یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

کجا بودی این چند روز؟

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۰، ۰۷:۲۴ ب.ظ

همه چیز خیلی تند‌تند اتفاق افتاد؛ برنامه سفر رو میگم. منم خوش‌خیالانه فکر میکردم حتمن وقت میکنم پست بزارم، نیازی ندیدم که اطلاع بدم نیستم. ولی رفتم و دیدم زمان ایستاد! زندگیِ روتینم برای تقریبا یک هفته متوقف شد. اصلا انگار همه چیز فراموشم شد؛ یادم رفت چیکارا میکردم. شنیدی میگن برو یه بادی به کله‌ت بخوره؟! دقیقا همینجوری شد. یعنی اگر یه شکست عشقی قبل سفر داشتم، الان جاش خوب شده بود :)) در این حد ریست شدم‌.

یه معذرت‌خواهی از همه‌ی دوستایی که منتظر بودن و هی سر زدن و دیدن ای بابا پست جدید کوش پس؟

و هزار تشکر از همه‌ی مهربون‌هایی که یادم بودید ❤️

دلگرمی بزرگیه برام؛ اینجا و بودن شماها. 

عرضم به خدمتتون که! یه روز مامان خانوممون پیام دادن ما بخوایم بریم حیران میاید؟ منم فکر میکردم الان به همسر بگم میگه نه الان سرده میری بچه‌هامو می‌کشی :)) اما همیشه همه چیز اونطور که فکر میکنیم نیست.

الان که دارم مینویسم، گیسو خانم بغل دستم خوابیده. آلمای شیطون داره کارتون نگاه می‌کنه و همزمان یه کوه کاغذ خرد شده درست میکنه و همه چیزو به هم چسب میزنه و می‌ره و میاد آثاری که خلق کرده رو نشونم می‌ده. منم چشمام میره که بسته بشه و باز میشه. پاهام خیلی درد می‌کنه و واقعا آرزو دارم کاش ماساژ می‌گرفتم. دیشب که مامان اینا از تهران آوردنمون و توی ماشین برای بار آخر گیسو تو بغلم کلی غر زد تا بالاخره خوابید و بعد تو همون پوزیشن موندیم تا خونه، فشار زیادی روی پاهام بود و داشتم فکر میکردم دیگه نمیتونم تحمل کنم. از اونور هم آلما به پهلوم تکیه داده و خواب بود.

صبح که آلما رو با باباش راهی کردم رفت کلاس، مامان بابام هم رفتن، یک سره رو پا بودم تا موقع ناهار. ساک و چمدون‌ها رو خالی کردم و کوهی از لباس‌ها جلوی ماشین لباسشویی هی بزرگتر میشد. بعد دسته‌بندیشون کردم تا گروه گروه شسته بشن. همینطور ظرف‌ها، که چیدمشون و دکمه‌ی های‌جین رو هم زدم چون روی یه کاسه کپک دیدم :| چجوری زندگی می‌کرده وقتی ما نبودیم؟ یک عالمه ظرف هم شستم و حسابی از تایمی که گیسو خواب بود استفاده کردم.

از اون طرف، قیمه‌ی خوش‌عطرم روی گاز عشوه‌گری میکرد و بین کارام، با دوستام هم چت میکردم! و به قول رفیق عزیزم به زندگی عادی خوش اومدم!

حالا نه که فکر کنید کارهام تموم شد! نه. هنوز سه تا سبد لباس شسته هست که پهن نکردم و رختخواب‌های دیشب که برای مامان اینا پهن کردم تا شده گوشه‌ی اتاقن. سوغاتی‌هایی که برای خودمون خریدم و هدیه‌هایی که گرفتم و...

پاهام هنوز بی‌قرارن و چشمام هم برای خواب التماس میکنن. بعضی وقتا شاید همه‌چیز برای آدم کمی یا بیشتر از کمی سخت بشه اما چقدر که همین خوشی‌ها کنار سختی‌ها لذت‌بخشند و دوست‌داشتنی.

چقدر به این زنگ تفریح احتیاج داشتم، اونم دقیقا زمانی که به شدت تحت تاثیر هورمونا دیوونه شده بودم و یک روز قبل رفتن برای اولین بار توی رابطه‌ام با آلما بهش فحش دادم :| و حسابی جیغ کشیدم. بالاخره اینا رو هم بدونید فکر نکنید من خیلی همیشه هم مهربونم :)) و در نتیجه تمام سفر رو در دوره ماهیانه بودم :| ضمن اینکه آلما و گیسو شبی که می‌رفتیم تهران سرما خوردن و آبریزش گرفتن :|

فردای روزی که دیوونه شدم باید میرفتم برای بچه‌ها لباس گرم می‌خریدم، چون داشتیم می‌رفتیم جایی که تو این فصل از سال حسابی سرده و خصوصا آلما شلوار و کفش مناسب فصل نداشت. 

همسرم سرکار بود و تنها کاری که از دستش برمیومد این بود که با اسنپ بره و ماشین رو بده به من. دست تنها خرید کردن برای دو تا بچه کوچیک واقعا سخته. باید گیسو رو با کریر میزاشتم یه گوشه‌ی مغازه و نگاه میکردم ببینم چیزی مناسب آلما هست؟ بعد نشونش میدادم و ازش میخواستم نظرش رو بگه و هزار بار هم باید از انتخاب چیزهای نامناسب منصرفش میکردم :)) چند تا مغازه رفتیم و آروم کردن گیسو توی مغازه و ماشین هم بود. پیدا کردن جای پارک هم بود. گرسنه و تشنه شدن بچه‌ها هم بود. و اینکه آخرسر وقتی با خریدها برگشتم خونه به خودم گفتم آفرین به تو که بدون اعصاب خوردی و با دلخوش و مهربونی این کارو کردی و به خودت مسلط بودی.

خوب حالا باید برای فردا آماده میشدم که دوست خیلی خیلی عزیزی از راه دور میومد خونمون و قرار بود بعدش بره تهران. پیشنهاد داده بود ما رو با هم با خودشون ببرن تهران که بعدش سفر آغاز بشه :)

صبح روز پنجشنبه بیدار شدم و باز مثل فرفره کار کردم و وسطش هم چمدونی که از چشم آلما قایم کرده بودم رو یواشکی تکمیل میکردم. آخه اگر بدونه برنامه چیه دیگه نمیشه کاری کرد و همش سوال می‌کنه و میخواد لوازم غیرضروری جمع کنه و بار بزنه و ممکنه بالاخره تحمل من تموم بشه و دعوامون شه.

اون روز هم گذشت و من غذای خیلی خوشمزه‌ای پختم و کنار دوستی که اتفاقا وبلاگی هم بود قدیما و همسرش و همسرم حسابی خوش گذروندیم.

روز شنبه ساعت یازده شب، من و گیسو و آلما و مامان، عقب نشسته بودیم، داداش جلو بود و بابا پشت فرمون و بعد از این ایییییین همه وقت داشتیم می‌رفتیم حیران.

دخترا خیلی زود خوابیدن و حسابی من و مامان رو تا مقصد له کردن :))

تا چشمام گرم میشد با یه دست‌انداز گنده پرت می‌شدیم هوا و برمیگشتیم زمین و همه میگفتن آخخخخ و بابا می‌گفت اههههه و فحش میداد! واقعا چرا باید جاده‌ی رشت به سمت آستارا این همه دست‌انداز داشته باشه؟

خلاصه که اصلا نشد بخوابیم. ساعت شش و نیم صبح از آستارا می‌رفتیم سمت حیران؛ مثل همیشه از بچگی تا الانم، مدام اینور اونور رو نگاه میکردم مبادا صحنه‌ای رو از دست بدم. ولی میدونید چی میدیدم؟ فقط مه بود و مه... خدایا چه حس خوبی بود انگار ماشین داشت ابرها رو می‌شکافت و جلو می‌رفت البته که کمی میترسیدم چون توی اون پیچ‌های زیاد و خطرناک پدر عزیزم سبقت هم می‌گرفت و واقعا آدم نمیدونست توی اون مه کجا داره می‌ره دقیقا.

یکشنبه صبح تا شنبه‌ی بعد، تمام این چند روز، مثل یک چشم به هم زدن، میون هوای بارونی و مه، میون محبت فامیل گذشت. واقعا چقدر زود گذشت. انگار خواب بودم. چقدر خوبه که آدم فامیل داشته باشه. شب رختخواب‌ها رو خیاری کنار هم پهن میکردیم پایین تخت مادربزرگم و صدای خنده‌هامون که از یه حدی بالاتر می‌رفت ننه بهمون غر میزد و صدای بابا هم از تو هال میومد که تهدید می‌کرد و ما که یه عالمه سوژه داشتیم برای خندیدن.

اذان صبح ننه از رومون رد میشد و در حالی که بلند بلند با خودش حرف میزد و دولادولا می‌رفت که وضو بگیره و شیش بار پاهامونو لگد میکرد و ما باز صبح که پاشدیم با یادآوریش میخندیدیم.

بابا از هشت صبح بیدارمون میکرد و همهمه شروع میشد و سفره صبحانه که از این سر تا اون سر پهن میشد و عمه و عموهایی که با خانواده‌شون به عشق ماها جمع شده بودن اونجا و ننه که حسابی خوشحال بود که همه دورشو گرفته بودن.

گیسوی خوش‌اخلاق از این بغل به اون بغل می‌رفت و با همه می‌خندید و صدای قربون صدقه‌ها به فارسی و ترکی قطع نمیشد تو خونه.

آلما که انقدر گرم بازی با بچه‌ها بود که خیلی نمیدیدمش و حسابی مشغول کشف طبیعت بود، حتی توی هوایی که اونجاییا خیلی هوای خوبی نمی‌دونستن و می‌گفتن کاش تابستون اومده بودید که هوا صاف بود و بچه‌ها بازی می‌کردن ما هم می‌گفتیم بابا ما ندید بدیدِ بارون و مهیم :)

خلاصه که تموم شد؛ مثل همه‌ی چیزهای خوشمزه، مثل یه فنجون قهوه که خوب درست شده و توی بهترین زمان ممکن داری میچشیش، مثل یه رمان از یه نویسنده‌ی خوش‌قلم، مثل یه فیلم که یهو به خودت میای میبینی تیتراژ اومد. مثل آسمون صاف بعد از بارون، آخرین برش پیتزا حتی! ولی خوبیش اینه که من بعد از تموم شدن این همه خوشی، پرکشیدم به سمت خونه‌ای که از همه جا دوست‌تر دارمش.

یه جمله‌ی تاریخی بود که می‌گفت باشه الان می‌برمت لای دست فامیلات!!! واقعا این فامیلا لای دست رفتن هم دارن خداییش خیلی خوبن :))

 

 

 

  • یاسی ترین

نظرات (۲۳)

نگرانت بودم یاسی

وای ک چقدررررر خوش کذشته😍

پاسخ:
ای جان عزیزم 😍
آره واقعا عالی بود ♥️

چه بازگشت دلنشینی

هممشه بو داماخدا 😍😍😍😘😘😘

پاسخ:
ممنونم عزیزم ♥️
ساغول 😘😘😘

سلام.به به (:

غیبتت همیشه به سفر و شادی باشه😊

اتفاقا چند روز پیش یادت کردم گفتم یاسی چند روزه نیست چی شده یعنی🤔

پاسخ:
سلام عزیزم ♥️
ممنونم 😍 
عزیزم ... 😘😘😘

همیشه به سفر و خوشی عزیزم 🍀

پاسخ:
ممنونم مهناز جون ♥️

خوش برگشتی خانوم

چقد عالی که رفرش شدی و حسابی پر انرژی برگشتی برای ادامه امسالت با دخترای گلت

ان شالله همیشه به سفر

وای چقد ننه با مزه بود منم خندیدم یاد خاطرات مشابه ام افتادم از مادربزرگم.

خداحفظش کنه براتون.

پاسخ:
ممنونم عزیزم ♥️
آره واقعا عالی بود 👌 😍
قربونت عزیزم
خیلی باحاله 🤣🤣🤣 
سلامت باشی عزیزم 💚
  • ستاره درخشان
  • سلام سلااااام .رسیدن به خیر.😗

    اول بگم که یعنی خداییش تا حالا با آلما دعوا کردنی بهش فحش نداده بودی؟؟؟ دمت گرم .روم سیاهه والا من😁

    آستارا تا حیران چند کیلومتره یاسی جون؟

    منم بعد ازدواج به این نتیجه رسیدم که چقدر فامیلای توپی داشتم و خودم خبر نداشتم الان از همشون دورم و فقط قیافه شوهر و قوم شوهر جلو چشممه😀

     

    پاسخ:
    به‌به سلااااام 
    نه نداده بودم 😁😁😁 حرف چرت و پرت گفته بودم اما فحش رسمی نداده بودم 🤣
    آقا اگر اشتباه نکنم سی کیلومتر
    ای وای 🤣🤣🤣 چشمت روشن پس 🤩😂
  • شارمین امیریان
  • سلام😍😍😍

    خدا رو شکررررررررر که بهتون خوش گذشته.... 

    تو چه‌قدر بیانت/ قلمت شیرین و جذابه آخه... ادم از خوندنت سیر نمیشه❤❤❤

    پاسخ:
    سلام عزیزم 😍😍😍
    آره جاتون خالی 
    ممنون عزیزم 😘😘😘😘 نظر لطفته♥️

    به به...

    یاسی خانوووم🥰🥰🥰

    خوش برگشتی🌷خیر مقدم🥰

    همیشه به سفر و گردش و تجدید قوا

    خداروشکر که خوش گذشته بهت💟

    پاسخ:
    به‌به سلام 🤩
    ممنونم عزیزم ♥️♥️♥️
    قربونت 😘😘😘

    به به همیشه به سفر و دورهمی با فامیل هایی که آدمو خیلی دوست دارن :)

     

    من عاشق مه هستم :) 

     

    و عاشق تصور دست به دست شدن گیسوی خندان و خوش اخلاق. میشه از طرف من محکم بچلونیش :*

    پاسخ:
    آره واقعا لذت‌بخشه 😌😍

    مه خیلی خوبه 😍😍😍😍

    ای جانم 😘😘😘 باشه به نیت تو امروز لهش میکنم 😂

    به به... پس حسسسسابی خوش گذشته، حال اون لیوان چای رو، توی اون باغ، من خوب میفهمم.... یعنی دلم خونه باغ خواست. الهی همیشه به خوشی وسلامتی

    پاسخ:
    آره محدثه جون حسسسسابی 
    چقدر که این شمالتون خوبه 😁♥️ 
    اون درخت فندق رو ببین، عاشقشم 😍
    قربونت عزیزم 💚💚💚💚

    چقدر عالی بود یاسی 

    یعنی دقیقا منم باهات رفتم و برگشتم اینقدر قشنگ نوشتی 

    خداروشکر خوش گذشته، ان‌شاءالله همیشه به سفر و شادی و تفریح لای دست فامیلا😁 

     

    + غیبت‌هاتون موجه شد خانومم، دیگه تکرار نشه😂

    پاسخ:
    عزیزم 😍😍😍 لطف داری شما ❤️
    ممنون 😁😁😁😁

    چشم 😂😂😂

    همیشه به خوشی ایشالا 

    منم تعجب کردم چرا پستهاتون ادامه نداره 

    چه جایی هم رفته بودین! حیران همه‌ی فصلهاش قشنگه، خوشبحالتون:)

     

     

    پاسخ:
    خیلی ممنون ☺️
    من فکر میکردم لابد میتونم تو مسافرت هم پست بزارم 😁
    آره واقعا همه‌ی فصل‌هاش قشنگن
    جای شما خالی 😌🌹

    یاسی عزیزم چقدر خوب که در بهترین حال بودی و وقت نشد بیای به ما خبر بدی!

    چه خوب که آنقدر بهت خوش گذشت و ریست شدی

    واقعا آدم احتیاج دارد به دور شدن از زندگی عادی،دور شدن از همسر،از همسر بودن،

    کمرنگ شدن وظیفه ی مادری

    کمی خودش را لابه لای مه ها پیدا کردن،

    اینکه یاسی کوچک فامیل بشود،آن وقت ها که فقط یاسی بود برای عمه و عمو ها و بچه هایشان،نه مادر و همسر

    خوشحالم که رفتی،خودت را پیدا کردی دستی به سر و رویش کشیدی و برگشتی❤❤❤❤❤❤❤

    پاسخ:
    عزیزم 😘😘😘😘
    آره واقعا آدم احتیاج داره 
    واقعا هم عمه عموهام یه طوری باهام برخورد میکنن انگار که همون دختر کوچولوام :)
    قربونت عزیزم ♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    حالا چه فحشی دادی؟😁😁😁 قشنگ بنویس با معنی

    خیلی پیش اومده برای ما از این جمله های تاریخی که بعدها کلی باهاش شوخی و مزاح کردیم .

    خوبه که خوش گذشته کامت شیرین .

    پاسخ:
    😂😂😂😂 دیگه نزار آبروم بره بیش از این 
    یه چند تایی دری وری گفتم دیگه
    یکیش هم استفهام انکاری بود؛ گفتم مگه خری؟ 🙈 
    باحاله این جمله‌ها 🤣🤣🤣
    فدات عزیزم ♥️

    وااااااای چه جای محشری :)

    اونجا عااالیه خداییی

    خیلی کار خوبی کردی رفتی لا دست فامیلات:))) به هرحال لازمه 

    خداروشکر سفر خوبی بوده و حسابی بهتون خوش گذشته خوشحالم برات :)

    پاسخ:
    آره واقعا محشر
    😂😂😂😂 خیلی هم لازمه
    قربونت مهربون😘😘😘

    خوش گلدین :)))

    مثلا منم یه ذره ترکی بلدم

     

    چقدر اون قسمت خرید قابل تحسین و قابل تقدیره

    خوب میفهمم

     

    و اون چمدون پنهون از چشم آلما

    منم این کارو میکنم چون ماه هی میخواد ازش چیز بکشه بیرون

    ولی شکر خدا وسایل زیادی بر نمیداره

    یکی دو تا عروسک انتخاب میکنه نظرشم عوض نمیشه :)))

     

    همیشه به شادی و سفر

    پاسخ:
    چوخ ساغول 😁

    عزیزم :) 

    وای آلما رو ول کنی کل خونه رو می‌ریزه تو چمدون و شروع می‌کنه  یکریز برات توضیح دادن که چرا این وسایل لازمه 🤣🤣🤣 مثلا یه اسباب بازی شکسته حتی :/

    ممنونم غزل جون

    سلام🌺

    اسم این نبودن رو، هم میشه گم شدن از روزمره گذاشت و هم پیدا شدن از لا بهلای روزمرگی..

    خوشحالم این فرصت رو پیدا کردی🦋🦋🦋 

    پاسخ:
    سلام حنا جونم 😍
    آره ☺️
    قربونت عزیزم ♥️♥️♥️

    سفر بخیر یاسی جونم خداروشکر که رفتی و حال و هوات عوض شد دلتنگت بودم و روزی چندبار اینجارو چک میکردم ببینم اومدی یا نه

    پاسخ:
    مرسی عزیزم ♥️
    ای جانم 😘😘😘😘😍😍😍

    توفکرت بودم :)

     

    چه خوبه این یهویی رفتنا بخاطر سفر :))

     

    منم مثل الما کلی خرت وپرت بارمیکنم جایی برم ! 

    مثلا اگه دوروز بریم جایی مثل خونه خاله ای دایی چیزی

     

    من دودست لباس خونه دودست لباس بیرون یه دست لباس مهمونی بالاخره شاید یهو اونجا مهمون غریبه اومد یا دعوت شدیم جایی!!

     

    بعد شونه و برس ومسواک و لوازم ارایشی و ناخن گیر سوهان ناخن و چسب زخم همش حس میکنم ممکنه توراه یا بیرون دستم زخم بشه ناخنم بشکنه 

     

    بعد مسکن حتما باید بردارم اسپری و کرم دست و مام 

    پاسخ:
    ای جان عزیزم 😍

    چه خوبه مجهز میری 😂😎 شاید یهو عروسی شد 😁
    از زیر هم که همیشه پیژامه بپوش شاید قسمت شد شب موندیم 

    منم همه اینا رو میبرم 😂😂😂 نخ سوزن و سنجاق قفلی هم حتی 

    سلام..

    😍 چه سفر باحالی

    انشاالله جمع فامیلیتون مستدام باشه با شادی

    من همیشه دوست داشتم یه مامان بزرگی تو یه روستایی داشتم.. ترجیحن شمال یا با هوای شمالی مانند😁

    پاسخ:
    سلام عزیزم 😍
    آره خیلی خوب بود 😌
    ممنونم عزیزم 😘
    ای جانم 😂😂😂 بیا من ننه‌مو باهات شریک بشم 

    میااااام

    😍😍😍😍😍

    بگو منو به نوه‌گی قبول کنه لطفا

    هر روز هم پاشو بذاره روشکمم بره وضو بگیره

    پاسخ:
    ببین من الان شمردم دیدم نوزده تا نوه هستیم بیا رندش کن 😂😂😂
    قبول می‌کنه میدونم 😁 
    وای خدا 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    سلام

    وقت بخیر

    من امروز ظهر شروع به خوندن وبلاگتون کردم

    و کلی از پستهای عمومی تون رو هم خوندم

    خیلی قشنگ مینویسید... 

    میشه خواهش کنم اگر اشکالی نداره بهم رمز پستهای خصوصی رو هم بدید؟

    ایمیلمو براتون گذاشتم

    ممنونم♥️

    پاسخ:
    سلام عزیزم خیلی خوش اومدی 
    ممنونم از لطفت
    بله عزیزم حتمن. امروز فردا هر وقت فرصت کنم ایمیل میزنم 
    خواهش میکنم ❤️

    سلام یاسی جان 

    من سالهاست خواننده وبلاگتم.از اون وقتی که صبح ها شما می‌رفتی کتابخونه و عصرا همسرت .از اون سفر مشهد که فهمیدی آلما رو بارداری و از اون روزایی که خونه جدید رو تمیز می‌کردید و رنگ و گچای کف حال رو با همسرت و خواهرش میسابیدین...یادم نیست تا حالا برات کامنت گذاشتم یانه، چون معمولاً خاموشم 

    وقتی شروع کردی قصه ی زندگی تو و بعد رمزی شد گفتم دو سه قسمت رمزی می‌نویسه و دوباره عمومی میشه ولی حالا میبینم انگار حالا حالا ها قصه ی زندگیت ادامه داره 

    دوست دارم داستان زندگی تو بخونم اگه صلاح دونستی بهم رمز بده.

    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ای جانم خوشحالم از آشناییت♥️
    چه دقیق یادته همه چی 😂😍😘
    خوب همون اول میگفتی عزیزم 
    آره می‌فرستم برات 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">