حد انفجار عصبی شدم اما این فقط خطِ دورم را پررنگ‌تر کرد. هرگز به پریشانیِ روزهای قبل برم نگرداند. بچه‌بازی‌هایش دیگر مهم نیستند. از ته دل گفتم هیچ وقت تنهات نمیزارم.

شاید من هم روزی مثل آلما،‌ بی‌قرار پدرم بوده‌ام و حالا به خاطر نمی‌آورم. آنچه یادم می‌آید چغری و بدقانع شدن و اخلاق خاص پدرم است. آنچه را هم که دوست ندارم به یاد بیاورم،‌ جایی خیلی دورتر از حالا کمرنگ کرده‌ام. و اینی که باقی مانده موییست که میرود تا تماما سفید شود و چشم‌هایی که پف‌آلودتر شده‌اند و اخلاقی که حالا مخلوطی از دل‌نازکی و چغریست.
آلما را که میبینم لحظه‌های قد کشیدن خودم را تصور میکنم. هر بار که در آغوشم میخوابد،‌ فکر میکنم چرا خداوند ما را اینگونه آفریده. چرا از یادآوری این همه ناتوانی و کوچکی عاجزیم. چطور است که هیچ خاطره‌ای از پاگرفتن‌های تدریجی‌مان نداریم. چند وقتی میشود که آلما سعی میکند خودش غذا بخورد و من هم آزادش گذاشته‌ام. امروز متوجه شدم که قشنگ قاشق را به دهان میبرد و میخورد. فکر کردم گذشته‌ی دوری هم بوده که من برای اولین بارها قاشق را به دهان بردم و مادرم را شگفت زده کردم و بعد همه چیز تند‌تند جلو میرود و میرسد به جایی که ساکم را میبندم و عروس میشوم و... 
این روزها که آلما مدام بی‌تاب باباست،‌ تنها باریست که از شریک شدن همسرم با کسی غرق لذتم. آلما تنها رقیب عشقی‌ایست که دوست دارم شور و اشتیاقش را برای همسرم ببینم. وقتی میگوید باباشی، دلم به قدر بادکنکی پر از باد نازک میشود و میترکد. باباشی! نمیدانم منظورش چیست؟ بابایی یا باباجون. هرچه هست هربار من و همسرم را سر ذوق می‌آورد.
شیرینِ‌ دوست داشتنی... اگر تو نبودی دوست داشتن باباشی چیزی کم داشت.


  • یاسی ترین