فکر کنم حدود یک ساعت، خواب بودم. از اون خوابهای عمیق. داشتیم با آلما انیمیشن میدیدیم که چشمام سنگین شد گفتم من داره خوابم میبره، این قسمت تموم شد تو برو ریاضی بخون منم یکم ب خوا ب... دیگه چیزی یادم نمیاد :)) تا دختر همسایمون در زد، همون که دوست و همکلاسی آلماست. همون که هر وقت در بزنن قطعا ایشون پشت دره. از بس بچهها رفتوآمد میکردن و صدای زنگ آزارم میداد، زنگو کَندم! سطح اعصاب را بسنجید.
چقدر خواب خوبی بود. هرچند بدنم درد گرفت از روی زمین خوابیدن. اما این مدل خوابیدنها، شبیه خوابهای بچگی هستن؛ تو راه برگشت از مهمونی، جلوی تلوزیون، یا هر جا که خسته و همونجا خاموش میشدیم. نه مثل حالا که جونمون بالا میاد تا بخوابیم. از خستگی خوابمون نمیبره.
سریالی که با آلما میبینیم استار در برابر نیروهای شیطانی هست. دوستش دارم پر از تخیلات؛ بهبه. نقاشیش هم بامزهس.
گیسو مهد کودکه؛ از یک تا پنج.
دوستت داریما وروجک، ولی بری مهد یه ساعتهایی آرامش نسبی برقراره؛ تاکید دارم نسبی.
کاش منم مثل استار چوب دستی داشتم الان با جادو گیسو رو میآوردم خونه.
الان که برم دنبالش چهارمین رفتوآمدم از صبح هست. یکی دیگه هم هنوز مونده تا شب میشه پنج بار.
همه در حوالی منزل هستن اما خب رفتوآمده دیگه، همیشه هم با دستهای پر از زباله میرم و با خرید برمیگردم.
چند ماهی میشه روزم رو با باشگاه شروع میکنم!! هر کس منو خوب بشناسه دلیل اون علامت تعجبها رو متوجه میشه. من و ورزش؟؟؟
یه بیست سالی هست درگیر اینم که وزنمو به حد نرمال برسونم. انقد چاق و لاغر شدم و رژیم گرفتم و ول کردم که شمارهش از دستم در رفته. فقط یادمه یک بار بعد آلما درست حسابی لاغر کردم. بعد اون همش شل کن سفت کن بوده.
این بار با باشگاه دارم جلو میرم. امیدوارم به مقصدم برسم و بتونم نگهش دارم. این بار اگر به وزن دلخواه برسم قول میدم نگهش دارم! این بار خیلی بیشتر زحمت کشیدم، حتی خار پاشنهم که یهو زد بیرون و گفت سلاااام، هم، نتونست جلومو بگیره و با مدارا و دارو و پاشنه طبی باهاش همزیستی دارم. این بار دیگه باید فرق کنه.
آره دیگه، این خواب یهوییا خیلی میچسبن :)