موسم
شاید امسال بهار و تابستان را بیشتر از پاییز و زمستان دوست بدارم! اما نه، هر چقدر هم سرد شود و استخوانهایم بسوزد، دلم پیش این روزها میماند؛ روزهایی که همه چیز مثل چایی که آهسته دم میکشد و یواشکی عطرش را پخش میکند، پیش میرود. روزهایی که تکراریست اما هر روزش زنده و در مسیر است. در عین حال عجیب و ناشناخته. ترکیبی از ترس و غم و یاس با انتظار و امید.
مثل همیشه دردها را به جان ریختهایم و امید داریم که سودی از این سکوت و آه از این صبوری...
وقت خرید و رفتوآمد و ارتباط و جنبوجوش در شهر، با چشمهای ساکت و پرحرف، درد دلهای هم را میفهمیم.
و امید که چون پیچکی آهسته به راهش ادامه میدهد.
+این روزها بیشتر فکر میکنم، بیشتر حس میکنم و بیشتر فاصله میگیرم؛ از لباسی که به تنم زار میزد!
- ۰۴/۱۱/۰۶

هرچقدر سعی کنم توانایی این نوع نگاه رو به این روزها ندارم. شاید چون از
چند طرف تحت فشارم و اصلا هوش و حواس درستی ندارم برای درک کردنش.