یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

ملقمه‌‌ی زندگی

جمعه, ۱۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۴ ب.ظ

این روزها یک طور عجیبی دلگیرند؛ نمیدانم از چه؟ تنها چیزی که حس میکنم و میدانمش تکرار است و تکرار. بعضی از آدم‌ها، شب‌بیدارند، اما بعضی‌ها را برای زنده نگه داشتن این شب‌های کوتاه نساخته‌اند؛ مثل من. آدمِ صبح زود هم نیستم؛ کافیست شش صبح بیدارم کنی، یا حتی هفت! باید قیافه‌ی کپک‌زده‌ام را تا حداقل دو سه ساعت تحمل کنی. آخرین جلسه‌ی کلاس دانشگاهم بود که توی متروی کرج، اتفاقی برادر همسرم را دیدم. از آن روز هربار مرا میبیند میخندد! شرح قیافه‌ام را برای همه گفته؛ انگار کتکم زده بودند!

خوشبخت کسیست که بین یازده تا دوازده شب میخوابد و بین نُه تا ده صبح بیدار میشود! میدانم ده ساعت زیاد است؛ ولی مرا خوش اخلاق میکند.

این روزها همه‌چیز انگار اجباریند و بی‌مزه! همسرم هم تبدیل شده به ربات! و به طور کلی از تمام وظایفش استعفا داده. نه خرید میکند، نه آشغال میبرد... دیروز میگفت حالم بد شد از بس هر شب نشستم پای سفره چایی و خرما خوردم! گفتم میخوای چیز دیگه درست کنم برات گفت نه میلم به چیزی نمیره... اگرم بخوام بخورم اولش باید همینو بخورم دیگه.

هفته گذشته اگر نمیرفتم سبزی و میوه بخرم،‌ خانه شبیه زندان گوانتانامو بود! خیلی لذت بردم از خرید؛‌ سبزی خوردن،‌ گیلاس،‌ شلیل، انگور... پر از رنگ، پر از زندگی...

گفتم آقا پیازچه و تره نزار. وقتی داشت میپیچید،‌ پیازچه‌ها را دیدم!‌ گفتم آقا این پیازچه نیست؟!‌ گفتم که نزار! گفت خانوم شما نمیخوری دیگران که میخورن :))))  گفتم نه آقا برش دار نمیخوریم ما!!

خرید کردن هم خودش نوعی تفریح است. مخصوصا وقتی ماشین دارم. البته باز هم خیلی سنگینش نمیکنم. از پارکینگ تا دم آسانسور و از آسانسور تا در خانه هم میترسم سنگین بلند کنم. وقتی میروم مغازه نمیدانم مثلا اگر بخواهم خیار بخرم چند کیلو مناسب است! یا سیب زمینی؟‌ از این رو هرچه بپرسد خانوم چقدر؟‌ از سبزی خوردن گرفته تا بادمجان میگویم یک کیلو! 

همسرم دستش خیلی به زیاد است؛‌ هربار قد ده نفر خرید میکند. البته من این اخلاقش را دوست دارم. دستش پُربرکت است. مثلا اگر توی لیست خرید نوشته باشم روغن،‌ محال است یکی بخرد. همیشه هم مواردی را به ذوق خودش اضافه میکند. بیخود نیست میگویم بابایی! دست بابایی‌ها همیشه پُر است.

این شب‌ها باوجود کسل بودنمان، خوش بودیم. مخصوصا گپ زدن‌های توی رختخواب. ویدیوهای تد را میدیدم و راجع بهش حرف میزدیم. بیشتر هم موضوعات روانشناسی و نوروفیزیولوژی. همسرم میگفت این قسمت روانشناسی خیلی جالبه ها. گفتم خیلی هم سخت. من که هرچی خوندم یادم رفته!

گاهی هم از خودمان و از نی‌نی حرف میزدیم. گاهی شوخی‌هایی که منجر به گازگرفتن‌های او و خنده‌هایش که با جیغ‌های من بیشتر میشود. این‌طور وقت‌ها فکر میکردم چقدر شبیه گذشته‌ها شده؛ چقدر میخندد، چقدر چشم‌هایش برق میزند... دلم میگفت همه‌چیز واقعیست. دلم جواب آن سوال سمج را میداد که آره اینا خوشبختی واقعیه؛ اجباری تو کار نیست. دلم آن وسواس مزخرف را از بین میبرد که حالا که مجبور به موندن شده تصمیم گرفته خوشحال باشه. مثل اون ضرب‌المثل که میگه اگر بهت تجاوز شد لذت ببر. میدانم فکرهایم گاهی احمقانه میشوند. تعارف هم که نداریم؛ برای آن‌طور خواسته شدن، باید ترکش میکردم. اگر می‌آمد دنبالم تا آخر عمر این شک را نداشتم که واقعا خواست؟!!

هر روز این تردیدها را از پنجره بیرون می‌اندازم و دلم را صاف میکنم. هر روز دلم را خوش میکنم به گرمای آغوشش. به بازوهایی که هرشب برایم باز میکند. به خلسه‌ای که هربار توی بغلش تجربه میکنم.

چند وقت پیش داستانی نوشت که مربوط میشد به شهدای غواص. خیلی قشنگ شده بود. کلی تشویقش کردم. البته ممکن است جایی چاپ نشود. چون آن‌طور که آن‌ها میخواهند نیست. ولی برای خودمان ارزشمند است. خیلی لذت بردم. تصویرسازی‌ها انقدر قوی بود که انگار داشتم فیلم میدیدم.

بعد از آن گفت داستان دیگری شروع کرده. پریشب گفت داره جور عجیبی پیش میره این داستان جدیده. گفتم اگر دوست داری الان بده بخونم اگرم میخوای بزار وقتی تموم شد. گفت به نظرم اصلا تو نخونیش بهتره. این را که گفت یکباره یخ زدم. لب‌هایم از شکل خنده خارج شد اما شکل دیگری به خود نگرفت؛ همین‌طور معطل ماند وسط صورتم. نمیدانستم چه کارش کنم؟ لب‌هایم را میگویم. به زور و با تلاشی مذبوحانه برای این که مثلا نفهمد حالم عوض شده با صدایی که خودم هم فهمیدم چقدر مسخره شده گفتم باشه و سرم را به موبایلم گرم کردم. او هم ساکت شد. کمی بعد خودم را مشغول مرتب کردن اتاق کرده بودم که اتفاقی نگاه‌مان به هم گره خورد و او با نیمچه خنده‌ای گفت چیه؟ گفتم هیچی! تو چیه؟ گفت هیچی! گفتم چرا اینجوری نگاه میکنی؟ گفت چشام این‌طوریه و هر دو خندیدیم.

کنارش دراز کشیدم که بخوابیم و چراغ را خاموش کرده بودم که گفت به نظر تو اگر یکی تو داستانش خیلی واضح از س.کس بگه ضایع است؟ گفتم نه. سکوت کردیم. ادامه داد گفته بودم شاید مجموعه جدیدم اصلا به قصد چاپ نوشته نشه. بالاخره هرکی یه چیزایی داره که سانسوریه.

بغض کرده بودم. به شدت احساس تحقیر میکردم. علاوه بر اینکه میدانستم اگر حرفی بزنم میگوید تو همیشه منو با داستانام یکی میگیری. داستانای من شرح واقعیت‌ها نیس که؛ داستانه. اما من هرگز باورم نشد. برایم مسلم است آنچه مینویسد دقیقا مثل آینه ذهنش را نشان میدهد.

تصور میکردم حتمن از زیبایی زنی اثیری نوشته. از چشم‌هایی مشکی که شخصیت مرد داستان را -که جان عمه‌اش خودش نیست- میخکوب کرده. 

نمیخواهم بگویم الان با کسی رابطه دارد. میدانم که خبری نیست. اما شاید احمقانه به نظر برسد نمییییییییییخواهم وقت نوشتن از عشق، چیزی موتور محرکه‌اش باشد که تن مرا میلرزاند. نمیدانم شاید باز هم حرف زده بودیم یادم نمی‌آید؛ فقط یادم هست که پشت پلک‌هایی که همه‌ی تلاشش را میکرد خیس نشود،‌ پر از تصویر بود؛‌ نصویر زنی جذاب که به سادگیِ من پوزخند میزد. چشم‌هایش مثل چشم‌های قطام خنجر میکشید و از همه جا خون میچکید و من خودم را مثل جودی ابوت با دو گیس بافته در دو طرفم و نگاهی متعجب،‌ گیج و کمی احمق میدیدم. 

نمیخواهم خودم را دخترکی معصوم توصیف کنم. اما آن شب همه‌چیز توی ذهنم اغراق‌شده و عجیب بود و تصویرها روانپریشانه و درهم. احساس میکردم چیزی به سنگینی آوار،‌ روی قلبم خراب شده. خط‌ها توی سرم رنگ میگرفتند و میدیدم که از بوسه‌هایی لذت‌بخش نوشته؛‌ از هم‌آغوشی‌ای فرازمینی؛‌ از بستری از آتش. همه را با خط همسرم میدیدم. خودم را موجودی بدون جنسیت یافتم. شاید بخندید. ولی حس آن لحظه‌ام این بود. حالا که بعد از دو روز به آن شب فکر میکنم،‌ حالا که سرم خنک شده و عقلم مثلا کار میکند،‌ به این نتیجه رسیده‌ام اگر فرض کنیم که در زندگی، توی هرکاری از همه مهم‌تر،‌ باوری باشد که خود انسان نسبت به خودش دارد،‌ سردی جنسی ما هم خیلی نتیجه‌ی بی‌ربطی نیست. او که هر بار حرف زدیم گفت مشکل از تو نیست مشکل از منه بهم فرصت بده. شاید هم مشکلی دارد. نمیدانم. اما آنچه از طرف خودم حس میکنم این است که چون اعتماد به نفسم را از دست داده‌ام نمیتوانم کاری کنم. نمیدانم قبلا چطور بودم. اصلا یادم نیست. اما حالا به خودم میگویم از اول هم دلبر نبودی.

شاید این حرف‌ها اصلا هوشیارانه نباشد اما انگار پس ذهنم خودم را از هر جذابیت جنسی‌ای خالی میبینم. و این هیچ ربطی به داشته‌های واقعی‌ام ندارد. داشته‌هایم؟؟؟ از داشته‌های جسمی‌ام چه میدانم؟ همیشه فقط خودم را زیبا میدانسته‌ام نه چیزی بیشتر.

حالا غولی پیش رویم میبینم که قلب و جای دیگر مردها را توی مشتش میگیرد و هر سو که بخواهد میبرد. نمیدانم این گلوله‌ی آتش، مصداق خارجی دارد یا نه، نمیدانم اصلا چطور توصیف شده؟  نمیدانم اصلا توصیف شده؟! شاید داستانی که نخواندمش طور دیگری نوشته شده باشد. نمیدانم فقط رنگی از خاطره‌ای دارد و باقی‌اش تخیلیست... نمیدانم فقط این را میدانم که از کجا آمده... از جایی که مرا میشکند،‌ خرد میکند و توی مردابی از شرم و حقارت فرو میبرد. و این ابدا ربطی به همسرم ندارد. اگر او هرشب به پایم بیفتد هم تا وقتی که من حس بدی به خودم دارم چیزی عوض نمیشود.

نمیدانم دقیقا چه چیزهایی گفتیم. ولی حرف رسید به ناراحتی من؛‌ دیگر پنهانش نکردم. گفتم خب مگه مرض داری؟ اگر میدونی منو ناراحت میکنه،‌ اصلا نگو همچین چیزی نوشتی تا بعدشم بگی نخونی بهتره. تو نگی من از کجا میخوام بفهمم نوشتی؟ گفته آره ها... دلم سوخت. احساس کردم چقدر خودخواهم. گفتم البته درکت میکنم وقتی داستان نوشتی هیجان داری. گفت کاش میتونستی منو از داستانام جدا کنی. گفتم نمیشه. نمیتونم. اگر منم داستان بنویسم تو نمیتونی خالی از هر تصور ذهنی‌ای بخونیش. گفت پس دیگه برات فقط داستان جنگی تخمی میخونم :))) گفتم اون تخمی نبود که خیلی هم قشنگ بود خودتم میدونی الکی خودتو چس نکن.

پشتم بهش بود و نفس‌های عمیق میکشیدم که گریه نکنم. گفت فک نکن نمیدونم داری گریه میکنی. گفتم دارم گریه نمیکنم! گفت چه فرقی داره؟! گفتم نمیخوام هیچ زنی تو داستانت باشه!! بغلم کرد. گفتم حتی اگر خیالی باشه... گریه کردم... زیاد خیلی زیاد و بین گریه‌هایم میگفتم نمیخوام کسیو بهم ترجیح بدی... نمیخوام حسرت کسی تو دلت باشه و او مدام میگفت دیوونه کچل این چه حرفایی میزنی من اگر کسی رو ترجیح میدادم تو الان پیشم نبودی. گفتم نمیخوام فک کنم چیزی کم دارم. میدونم بلد نیستم عشوه‌گری کنم. گفت تو چیزی کم نداری تو همین‌جوری یاسی هستی. خود خودتی... این حرف‌هایش آرامم کرد. چقدر ابلهانه حرف زده بودم. چقدر ضایع! چقدر ضعیف. حالم از خودم بد شد.

همین حالا موقع نوشتن داشتم فکر میکردم شاید هم اگر مقابلم مردی غیر از همسرم بود،‌ من هم شکوفا شده بودم. مردی که ملاحضه و رعایت کردن را همه‌جا همراه خود نبرد. بالاخره کسی باید این وسط برخوردی اغواگرانه میداشت!

فردای آن روز که بیدار شدم،‌ دفترش را روی کانتر دیدم. میلی نداشتم بخوانمش. خلاف گذشته که خیلی وقت‌ها دزدکی خوانده بودمش. این بار حتی میتوانم بگویم از خواندش میترسم. وقتی هم که ندانی چیست هر فکری میتوانی بکنی. هرچه که هست حدس میزنم این داستان توصیفاتی دارد که دوستش ندارم. نمیخواهم با شرح زن ایده‌آل همسرم مواجه شوم. نمیخواهم آن موجود افسانه‌ای را بیشتر بشناسم و ببینم که همسرم با آب و تاب از قوس کمر و دو تا لیمو و لبی شبیه غنچه‌ای نیمه‌باز یا پوستی برنزه گفته! چه میدانم شاید اصلا این‌طور نباشد...

آن شب خیلی سعی کرده بودم واندهم؛ اما چیزی بیش از وادادن اتفاق افتاد. خودم را ترور کردم. اشتباه بزرگی کردم. امیدوارم جبران‌شدنی باشد.

بعد از آن زندگی دوباره روال سابق را از سر گرفته. با این تبصره که هر کار میخواهیم بکنیم میگوییم بعد از ماه رمضون. خیلی وقت پیش همسرم کلی بذر خریده بود که به علت گشادی مفرط تا الان نکاشتیم‌شان. هفته پیش گفت فلان‌جا گلدونای خوشگلی آورده بعد هم اضافه کرد، بعد ماه رمضون با هم بریم بخریم. آن لحظه از خوشحالی نمیدانستم چه کنم! ادامه داد سلیقه‌ی تو قشنگه... با خودم گفتم همه‌چیز شدنیست... همه‌چیز. 

گاهی فکر میکردم من و او هرگز برای خانه‌مان خرید دوتایی‌ای نخواهیم کرد؛ اما حالا و با میل خودش... شاید واقعا خیلی‌چیزها با صبر و گذشت زمان درست شود.

گلدان‌ها را که بخریم، میتوانیم رشد سبزی‌خوردن‌ها، توت‌فرنگی‌ها، هویج و گوجه‌ها را کنار رشد جوجویی ببنیم.



  • یاسی ترین

نظرات (۲۶)

  • عسل نوی نو
  • سلام یاسی واقعا خودت رو ترور کردی ها ؟یاسی به این خوبی دلشم بخواد  میگم نکنه صدای جیغ و خندتون به گوش همون همسایه که صداش خونه شما میاد برسه.دنیا دار مکافاته ها یاسی جون اون وقت فردا خانمه تو وبلاگش ماجرای شما رو مینویسه .خوب حالا میخوندی ببینی چی نوشته خوب
    پاسخ:
    سلام آره آدما گاهی میل به تخریب خودشون دارن. شاید این همون غریزه مرگ فرویده.


    آقااااا خنده و شوخی با اون صداها فرق داره خوووو ;-)

    تواناییشو ندارم بخونم. میترسم یه جمله هایی تا همیشه بره رو مخم.

    تو معرکه ای دختر....چه نوشته ای..حظ کردم....البته فک نکن ناراحت نشدم...این ترور نیست... هر زنی این نگرانی ها رو داره ..حتی زن هایی که سابقه خیانت دیدن از همسر رو نداشتن..زن ها به یه نگاه حساس هستند چه برسه توصیف یه زن ایده ال....نگرانی تو طبیعیست...و به نظر من گفتنش از نگفتنش خیلی بهتره..هم خودت اروم میشی ..(میدونی ما زن ها با یه حرف محبت امیز کوچیک از شوهر به زندگی امیدوار میشیم...بعضی از مردها فقط در صورت مواجهه با یه همسر گریان و ناراحت این حرفاروبه زبون میارن..) و هم اون میدونه چقدر این مسئله برات مهمه....هر روز وبلاگتو چک میکنم...غرق نوشته هات میشم...انگار خودمم ...به نوشته هات دل بستم....راستی چرا خودت رمان نمی نویسی!!!

    پاسخ:
    ممنون عزیزم :******
    آره قبول دارم اما نباید بزاری طرف مقابلت بفهمه خودت خودتو قبول نداری این بده

    ای جان لطف داری

    رمان نوشتن کار هرکسی نیست عزیزم. البته رمانای آبکی رو راحت میشه نوشت!
  • و ما ادریک ما مریم؟
  • یاسی من درک نکردم
    چرا اینکه به همسرت بگی دوست نداری کسیو به شما ترجیح بده یا حسرت کسی تو دلشون باشه تروره؟؟؟
    مگه چه اشکالی داره یه زن راحت در مورد اینچیزا با همسرش صحبت کنه؟؟؟
    نمیدونم شاید این حسای من از سر عدم تجربست.
  • نسترن قدیم
  • به نظر من گفتن ناراحتی و حستون اصلا ترور خودتون نبوده .. اصلا .. 

    کلمه ها از زبونم خارج نمیشن .. شاد باش مامان یاسی .. لطفا .. 
    پاسخ:
    آخه آدم از احساسش بگه ولی خودشو که نباید ضعیف نشون بده...

    ممنون گلم 
    :**********
    تو آدم شجاعی هستی یاسی. من هیچ وقت شجاع نبودم
    پاسخ:
    :)
  • وقایع نگار
  • واااااای خیلی خوب نوشتی! من که پست طولانی نمیتونم بخونم این بار محو بودم!!!! 
    منم کاملا اینجوریم! حساس و حتی خیلی زیاد حسود! خودش یه نقطه ضعفه چون تگه عود کنه دیگه خود واقعیت نیستی که اون حرفا رو میزنه بیشتر شبیه بچه ها میشی که احساسشونو بروز میدن و همزمان پا به زمین میکوبن :))
    نعمتیه واسه طرف مقابل... چون نشون میده چقدر بهش علاقه داری! 

    دارم گریه نمی کنم < جالب بود :))
    پاسخ:
    :)) بزار اعتراف کنم منم پست طولانی نمیتونم بخونم! مگر اینکه واقعا قلم نویسنده رو دوست داشته باشم.

    واقعا عین بچه‌ها! حس بدیه... انگار آدم خودشو کوچیک میکنه :/
    واسه اون که بعله! اون میفهمه چقدر دیوونشی. اما عموما اقایون یه بیماری مشترک دارن، دوست دارن تو کف باشن :| حکم کلی نمیدما؛ گفتم عموما.


    :)))))) وقتی داری جون میدی که گریه نکنی، میشه دارم گریه نمیکنم!!!
  • وقایع نگار
  • آره دقیقا :)) بعد که کاملا خالی شدی از بس حرکات بچگونتو پیاده کردی و مطمئن شدی طرف هیچ موردی نداشته و اشتباه از تو بوده بدتر... :| خود آدم بیشتر اذیت میشه 

    همینطوریه! اینو خودم بارها تست کردم :)) زیادی که میچسبی به نظر خودتم خیلی in loveیـی یجوری میشه که احساس میکنی زیاد گذاشتی و طرف واست کم میذاره! حالا شاید ایراد از اون نباشه ولی کافی نیس دیگه واست چیزی 

    راستی یاسی فکر میکنی shameless سریال خوبی برای شروعه؟
    پاسخ:
    :)))))))))))
    عزیزم برای شروع متوجه نشدم ینی چی؟
    ینی برای کسی که فیلم نمیبینه خیلی؟ یا میخوای بدونی شروع سریالش خوبه یا نه؟!

    باید ببینی علاقه‌ی اون آدمی که میخواد سریالو ببینه چیه؟ مثلا به بابای من هر فیلمی به جز فیلم جاسوسی و پلیسی بدی نگاه کنه میگه این که چرت بود!!

    به نظر من خوب بود. شروعش هم جذب میکرد. پنج تا سیزنشو قورت دادم! فعلا هم فک کنم تا سال دیگه باید صبر کنم. دو تا از هنرپیشه‌هاش هم انگاری کارشون درسته. من نمیدونستم داداشم که دید گفت. یکیش william H.Macy یکیشم Emmy Rossum که این دختره بازیگره فانتوم آو اپراس!!

    نمیخوام برات تعریف کنم؛ فقط میخوام موضوع کلی رو بهت بگم. سریال درباره‌ی یه خانواده‌ایه که پایین شهر یکی از ایالتای آمریکا که اسمش یادم رفته زندگی میکنن. خب اون قسمت شهر کلا پر از آسیبای اجتماعیه. ولی این خانواده دیگه آخرشن! تو قالب طنزه. ولی خیلی تلخه گاهی.
    پر از صحنه هم هست. گفته باشم بعدا شاکی نشی!

    آقا من تو بلاگفا که بودم فیلمایی که میدیدمو معرفی میکردم هر کی دوست داره ببینه. بعضیا میومدن میگفتن این چه فیلم خلاف شئوناتی بود معرفی کردی :|
    بهت نمیاد برات مهم باشه. ولی محض احتیاط گفتم!
  • وقایع نگار
  • وای یاسی خیلییییییی خوب شرح دادی!!! دقیقا همچین شرحی میخواستم 
    راستشو بخوای خودم قراره شروع کنم گفم ببینم چجوریه انگار خیلی طرفدار داره!! من از دختره خوشم میاد تو you're not you هم بود بازیش معرکه اس
    :))
    نه من زیاد به این چیزا توجه نمیکنم :| مثلا سریال خارجیه ها :)) 
    باشه پس رفت واسه دیدن :x 
    پاسخ:
    خوبه :))
    عه من این فیلمی که میگی ندیدم :/  دلم خواست ببینمش. 

    :)))) and we are adults

    امیدوارم لذت ببری. من یکی از تفریحاتم با داداش و همسرم اینه که راجع به فیلمی که دیدیم ساعتها فک بزنیم! وقتی دبدی نظری داشتی برام بنویس
  • عسل نوی نو
  • این سریالهایی که میگین رو منم دلم خواست از کجا تهیه بکنم .اخه طرف ما خیلی پاستوریزه هستند
    پاسخ:
    Samserial35.com

    عزیزمممم این آدرس سایته. همسرم از اینجا دانلود میکنه. ماهی پنج هزار تومن میده.
    من فقط سلام عرض میکنم و بسسسسس:-) اها نه ارزوی شادی و خوشبختی و سلامتی هم عرض میکنم و بسسسسس
    پاسخ:
    علیک سلام عزیزم ♥♥♥♥
    ممنون مهربون
    ببین یعنی لحظه لحظه ی نوشته ات رو درک میکنم.
    بگذریم از اینکه اینجور بی پروا نوشتنو نمیپسندم اما ....
    چرا زندگی اینجوریه؟
    ببخشید اما باید بگم از اینکه میبینم یکی همدردمه حس خوبی دارم.
    سردی جنسی
    زود انزالی
    حس اینکه به زور منو میخواد
    حس اینکه جذاب نیستم براش
    حس اینکه نکنه بهم خیانت کنه
    بی مزه بودن و اجباری بودن رابطه ها خنده ها شوخی ها نگاه ها
    چیکار کنیم یعنی؟
    گاهی فکر میکنم وقتی این روزها گذاشت و پیر شدم یا نه همون چهل سالگی که این شورو شوق از بین رفت و دورمونو بچه گرفت حتما کلی به خودم دری بری میگم بخاطر کوفت کردن این روزها به خودم و او.
    کلافه ام از دوره ی این حرف های هر روزه.
    چاره ای پیدا کردی به منم بوگو.
    میتونم انتقاد هم داشته باشم به نوشته ات؟
    پاسخ:
    انتقاد 
    چرا که نه :-)  
    این اصلن ترور نبود
    اتفاقا گاها همچی ضعیف نشون دادنایی یجور همون دلبریه
    به نظرم عالی بود عالییییییی
    و اینکه پیشنهاد میکنم داستان رو بخونید..گیرم که جوری باشه که نباید...اما بهتر از ترس هر لحظس..درسته خیلی عذاب میکشه ادم اما به بی تفاوت شدنش هم برا بعد ها کمک میکنه
    و بعدش اینکه 
    خالههههههه چطورییییی؟!
    تو باید مراقب مامانی هم باشیا 
    بگی مامانی تا من هستم توپ تو دلت تکون نخورده درس گفتم ایا؟!
    بگو مامانی خودم مراقبتم
    خودم کنارتم
    تا منو داری غم نداری مامانیییییی

    پاسخ:
    نمیدونم آجی یاسمن... 
    خوندنش.... فک نکنم انقدری انگیزه داشته باشم ک بخونم
    اییییی جااااانم عزیزدلممممم ♥♥♥♥ 
    مرسی گلم :-)
    اینجا مال توست
    اما از اونجایی که نوع نوشتنتو دوس دارم ... دوس دارم اینجا باقی بمونم
    میدونم شاید بگی این هم جزیی از نوع نوشتنمه اما میشه کلماتی مثل :
    "تخمی" یا "خودتو چس نکن" تو نوشته هت بکار نبری.
    عذر میخوام
    خواهرانه خواهش میکنم ناراحت نشو
    میدونی یه جوریه که انگار وسط خوردن معجون یهو از وسطش یه مگس له شده بزنه بیرون.
    ممنون بابت نقد پذیریت.
    پاسخ:
    :)))))))
    بامزه نوشتی.

    ناراحت نشدم عزیزم.
    ممنون که انقدر مودبانه نقد میکنی.

    میدونی این جزئی از منه! من ظاهر و باطن اینم. تازه اینجا رعایت میکنم اینه. دوستام میدونن من حرف زدنم این مدلیه :) بعد وقتی که راحت مینویسم آرامش میگیرم

    راستی ما مشکلمون انزال زودرس نیس! تو کامنت قبلیت اشاره کرده بودی گفتم شفاف‌سازی کنم!

      بوس تراز بوس های تو 

    نمی شناسم 

    ندیده ام نخوانده ام........

    مست تر از لبهای تو  

    شراب ننوشیده ام 

    گل من!

    دست های تو 

    مهربانترین دست های خداست........

    "عباس معروفی "
    ~~~~~~~~~~~~
     خیلی دوست دارم...مامان یاسی:):-*:-*:-*

    دینگ...دینگ....خانم این چه وضع شههه!!!صدای خنده هات...!!!لا الاا....
    اون تسبیح منوبیار بچه!!
    یاسییی گااااازززززززز…؛)
    خدایااا شکرت...مراقب مامان یاسی و نی نی وبابایی همه چی دونش باش:)
    اه...اینجا گل نداره!! آیکن گل 
    پاسخ:
    ممنون عزیزممممممممم چه شعر خوشگلی :********

    ای جووونم منم بسیار دوستت میدارم :))

    :))))))) آقاااا آقااا صدای خندس خواهر من عجب آدمایی هستینا :))))

    قربونت برم تو خودت گلییییییییییی 
    عزیزم معذرت ولی ملقمه نه ملغمه!
    یاسی جان میدونی شوهرم چی بهم میگه میگه یکی از دلایل اینکه خیلی نازتو میکشم اینه که راحت نمیشه بدست اورد دلت رو.به قول خودت باید بذاری مردا تو کف بمونن
    پاسخ:
    ممنون عزیزم که گفتی. ولی من برام سوال پیش اومده بود سرچ کردم دیدم نوشته ملغمه عربیه و وقتی وارد زبان فارسی شده به شکل ملقمه نوشته میشه و هردو درسته. منم گفتم فارسی‌تر بنویسم :)

    بله گفتم که این ویژگی اکثریت قریب به اتفاق آقایونه.
    حالا آقایون هیچی؛ خود منم که خانومم یکی زیادی دم دستم باشه کلافه میشم. 
    این بزرگترین درس زندگیم بوده.
    الان کاملا رعایتش میکنم. درسته گاهی سوتی میدم. اما کلا دوز قضیه رو آوردم در حد مرز :) خودمم راحت‌ترم.

  • مامان محمدامین
  • میدونی یاسی مردها خوششون میاد که زنشون حسادت کنند به هر رقیب دیگری.حتی اگر خیالی باشه.این تو ذات زنه.من وهمسرم هردو یک جا تدریس میکنیم.خیلی وقتها تو حرفهاش دنبال یک ردی می گردم وهیچوقت آتو دستم نیومده.ولی گهگاهی حس میکنم خوش خوشانش میشه که دلم نمیخواد دلش بند جای دیگه باشه.حساس نشو مامان یاسی حساس نشو
    پاسخ:
    اینم یه دیدگاهه!!
    شاید واقعا دوست داشته باشن.اما قطعا نه به شکل افراطی :-) 

    محل کار آدم یکی باشه حال میده ;-) 
    ای ای ای پس این کلا یک نوع مرض مسری تو خانماس :)))

    چشمممم و ممنون :***
      خانمممم....این کجاش خنده  بود اونوقت ؟؟؟خنده ای که منجر به جیغ های بنفش یاسی می شود آیاااااا؟؟؟B-) یاسی بنفش شدی تو ؟!
    زنگ بزنم 101بیان ببرنتون :)))))
    اعصاب نزاشتین برام!!!مام دل داریم خواهرررر...بچه مجلد داریم!! حالا من بیام یه گازززازت بگیرم ؟؟:))))))))ای باباااااا....:-P
    بنفش یاسی من...دوستدارم دخمل من:-*:-*:-*:-*ممنونمممم منه خل و چل رو تحم می کنی...مامان یاسی گللللل:-*:-*:-*:-*
    پاسخ:
    ای خداااااا تو چقدر عشقییییی آخه خاخوری ♥♥♥♥♥

    خنده ها تو با صدا میخونم. ینی یه تصور از خندت تو ذهنمه!!!
    میگن جنوبیا خونگرمن. درسته. نمونه ها شو دیدم. اما شمالی خون گرم اگر یکی باشه اونم تویی جیگرتوووووو 
    دوست دارم برات فقط کامنتای خنده دار بزارم وقتی کامنت خنده دارم نمیاد دوس ندارم هیچی بگم :|
    وقتی خودم ی همچین چیزی مینویسم صرفا جهت خالی کردن خودمه دلم نمیخواد کسی تایید و مخصوصا تکذیبم کنه واسه همین الان هیچ نظری ندارم مطلقا
    و من الله التوفیق 
    پاسخ:
    ای جاااااااااانم ♥
    شما کلا عزیزی :-)
     من فدای اون ذهن مصورت بشم یاسی جون :-*:-*:-*
    والا منم...تو ذهنم تا شخصی رو تصور نکم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم:)
    الانه این تصور شما کاملا درسته...کلا من قهقه می زنم :)))کلی هم کارت قرمز دارم بابتش:)))
     بد و خوب همه جا هست...من تا حالا از هیشکی
    ( منظورم...شمال...جنوب..شرق...غرب هستش )
    بدی و بی احترامی ندیدم:)اصلا چه معنی داره کسی  گرم نباشه ؟!!! 
    سه صوته آنچنان  آتش فشانی از ش بسازم...یاسی جون :)))) 
    یاسی جون..گرمی از خودته..خوبی از خودته...من انرژی خوبی ازت دریافت می کنم...دوست دارم مامان یاسی :-*:-*:-*
    ~~~~~~~~~~~~~~
    هزار کاکلی شاد در چشمان تو.......

    هزار قناری خاموش در گلوی من 

    عشق را ای کاش 

    زبان سخن بود 

    " شاملو"
       
    پاسخ:
    ای جااااااانم ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
    کارت قرمز :)))))


    وقتی آدم دیدگاهش مثبت باشه همه رو خوب میینه آفرین :-) 


    عااااشقتممممم من :*****
    مدتهاست میخونمتون ولی این دومین بار که کامنت میذارم،جدا از ماجراهای زندگیتون واقعا قشنگ مینویسین،چرا شما هم مثل همسرتون نوشتن حرفه ای رو امتحان نمی کننن. . .
    پاسخ:
    خوشحالم از آشناییت :)
    ممنون

    نوشتن حرفه‌ای واقعا کار سختیه. کار هرکسی نیس :)

    میتونم بپرسم مشکل چیه پس؟
    فضولیه البته.
    ما مشکلمون اینه و واقعا خسته شدیم هردومون.
    پاسخ:
    مشکل پیچیدس... شاید بشه گفت بی میلی. یا شایدم عدم ارتکاب در حالی که میل هست.

    اقدامی کردی؟
    برای درمان
    نه
    شوهری از این اسپره تاخیری ها استفاده میکنه که من نمیدونم چرا ازشون بدم میاد
    میدونی یه جوری انگار مصنوعیه.
    میگه درمان نداره
    چه میدونم
    پاسخ:
    درمان قطعی نمیدونم داره یا نه. اما میدونم گاهی مشکل جسمیه. گاهی روانی. اول باید مطمئن بشید جسمی نیس. دکتر اورولوژیست باید بره. دارو هم داره فک کنم. اگر جسمی نبود باید برید پیش سکس تراپیست.
    راجع به اسپری خیلی اطلاعات ندارم. اما تصور میکنم درمان نیس مثل مسکنه.
    ایشالا رفع میشه...
    کاشکی بیشتر باهم صحبت کنین. گاهی سوتفاهمایی هست که شااااید با حرف رفع شه
  • زهرا از خوزستان
  • سلام یاسی جان...یاسی اون دفتر رو بخون اینجور میتونی بفهمی ضوهرت از چه جور زنی خوشش میاد و میشه به خودت کمک کنی...
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    نمیتونم.  اذیت میشم :'( 

    وای دختر تو چقد خودداری...بر عکس من..چقد محافظه کاری...بر عکس من...اونم در رابطه با همسرت...چقد خودتو اذیت می کنی بابت زدن این حرفا بهش..عزیزم چه اشکالی داره...شما زن و شوهر هستید چرا نباید از لایه های درونیت برای شوهرت بگی...البته منظورم این نیس که نقطه ضعف نشون بدی...اما نزدیک تر از شما دوتا مگه کسی هم هس؟ به خودتون...این خوبه که خودتو قوی نشون بدی اما هر زنی با بهترین کیفیت که تو فکرشو بکنی نمیخاد که شوهرش محبوب دیگه ای داشته باشه...و مطمئنن این احساس حقارت درش شکل میگیره...ولو با اعتماد به نفس ترین زن...ولو مستقل ترین زن...ولو اینکه طور دیگه ای وانمود کنه و یه مرد با شعور حکمن خودش به این موضوع واقفه...و تو با گفتنش اتفاقن خودتو برای شوهرت شیرین تر کردی...اینکه نشون بدی تشنه محبت و نوازششی و دلت نمیخاد قلب شوهرت در تسخیر دیگری باشه چه ایرادی داره خوشکلم...

    باز هم اینکه صبور هستی و فرصت میدی تا زمان همه چی رو سر جای خودش برگردونه خیلی عالیه...

    پاسخ:
    آره اینایی که میگی هست :-) خودداری...محافظه کاری...

    چه میدونم..

    عزیزی ♥♥♥
  • کرگدن آبی
  • این خودزنی‌های شما واقعن حرصم را درمی‌آورد. ز چه روی آخر؟ وای؟
    مردها در چنین وضعیتی رم می‌کنند آن هم چه رم کردنی.
    پاسخ:
    اوهوممم حرص خودم را هم در می آورد!
    ز چه روی؟... شرح در متن موجود است :)) 
    دیوانگی شاخ و دم نداره برادر :)

    آره. میدونم. واسه همینه گفتم ترور کردم خودمو. البته رم کردنش این بار شدید نبود :))


    میگم من هر چند خط یه بار از خنده غش میکنم:))
    نمیدونم بجائه یا بیجا... شما خودت تعیین کن که کجاهاش جدیه و نمیشه خندید...اما دست خودم نیس ... حتی حالام که دارم مینویسم هم هی خندم میگیره:)))
    در موردِ کلماتی که دوستِ ناشناس گفتند : به نظرِ من یکی از فاکتورای نوشتنِ شماست...چون واقعی مینویسید شدید... و به نظر منم چیز بدی نیست... اصن  نمکِ گفتگو به همین لغتاس
    پاسخ:
    :))))) چی بگم والا لابد خنده داره ! من کلا وقتی عصبانیم یا اعتراض دارم یا حال خوب نیس یکمی خنده دار هم مینویسم.


    اوهوم. من نه سعی میکنم این کلماتو انتخاب کنم. و نه میتونم حذفش کنم. هست!!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی