صدا کن مرا،
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است،
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش،
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم،
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است،
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد.
سهراب سپهری
دارم به حبس کردن کلمات در قفس دلم خو میکنم. تلخ و شیرین همه سکوت میشوند و همراه خستگیها فرو میبرمشان. نگاه میکنم به جوانهی باقی مانده از زندگی که مثل گیاه کوچکِ انیمیشن والی و ایوا، نجاتبخش است. جوانهای که برای هرکس معنای متفاوتی دارد اما هست.
جوانهای که ترس، کوچکش کرده اما هست، شکست و تلخکامی کمرنگش کرده اما هست.
ترس...
قفسهی سینه و گلویم سنگین میشوند. انگار دستی غریبه دور گلویم را گرفته، انگار با بیرحمی، به قلبم زهر تزریق میکند. حرکت آرام و دردناکش را حس میکنم.
ترس، با قساوت یادم میآورد؛ بیقراریها را، اشکهای تمامنشدنی را...
اما نور، راه خودش را پیدا میکند.
برگهای جوانهی کوچکم را نوازش میکند.
دلم را گرم میکند.
اگر نترسم، ساقهی نحیف جوانهام را به بازویش تکیه میدهم.
اگر نترسم، بند دلم را به دستش باز میکنم.
اگر نترسم...
فعلا کسل و کلافه و گیج و محکوم به ادامهی زندگیام.
دلم ساعتها سکوت و خواب راحت میخواهد.
- ۳ نظر
- ۲۶ بهمن ۰۴ ، ۱۵:۳۹