یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

نه یک شب که هر شب دلم بی‌قراره

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۷ ق.ظ

نمیدانم اولین بار، عکس‌ها و فیلم‌ها برای این درست شدند که وقتی آدم‌ها نگاهشان کردند حس خوبی بگیرند و بگویند آخیییی! یا نوعی ابزار آزارگرانه ساخته‌ی بشر است برای یادآوری غم‌انگیز گذر عمر. نمیدانم شاید من هم قبلاهایی داشته‌ام که از دیدن عکس‌های قدیمی حس خوبی بگیرم. ولی حالا که فقط یک سال و دو ماه تا سی سالگی‌ام مانده، وقتی خودم را کنار شمع‌های بیست‌وچهار میبینم، یا کنار پدری که موهایش کمتر سفید بود، صورت شاداب‌تر مادر و کله‌ی پرموتر داداش! غمگین میشوم. وقتی فیلم‌های کوتاهی را نگاه میکنم که خودمان شب همان میهمانی کوچک که عروسی‌مان محسوب میشد گرفتیم، دسته گل کوچولویی را که دوستم از رزهای سفید برایم درست کرده بود میبنم که چطور از پنجره ماشین بیرون آورده‌ام و تابش میدهم. میخندم و روبان‌های نباتی دور انگشت‌هایم که با لاک قرمز در شب پیداست، با وزش باد پیچ میخورند و من هیچ تصوری از آینده‌ام ندارم.

همیشه اولین فکری که راجع به عکس‌های گذشته‌ام دارم این است که چقدر شاداب بودم. بعدترها حتی، کنار شمع‌های بیست‌وهشت همسرم خندیده‌ام. اولین سالی بود که خانه‌ای مشترک داشتیم و میتوانستیم میزبان باشیم. همان یک باری که من دوست‌هایش را دعوت کرده بودم و باز هم توی عکس‌ها خندیده بودم. 

کنار دریا و موهایی که باد آشفته‌اش کرده بود و همسرم که آشفتگی دلش را فقط تا آخر همان سفر پنهان کرد. فکر میکنم آخرین باری بود که رژ قرمز زده بودم. آخرش نفهمیدم همسرم رژ قرمز دوست نداشت یا مادرش! فقط میدانم وقتی میخواستم مطلوب‌تر واقع شوم، دیگر نزدمش. بعدترها بخشیدمش به یکی از دوستانم که میخواست لب نازکش را تتو کند! البته لبش از اول نازک نبود، وقتی دماغش را عمل کرد لبش نازک شد!! یعنی لبش نازک نشد که؛ فاصله‌ی لب و بینی‌اش انقدر زیاد شد که همیشه انگار لب بالایش را جمع کرده بود توی دهانش تا کسی را بترساند. میگفت شنیدم هم‌رنگ لب تتو میکنند و طبیعی میشه. گفتم بیا این رژو بزن شاید فرقی کرد. منصرف شد خدا را شکر.

گاهی دلم میخواهد از این عکس‌ها هم عقب‌تر بروم. بروم آن روزهایی که توی جوی آب شلپ‌شلپ می‌دویدیم و مثل دیوانه‌ها جیغ میزدیم. یا شاید دلتنگ پشت گلخانه شده‌ام؛ جایی که لای گلدان‌های خالی سفالی مینشستم و با خودم حرف میزدم! وقتی انقدر دوچرخه سواری میکردم که از نفس بیفتم. وقتی باغ فلان‌الدوله را که حالا اداره‌ی ... ... ... ... شده بود، هزاران بار بالاپایین کرده بودم. فقط کافی بود ساعت چهار شود و من مشقهایم را نوشته باشم. سرویس‌ها کارمندها را سوار کرده و برده باشند. آنوقت از زیر نرده‌هایی که خودمان کج کرده و کنده بودیم مثل گربه میخزیدم و انقدر می‌دویدم تا از منطقه‌ی مسکونی دور شوم. مادرم بارها سفارش کرده بود که مواظب آب‌انبارها باشیم. طرفش هم نمیرفتم. به غیر از آن منطقه‌ی ممنوعه، جایی نبود که خودم را نمالیده باشم. تمام سوراخ‌سمبه‌ها را چهار دست و پا و حتی سینه‌خیز کشف کرده بودم. برادرم هم همراهم بود و گه‌گاهی نقشه‌هایی میکشید مثل واترپلو بازی کردن توی حوض؛ آنهم وسط زمستان... که باعث شد پدرم هم در رشته‌ی پرتاب نیزه وارد میدان شود.

هر شب که پایتخت را نگاه میکنم گریه‌ام میگیرد. میدانم فیلمش خنده‌دار است اما من با شنیدن موسیقی محلی‌اش و با دیدن مناظر سرسبزش اشکم سرازیر میشود. خودم دقیقا نمیدانم چرا. فقط احساس میکنم این روزها احساساتم در رقیق‌ترین سطح خودشان هستند...

لازم نیست حتمن آدم احساس بدبختی کند؛ گاهی میشود کاملا بی‌دلیل، دلت به هر بهانه‌ای نازک شود.

فکر میکنم آدم‌های کمی هستند که تنهایی آزارشان ندهد؛ اگر آدم تنهایی را درک کند لذت هم میبرد. دلم به بودن همسرم و جوجو خوش است. اما برای همیشه یادم مانده که نباید زیادی از حد وجودم را به وجود انسانی بند کنم. بچه که از شوهر هم بی‌وفاتر است!! اصلا از شوخی گذشته درستش همین است؛ که بچه‌ها، به قول جبران‌خلیل‌جبران ناوک‌هایی باشند که به دوردست‌ترین نقاط پرتاب کنیم. از این روست که با همه عشقی که در دلم دارم تنهام. شاید اصلا این تنهایی بد هم نباشد. شاید من انقدر بزرگ نشدم که بفهممش. شاید هم مثل همیشه‌های عمرم که از ظرفیت‌های وجودی‌ام استفاده نکرده‌ام، بابت این وقت‌گذرانی غمگینم...

دوست ندارم حرف مفت بزنم! وقتی بعضی فکرهایم به نتیجه رسید، بعدا راجع بهشان خواهم نوشت. 


پی‌نوشت: عسل نوی نو، من نمیدونم اصلا چجوری شد که جوابم به کامنت قبلیت پرید :(( دیروز متوجه شدم. دنبال آدرس یکی از دوستان کامنت‌ها رو میگشتم که دیدم کامنتت رو بی‌جواب تایید کردم. سهوی بود. معذرت :**


  • یاسی ترین

نظرات (۱۷)

یاسی جان تو وبلاگ یکی از دوستا خوندم از طریق این لینک تونستن آرشیوشونو بر گردونن گفتم بهت بگم شاید شمام موفق شدی.

http://raze-nahan.blogfa.com/post-956.aspx
پاسخ:
مرسی عزیزدل :***
  • ღ یــــاس ღ
  • سلام یاسى عزیز.

    کاملا موافقم (نه یک شب که هر شب دلم بى قراره).

    همیشه شاد و پرانرژى باشى.

    پاسخ:
    سلام گلم
    مرسی دوست مهربونم :**
    عزیزم
    من رو با موسیقی ِ جملاتت همراه کردی
    و غرق ِ لذت شدم!
    چه خوبه که گاهی احساسات مون تا این حد رقیق بشن.
    شادی و عمق و آرامش برات آرزومندم...

    نوشته ت من رو یاد یکی از نامه هام به فرزند آینده م انداخت. برات به ایمیل وبلاگت فرستادم عزیزم.
    پاسخ:
    ای جااانم 
    عزیزمممم
    ممنون گلم :********

    خوندمشون خیلیییییییییی قشنگ بود 3>
  • وقایع نگار
  • من خودم به عنوان یادگاری بیشتر صداها رو دوست دارم. صدا هیچوقت پیر نمیشه همیشه با شنیدنش احساس خوبی بهم دست میده... یه احساسی شبیه زنده بودن. انگار که طرف همین الان کنارته! توام امتحان کن (;
    زوده از حالا میگی بچه از شوهر بی وفاتره :| به نظر من تربیته که تاثیرگذاره اگه روش کار کنی شاید از هرکسی بهت نزدیکترم باشه. بچه لااقل یه شخصیه که خودت میتونی بهش شکل بدی ولی شوهر نه... اون شکل گرفته توسط یکی دیگس :))
    پاسخ:
    آره صدا هم خوبه :) 

    منظورم این بود که نباید نسبت به بچه حس مالکیت داشت. وگرنه که قطعا شیوه تربیت خودمونه که تعیین میکنه نوع رابطه بچمون در آینده باهامون چجوریه.
    اوهوم :)
  • عسل نوی نو
  • سلام .عزیزم من الان تازه دیدم پستت و همسری بنده تشریف اوردن بنده سرمان گرم است .این است که از خشم و غضب من به دور بودی جیگگر
    پاسخ:
    سلام 
    بله دیگه :)
    خب خداروشکر که پیشته. چشم و دلت روشن عزیزمم
            "عاشقی و دلتنگی"
        
    نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم 

    یا از عاشقی 

    دل تنگ تر!

    .
    .
    .
    عباس معروفی 

     
    پاسخ:
    :)
     سلاااام مامان یاسی جونم:-*:-*:-*
     فدای دلت خواهر:-*
    عیدت مبارک :-*
    قوربون رج قلمزت بشم :-*:-P
    مراقب خودت باش..جیش زود به زود برو...غذا خوب بخور...بوس و بغل و لحاف خیس و راکدی...و عیدی از همه مهم تر:))))
    پاسخ:
    سلااااااااااام عزیزدل :**
    قربون تو عزیزمممم عید تو هم مبارک گلوله‌ی شادمانی :)
    :))))))))))))
    چشمممممممم عزیزدلی شما
    یاسیییی خوبی؟؟؟
    پاسخ:
    ممنون عزیزمممم :**
    خوبم گلم. تو خوبی؟
    یاسی میخونمت...خیلی هم مصرانه منتظر پست جدیدت هستم اما... گرفتار سکوت شدم این روزها...تو ببخش :) 
    پاسخ:
    ممنون عزیزم لطف داری :***
    میدونم این روزا شرایطت خاصه. امیدوارم بازم پرانرژی ببینمت. مواظب خودت باش 
    منم هرموقه البومارو میبینم خیلی غصه دار میشم ..من از گذر زمان از پیر شدن عزیزام میترسم ابجی یاسی..خیلی غم انگیزه..ما ادما خیلی گنا داریم.این حس واقعا اذیت کنندست . و اما حس تنهایی و حس اتلاف وقت و بی مصرفی ... دقیقا حسیه که الان دارم
    پاسخ:
    عزیزکممم میفهمم...
    :-)
    من فقط تماشا کردن عکسای داداشیامو دوست دارم:) کیف می کنم می بینم چقدر روز به روز بزرگ تر شدن
    ولی دیدن عکسای مامان و بابا:(((
    خدا حفظشون کنه برامون...
    پاسخ:
    ای جانم ♥  الهی


    آره...
    سلام یاسی عزیز من نتونستم بفرستم برات دقیق بهم میگی باید چیکار کنم؟؟؟
    پاسخ:
    سلام عزیزم. 
    تو  ایمیلت که رفتی تو  قسمت کامپوز که میری برای ارسال ایمیل جدید اتچ رو بزن. همون که شکل گیره است. بعد فایلتو انتخاب کن.
    ببین من ی بار میخواستم یه چیزی اتچ کنم همش نمیشد از یه دوست مهندسی سوال کردم گفت اگر فیلترشکنت بازه کلوز کن. 

    سلام عرض شد با ارزوی خوشی شادی و لذت بردن از تنهایی که من لذت میبرم زیاد و دل نبستن به ادما و عاشق خدا شدن و تبریک عیدو اخخخخ نفس کم اوردم:-D
    پاسخ:
    سلام عزیزم ای جانم ممنون ♥
    عید تو هم مبارک :*
    سلام یاسی خانومییی
    وای عکس جدیدت تو تلگرام برای همین دوران بارداریته ؟ چقد پف کرده صورتت عزیزمممممم
    من میگم نی نی دختره :)
    جنسیتش مشخص شد یا نه؟ نکنه نوشتی و من حواس پرت یادم رفته؟؟
    یاسی جان نمیدونی بانو (زن و بوسه ) کجا مینویسه؟ یا مینویسه اصلا؟
    پاسخ:
    سلام  عزیزمممم 
    آره جدیده :)) ای جان دختر دوست دارم ♥♥
    نه هنوز نمیدونم دختره یا پسر
    هنوز جای جدیدی نمینویسه. اما ازش خبر دارم. حالش خوبه و سرگرم جوجوشه :-)
  • و ما ادریک ما مریم؟
  • سلام یاس قشنگم؟
    خوبی؟
    نی نی خوبه؟؟؟
    خاطره های بچگیت مثل این داستانای کتاباست خیلی برام جالب بود 
    "برای همیشه یادم مانده که نباید زیادی از حد وجودم را به وجود انسانی بند کنم." من دارم با این سیاست روزگار میگزونم یاسی.
    پاسخ:
    سلام مریم جانم :***
    عزیزدلم خوبم. ایشون هم خوبن :)

    آخی :)

    این بیشتر به نفع خود آدمه
  • خانوم شین
  • الهی یاسی چقد قشنگ نوشته بودی.سطر به سطرشو خوندم.ولی خانومی این غمگینی واسه جوجوت خوب نیس آخه...البته دل آدم وقتی میگیره دیگه نمیشه کاریش کرد...
    راستی جنسیتش معلوم شده یا نه؟:((
    گلم آدرس وبلاگ جدیدمو برات میذارم.بهم سر بزن حتما :* ؛(
    پاسخ:
    ممنون عزیزکم.
    آره... :((


    نه هنوز نرفتم سونوی جدید :))

    عهههه چه خوووب حتمن میام عزیزم :**

    باشه عزیزم امتحان کنم ببینم چی میشه.این کارا رو انجام دادم آدرس ایمیل شما رو اشتباه میزنه
    پاسخ:
    بزار یه بار دیگه آدرسمو برات بزارم
    yasitarin.blogfa@gmail.com

    ممنون از لطفت
    خیلی دوست دارم ببینمش 3>
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی