اینسان
فکر میکردم دنیا به آخر رسیده! خودم هم دنیا را نخواسته بودم؛ از ته دل.
اما عجب چیزی سمجیست این زندگی؛ بیشترین شباهت را به گیاههای رونده دارد. همانقدر پرقدرت و آهسته.
همهچیز عوض شده. از تغییرات ناراحت نیستم. چرا باشم؟ قصهی جدید، با آدمهای خودش، با گفتوگوها و تصاویر خودش...
خسته شدم از خواندن دفترها و قصههای قدیمی. همه را توی آب انداختم. غرق شدند. دور شدند. محو شدند. چه خوب!
موهایم را جلوی آینه با سشوار و برس گرد صاف میکنم، کج میریزمشان، رژم کمی پررنگتر است. میگفت شبیه ادل شدی!
به آشپزخانه بیشتر میرسم، به اشیای تازه دل میبندم، نمادهای جدید توی ذهنم میسازم، دوباره شبها توی بالکن وقت سیگار کشیدن به ستارهام خیره میشوم اما این بار لبخند میزنم، با نگاهم، با دلم.
دوستتدارم را توی دلم نگه میدارم؛ هر بار با نگفتنش جان میگیرم. قویتر میشوم، صبورتر، منتظرتر... آرام و آهسته.
شعرهایم را میریزم توی قوری؛ عمیق میبوید و میپرسد گل و دارچین؟ لبخند میزنم.
ترسهایم...
ترسهایم را
ترسهایم را اگر به دست باد دادم، کمی به دستهایش تکیه خواهم کرد.
یک روزی بود که نمیدانستم دنیا آخر ندارد!
- ۰۴/۱۰/۳۰

:)))