یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۹، ۰۴:۵۷ ب.ظ

به همان اندازه که دوستت دارم از تو متنفرم! نمیدانم چرا وقت نوشتن این جمله خنده‌ام میگیرد؛ شاید چون خیلی دوستت دارم، بیش از هرچیزی و هرکسی در این دنیا و هیچ تنفری نمیتواند به گرد پایش برسد. شاید هم من نمیخواهم که برسد.

بارها و بارها به این فکر کرده‌ام؛ دوست داشتن خالص و بدون قید شرط چگونه‌س؟ آیا واقعا تو را فارغ از هرچیزی، سوای از شرایط سنی و خانوادگی و... که در آن قرار داشتم خواسته‌ام؟ آیا اینکه دنبال پناه و تکیه‌گاه بودم ارزش خواستن تو را کم میکند؟

آیا دختری بیست و یک ساله که تجربه‌ی خاصی ندارد، غلبه‌ی احساساتش بر عقلش زیاد است، سرشار از نیاز است و پرشور، میتواند ادعا کند عاشق شده؟

نمیدانم

هنوز هم بعد از گذشت این همه سال نتوانستم بفهمم.

روزهای تاریک و سیاهم فکر میکردم چقدر بدبختم و انتخابم از سر عجز و بیچارگی بوده. روزهایی که بدی‌های تو را میدیدم یا بهتر است بگویم روزهایی که در حقم بدی میکردی. هر چند حتی همان وقت‌ها هم لحظه‌ای نبود که دوستت نداشته باشم.

و روزهای بیشماری که لحظه لحظه‌ش بهترین روزهای عمرم بود.

بابالنگ‌دراز مهربانم، تو حقیقتا مهربانی. هر چند خیلی وقت‌ها بی‌رحمی، بی‌حواسی، خودخواهی یا از آن هم بدتر خودشیفته‌ای و اخلاق‌های بسیار عجیب و منحصر‌به‌فرد داری! اما شاید عشق همین است. میدانم من هم نقاط ضعف و اخلاق‌های بد زیادی دارم که کمال‌گرایی تو را میرنجاند! میدانم از دید تو اصلاح‌ناپذیرم! اما این را هم خوب میدانم که اگر فقط چند روز صدای پرحرفی‌هایم توی خانه نپیچد، چه زندگی بی‌مزه و تکراری‌ای را تجربه خواهی کرد. شاید واقعا کسی جز من و تو نداند چطور میشود با تمام این کم و کاستی‌ها و تفاوت‌ها کنار هم خوشبخت‌ ماند. چطور میشود چون تویی یا چون منی را دوست داشت...

 

امروز دهم دی است. گویا بیست و پنج سال پیش در چنین روزی پدربزرگم فوت کرده. این را از استوری‌های پسرعمویم و صحبت‌های عمه‌ام توی گروه فامیلی فهمیدم. یادم می‌آید سالی که فکر کنم چهارم دبستان بودم و مادرم آمد دنبالم و بعد توی راه برگشت بهم گفت که بابابزرگت فوت کرده و ما باید بریم و شما میمونید تهران. قرار شد خاله‌م پیش من و برادرم بماند. وقتی رسیدیم خانه پدرم ساکت و آرام کنار بخاری نشسته بود و چند جفت از جوراب‌هایش را روی بخاری خشک میکرد‌. آرام سلام گفتم. نمیدانم جوابم را داد یا نه. تنها باری بود که پدر عصبی‌م آرام بود و در و دیوار را به هم نمیکوبید. شاید هم مظلوم بود. چیزی که آن روزها نمیفهمیدمش اما برایم تصویر عجیب و جدیدی از پدرم بود.

خاطرات کمی از پدربزرگم دارم. اما پررنگ و دوست داشتنی. هنوز هم میتوانم آغوشش را به یاد بیاورم با بوی تند سیگارش. در واقع بویی که میتوانست زننده باشد ولی برای من که خیلی دوستش داشتم جذاب بود. همیشه لب‌هایم را با دو انگشت میکشید و بعد انگشتانش را میبوسید. کوچک‌تر که بودم مرا سوار گوسفندها میکرد! و بزرگتر که شده بودم وقتی از درخت سیب بالا میرفتم میگفت بیا پایین دختر که از درخت بالا نمیره!

امروز که داشتم از پدربزرگ برای همسرم میگفتم دنبال یک ویژگی خاص برایش میگشتم.  کمی فکر کردم و گفتم بسیار مهمان‌نواز و اجتماعی بود و علاقه‌ی شدیدی به موسیقی داشت. همیشه ضبط روشن بود و آهنگ‌های ترکی پخش میشد. از آخرین خواسته‌های قبل از مرگش هم شنیدن موسیقی بوده.

پدربزرگم سکته قلبی و مغزی با هم کرد و حدود ده روز بیشتر توی رختخواب نبود. سنش خیلی بالا نبود. نمیدانم به شصت رسیده بود یا نه. خیلی زود رفت. آدم خاصی نبود. ویژگی خیلی خاصی هم نداشت. زودجوش می‌آورد! مثل تمام خاندانم! اما مهربان بود و مادربزرگم در سوگ همسرش دو گیس بلندش را برید.

این عکس را از استوری پسرعمویم برداشتم و مجبور شدم برخی جملات او و صورت پدربزرگ را به خاطر حفظ برخی چیزها که خودم هم نمیدانم چیست سانسور کنم. 

 

  • یاسی ترین

نظرات (۶)

چقد خوبه که باز مینویسی 😘

خدا بیامرزه پدربزرگتو، دی ماه امسال اولین سالگرد عمه منم هست :(

و اینکه امیدوارم خوشبخت باشی و شاد باشی کنار بابا لنگ دراز :))

 

پاسخ:
آره واقعا خوبه 
خودم خیلی حس خوبی دارم 
ممنونم عزیزم 😍😍😍

مرسی عزیزم. روح عمه‌ی توام شاد ❤😔

ممنونم دوست من 😍😍😍

و شاید مرگ پدر بزرگ کس دیگری..

 

تو یک یاس زیبا بودی که در باغچه ای عطرافشانی میکردی اما حالا 

تو ریشه دوانده ای.. یک بوته یاس بزرگ.. پر از شاخ و برگ.. عطرت تمام شهر را و این خانه را پر کرده.. و تنها صبر است که اینچنین شکوهی نثار تو کرد یاس عزیز.. 

 

پاسخ:
روح همه‌ی بزرگترها، اونایی که مثل ما یه روزی جوون بودن و زندگی کردن شاد ❤🌷

حنا جونم 😘😘😘😘

برگام ریخت دیدم چراغت روشنه ننه:) طیب طیب الله احسنت باریک الله:))))

 

خدا رحمت شون کنه:) 

خدا این شوهر همسرتم برات و برامون حفظ کنه. 

پاسخ:
😂😂

ممنونم عزیزم 
متشکرم 😊

این قصه آشنای همه زن و شوهرهاست ولی اونایی که عاشق هم هستن بیشتر و بیشتر این قصه رو زندگی میکنن به نظرم

پاسخ:
آره 😍😍😍

بنویس ننه

پاسخ:
چشم 😊
  • لیمو جیم
  • چقدر قشنگ از اون تناقضات نوشتی.دوست داشتم

     

     

    روحشون شاد و در ارامش

    پاسخ:
    ممنونم عزیزم 😍

    متشکرم ❤🌻
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">