یاسی‌ترین

https://t.me/YasEnogheree

یاسی‌ترین

https://t.me/YasEnogheree

یاسی‌ترین

هرگز ندیده بودم چشم تو را چنین در خون و اشک غوطه‌ور، ای مامِ رنج‌ها! ای میهنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی یک عمر زیستیم. زین گونه زیستیم و به هق‌هق گریستیم.

به امید آزادی

بایگانی

دیرنما

جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۴:۰۱ ب.ظ

اینکه آدم در طول زندگی‌اش تغییر می‌کند هم چیز جالبیست. و بسیار هم از نظر من برای بقا ضروری.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، چه روزهایی را از سر گذراندم... چقدر تاوان دادم...

سال‌های زیادی که از نظر کیفیت و محتوا در گروه نوجوانی قرار می‌گیرند! 

چقدر خام و بچه بودم. نمی‌دانم حالا واقعا بزرگ شدم یا نه. اما حداقل دیدگاهم نسبت به خیلی چیزها عوض شده. 

هنوز هم برای رشد شخصی‌ام کار خاصی نکرده‌ام. دنبال کردن یک علاقه، داشتن یک شغل، داشتن یک برنامه و پایبند بودن به آن و...

هنوزم متمرکز نیستم و نمی‌دانم کجای این دنیام.

الان فقط اهمیت مسائل برایم روشن شده. 

شاید هم چند سال زمان می‌برد. وقتی بچه‌ها بزرگ‌تر شوند و وظایف مادری‌ام سبک‌تر.

تا همین چند وقت پیش خیلی فکر می‌کردم که اگر به قبل برمی‌گشتم چه کار می‌کردم و چه کار نمی‌کردم.

الان حداقل یاد گرفته‌ام که دیروز را رها کنم.

من اگر به بیست سال قبل برمی‌گشتم ازدواج نمی‌کردم. دکترا می‌گرفتم. به شکل جدی مشغول کار می‌شدم. شاید هم رشته‌ام را تغییر می‌دادم به سمت هنر می‌رفتم. 

حرفه‌ای را انتخاب می‌کردم و پرتلاش ادامه می‌دادم. زمانی ازدواج می‌کردم که جوانبش را تا حد زیادی سنجیده باشم. بچه‌دار نمیشدم یا حداقل برای بار دوم بچه‌دار نمیشدم...و...

حتی شاید جدا نمی‌شدم و تا آخر عمر خیلی چیزها را به همان شکلی که بود می‌پذیرفتم و ادامه می‌دادم.

اما حالا هر اشتباهی که می‌شد کسی انجام دهد انجام دادم! 

شاید هم برخی تصمیماتم به خودی خود اشتباه نبودند و در کنار باقی تصمیماتم غلط از آب درآمدند.

به هر حال همه‌ی آن روزها گذشتند. با تمام ویژگی‌هایشان. همه‌ی خوشی‌های ناب و دردهای سنگین. چیز‌هایی که برایم اهمیت‌شان یکسان شده! 

فقط تصاویر باقی ماندند.

تصاویری که حسی در من ایجاد نمی‌کنند جز اینکه گاهی، آن هم گاهی حیرت‌زده‌ام کنند که چطور توانستم از میان آن همه عبور کنم.

 

چند روز پیش توی فیلیمو دنبال چیزی می‌گشتم برای تماشا. 

فیلم سینمایی بی‌سر‌وصدا را انتخاب کردم که البته هنوز تمامش نکردم چون فکر میکردم نت کاملا قطع شد اما در واقع بسته‌م تمام شده بود! امروز متوجه شدم. 

 

پیمان معادی با پسرش روی موتور نشسته بودند و در طول مسیر داشت از تجربه‌ی نوجوانی‌اش می‌گفت...

عموم منو برد تو قطار کار کنم وقتی فهمیدم باید دستشویی‌ها رو بشورم برگشتم که برم درسمو ادامه بدم و برای خودم کسی بشم اما چشمم افتاد به یه زن و گیر کردم 

یه زنی که گاهی یه کوپه برای خودش می‌گرفت و با یه مردی می‌رفت داخلش.

سه سال تمام زندگیمو تو گه ادامه دادم فقط برای اینکه ببینمش اما اون حتی نفهمید من وجود دارم (مطمئن نیستم این جمله‌ها رو گفت یا یه چیز دیگه!) بعد هم یه روزی دیگه نبود.

سمیر بابا تو این کارو نکن...

درستو بخون...

 

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که خودم به شخصه اگر هزارتا بابا این شکلی نصیحتم می‌کردن بازم می‌رفتم تا سی سال از زندگیمو تو گه بگذرونم‌ یعنی تا گندهای مد نظرم رو نمی‌زدم بی‌خیال نمی‌شدم! نمی‌دونم شایدم مسیر همین بوده تا به این فهم برسیم.

به این نقطه، که امروز هر کاری که می‌خواهم انجام دهم اول به این فکر می‌کنم که ممکنه بهم آسیب برسه؟ 

شاید هنوز دوست داشتن خودم را پیدا نکرده باشم اما راه محافظت از خودم را می‌شناسم.

 

  • یاسی ترین

نظرات (۱۲)

  • مهدیار (مترسک)
  • زندگی مگه جز اینه؟

    پاسخ:
    انگاری همینه
    اما خب،،، حداقل برای من فهمش و پذیرشش خیلی زمان برد و متاسفانه بعضی از تاوان‌ها سنگین بودند، مثل از دست دادن زمان برای کارهایی که تو سن خودش باید انجام میشد

    منم فکر میکنم حتی اگه به صورت زنده و ویدئویی خودمو نشون میدادن که فلان کار رو کردم به فلان نتیجه رسیدم و پشیمونم باز برام فرقی نداشت همون غلط رو میکردم چون فکر میکردم حتما میتونم جور متفاوتی پیش ببرمش😁

    پاسخ:
    وای یک لحظه یاد شباهت‌های زیادمون در گند زدن به زندگیمون افتادم 😂 
    به صورت ویدیویی 🤣

    اصلا من و تو میتونستیم همزاد هم باشیم 🤣

    حس میکنم مغزمو از مغز کپی گرفتن🤣

    پاسخ:
    آره 🤣 🤣 🤣 
  • مهدیار (مترسک)
  • بله خب... 🥲

    پاسخ:
    🥲🌸

    یاسی مگر زندگی چیزی جز همین اشتباهات هست؟

    بعدها که خودت بیشتر دوست داشتی میگی خوب کاری کردم رفتم دانشگاه

    لیسانس گرفتم

    ارشد گرفتم و کلی کار خوب دیگه مثل همین بزرگ کردن مجردی بچهات

    و... بعد هم شاید فقط کمی بدشانس بوده باشیم که گاهی گیم اور شدیم

    ولی بازی هنوز ادامه داره دوست من

    پاسخ:
    نه... انگاری چیزی جز این نیست 

    آره بازی ادامه داره چونکه بعدها هم باز که برگردیم به الان نگاه کنیم ممکنه حسمون همین باشه با شدت و ضعف

    موجای دوست داشتنی خوشحالم کامنتت رو می‌بینم ❤️

    به مسیری که اومدی افتخار کن یاسی عزیز

    عزیزید منم دیدم چراغ وبت روشن شده و هستی بی نهایت خوشحال شدم امیدوارم دخترکها هم حالشون خوب باشه

    پاسخ:
    قربونت بشم عزیزم 
    خوبن اونام ممنون ❤️
  • ابوالفضل ...
  • من که خودم رو اسطوره اشتباهات و انتخاب‌های غلط و ... می‌دونم و باید بگم فکر کردن و افسوس‌ خوردن‌هام بیشتر عمرم رو هدر دادند تا خود اون اشتباهات!

     

    هرچند این‌ روزها دارم به این نتیجه می‌رسم که همه چیز رو گردن خودم نندازم، قطعا عوامل زیادی غیر خودم دخیل بودند که اون تصمیمات رو گرفتم یا اون شرایط پیش اومدند و اگه تغییر کنم و برگردم اونقدرها هم اتفاق خاصی نیفته..‌

    پاسخ:
    آره زمانی که صرف افسوس خوردن میشه بیشتر نباشه هم‌پای اون زمان هست😁

    موافقم عوامل دیگه هم تاثیر میذارن 
    ولی من فکر میکنم باید تمرکز رو خودم بذارم 
    بالاخره شرایط برای همه هست 
    بالاخره تو یه بستری هستیم که تصمیماتمون تو اون بستر شکل میگیره 
    موضوع اینه که درک و دریافت ما تو زمان‌های مختلف متفاوته
  • مرحوم شیدا راعی ..
  • استاد نامجو یک شعر زیبایی دارن که می‌فرمان؛ من جرب‌المجرب، حلت بهی ندامه. که معنیش می‌شه نفرین بر آنان که هی اشتباه می‌کنند. منظورش همه‌ی آدم‌هاست. چون از آدما خوشش نمی‌اومده، یا شاید هم من دارم حرفای خودم رو می‌ذارم توی دهان استاد، چون لابد ریشه در کودکیم داشته. 

    ولی خارج از شوخی، وسط متن یه خانمی رو دیدم که ازدواج نکرده بود، دکترا گرفته بود، کار کرده بود، رفته بود سمت هنر و خیلی چیزای دیگه. که داشت گریه می‌کرد که دیگه نمی‌تونه بچه‌دار بشه یا ازدواج کنه یا اشتباهات شما رو تجربه کنه. بهش گفتم استاد نامجو، شاعر معاصر یه شعری دارن که می‌گن من جرب المجرب... که خانمه یهو صداشو برد بالا و داد و بی‌داد، کلی حرف زشت و.  

    راستی، سلام. 

    پاسخ:
    سلااااااام 
    خوشحالم بعد از این همه وقت با هم حرف زدیم :)

    ممنونم بابت کامنتت 
    از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم حقیقتا 
    یعنی خودمو تو اون شرایط تصور نکرده بودم 
    شرایطی که اون راهو رفتم اما راضی نیستم! 

    من اینطور فکر میکنم که اگر باز هم به دنیا بیایم در شرایط یکسان همین اشتباهات رو مرتکب میشیم. مگر اینکه حادثه و شرایط خاصی ما رو به سمت و سویی متفاوت ببره

    پاسخ:
    شایدم حرف شما درست باشه 

    امید داشته باش به روزی که بگی همه اینا تجربه بود تا به این نقطه برسم‌

    پاسخ:
    اوهوم 😍 

    منم چند روز پیش این فیلمو دیدم و اتفاقا فکر کردم نقطه اوج فیلم همون صحنه روی موتور باید باشه :)

    احتمالا هرچقدر عقب برگردیم بازم باید همین مسیرو بیایم تا همینی بشیم که به این نتایج رسیده، هر مسیر دیگه‌ای هم سنگ‌ها و دره‌ها و ناهمواری‌های خودش رو خواهد داشت... پس بدون حسرت از انتخاب های گذشته باید ادامه داد🥲

    پاسخ:
    عه چه جالب هم‌زمان دیدیم😍 
    چه فیلم قشنگی بود... خداییش نقاط ضعفش کم بود 
    چقد بازی معادی رو دوست دارم..‌
    آررره خدایی سکانس برتر بود 

    میگما همه ما تو زندگی یه همراه و مشوق مثل هانیه توسلی میخوایم 🤪😂

    سلام اول رفتم فیلم رو ببینم بعد نظر بفرستم مرسی که توجهم رو جلب کردی به اون دیالوگ احتمال زیاد من سرسری ازش میگذشتم مثل کل زندگیم 

    خواستم بگم یکی از دوستان من تحصیلاتش رو ادامه داد شغل مدیریتی داره که راه زنان زندگیش رو نره ولی الان میگه در حسرت اینم یک بچه بهم بگه مامان 

    خواستم بگم تضمین نیست انتهای هرتصمیمی خوشبختی هست  چقدر نصیحت و درافشانی کردم😐

    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    چه جالب 😂 اینکه گفتی ممکن بوده سرسری رد بشی ! 
    الهی... قابل درکه. آدم همیشه دنبال اون چیزیه که ندارتش...
    چاره نیست انتخاب‌ها محدودند
    نه خیلی هم زیاد نبود:)

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">