اینکه آدم در طول زندگیاش تغییر میکند هم چیز جالبیست. و بسیار هم از نظر من برای بقا ضروری.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، چه روزهایی را از سر گذراندم... چقدر تاوان دادم...
سالهای زیادی که از نظر کیفیت و محتوا در گروه نوجوانی قرار میگیرند!
چقدر خام و بچه بودم. نمیدانم حالا واقعا بزرگ شدم یا نه. اما حداقل دیدگاهم نسبت به خیلی چیزها عوض شده.
هنوز هم برای رشد شخصیام کار خاصی نکردهام. دنبال کردن یک علاقه، داشتن یک شغل، داشتن یک برنامه و پایبند بودن به آن و...
هنوزم متمرکز نیستم و نمیدانم کجای این دنیام.
الان فقط اهمیت مسائل برایم روشن شده.
شاید هم چند سال زمان میبرد. وقتی بچهها بزرگتر شوند و وظایف مادریام سبکتر.
تا همین چند وقت پیش خیلی فکر میکردم که اگر به قبل برمیگشتم چه کار میکردم و چه کار نمیکردم.
الان حداقل یاد گرفتهام که دیروز را رها کنم.
من اگر به بیست سال قبل برمیگشتم ازدواج نمیکردم. دکترا میگرفتم. به شکل جدی مشغول کار میشدم. شاید هم رشتهام را تغییر میدادم به سمت هنر میرفتم.
حرفهای را انتخاب میکردم و پرتلاش ادامه میدادم. زمانی ازدواج میکردم که جوانبش را تا حد زیادی سنجیده باشم. بچهدار نمیشدم یا حداقل برای بار دوم بچهدار نمیشدم...و...
حتی شاید جدا نمیشدم و تا آخر عمر خیلی چیزها را به همان شکلی که بود میپذیرفتم و ادامه میدادم.
اما حالا هر اشتباهی که میشد کسی انجام دهد انجام دادم!
شاید هم برخی تصمیماتم به خودی خود اشتباه نبودند و در کنار باقی تصمیماتم غلط از آب درآمدند.
به هر حال همهی آن روزها گذشتند. با تمام ویژگیهایشان. همهی خوشیهای ناب و دردهای سنگین. چیزهایی که برایم اهمیتشان یکسان شده!
فقط تصاویر باقی ماندند.
تصاویری که حسی در من ایجاد نمیکنند جز اینکه گاهی، آن هم گاهی حیرتزدهام کنند که چطور توانستم از میان آن همه عبور کنم.
چند روز پیش توی فیلیمو دنبال چیزی میگشتم برای تماشا.
فیلم سینمایی بیسروصدا را انتخاب کردم که البته هنوز تمامش نکردم چون فکر میکردم نت کاملا قطع شد اما در واقع بستهم تمام شده بود! امروز متوجه شدم.
پیمان معادی با پسرش روی موتور نشسته بودند و در طول مسیر داشت از تجربهی نوجوانیاش میگفت...
عموم منو برد تو قطار کار کنم وقتی فهمیدم باید دستشوییها رو بشورم برگشتم که برم درسمو ادامه بدم و برای خودم کسی بشم اما چشمم افتاد به یه زن و گیر کردم
یه زنی که گاهی یه کوپه برای خودش میگرفت و با یه مردی میرفت داخلش.
سه سال تمام زندگیمو تو گه ادامه دادم فقط برای اینکه ببینمش اما اون حتی نفهمید من وجود دارم (مطمئن نیستم این جملهها رو گفت یا یه چیز دیگه!) بعد هم یه روزی دیگه نبود.
سمیر بابا تو این کارو نکن...
درستو بخون...
بعضی وقتها فکر میکنم که خودم به شخصه اگر هزارتا بابا این شکلی نصیحتم میکردن بازم میرفتم تا سی سال از زندگیمو تو گه بگذرونم یعنی تا گندهای مد نظرم رو نمیزدم بیخیال نمیشدم! نمیدونم شایدم مسیر همین بوده تا به این فهم برسیم.
به این نقطه، که امروز هر کاری که میخواهم انجام دهم اول به این فکر میکنم که ممکنه بهم آسیب برسه؟
شاید هنوز دوست داشتن خودم را پیدا نکرده باشم اما راه محافظت از خودم را میشناسم.