یاسی‌ترین

https://t.me/YasEnogheree

یاسی‌ترین

https://t.me/YasEnogheree

یاسی‌ترین

هرگز ندیده بودم چشم تو را چنین در خون و اشک غوطه‌ور، ای مامِ رنج‌ها! ای میهنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی یک عمر زیستیم. زین گونه زیستیم و به هق‌هق گریستیم.

به امید آزادی

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

فکر می‌کردم دنیا به آخر رسیده! خودم هم دنیا را نخواسته بودم؛ از ته دل.

اما عجب چیزی سمجیست این زندگی؛ بیشترین شباهت را به گیاه‌های رونده دارد. همان‌قدر پرقدرت و آهسته.

همه‌چیز عوض شده. از تغییرات ناراحت نیستم. چرا باشم؟ قصه‌ی جدید، با آدم‌های خودش، با گفت‌و‌گوها و تصاویر خودش... 

خسته شدم از خواندن دفترها و قصه‌های قدیمی. همه را توی آب انداختم. غرق شدند. دور شدند. محو شدند. چه خوب!

موهایم را جلوی آینه با سشوار و برس گرد صاف می‌کنم، کج می‌ریزمشان، رژم کمی پررنگ‌تر است. می‌گفت شبیه ادل شدی!

به آشپزخانه بیشتر می‌رسم، به اشیای تازه دل می‌بندم‌، نمادهای جدید توی ذهنم می‌سازم، دوباره شب‌ها توی بالکن وقت سیگار کشیدن به ستاره‌ام خیره می‌شوم اما این بار لبخند می‌زنم، با نگاهم، با دلم.

دوستت‌دارم را توی دلم نگه می‌دارم؛ هر بار با نگفتنش جان می‌گیرم. قوی‌تر می‌شوم، صبورتر، منتظرتر... آرام و آهسته.

شعرهایم را می‌ریزم توی قوری؛ عمیق می‌بوید و می‌پرسد گل و دارچین؟ لبخند می‌زنم.

ترس‌هایم... 

ترس‌هایم را 

ترس‌هایم را اگر به دست باد دادم، کمی به دست‌هایش تکیه خواهم کرد. 

 

یک روزی بود که نمی‌دانستم دنیا آخر ندارد!

  • یاسی ترین

دلم می‌خواهد شکل یک دایره بزرگ را از وسط مقوای یاسی دربیاورم؛ بعد با قیچی گلدان سبزی ببُرم و تویش چند شاخه پتوس بگذارم، برای وسط میز ناهارخوری؛ چسبش میزنم کنار آن گوشه. بعد در خانه را می‌بُرم؛ باز می‌گذارمش. کاش می‌شد عطر غذا را بکشم؛ سبز و گرم، مثل قلبم، مثل دامنم، مثل خنده‌های واقعی؛ با چشم و صورت و دل. مثل تمام تصویرهای سرخ و بنفش و پرتپش. مثل تماشای زیبایی موها و چشم‌ها. مثل دوستت‌دارم‌های ناگفته و دل‌چسب. مثل همانی که می‌دانی و می‌داند.

دلم می‌خواهد دایره‌ی یاسی‌ام را یواشکی بین پنج‌شنبه و جمعه بچسبانم؛ طوری که فقط خودم ببینمش. جایی میان آن همه عجله و برنامه. وسط همه‌ی ساعت‌هایی که محور و مرکز و مدیرش منم. بعد دوباره می‌توانم محکم‌تر از قبل فرمان را بچسبم و نگاهم را بدوزم به جاده.

  • یاسی ترین

اینکه آدم در طول زندگی‌اش تغییر می‌کند هم چیز جالبیست. و بسیار هم از نظر من برای بقا ضروری.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، چه روزهایی را از سر گذراندم... چقدر تاوان دادم...

سال‌های زیادی که از نظر کیفیت و محتوا در گروه نوجوانی قرار می‌گیرند! 

چقدر خام و بچه بودم. نمی‌دانم حالا واقعا بزرگ شدم یا نه. اما حداقل دیدگاهم نسبت به خیلی چیزها عوض شده. 

هنوز هم برای رشد شخصی‌ام کار خاصی نکرده‌ام. دنبال کردن یک علاقه، داشتن یک شغل، داشتن یک برنامه و پایبند بودن به آن و...

هنوزم متمرکز نیستم و نمی‌دانم کجای این دنیام.

الان فقط اهمیت مسائل برایم روشن شده. 

شاید هم چند سال زمان می‌برد. وقتی بچه‌ها بزرگ‌تر شوند و وظایف مادری‌ام سبک‌تر.

تا همین چند وقت پیش خیلی فکر می‌کردم که اگر به قبل برمی‌گشتم چه کار می‌کردم و چه کار نمی‌کردم.

الان حداقل یاد گرفته‌ام که دیروز را رها کنم.

من اگر به بیست سال قبل برمی‌گشتم ازدواج نمی‌کردم. دکترا می‌گرفتم. به شکل جدی مشغول کار می‌شدم. شاید هم رشته‌ام را تغییر می‌دادم به سمت هنر می‌رفتم. 

حرفه‌ای را انتخاب می‌کردم و پرتلاش ادامه می‌دادم. زمانی ازدواج می‌کردم که جوانبش را تا حد زیادی سنجیده باشم. بچه‌دار نمیشدم یا حداقل برای بار دوم بچه‌دار نمیشدم...و...

حتی شاید جدا نمی‌شدم و تا آخر عمر خیلی چیزها را به همان شکلی که بود می‌پذیرفتم و ادامه می‌دادم.

اما حالا هر اشتباهی که می‌شد کسی انجام دهد انجام دادم! 

شاید هم برخی تصمیماتم به خودی خود اشتباه نبودند و در کنار باقی تصمیماتم غلط از آب درآمدند.

به هر حال همه‌ی آن روزها گذشتند. با تمام ویژگی‌هایشان. همه‌ی خوشی‌های ناب و دردهای سنگین. چیز‌هایی که برایم اهمیت‌شان یکسان شده! 

فقط تصاویر باقی ماندند.

تصاویری که حسی در من ایجاد نمی‌کنند جز اینکه گاهی، آن هم گاهی حیرت‌زده‌ام کنند که چطور توانستم از میان آن همه عبور کنم.

 

چند روز پیش توی فیلیمو دنبال چیزی می‌گشتم برای تماشا. 

فیلم سینمایی بی‌سر‌وصدا را انتخاب کردم که البته هنوز تمامش نکردم چون فکر میکردم نت کاملا قطع شد اما در واقع بسته‌م تمام شده بود! امروز متوجه شدم. 

 

پیمان معادی با پسرش روی موتور نشسته بودند و در طول مسیر داشت از تجربه‌ی نوجوانی‌اش می‌گفت...

عموم منو برد تو قطار کار کنم وقتی فهمیدم باید دستشویی‌ها رو بشورم برگشتم که برم درسمو ادامه بدم و برای خودم کسی بشم اما چشمم افتاد به یه زن و گیر کردم 

یه زنی که گاهی یه کوپه برای خودش می‌گرفت و با یه مردی می‌رفت داخلش.

سه سال تمام زندگیمو تو گه ادامه دادم فقط برای اینکه ببینمش اما اون حتی نفهمید من وجود دارم (مطمئن نیستم این جمله‌ها رو گفت یا یه چیز دیگه!) بعد هم یه روزی دیگه نبود.

سمیر بابا تو این کارو نکن...

درستو بخون...

 

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که خودم به شخصه اگر هزارتا بابا این شکلی نصیحتم می‌کردن بازم می‌رفتم تا سی سال از زندگیمو تو گه بگذرونم‌ یعنی تا گندهای مد نظرم رو نمی‌زدم بی‌خیال نمی‌شدم! نمی‌دونم شایدم مسیر همین بوده تا به این فهم برسیم.

به این نقطه، که امروز هر کاری که می‌خواهم انجام دهم اول به این فکر می‌کنم که ممکنه بهم آسیب برسه؟ 

شاید هنوز دوست داشتن خودم را پیدا نکرده باشم اما راه محافظت از خودم را می‌شناسم.

 

  • یاسی ترین

همان چیزی شد که حدس می‌زدم؛ باز هم تکرار همان قبلی‌ها! یک نمایش از هواداران! خیزش! و بعد سکوت و سکوت و سکوت... باز هم جان‌هایی که گرفتند و صداهایی که خاموش کردند و... تا کِی؟ این را مثل همیشه با بغض پیش خودم تکرار می‌کنم؟ تا کِی؟ تا کِی؟؟؟ 

دیشب که باز پیامک‌های مضحک، نه یکی بلکه دو تا دو تا می‌آمدند، رفتم توی گزینه‌ها تا ببینم بلاک می‌شود یا نه. خفه‌اش کردم. تنها کاری بود که می‌توانستم انجام دهم...

دوست ندارم خطابم کنی... به من نگو هم‌وطن... می‌دانی چرا؟ چون دستت را گذاشته‌ای روی دهانم، از میان انگشتانت خون می‌ریزد، میبینی؟ نه! 

مرا صدا نکن هم‌وطن... حداقل حالا!!! 

فشار دستت درد دارد. حقارت دارد. تا به حال درد کشیده‌ای؟ تحقیر شده‌ای؟ 

 

می‌گویی و می‌گویند اینی که میانش ایستادی، ظلمِ بزرگِ آغشته به خون نیست؛ اسمش بی‌کفایتی برخی مسئولین است. اصلش این نیست!!!!

می‌دانی؟ من با تک‌تک سلول‌هایم، با تار و پودم، با اصلش و اصلت و اصلشان متنفرم. خب؟

خب؟؟؟؟؟

کاش به شکل دیگری پیام ندی! من هم‌وطن تو نیستم.

تو ضحاکی و من خوراک مارهایت.

تا الانم اگر خورده نشدم روزی می‌شوم...

در خانه‌ی مجازی‌ام را هم اگر خواستی می‌بندی... می‌دانم.

مهم نیست.

خودم دارم به پایان می‌رسم چه رسد به خانه‌ی مجازی‌ام. 

 

  • یاسی ترین

انگار مثل یک قانون نانوشته‌س، مثل یک اصل؛ اینکه تمام سرخوردگی‌ها و سکوت‌ها را به آغوش وبلاگ بیاوریم. مثل فکر کردن زیر پتو، مثل خیره شدن به خیابان و حرکت آدم‌ها و ماشین‌ها وقتی سرت را به پنجره‌ی ماشین تکیه داده‌ای، مثل تصاویر بی‌ربط و دور و نزدیک، وقتی چشم‌هایت را زیر دوش بسته‌ای؛ انگار همان‌قدر ناخودآگاه و یکهویی و غریزیست.

در که بسته باشد، دنبال پنجره‌ای. که بازش کنی، جستجو کنی؛ آسمان را، آمد و شد را، ابرها و کبوترها را، خط و خبری از زیستن و تنفس را.

نشسته‌ایم کنار پنجره و ای کاش صدای فریادی که از دوردست‌ها رسید را فریادرسی باشد. کاش ردِ سرخی این جویبار را که گرفتیم، نرسد به حنجره‌ای که گفته بود آزادی.

 

 

  • یاسی ترین