یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

ناتمام

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۶ ب.ظ

انقدر خوابم می‌آید که تا الان سه چهار بار خواستم بنویسم اما خرابش کردم. بعد رفته‌ام اتاق پایان‌نامه‌ها دراز کشیده‌ام. بعد دلهره داشتم که میزم را ول کرده‌ام، الان کتابخانه را بار بزنند ببرند من نمیفهمم. دوباره برگشته‌ام. صندلی را تاب می‌دهم و فکر میکنم؛ به خانه‌ی سالمندان و پیری. تا یک لحظه چشمم را ببندم خواب میبینم! سرم پُر از حرف است اما انقدر کمبود خواب دارم که نمیتوانم بنویسم.

قبل‌‌ترها انقدر روی خوابم حساس نبودم؛ فکر کنم جوجو کوچولو شاکی شده. دست خودم نیست؛ وقتی کسی بیدار باشد من هم خوابم نمیبرد. حداقل اگر روزه بودم حس بهتری داشتم. اما از رمضان امسال فقط بی‌خوابی نصیبم شده.

دعای سحر، همیشه مرا یاد مادرم می‌اندازد؛ غذایش را زودتر میخورد تا بتواند دعا بخواند. من و برادرم هم همچین با بگو بخند سحری میخوردیم انگار رفته‌ایم سیزده‌به‌در! پدرم اما اخم‌هایش تو هم بود و گاهی هم میگفت چه خبرتونه؟! 

امسال هیچ‌کداممان روزه نبودیم. پدر و مادر چند سالیست به دلایل جسمی نمیگیرند و داداش هم که کلا توی فازش نیست.

توی مترو نشسته بودم و خانمی خیره نگاهم میکرد. گاهی لبخندی میزد و من هم زورکی و با تعجب لبخند کمرنگی میزدم. یکهو بی‌مقدمه پرسید، شما هم میری امامزاده صالح؟ گفتم نه! گفت میگن خوب حاجت میده. نگفتم فقط از خدا بخواه. خداست که جواب میده. به جایش لبخند زدم؛ زورکی.

مامان تلفن را که قطع کرد گفت خودش میخواد بره خانه سالمندان؛ اشک توی چشمش جمع شده بود. دلم برای اشک مادرم کباب شد. ادامه داد منصرفش میکنم. الان جو گرفتتش. بره اونجا یه هفته هم دووم نمیاره. گفتم افسرده است. مامان گفت آره.

به پیری مادرم فکر کردم. همه‌چیز موقع حرف زدن آسان به نظر میرسد اما وقت عمل... اگر توی دلم بگویم، خدا کنه هیچ‌وقت مامانمو تنها نزارم هیچ تضمینی وجود ندارد که حتمن این اتفاق بیفتد.

مادربزرگم زن باعرضه و مدیری نبود؛ مادرم برای مادرش بیشتر مادری کرده. همیشه یا مریض بوده یا خودش را به مریضی زده. از همان قدیم‌ها افسردگی داشته. همیشه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده و تا توانسته روی شانه‌ی دیگران زندگی کرده.

همین زن هم حقش نیست چه رسد به مادرم که خانه بی‌وجودش مثل قبرستان است. بی‌هیچ رنگی از زندگی. توی این چند سال که ازدواج کردم مامانم شاید دو بار آمد و دو سه روزی پیشم ماند؛ استدلالش این است که بابا و داداشت چی میشن؟ واقعا هم وقتی مامان نباشد، انگار سبیل‌هاشان را چیده باشی، از تعادل می‌افتند! حال هیچ‌کاری ندارند. مدام هم با هم دعوا میکنند.

کلی حرف دارم و باتری‌ مغزم کم است. دوباره خواهم نوشت!

  • یاسی ترین

نظرات (۸)

سلام یاسی جان. من هم مثل تو توی کتابخونه کار میکنم. از اون وبت مطالبتو دنبال میکنم. الانم اینجا رو همیشه میخونم. خیلی آدم جالبی هستی . خیلی باهم تفاوت داریم ولی من دوستت دارم 
پاسخ:
سلام عزیزم 
ای جانم :) خوشحالم از آشناییت دوست من :***

یاسی جونم گاهی باید کسی رو واسطه کرد بخاطر رو سیاهی...بخاطر نزدیک تر بودن و قرب اون طرف به مقصود اصلی...و این نفی این نیس که خاسته هامونو از خودش نخایم...

پاسخ:
نمیدونم...
شاید. برا منم پیش اومده برم زیارت و خواسته دلمو بگم... شاید حس بی‌پناهی باعث میشه آدم این کارو کنه اما واقعیت اینه که فقط خداست که مستجاب میکنه واسه همین به زبونم نمیاد بگم فلانی حاجت میده.
یاسی منم دیشب مرض بی خوابی داشتم ساعت 3 خوابیدم صبح زودم که اومدم سرکار اینقد چرت زدم مثل این معتادا !!!

ای جانم خوشحالم بهت خوش گذشته کنار مامانی
پاسخ:
الهیییی واقعا شبی که آدم نخوابه، فرداش به فناست! 


ممنون گلم :)
حرفت کاملا درسته خود خدا حاجت میده و اصلا حاجت از کس دیگه خواستن اشتباه و شرکه منتها بزرگا فقط واسطن ک پیش خدا خی آبرو دارن و خدا روشونو زمین نمیندازه

اصلا دلیل موجهی نیست که روزه نمیگیری هفتاد ضربه شلاق :))))))))
پاسخ:
اوهوم :)

خخخ نااااامرد! یه جوری تخفیف بگیر برام دیگه!
ای بابا از حالا بیخوابی دختر؟؟!!
مامان باید همینطوری باشه از مامانی مقتدر خوشم میاد یاسی،امیدوارم بتونم خودمو بچپونم تو دسته مامانای مامان
پاسخ:
آره کمند جان الان بابایی نمیزاره بخوابم چند ماه دیگه نی‌نی!
آرهههه اگر مامانا اینطوری نباشن آدم انگاری به هیچ‌جا بند نیست. البته اگر یکمی هم متعادل‌تر رفتار کنن خوبه! اینطوری همه‌ی اطرافیان وابسته میشن.
حتمن هستی :) 
  • عسل نوی نو
  • سلام یاسی جونم .خوبی نینی خوفه؟مامان منم دقیقا مثل مامان شماست منتها الان که من و خواهر برادرم ازدواج کردیم بهونهاش اینه که بابا تنها ست یا من دوست ندارم مزاحم باشم  شماها  باید ده بار بیایین ما یکبار .ولی غصه داداشم پیرش کرده داداشم با وجود داشتن یک پسر هفت ساله و  یک پسر تو راهی  عاشق یک خانم مطلقه شده وداره اتش میزنه به زندگی هممون بیچاره زنداداشم  باردار طفلکی.
    پاسخ:
    سلام عزیزممم خوبم ممنون. تو چطوری؟ دخترا خوبن؟ نی‌نی موچولوی منم خوبه :)
    الهییییی :(( چقدر ناراحت‌کننده... چرا آخه اینهمه فراگیر شده این قضیه...
    امیدوارم مشکلتون حل شه. خدا همتونو کمک کنه مخصوصا زنداداشتو... ایشالا زندگیشون شیرین شه. خیلی شرایط سختی داره. با یه بچه تو راه :((

    دقیقا منم با شما هم عقیده ام راجبه بحث حاجت
    پاسخ:
    :)
  • وقایع نگار
  • بده آدم به اون نقطه برسه ک خودش بخواد همچین تصمیمی بگیره :)
    پاسخ:
    اوهوم :-(
    از اون بدتر اینکه فیلم بازی کرده باشی و بیخودی اعصاب دیگرانو خورد کنی :|
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی