یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

صبح باران‌زده

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ق.ظ

تمام این تابستانِ بلند را، قد خواهی کشید. تو اصلا نمیدانی، انگور روی شاخه، وقتی زیر نور خورشید میدرخشد چقدر زیباست. تو هنوز، سبد آلبالوها را بو نکرده‌ای و هیچ نمیدانی شکستن هسته‌ی زردآلو چه لذتی دارد. تمام این تابستان را زندگی خواهی کرد، بی‌که بدانی، چسباندن لیوان عرق‌کرده‌ی شربتِ لیموهای سبز و تازه به لپت چه کیفی دارد.

دیشب که باران بارید، همه‌ی خستگی‌هایم را شست. هم‌قدم با بارشی مهربان، تازه شدم  و تابستان را دوست داشتم! اصلا یادم نیست مثل چه روزهایی ولی امروز صبح، جوان‌تر از آنچه هستم بیدار شدم. اولین کاری که کردم این بود که بروم بالکن. با همان لباس خواب  و موهای آشفته، دستهایم را تا جایی که میتوانستم از بالکن بیرون بردم و هوای پنبه‌ایِ تازه از باران فارغ شده را در آغوش کشیدم. زودتر از اینکه ساعتم زنگ بزند بیدار شده بودم. امروز حتی کرم ضدآفتاب زده‌ام! کاری که هر صبح حوصله‌اش را ندارم. برای خودم تخم‌مرغ آب‌پز کرده‌ام و قبل رفتن با نان بربری که گرمش کردم خورده‌ام. با اولین قدمی که از خانه بیرون گذاشتم ناخودآگاه دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم فالله خیر حافظا و هو الرحم الراحمین. راننده‌ی آژانس منتظرم بود. سوار که شدم، چشمم افتاد به نوشته‌ی جلوی فرمان ماشینش: فالله خیر حافظا...

نمیدانم حال خوشم مرا بیشتر متوجهت کرده یا اینکه امروز بیشتر تکان خورده‌ای و هربار بغض کرده‌ام و دستم را به جستجویت روی شکم کشیده‌ام. نمیدانم من که خوبم تو سرحال‌تری یا سرزندگی تو مرا زنده کرده؟! هدفون زده‌ام و دوباره مثل همیشه‌هایم تصنیف محبوبم را گوش میکنم؛ یاد عارف استاد شجریان. اگر کتابخانه نبودیم دوست داشتم دوتایی گوشش کنیم! هرچند نمیدانم هدفون که میزنم تو میشنوی یا نه؟! شاید هم نشنوی؛ اما همین که ضربان من با ناله‌های تار بالا‌پایین میشود، میفهمی و حتمن تو هم مثل من در عالم دیگری سیر میکنی.

خیلی دلم میخواست تعطیلاتمان را برویم خانه‌ی پدرم. یا برویم مسافرت. اما نرفتیم! آخرین افطار خانه‌ی پدر همسرم دعوت بودیم. خانه‌شان ده دقیقه با خانه‌ی ما فاصله دارد و همان یک وجب را هم  به زور همسرم را بردم! از آن خواب‌هایی بود که به این سادگی‌ها بیدار نمیشود. البته کارهای ساختمان جدید خیلی خسته‌اش کرده بود. علاوه بر اینکه در عمل انجام شده قرار گرفته بود و مربای آلبالویی که مثلا قرار بود من درست کنم به سرانجام رساند! در پی هوس اینجانب، سبدی آلبالو خریده بود؛ فکر میکنم حدودا چهار کیلو میشد که به جرات یک کیلواش را به تنهایی خوردم و باقی را دوتایی از هسته گرفتیم و شکر زدیم تا بعد از چند ساعت بپزیمش ولی من انقدر حالم بد شد که نتوانستم بیدار شوم. نوعی خودکشی آلبالویی کردم :)) برایم نبات‌داغ آورد و خودش بالای قابلمه‌ی مربا ایستاد. شربتش را گرفت. مربا و شربت را شیشه کرد و بعد که خوابید بیدار نمیشد! ساعت نه و نیم شب رسیدیم و وقتی خواهر همسرم در را باز کرد گفتم هنوز اذان نداده که؟! او هم خندید و گفت نه عزیزم حالا وقت هست.

کل ماه رمضان را نبودند و حسابی دلتنگ هم بودیم و از این‌رو تجدید دیدارمان تا دیشب طول کشید! همان شب، تا صبح بیدار بودیم. روز عید که سه و نیم عصر از خواب بیدار شدم و آمدم طبقه‌ی پایین، مادر همسرم نزدیک بود بزنتم! میگفت تو چطور زن بارداری هستی که تا این ساعت چیزی نخوردی؟! نمیدونم چجور تحمل میکنی؟ من باردار بودم زمین و زمانو میخوردم. گفتم وقتی نخوابیده باشم دیگه نمیفهمم. طفلکی میخواست هرچه از دستش می‌آمد را به زور توی حلقم کند و گفت همین کارارو کردی انقدر لاغر شدی. کلی از توجهات مادرانه‌اش کیف کردم و ضمنا قول دادم آدم بشم :)

شب دوم هم نتوانستیم بخوابیم و به همین خاطر تصمیم گرفتم کلا نخوابم بلکه شب بخوابم :/ به خواهرا پیشنهاد دادم بریم حیاط صبحانه بخوریم. تجربه فوق‌العاده‌ای بود. بعد هم همان‌جا دراز کشیدیم و آسمان آبی را نگاه کردیم. ابرهای تپلی و سفید و صدای قمری‌ها. همان یک تکه از طبیعت هم به وجدم آورده بود. نمیدانستم بارانی در راه داریم اما هوا طوری خاص مهربان بود.

مادرهمسرم میگفت بگم همون خانمی که میاد خونمونو تمیز میکنه هفته‌ای یه بار بیاد کاراتو بکنه؟ تشکر کردم و گفتم این هفته سعی میکنم خودم خونه تکونی کنم اگر نشد خبرتون میکنم. امیدوارم با تنظیم ساعت خوابم، بیشتر به خودم و خانه برسم. دیشب بعد از دوش‌گرفتن ساعت ده و نیم  رفتم که بخوابم. خیلی خوب بود. فقط نمیدانم چه ساعتی بود که از خوابی بد و احتیاج شدیدی به دستشویی بیدار شدم و خوابم نبرد. کمی بعد صدای اذان شنیدم و با خودم گفتم بدنم به بیداری توی این ساعت عادت کرده! همسرم ولی نفس‌های عمیق میکشید و آرامِ آرام خوابیده بود. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم پارچ آبی دست گرفته‌ام و هربار که تصویری که دوستش ندارم توی ذهنم می‌آید، آب را میریزم روی سرم و وقتی از پیشانیم پایین می‌آید، همه‌ی کینه‌ها را پاک میکند. یادم آمد که همیشه فکر میکردم هرچه دلم از کینه خالی‌تر باشد حالم بهتر است و همه‌چیز  آن‌طوری پیش میرود که آرامشم بیشتر باشد.

بخشیدن، سخت‌ترین کار دنیاست... بخشیدن خودت، بخشیدن کسی که دوستش داری و بخشیدن کسی که از او متنفری. به همسرم نگاه کردم که چقدر عمیق خوابیده بود. گفتم خدایا شکرت... روزگاری او هم مثل من توی خواب حرف میزد. دست و پایش به شدت میپرید و نفس‌هایش نامنظم بود.

خدایا هرشب دلم را بارانی کن و هر بار بیشتر پاکم کن.

پی‌نوشت: از شاهکارهای بچگی‌هایم شکستن هسته‌ی زردآلو روی میز شیشه‌ایست! این را وقت نوشتن سطور اول پستم یادم آمد.


  • یاسی ترین

نظرات (۳۰)

خخخخخخخ هسته زردالو روی میز شیشه ای إ إ إ سلوووم یادم رفتا یه سلام به اندازه بارونای قشنگ دم سحر تو جنگلای شمال:-) ایشالله همیییییشه خوش باشین:-) مراقب جوجویی هم باشینا:-)
پاسخ:
بله همچین مخ شاهکاری داشتم من :)))))))
سلام به روی ماهت :**
ای جااانم نگو جنگل شمال که دلم پر میزنه 3>
قربووونت عزیزم 
بله بله چشم :)
سلام یاسی گلم. چقدر خوب که شهر شما باران اومده . شهر کویری من غیر از خاک و باد داغ چیزی نداره
روزگارت خوب و خوش دوست مجازی من
پاسخ:
سلام عزیزدل. الهیییی ایشالا اونجا هم بباره... شهر منم همینطوره که گفتی!!! اما خب بارید.

ممنون گلم :** 
وای یاسی این یکی از عالی ترین پستات بود...اصلا شاید عالی ترینشون..نمیدونی چه حس خوبی به من داد اصلا عالی بود نمیدونم چی بگم چقدر لطیف مینویسی اخه تو...یعنی اگه قلم تورو داشتم الان ده تا رمان داده بودم بیرون :)))

چه نی نی متجدد و وارسته ای میشه ! تصورشو کن داره گریه میکنه و با شنیدن صدای شجریان لبخند میزنه و اروم میشه به به به به :))






پاسخ:
ای جانم :*******  عزیزدلم 3>


:))))))))) وارسته و متجدد خیلی خوب بود!

تازه حتمن پاهاشو میندازه رو هم سر تکون میده و گوش میده.
  • وقایع نگار
  • آخی! چقدر حس خوب یاسی!! :)
    هسته زردآلو رو میز شیشه ای شکستن نشون میده چقدر ناقلا بودیا :))
    پاسخ:
    :))

    یه چیز عجیبی بودم :))))))
    چه تجربه های خوبی...
    پاسخ:
    :)
    :*
    عزیزم ایشالا روز به روز حالت بهتر بشه
    پاسخ:
    ممنون گلم :*
    یاسی جون فرستادمش لطفا اگر رسیده بهم خبر بده عزیزم
    پاسخ:
    رسیده عزیزم....

    من الان چجوری احساسمو بیان کنم؟ 
    خیلیییییییییییییی قشنگ بود گلم خیلی... ممنونم دوست مهربونم نمیدونی چقدر خوشحالم کردی. چه حس خوبی بهم دادی...

    اگر اجازه بدی دوست دارم بزارمش گوشه وبم.

    تو واقعا هنرمندی...
    همسرم کنارم بود وقتی میدیدمش. بهش گفتم نگا کن دوستم چی فرستاده برام :) اونم خیلی خوشش اومده بود. گفت چقدر زحمت کشیده. 


  • عسل نوی نو
  • الهی همیشه همینطور شاد باشی ما هم جایی نرفتیم  حتی تا پارک سرکوچه هم نرفتیم  صبح عید از خودم با صبحانه انتقام گرفتم  یک ماه بود  صبحانه نخورده بودم.
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :**

    بعله شما جایی هم نرید بودن همسرت بهترین چیزه فعلا :)
    مممم نووووش جاان چه حااالی میده ها. ما هم دیروز بعد از مدتها نهار دوتایی خوردیم انقدر خوب بود بهش گفتم ماه رمضون فکر میکردم ظهرا ظرف غذامو از زیر سلول زندان میدن تو! اصلا نمیچسبید.
     گفتگوی میان راه بهتراز تماشای باران است 

    توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم 

    توی راه خواب هایمان را برای بابونه های دره های دور تعریف می کنیم 

    باران هم که بیاید 

    هی خیس از  خنده های  دور از آدمی ،می خندیم ،
     
      بعد هم به راهی می رویم ،که سهم ترانه و تبسم است....."سید علی صالحی"

     سلاااام مامان یاسی جونم :)  :-*
    آلبالو خولدی مامان یاسی!نوش جونتون :-*:-*:-*فدات خواهر جون :)
     خدارو شکر بهت خوش گذشت خانم خانومااا:-*B-)
      آی مامان یاسی آی مامان یاسی...فدای چهره ی آب نباتی ات بشم من:-*
    چه کار خوبی میکنی...بخشیدن...از کینه خالی تر شدن =زلال...بسان ارس:) :-*
      الهی...فدای دل باران ات سینه سرخم :-* 
     جیش :گ..بوس...لالا..مراقب خودت باش گلم...فدای ول خوردنش :-* 
      دوست دارم...مامان یااااسی:-*:-*:-*
    پاسخ:
    مرسی واسه شعرای خوشگل 3> 3>

    سلاااام خاخووووور
    عزیزدلی مهربون :***********

    دوستت دارم گلی عزیزی مهربونی بووووووووووووووس :)
    چه خوب که حالت خوبه عزیزدلم:*
    شهر ما هم یه کوچولو بارون زد و کلللی ذوق کردیم.
    ولی خب بعدش از دماغمون دراومد وقتی اخبار بد پایتخت و جاده چالوسو شنیدیم:((((
    ان شاالله همیشه همممه از بارون ذوق کنن و دیگه از این اتفاقا نیفته.
    پاسخ:
    فدات عزیزم
    آخی... ایشالا بازم بباره آسمونتون...

    آره خیلی بد بود :((((((
    سلام .خوشحالم که حالت خوب است وجوجویت هم همینطور.مدتی است که وبلاگت را می خوانم .عزیزم خوشحالم که پخته تر شده ای وبا صبوری ومتانت با مشکلات روبرو می شوی .




    پاسخ:
    سلام عزیزمممممم
    ممنون :)


    مچکرم دوست من :**
    بخشیدن...همیشه جایز است؟ در همه شرایط؟ 
    پاسخ:
    به نظر من آره حنا جون...

    خیلی خیلی سخته. من خودم هنوزم درگیرشم. اما میدونم که راه رهایی همینه. 

    اگر بخشش جایز نبود، صفت خدا بخشندگی نبود. ببین چقدر بزرگی میخواد. خدا زشت‌ترین و ضایع‌ترین کارای ما رو میبخشه.
  • کرگدن آبی
  • به حافظه‌ی من اعتمادی نیست ولی فکر کنم یه جایی خونده بودم که بچه‌ها توی شکم مادرشون لهجه می‌گیرن و لهجه‌های مختلف رو از هم تشخیص می‌دن. اینو گفتم که بگم به اینایی که می‌گن حرف زدن با بچه در دوران بارداری چرته توجه نکن. تا می‌تونی باهاش حرف بزن. ای ول.

    تا حالا تو ظرف پلاستیکی گوشت سرخ کردی؟
    پاسخ:
    ای جااااااااااااااااااااااانم عزیزدلم لهجه هم میگیره نیم وجبی؟؟؟؟ الهییی 

    آره خب قطعا میشنوه و میفهمه و حس داره. 
    فقط نمیدونم که صدای موسیقی رو با هدفون متوجه میشه یا نه :)



    نهههههههههههههههههه !!! میشه مگه؟
    الان این چی بود؟
    اول یه معما؟
    سوالی برای اندیشیدن؟
    استفهام انکاری؟
    عزیزم... ایشالا همیشه حالت خوب و خوش باشه و بتونی بهترین حسها رو به نی نی تو دلت بدی :*
    پاسخ:
    مرسی گلم :*
    عزیزدلم خدا روشکر که دوسش داشتی. منم کلی خوشحال شدم که دوسش داشتی و خوشحالت کردم.مرسی عزیزم دیگه انقدم که میگی هنرمند نیستم.یاسی جون همسرتو با تصوراتی که داشتم کشیدم گفتی قدشون بلنده.بعد از خوندن یکی از پستات این طرحو زدم راجع به این بود که شیر جوجویی داره آماده میشه تو بدن شما دقیق یادم نیست متنشو اما پرنده هم داشت.از دست این بلاگفا که همه چیزو از بین برد...آره عزیزم حتما اگر دوس داری بذارش گوشه وبت دیگه این طرح مال شماست اگر نزدیکم بودی که حتما قابش میکردم اصلشو میداد بهت.
    پاسخ:
    الهییییییی :)

    هیکلش که دقیقا خودشه! فقط موهاش صافه. 
    ای جان عزیزم
    باوووشه ببینم چی کار میکنم اگر نتونستم بزارمش از دوستان کمک میگیرم.


    آخی ممنون گلم :*********
    راستی عزیزم یه چیزی یادم رفت بگم دستای همسرت به این دلیل زرد رنگه که جوجویی پاک و نورانیه
    پاسخ:
    ای جوووونم جوجووووو کوچولو 3>
    مرسی خاله مهربون :*******
    سلام عزیزم...من نمیدونستم اینقدر قشنگ می نویسی...اینجا بیانت واقعا عالیه بر خلاف اونجا :دی
    خدا کنه همیشه حالت خودت و نی نیت خوب باشه...عکس گوشه وبلاگت هم خیلی نازه...زحمت کشیدند...
    پاسخ:
    سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام :))


    :))))))))))))))))) خیلی خوب گفتی!! خو اینجا ملا عامه مثلا :))
    عزیزی 

    بلی بلی 3>
    خواهش عزیز دلم .من چون موهای خودم فره موهای همه آدما رو فر یا نهایتا حالت دار میبینم.که باید دیدگاهمو درست کنم.
    پاسخ:
    ای جانم ♥ منم موهام فره ;-) 

    موهای منو ولی کاملا شبیه کشیدی. البته چن سال پیش اینطور بودم. الان کوتاه تره.

    خعلی وبم خوشگل شده :-) 
    عزییییییییییزم پس موهای شما هم فره چه خووووب که شبیه کشیدم.البته موهای منم الان کوتاهه.
    آره وبت خیلی خوشگل شده چون سوژه ها خوشگل بودن،هم خودشون هم ذهن و فکرشون زیبا بوده
    پاسخ:
    عزیزم
    :*******
    ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥


    راستی تو دیگه نمینویسی؟
    آدرستو برام بزار اگر مینویسی.
    والا قراره بنویسم فعلا که بلاگفا منم نابود کرده.میخوام ببینم میتونم مطالبمو برگردونم یا نه.اگر نشد که دوباره مینویسم آدرسمم برات میذارم عزیزم.
    پاسخ:
    ممنون میشم :-) 
    وای یاسی از نقاشی کنار وبلاگ از کجا اومده؟خیلی حس خوبی داره 
    پاسخ:
    دوست جونم کشیده ;-) 
    خانم نغمه ماه
    فوق العاده است ♥
    سلام یاسی گلی
    هنوز نمیدونی نی نی دختره یا پسر؟ هنوز اسم نداره؟
    وقتی تکون میخوره خوب نیس اسم نداشته باشه ها
    پاسخ:
    سلام عزیزدل :)
    نهههههههههه نمیدونم :/ رفتم سونو... اما نشد که بدونم! مینوسمش الان :)

    ای جانم آره تا وقتی ندونم دختره یا پسر اسمش جوجوییه :)
    یاسی چقدر این تصویر گوشه وبت زیباست
    یه حس نزدیکی خاص بین تو و همسر.. با کوچولوی توی دلت...
     معرکه است 
    پاسخ:
    خیلی...
    اوهوم :)
    فای فای...منم از این عسک موخامT_T:-!
    مامان یاسی...بابایی...نی نی همین شلکی هستش؟
    فدای شیکم قلمبت خاخور جانم :-*:-*:-*
    دست دوست شما درد نکنه..زحمت کشیدن شو کشیده :-*
     بسیار زیباست.
    مراقب خودت باش عزیزم:-*:-*
    پاسخ:
    ای جانم 
    آره عزیزم فقط با این تفاوت که موهاش صافه و ریش پرفسوری داره :)

    عزیزمممممم 3> 3>

    قربونت برم :**
    یاسی...اون طرح
    عاالیه
    پاسخ:
    اوهووووم :)


    اینجا بگم؟
    دلم برات تنگ شده آیکون نیشخند!
    خیلى وقت هست مى خونمت و لذت مى برم.. 
    اما این همه تفاوت احساسى که داریم منو مى ترسونه... 
    من خیلى سنگم... 
    پاسخ:
    آخی چه بامزه :)

    در هرصورت از آشناییت خوشحالم :)
    من
    همراه همیشه خاموش شمادلم برایتان تنگ شده
    میشودبرایمان بنویسیدچندخطی
    لطفا
    پاسخ:
    ای جانم :) گلاب خانوم خوشحالم از آشناییت 
    :***
    چقدر نقاشیه حس داره :* :) به همسرت نشون دادی؟
    پاسخ:
    آرهههه خیلی قشنگه 3>

    آری نشونش دادم :) خیلی کیف کرد 
    یاسی عزیزم سلام... سلام مهربان بانوی دوست داشتنی... خوبی؟ کوچولوت خوبه؟ همسرجان چطور؟
    امروز بعد چندین ماه اومدم وبلاگتو باز کردم گفتی اومدی اینجا.. خیلی وقته وب گردی نکردم... رمقش نبود و نیست... 
    عزیز دلم! ممنون به یادم بودی نازنین... من خوبم شکر ... روزگار می گذرونم... تصور نمیکردم زنده بمونم اما زنده ام ... نفسی میاد و میره... خدا خیلی به من کمک کرده ... کارش درسته...

    پاسخ:
    سلام عزییییییییییییییزم... خداروشکر که خبری ازت شد گلم 
    خیلی تو یادت بودم... ما خوبیم ممنون :) خوشحالم که خوبی. 
    امیدوارم دیگه از این به بعد روزگارت همیشه خوش باشه دوست من. اگرم ننوشتی، هرازگاهی خبری از خودت بده... 

    ملومه که کارش درسته :)
    :*****
    پر از حس خوب کردی منو دختر جون. همیشه باطراوت باشی...
    پاسخ:
    ای جانم ممنون عزیزم :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی