یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

آرام و روان

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۹ ق.ظ

صدای خیلی بلند پرنده‌ای توی حمام، هردومان را از خواب پراند. ساعت شش صبح بود. همسرم سریع از اتاق پرید بیرون و در اتاق را پشت سرش بست. خیلی زود برگشت که بخوابد. گفتم چی بود؟ گفت پرنده؟ گفتم رفت؟ گفت نه وایساد خوردمش :|

خوابم نمیبرد؛ به خواب‌هایی که دیده بودم فکر میکردم. به خونریزی و ترس از دست دادن آلما. به اینکه درس ریاضی و فلسفه هم داشته‌ام و نمیدانستم! فکر میکردم خدایا این دو تا رو کی پاس کنم؟ بعد یادم آمد خواب دیدم ساعت ده بیدار شده‌ام و جامانده‌ام. نگاه کرده‌ام به زانویم و سرنگی که تویش گیر کرده بود با درد بیرون کشیده‌ام بعد زنگ زده‌ام همسرم و مستاصل پرسیدم حالا چیکار کنم؟؟؟؟


بعد مثل هر روز، از همان‌جا توی رختخواب به این فکر میکنم که نهار چی درست کنم. مخم تقریبا ارور میدهد. بعد یاد ماکارونی میفتم. عزیزدلمممم دوست‌داشتنیِ به داد رسیدنی! هر وقت نمیدانم چی درست کنم به دادم میرسد. در عرض یک ربع میتوانم درستش کنم چون دم نمیکنم.

بعد یادم می‌آید یک هفته هم گذشت و امروز اولِ هفته‌ی سی‌و‌دومیم.  یعنی دخترکم هشت ماهه شد! پس من چرا هنوز هم هن‌و‌هن نمیکنم و قل نمیخورم این‌طرف و آن‌طرف؟ ناراحت که نیستم از سبکی و فرزی‌ام، فقط برایم جالب است. هنوز هم یک بار دستم را به کمرم نگرفته‌ام! مثل فیلم‌ها! نمیدانم شاید بارداری هم به روحیات آدم‌ها بستگی دارد و من اصولا آدم خودلوس‌کنی نیستم. شاید هم به جسم آدم‌ها بستگی دارد و من قوی‌ام.  نوبت دکترم بیست‌و‌دوم است و وقتی یادم آمد چهارشنبه است کلی خودم را فحش دادم که یادم نبود به منشی بگویم دو روز زودتر یا دیرتر وقت بدهد که با دانشگاه تداخل نکند. حالا امروز یا حداکثر دوشنبه باید بروم و به منشی بگویم میشه امروز ویزیت بشم؟ :/ از این سوال و آن موقعیت تنفر دارم. اما چاره‌ای ندارم. هنوز آخرین سونو و آزمایشم را دکتر ندیده.


جمعه‌مان بعد از مدت‌ها خوب بود. هرچند نتوانستم صبح بخوابم اما روز خوبی کنار هم داشتیم. مدت‌هاست فشار جیش و گرسنگی، نمیگذارد دیرتر از هشت یا نه صبح بیدار شوم. یعنی اگر بلند نشوم هم بیدارم. انقدر گرسنه میشوم که صدای قار و قور دلم را میشنوم!

با چند لقمه سیر میشوم و بعد از یکی دو ساعت دوباره گرسنه‌ام. دیشب به همسرم گفتم شامتو بیارم؟ گفت خودت؟ گفتم گرسنه بودم یه کتلت از ظهر مونده بود خوردم. گفت خوبی زن حامله تو خونه اینه که هیچی اضافه نمیاد بالاخره گرسنه میشی میخوریش! گفتم آره انگار مرغ تو خونه داری :)) از حرف خودم بلند میخندم و او هم!

صبح که بیدار شده بود و رفته بود توی بالکن، با سینی چای رفتم پشت در بالکن و در زدم! خندید و گفت در میزنی چرا؟ در کشویی شیشه‌ای را باز کردم و سینی را گرفتم طرفش. گرفت و گذاشتش روی نیمکت. انگشت شستش را به نشانه‌ی لایک گرفت سمتم بعد انگشتش را بوسید و دوباره گرفت سمتم. گفت این رمز بینمون باشه! گفتم رمز چی؟ گفت عشقمون... اگرم کسی بود بدون بوسیدن فقط انگشتو نشون میدیم. لبخندی زدم و گفتم باشه. در را بستم و رفتم سرغ کتلت‌ها. دو‌سه بار با خودم گفتم عشقمون... عشقمون...


سر میز، موقع نهار خیلی جدی گفت آهنگ محمد حیدری رو شنیدی؟ گفتم کی هست؟ گفت پس نشنیدی. باز هم با همان ژست خیلی جدی‌اش تبلت را آورد. صدای آهنگ بندری پخش شد و هر دو خندیدیم. خواننده که میگفت ای وای ای وای ممد حیدری صد وای بر ممد حیدری غش کرده بودم از خنده و او اشک چشم‌هایش را پاک میکرد. کمتر وقت‌هایی انقدر از ته دل میخندد. تمام مسخرگی‌اش در اثر همنشینی با من است میدانم :))) صمیمی‌ترین دوستانش هم اینطوری ندیدنش. یادم هست یک بار بیرون بودیم و فکر کرد کسی نمیبینتمان برایم دهن کجی کرد و یکی از دوستانش دید. غش کرده بود از خنده گفت تا حالا اینطوری ندیده بودمت :)) همیشه انقدر جدیست که حرف زدن عادیش مثل مقاله خواندن است! میگفت بچه که بودم یه بار یه پسره تو کوچه بهم گفت چرا کتابی حرف میزنی :)) بعد من این مرد جدی را به جایی رسانده‌ام که گاهی با لحن بچه‌گانه هم حرف میزند! دقیقا همان لحنی که من اکثر مواقع دارم. اشتباه و بچه‌گانه تلفظ کردن همه‌ی کلمات را خودم یادش داده‌ام. 

شبی که از دانشگاه برگشته بودم و او مهربانانه تخم‌مرغ پخت، خیلی حرف نمیزد و سرحال نبود. فردایش گفتم چرا سرحال نبودی خیلی؟ گفت تو که خسته باشی و بی‌حال منم حال ندارم! گفتم این خوبه که من میتونم منبع انرژی باشم. حرفت خوشالم میکنه. اما بدیش اینه که خوب شاید یه روز خسته باشم! خندید و گفت مشکل خودته تو باید همیشه سرحال باشی :) حس کردم روح خانه‌ام و هیچ حرفی بیشتر از این نمیتوانست شادم کند.

دکتر گفته بود حرکات جوجویی را بشمرم. توی یک ساعت کمتر از پنج تا نباشد. اما حرکات دخترکم انقدر زیاد است که احتیاجی به شمردن نیست! مدام در حال حرکت است و ضربه‌هایش گاهی انقدر محکمند که قفسه سینه‌ام را هم میپراند. دیروز عصر دراز کشیده بودیم که به همسرم گفتم دستتو بزار رو شکمم ببین تکوناشو. یه لحظه گذاشت و لبخند زد و دستش را برداشت. گفتم اینجوری نه دوست دارم یک ساعت دستت اینجا باشه و هی ذوق کنی :) گفت ما مردا این چیزا حالیمون نیس میایم پشت در اتاق به قابله میگیم بچمونو بده!

من مادر بی‌جنبه‌ای هستم! هر وقت که تنها بودیم و آلما را صدا کردم و باهاش حرف زدم آخرش گریه کردم :)) احساساتی میشوم و دست خودم نیست. تازه یاد مادرم هم میوفتم و برای او هم گریه میکنم! امیدوارم وقتی به دنیا آمد مدام گریان نباشم.


از خیلی وقت پیش، شاید از همان اولی که توی بلاگفا نوشتن را شروع کردم با وبی آشنا شدم به نام من و با گذشت‌ترین همسر دنیا. شاید خیلی‌ها بشناسیدش. هرازگاهی میخوانمش. نمیدانم چرا نمیتوانم کامنت بگذارم. دلم میخواست میتوانستم کمکی کنم اما حس میکنم حرفم چیزی را تغییر نمیدهد. کامران و همسرش را درک میکنم... خیلی... هردوشان را درک میکنم و به هردو حق میدهم و دلم میخواست میتوانستم کاری کنم. اما شاید کامران کامنت مرا هم مثل هزار کامنتی که دریافت میکند بخواند و ازش بگذرد. 

  • یاسی ترین

نظرات (۲۶)

وای که هرچقدر بگم این پست چقدر حس خوب داشت کم گفتم! هی لبخند زدم از ته دل...مخصوصا با رمز جدیدتون با همسر برای عشقتون:) 
مخوصا با تصور سیب کوپولوی شیطونت که قراره بیاد کچلتونو کنه با این وروجکیش:))
مخصوصا با  شوخی ها و اخلاق همسرت که فقط مختص خودِ خودته! 
چقدر دوست داشتنی هستین. 
صد سال دیگر هم همینقدر عاشق تر از امروز آبی باشین از نوع آسمونیش:) 
پاسخ:
ای جانم :)

مرسی عزیزم :***
سلام
منم دقیقا اینطور بودن
تا پایان ماه هشتم کسی تو خیابون من رو می دید متوجه نمی شد باردارم
البته چادر داشتم
اما حتی روز زایمان هم این ور و اون ور می پریدم
توصیه ی خواهرانه م اینه که اصلا به خونریزی و ... این جور توهمات منفی اصلا فکر نکن چون مستقیما رو گل دخترت تاثیر میذاره
تو که حاضر نمیشی مثلا یه شکلات فاسد رو بدی دخترت بخوره؟

عشقتون روز به روز بیشتر
موفق باشید
پاسخ:
سلام عزیزم 
ای جانم ♥

ممنون عزیزم حق باشماست فکر بهش نمیکنم از اعماق مغزم دراومد :))

مرسی دوست عزیز:**
وای وای من آمده ام ....
سلام من به یار قدیمی ..همون هوادار قدیمی ...
چه طوری؟؟ اینا رو عشق است ممد حیدری رو وللللشششششششش
ولی اونام برا دوبس دوبس دوبس خوبه ...نه بابا دوبس دوبس که با یه اهنگای دیگه می شه ...اینجوری که  آدم کله شو تکون می ده 
خخخخخخخخخخخخخ من برم هر وقت تکلیفم با خودم مشخص شد برمی گردم و نتیجه رو بهت می گم:)))))))
پاسخ:
سلام عزیزم :-) 
کوووجااا 
بمون با هم انتخاب میکنیم :))))
عاااااشق عشق شمام شدم رفت!!!!! فقط میتونم کلی دعا کنم که همه روزاتوم همین شکلییییی خووووشگل بااااااااشه زیبا زیبا بانشاط و اروم با رمزای قشنگ:) و اهنگای باحااال 

یاسیییییییییی از امروز قرار بود پست خوندنامو بذارم شبا الان قانون شکنی کردم ففط هم اینجا رو خوندم:-D
ولی از فردا بچه خوبی میشم:D
±رفتی دکتر حتمن سرررررریع به من خبر بده

±اون جمله فامیلمون که گفت ما مردا فقط بلدیم بگیم بچمونو بده عاااااااااالی بووووود
±±±± شادی شما ارزوی مااااااااست:))))
:-*
پاسخ:
الهیییی عزیزمممم
متشکرم فامیل جونم ♥

ما اینجوریاییم دیگه قانونای مردمو میشکونیندونیم '))
ولی جدی
اگر قول دادی به خودت لفتن نیا

باشه عزبزم خبر میدم اما چیز خاصی نیستا چکاپ میباشد ;-)

'))))
فدااااات گلم :*
  • خاله/دایی
  • لیلیام هم اسم باحالیست 
    معنی اش را نمیدانم ولی لی لی صدایش بزنید حال میدهد:-D
    پاسخ:
    خیلی خارجیه آخه :))) 
    ای جونم لی لی کوچولو ♥
    عشق انگشتی تون مستدام، دیوونه ها!
    :)))))

    :*******

    پاسخ:
    مرسی جیگر :))))
    واقعا هم دیوونه ایم 
    فدات عزیزم :*****
    آدمک بوس و بغل و عشق برای یاسی عزیزم
    سلامت باشی دختر با احساس و دوست داشتنی...
    پاسخ:
    ای جاااااااااانم ♥ عزیزدلم :* 
    فداتشم 
    عاشقتم یاسی زد همسرت رو هم مثل خودت کردی:-)
    به قابله میگیم بچمونو بده:))))))


    یاد حرف مهناز افشار افتادم میگه وقتی خودم باردار شدم تازه فهمیدم هیچ کدوم از این چیزایی که راجب زن باردار تو فیلم ها میسازیم درست نیست:-) ولی دختر خاله من بارداری اولش انگار فیل باردار بود میگفت به خاطر مصرف مایعات زیاده!! 

    یاسی جان یه سری از وبلاگا رو اصلا جدی نگیر از من گفتن  (از ناگفته های خرزو خان)

    پاسخ:
    چاره نداره بیچاره مجبوره مث من خل بشه :))))


    دقیقا هیچ کدوم در مورد منم صدق نکرد!!
    ههههه فیل! نمیدونم والا از چه قانونی طبعیت میکنه.

    عه!! باوووشه :))) من فکرم مشغولشون بود حسابی
  • وقایع نگار
  • اتفاقا برعکس تو من خیلی آدم خود لوس کنی ام شاید... نمیدونم مثلا آستانۀ دردم خیلی بالاس ولی شدیدا دوست دارم نازمو بکشن تو درد :))
    بعد این که... اونجا که گفتی هشت ماه چقدر هیجان زده شدم یاسی :)) 
    یعنی یه ماه دیگه مونده؟! آدم باورش نمیشه انقدر زمان زود میگذره... انگار دیروز بود پستای ماهای اولتو میخوندم
    منم هروفت به موجودی شبیه بچم فکر میکنم احساساتی میشم. از اونایی که خیلی حساسن وقتی بچه گریه میکنه خودشونم گریه میکنن :))
    پاسخ:
    :)))) چه اعتراف بانمکی!  ای جانم :-)
    خودمم باورم نمیشه هشت ماه شد
    آره عزیزم یکماه و خورده ای !!

    ای جانمممم ♥
    تا الان که بچه غریبه هم جلوم گریه کرده گریه کردم!  حالا بعد چه خواهد شد نمیدونم :))
     اوه مامامی یاسی  ؟عجب رمزخفنیB-)
    وایستاد خوردش;-)
    آقای راننداتوبوس؟؟بزن کنار آقا...بزن کنار برادرمن!!!یاسی مون ژیش داره:))))
    آسمانتان آبی آرام روشن :-*:-*:-*:-*
    عزیز دلممممم :-*:-*:-*:-*یاسی جانم:-*:-*:-*
    پاسخ:
    بلی بلی ما خفنیم :)))
    حالا امروز بش میگم چرا گفتی خوردمش میگه یادم نیس! من گفتم؟

    :))))) همشششش ژیش!

    فدات خاخوری
    :******* عشقی
    عزیزممممم کیف کردم از خوندن پستت
    یاسی من فکر کنم اونا همش اداس،من تا روزی که آترین دنیا اومد نه پنگوینی راه رفتم نه ادای کمردرد دراوردم نه کارای خونم رو گذاشتم بقیه بکنن،حتی کارای سنگین،اونوقت خانوم پسرداییم پنج ماه عقبتراز من بود یعنی من که هشت ماهه بودم اون سه ماهش بود بعد یک دست به کمر وبا ناز وادا راه میرفت و مینشست بیا وببینننن،
    خب الان من کنجکاو شدم راجع به اون وبلاگه 

    راستی تو کلاست چهارشنبه هاس؟چه ساعتی واینا؟
    من خنگم فک میکردم سه شنبه اس

    پاسخ:
    :)
    شایدم اداست! پنگوئنی :))))
    واقعا همه چی به تصور آدم از بارداری مربوطه اگر فک کنی الان باید نالان باشی میشی. چه میدونم شایدم بعضیا شرایط جسمی خاصی دارن.
    :)))) دست به کمر تو ماه سه!

    آدرسش http://back-to-life.blogsky.com/

    عزیزممم یکی سه شنبه دارم بعد چهارشنبه صبح تا عصر. اگر بخوایم همو ببینیم، بهترین موقع چهار عصر چهارشنبه اس تا پنج و نیم. یه هفته درمیونم از چهار کلا بیکارم  اینم خوبه ها

    وااای که از این پست انرژی می بارییییید
    پاسخ:
    :)
    :*
    یاسی من بغض کردم با نوشته هات
    چقدر خوب با احساسات من بازی میکنی تو

    من قبلا میخوندم کامران رو ولی الان نمیخونم
    چه خبر ازش؟ تا جایی خونده بودم که برگشته بود به زندگی و یکمی هم به اون خانومه فکر میکرد, البته دقیق یادم نیست باز

    یاسی اگر بدونی چقدددر دلم میخواد ببینمت
    فقط دنبال یه فرصتم تا قبل از بدنیا اومدن الما ببینمت
    کی میای دانشگاه؟ بهم مسج بده ساعت بیکاریتو :)
    پاسخ:
    عزیزکممممم ♥ 


    با خانومش بالا پایین زیاد داره. دلم میسوزه. پشیمونه واقعا میخواد زندگی کنه و خانومش رو دوست داره فقط گاهی گند میزنه خانومشم داره بی سیاستی میکنه دلم میخواد بهش بگم شوهرتو نگه دار حمایتش کن...حیف دستم بهش نمیرسه :-(


    منممممم 
    عسل  ببین چهارشنبه ها یه تایم بیکاری دارم اما یه هفته درمیون چهار به بعد بیکارم اون موقع بیا پیشم که آلما بیاد مجبوری پاشی بیای خونمون دیدنم ^_^  اصلا با ایلا بیاید :))
    مسیج میدم
    یاسی باورت نمیشه انقددددر برای زندگیت خوشحالم که انگار برای خوشبختی خواهرم خوشحالم :)
    پاسخ:
    عزیزیییییی تو گلم :*****
    قشنگ یادمه جلو بوفه تو دانشگاه گفتی بهم همه چی درست میشه :)
    یعنى دو ساعت برات نوشتم با یه دکمه اشتباهى همش پاک شد!
    یاسى جونم میخونمت اما وسط جابه جایى خونه با داشتن یه بچه دو ساله کامنت گذاشتن اصلا کار راحتى نیست،امشب بالاخره تونستم که اونم پرید!
    یاسى خیلى حرف دارم باهات اما کامنتى نیست،درمورد زایمان طبیعى هم بگم گول نخورى برى طبیعى زایمان کنى،برو سزارین کن نه درد بکش نه سختى،بچه هم مث دسته ى گل تحویلت میدن، تروتمیز و پاکیزه
    پاسخ:
    آااااخیی چه حیف
    الهی :-) خسته نباشی عزیزم

    بامزه نوشتی :)) نه بابا تا وقتی آدم میتونه طبیعی زایمان کنه چرا سزارین؟ درد هم داره خب دردش طبیعیه. سزارین برا مادر و بچه یه راه نجاته به نظر من وقتی که دیگه چاره ای نباشه منم تصمیم دارم طبیعی باشه اگر خدا بخواد مگر اینکه بچم نچرخه.

    لطف میکنی سر فرصت از تجربیاتت بگی ممنون میشم :**
    میدونستی یکی از بخش های جذاب وبگردی های من خوندن
     کامنتهای وبلاگ توعه!؟ :-)
    بعد هی چک هم میکنم ببینم فلانی هست یا نه، زندست ،خوبه یا نه:-) کلن با تمام خوانند هات اعم از زن و مرد ارتباط عاطفی گرفتم :-)
    پاسخ:
    :)))) خیلی باحال بود :-D 
    خیلی خوبی تو اصن :))))
    حتتما با ایلا میام خونه ی شادتو ببینممم..ایشالا وقتی ک الما راه بیفته میام :))
    چهارشنبه من سه و نیم بیام یه سره از کلاس زبان میشه , ینی سه و نیم اونجام..البته نمیدونم دقیق ..این چهارشنبه یا بعدیش
    مسج ک دادی میحرفیم
    پاسخ:
    آخیییی ایشالا عزیزم
    باشه حالا حرف میزنیم :***
    ای جانم,پرنده ی کوچولو و ای جانم به نگرانیهای تو ,طوری نیست خشگلم ,شاید برخورد دکتر که گفت چرا الان اومدی یا اینکه تصور خودت از بارداری و تناقضی که با واقعیت داری میبینی استرس زا شده برات که این تصورات رو میکنی .
    اتفاقا یاسی همیشه بدترین تصورات رو آدم واسه عزیزترینهاش میکنه و نگرانی از دست دادن هم مال عزیزترینهاست.ا

    ماشالا به تو ک ب هن هن نیفتادی من هشت و نه ماهگی اصلا نمیتونستم بشینم
    بس که شکمم بزرگ شده بود.بعضیهاکه دست به کمرشون میزنن ممکنه قبل حاملگی گودی کمر داشته باشند و چون حاملگی مهره هارو بیشتر میکشه به سمت جلو در نتیجه کمردرد میگیرن و ناخوداگاه دست میره به سمت کمر,فک نکنم لزوما لوس بازی باشه.من همیشه تصور میکردم حامله ها شکمشون رو خودشون میدن جلو ولی خودش شیب میگیره همراه با بزرگ شدن در نتیجه حس میکنی طرف خم شده به عقب و شکم جلو.
    و اینکه داشتم فکر میکردم که من وقتی تو جامعه یا سر کلاسهام هستم دقیقا مثل همسر توام,حتی کسی تصور هم نمیکنه من شوخی کنم ,با نیما که دوست شده بودم اون زیاد بصورت بچه گانه حرف میزد 
    پاسخ:
    :)
    رفتممممممممم یک روز کامل تو مطب بودم :))))


    واقعا خیلی خوبه که هن هن ندارم. فقط میمیرم از پله برمااااا خیلی سختمه.
    آره خب اینا هم هست. گودی کمر و اینا. گفتم که شاید بعضیا شرایط جسمی خاصی دارن اما خداییش دیدم منم طرف یک ماهه بارداره چه اداهایی دارن :)))

    اوخ اوخ لابد عینکتم میزنی ( آیکون ترس )
    کامنت قبلی دیگه اجازه نوشتن نداد.
    نیما..اون اوایل برام خیلی عجیب میومد ک مثلا به باشه میگه باعشه جوجو یا با صدای بچگانه بگه خدافژ.هم شکل آیکون سبزه ی چت یاهو میشدم و هم علامت سوال,تو ذهنم فکر میکردم چرا این اینجوریه,یعنی چقدر کودکیش سخت بوده که هنوز دلش میخواد بچه باشه,چرا پس هیچیش جدی نیست وووو..ولی بعدا خودمم قاطی خنغول بازیاش شدم,وقتی میگی همسرم با تمام جدیتش الان گاهی کودکانه حرف میزنه میفهمم چ راه طولانی ای اومده.
    ..
    حرکات رمزی همیشه قشنگن,پیامکهای رمزی هم وقتی تو ی جمع هستی و دریافتشون میکنی خیلی لذت بخشه.
    ...
    و اینکه کم موندا...ایشالا.شده منفی دو..هوراااا
    پاسخ:
    :))))) جوجو
    میتونم تصورت کنم شکل اون آیکون شدی:)
    ای جان آره خیلی لذت بخشه


    بعلههههههههه فقط دو قدم مونده :)
  • نسترن قدیم
  • سلام بر مامان یاسی که قراره اسم آلما رو برا منم ایمیل کنه :P :P :P 

    اولا عشقتون همیشه پایدار ان شاء ال.. :) 

    ثانیا کار روزانه منم خوندن پستها و کامنتهای اینجاست :P

    ثالثا خیلی وقت بود نرفته بودم وبلاگ این آقای کامران ! دیروز این پست باعث شد سر زدم و با خوندن پستهایی مربوط به آرایشگر خانومش ( دوتا پست پشت سر هم مخصوصا اونجا که نوشته بود خانومش چرا نرفته از اون آرایشگری که با مرد متاهل رابطه داره شیوه های عشوه رو یاد بگیره و جواب های روشن فکر نمایانه ی افراطی به کامنت ها ) چنان ناخوداگاهم دچار خشم شد که رفتم و با نگهبان دم در دانشگاه یه دعوای مفصل کردم سر جا پارک :P وایستاده بودم و داد میزدم که زنگ بزن به رییس دانشگاه بگو یه دانشجوی ارشدفلک زده از سر کار اومده برا ماشین جا پارک پیدا نمیکنه ساعت کلاسشم داره میگذره منم نمیذارم اینجا پارک کنه :P زنگ بزن بگو این فلک زده چی کار کنه  :P بعد از اونجایی که خودم یادم نمیومد اخرین بار کی اینجوری زده بودم به سیم اخر نشستم و تو جستجوی درون به این نتیجه رسیدم اون وبلاگ هم بی تاثیر نبود تو اون حجم از خشم خفته :P کلمه " گند میزنه " ای که تو جواب کامنتا برا کار اون اقا استفاده نموده اید بسیار بجا و مناسب میباشد!!! کلا از آدم هایی که شدیدا ادعای روشن فکری میکنن باید به اندازه آدمهای متعصب جاهل ترسید ! 

    با تچکر از مامان یاسی :* ببخشید سرتان را درد آوردیم  ^_^


    پاسخ:
    سلااااام عزیزم.
    بعلهههههههه حتمن :) حالا دونستن اسم تحفه کوچولومونو نمیخوام خیلی بزرگش کنم و جو بدم :))) ولی گفتم شاید حالا که قرار شد آلما نباشه بهتر باشه اسم اصلیشو ننویسم.

    :))) کامنتا هم واسه خودش سریالی شده :)

    من میدونستم وب کامرانو تقریبا همه میخونن راحت راجع بهش حرف زدم. چون خیلی هم عمومیه. 

    بعضی کاراشو اصلا نمیفهمم مثلا مقایسه کردن زنش :( و خانومش هم ضمنا خیلی خشن برخورد میکنه و همه چیو روزی صد بار تو سرش میکوبه خداییش شوهر من بود یه لحظه تحمل نمیکرد.

    :))))))) وااااای بیچاره نگهبانه :))))))))

    خواهشششش گلم خوشحال میشم :****

    یاسی جون

    متنتو خوندم و دلم پر از شادی شد

    بعد رفتم توی وب اون آقاهه و دلم پر از غم شد :(

    میترسم یاسی... خیلیییی

    آدم باید چیکار کنه که زندگیش به یه جاهایی نرسه؟

    منم هررررر روز به خودم نمیرسم :(

    اه متنفرم از خانمایی که همه ی زیباییشونو میریزن بیرون و میان توی خیابون... شاید اگه اینجور آدما نبودن مردا انقدررر تنوع طلب نمی شدن.

    اکثر پستاش رمز داشت. رمزش چیه؟

    پاسخ:
    ای جان :)

    مشکل از اون زنا تو خیابون نیست گلم مشکل از مرداست!

    رمز نداره. ادامه مطلبو بزن پستا میاد.

    ببین من اصلا نمیخوام هیچ انسانی رو تو وبلاگم تجزیه تحلیل کنم بدون اینکه حتی خودش خبر داشته باشه!

    اما نظرمو اجمالا گفتم و اینکه دلم میخواست میتونستم کمکی کنم. بیشتر هم به خانومش که متوجه نیست و البته طفلک سختی زیاد کشیده. الان نمیتونه به خودش مسلط باشه.

    آااهااان این یادم رفت! دارم بعد دو دقیقه اضافه میکنم امیدوارم بخونیش
    اینکه گفتی هر روز به خودت نمیرسی و میترسی. ببین درسته خانوما باید مرتب و تمیز باشن اما این انتظار شاید زیاد باشه که هر روز مثل مدلا باشیم!
    میشه هر روز دوش گرفت و لباس تمیز و نو پوشید. اما شاید هر روز ارایش کردن و سشوار کشیدن و اینا عملا ممکن نباشه. دلیل نمیشه مرد توقع کنه. ما به غیر از ابعاد جنسی و زنونه‌مون چیزای دیگه هم داریما! قرار نیست مرد همیشه منتظر یه عروسک آراسته باشه. نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه!
  • Alone in the silent
  • عزیزم بگم عاشق کل جزییات پست شدم دروغ نگفتم خیلی خوبه ک خصوصا ت این آخرا درد نداری زیاد پس معلومه کلی تحرک داری فک کنم باید منتظر ی دختر شیطون از دیوار بالا رو باشیا 
    این ماه های آخری هواخودتو خیلی خیلی داشته باش تا وقتی آلما ب دنیا نیاد نباید بی حواسی کنی مثلا چیزای سنگینو بلند کنى میدونم از همه بهتر اینا رو میدونی ولی نمیدونم چرا دلم خواست تاکید کنم دوباره
    وای چرا آلما نمیاد ببین یاسی جون درسته من زیاد نمیومدم و هنوز صمیمی نشدیم ولی میشیم
     ولی گفته باشم باس همین طور ک آلما اومد عکسشو بزاری ن و نچ هم نیارا قبول نمیشه دوس دارم این فندقو زودتر ببینم 

    پاسخ:
    ای جانم ♥ ممنون عزیزم :-)
    ممنون که گفتی دوست من آره خیلی مهمه منم که گاهی حواس پرت میشم 
    ای جانمممممم خیلی خوشحال شدم اومدی قدم شما رو چشم من چای نخورده پسرخاله ام باهات :-D
    آخییی دلم میخواد عکسشو بزارم نمیدونم ولی درسته یا نه؟!واای اینطور میگی منم دلم میخواد این روزا هم زودتر تموم شه بیاد بغلم :-)
  • Alone in the silent
  • چرا درست نباشه!!؟؟؟ 
    من بدتر چایی لازم نیس اصن
    ایشالله سالم و ترگل ور گل میاد بغلت 
    دوس داشتی دوقلو باشه؟؟
    پاسخ:
    نیدونم شاید شناخته بشم ;-)
    ممنون گلم ♥
    دو قلو خوب سخته... اگر بود که نمیگفتم نمیخوام ولی دونه دونه بیان بهتره :-) آدم قشنگ توجه میکنه 
  • Alone in the silent
  • اون فندق شناخته میشه اگ فقط از اون بزاری
    پاسخ:
    ای جانم :)
    سلام،
    ماجرای محمد حیدری خیلی جالب بود. کلی خندیدم.
    من هر وقت میام وبلاگ شما، نمی‌تونم کامنت بذارم چون اینقدر احساسات متضاد در یک پست زیاده که آدم می‌مونه در مورد کدومش حرف بزنه. حداقل برای یک مرد واقعن شوکه کننده است این حجم از غلیانات احساسی.
    مثلن یادمه سری قبل که اومدم یه پست نوشته بودید و به کلی از شوهرتون ناامید شده بودید، بعد در پست بعد به فاصله دو سه روز خوشحال‌ترین زن دنیا بودید و خوشبخت‌ترین همسر دنیا.
    برای همین با خودم می‌گم «طوری نی» :D و این مورد کوچولو رو هم حل می‌کنه.
    شما که کارتون درسته ولی من همسرتون رو هم تحسین می‌کنم. یعنی با چیزهایی که از توصیف‌های شما متوجه می‌شم ایشون در بسیاری از موارد رفتار مناسب و منطقی از خودشون بروز می‌دن و مشکل بیشتر سر گیرنده و فرستنده است.
    خوبه که در مورد نگرانی‌هاتون باهاش حرف می‌زنید. صرفن نوشتن در وبلاگ کافی نیست.
    امیدوارم این چند هفته‌ی آخر هم به سلامتی بگذره و فصل جدید زندگی با همه‌ی سختی‌ها و هیجاناتش برای این «خانواده‌ی کوچک» آغاز بشه.
    پاسخ:
    سلام 
    :-D
    هر  وقت که کامنت بزاری خوشحال میشم. نظراتتو دوست دارم.
    چقدر بامزه! اینکه  حرفام حجم زیادی از احساساته :)) احتمالا اگر تو بخوای اینارو بنویسی هشتاد درصدشو حذف میکنی، در مورد باقیش دو جمله مینویسی! یکی از تودارترین آدمایی هستی که باهاشون برخورد داشتم.
    بعلهههه من همیشه میتونم در کسری از ثانیه دوباره خوشبخت ترین زن دنیا باشم. درست متوجه شدی: طوری نی! 
    آره. همینطوره. همسرم همه سعیشو میکنه برخورد درست داشته باشه و من اینو تو خیلی از مردا ندیدم.
    متشکرم. 
    :-)
  • ستاره عبدالمیری
  • سلام یاسی جون میشه ادرس وب من وبا گذشترین همسر دنیا رو به من بدید
    پاسخ:
    سلام عزیزم آدرسش اینه
     http://back-to-life.blogsky.com/
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی