یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

بحران میانسالی

دوشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۲ ب.ظ
کمتر از یک سال تا میانسالیم باقی مانده. این را دکترِ مرکز بهداشت گفت. اما او را میفرستند اتاق تشکیل پرونده‌ی میانسالان. آدرس خانه‌مان را دروغ میگوییم. نشانی خانه‌ی پدرش را میدهیم. حال نداریم برویم جای دیگر. میگویند با این فامیلی فقط یک اسم ثبت شده. همسرم میگوید بابامه. میگویند پس اسم خودت کو؟ میگوییم نمیدونیم. ما هم اونجا زندگی میکنیم. میگویند اگر باشه آمار ثبت میکنه. سکوت میکنیم.
دکتر میگوید قلبش منظم میزند اما بی‌حال است. میگوید به نسبت سنت قلبت بی‌جون میزنه. هیکلت رژیمی اینطوره یا ورزشکاری؟ میگوید هیچ‌کدوم ژنتیکیه. سوال‌هایش را تند‌تند میپرسد:‌ سابقه بیماری خاصی نداری؟ فشار؟ چربی؟ سکته؟ روانتم که سالم به نظر میرسه. فکر خودکشی که نداشتی تا حالا... از کجا فهمید روانش سالم است و تا به حال فکر خودکشی نداشته؟!
سوال‌هایش را جواب داد. من اما جوان بودم و فرم جوان‌ها هنوز نرسیده. به طفلکی توی بغلم نگاه میکنم. بعد از گریه‌ای دلخراش خوابیده. نگاهش میکنم و میگویم عوضش بزرگ که شدی مریض نمیشی.
وقتی برمیگردیم خانه، هنوز با هم سرسنگینیم. دخترمان امروز دو ماهه شده و ما قبل از اینکه برویم برای واکسن،‌ صبحمان را با تخریب همدیگر شروع کرده‌ایم. هنوز هم معتقدم تقصیر او بود! همیشه تقصیر اوست. این چندمین دعوای بزرگ ما بعد از تولد آلماست. از نظر من او تمام مهربانی و خانواده‌دوستی و فهم و شعور و درکش را میگذارد پشت در و دست خالی به جنگ با من می‌آید. همین است که آن لحظه‌ها انقدر دوست‌نداشتنی میشود و من میگویم ازت بدت میاد.
قبل از تولد نی‌نی از این دست دعواها نداشتیم. تقریبا میشود گفت هیچ‌وقت. دعواهایمان اصلا این شکلی نبودند. الان او مرا متهم میکند به بی‌توجهی در امور آلما و من او را متهم میکنم به بد برخورد کردن. میگویم حق نداری تشر بزنی و بگویی فلان کارو بکن یا نکن. زنای دیگه اینجور وقتا به شوهرشون میگن این کار زنونه‌اس دخالت نکن. او هم میگوید مردای دیگه هم زنشونو دست تنها میزارن. چرا نمیفهمی به خاطر خودت و دخترمون میگم. میگویم میفهمم انگیزه‌ات چیه اما نمیفهمم چرا باید با این لحن باهام حرف بزنی. این اصلا لحن تو نیست؛ از کجا آوردیش؟ میگوید از اینکه یک بار توی یکی از دعواهامان گفته‌ام مگه من کلفتم خیلی ناراحت است. میگویم خوب طوری تشر میزنی انگار نه انگار که من مادرم؛ احترام نمیزاری. مثل اینکه کلفت آورده باشی و بهش پول میدی و خودتو مجاز میدونی سرش داد بزنی. میگوید به نظر تو من اگر کلفت داشتم سرش داد میزدم؟! میگویم نه! دیگه بدتر؛ اگر کلفتم داشتی سرش داد نمیزدی اما سر من میزنی! میگوید خانواده‌ام و غریبه‌ها منو نفهمن تو هم نفهمی؟ کاش حداقل تو منو بشناسی. دلم میسوزد... یاد جمله‌ای می‌افتم که اخیرا ازش خواندم... 
چند روز پیش دیدمش که قلم و کاغذ دستش گرفته و مینویسد. قیافه‌اش شبیه وقت‌هایی بود که داستانی در راه دارد. صبح زود او خواب بود و من نتوانستم از کنار کاغذهای روی میز بی‌تفاوت رد شوم. کار خوبی نکردم. میدانم. اما دست خودم نبود. دوست داشتم بدانم توی ذهنش چه میگذرد. 
اگر میخواستی چاپ شدن کتابمو تبریک بگی لازم نبود لیچار بارم کنی و بگی رفیق نیمه‌راه... کدوم رفیق؟ کدوم راه؟ 
نفسم بند آمده بود. پاهایم لرزیده بود شاید. گلویم تنگ و خشک... آلما گریه کرد و رفتم... بعد که خوابید فکر کردم باقیشو بخونم؟ و چه خوب که خواندم! وگرنه فکرهای بی‌ربط میکردم. 
اشاره کرده بود به اینکه وقتی کسی برات ماشین اصلاح هدیه میگیره و ناراحت میشی... یادم آمد که برایم تعریف کرده بود کدام دوستش یک بار دختری برایش ماشین اصلاح خریده بود و او ناراحت شده بود. همان دوستی که برای هم نامه پست میکردند. همانی که بینشان بهم خورده بود. همانی که دوست مشترکشان حمیدرضا بود... و همسرم نوشته بود بعد فوت حمید چند بار بهت زنگ زدم. هر نشانه‌ای که دیدم دلم آرام گرفت و بعد خط آخر دیدم که نوشته خوشحالم که یاسی و آلما هستند... باورم نمیشد... انقدر خوشحال بودم که میتوانستم جیغ بزنم. خیلی شرمنده شدم که خط اول را که خواندم قضاوت بد کردم. اصلا شرمنده شدم که نوشته‌اش را خواندم. مخصوصا که فردا پاک‌نویس شده‌اش را توی دستش دیدم. پرسیدم چیه؟ گفت نامه. گفتم برای کی؟ گفت یکی از دوستا. گفتم میدی بخونم؟ گفت نه. چیز قشنگی نیست. دعوا کردم باهاش. دوست نداشت من بخوانم. شرمنده شدم.
وقتی مینویسد خوشحالم یاسی و آلما هستند... این یعنی خیلی... این یعنی همه‌چیز.
دفعه‌ی قبل که دعوا کردیم،‌ توی مدفوع آلما خون دیدیم. صبح بود و داشتیم میبردیمش دکتر. امروز هم داشتیم میرفتیم برای واکسن. مدفوعش چیز خاصی نبود( داستانش طولانیست)‌. انگار استرس‌هایمان را سر هم خالی کرده بودیم. هرچند من هنوزم معتقدم تقصیر او بود و اگر شروع نمیکرد،‌ من آدمی نیستم که استرسم را سر کسی خالی کنم.
کیسه‌ی یخ روی پایش گذاشتیم. طفلکم وقتی پایش را تکان میداد از گریه هلاک میشد. نمیتوانستم اشک‌هایم را کنترل کنم. باز هم سرم داد زد اگر نمیتونی خوب باشی پاشو برو اون اتاق. من هم با گریه گفتم خجالت نمیکشی که هنوزم داری همون کارتو تکرار میکنی. گفت این از تو انرژی میگیره. وقتی گریه میکنی انتظار داری بچه آروم شه؟ آلما داشت از گریه ضعف میکرد و هر دومان نفس‌مان بند آمده بود. آرام که شد بحثمان ادامه دادیم و همان‌هایی را گفتیم که گفتم!
کم‌کم آرام شدیم و وقتی داشت میرفت سرکار، بغلم کرد. گفت هیچ‌وقت فک نکن کلفتی. گفتم هیچ‌وقت فک نکن من نمیفهممت. من همیشه طرفدارتم.
گفت این قرص چی بود؟ گفتم قرص اورژانس. خانمه تو بهداشت گفت کاندوم نداریم فعلا اینو ببر! انگار که اگر امروز از بهداشت وسیله‌ی مورد نظر را نمیگرفتیم تا فردا یکی دیگر ساخته بودیم! 
پی‌نوشت: عنوان، ضمنا مبحثی در روانشناسی رشد هم هست. 


  • یاسی ترین

نظرات (۲۵)

آخ که چقدر استرس!!!پستت مثل همیشه قشنگ بود :)
پاسخ:
آره تازه اینا چیزای طبیعی بچه داشتنه. طفلک اونایی که بچشون مریضی خاصی داره :-( 
ممنون عزیزم :-)
خوشحالم کامنتتو میبینم♥
آشفته ای؟!!!
آشفته نوشته بودی!
پاسخ:
اوهوم... آشفته! شایدم خسته. هیچی نخوابیدم
سلام :) 

به نظر من عکس العمل شما درسته .. این رفتار آقای پدر باید ترک بشه .. به خاطر آلما حتی ..  از طرف من به بابالنگ دراز بگید بیشتر از گریه های مادر عصبانیت پدر توی دل دخترو خالی میکنه .. بگید یه دختر بیست و پنج ساله تک فرزند گفت بهترین هدیه ای که یه پدر به دخترش میتونه بده احترام و عشق به مادرشه .. 

من همیشه مادرمو سرزنش کردم که با سکوت و کوتاه اومدنش باعث ادامه دار شدن این رفتارهای پدرم شده طوری که دیگه رفتارها جزی از عادات و اخلاق پدرم شده .. شما نذارین این بذر ریشه بندازه :) 

براتون آرامش و خوشبختی از خدا میخوام .. :) 
پاسخ:
سلام عزیزم ♥
ای جانم من نمیدونستم تک فرزندی :-) درکت میکنم پدر منم همیشه کاراش با داد و سر صداست! 
اتفاقا تو دعوای قبلی بهش گفتم اینطوری که تو پیش میری فردا که این بچه همه چیزو میعهمید نمیتونی جلوی  اون طور دیگه ای باشی عادت میکنی و این منو جلوی بچه خراب میکنه. من و تو باید جلوی دخترمون نهایت احترام و علاقه رو به هم نشون بدیم تا اونم یاد بگیره. تا اونم برای ما احترام قایل بشه.  خوب حقیقت اینه که بچه اونی میشه که میبینه. نه اونی که ما آرزو داریم باشه. هرچی ببینه همونو یاد میگیره. واسه همین من به اکثر مادرایی که پیشم غر میزدن از بچه میگفتم خودت بهش یاد دادی اون از شکم مادر هیچ رفتاری با خودش نمیاره :-)
ممنون گلم :*
اینقدر نیاز نیست خودت اذیتکنی . هر بچه ای مشکلات خاص خودش ور داره اسمش بچه هست یعنی چی ؟ یعنی زمان میبره تا بتونه خودش از خودش مراقبت کنه . تو روز به روز عاشق تر میشی به اونموجود دوست داشتنیت و اون روز به روز بزرگتر . مردها اصولا برای بچه حساسیت نشون میدهند چون تجربه ندارند و حسشون با ما فرق میکنه توجیهش نکن سعی کن قانعش کنی به اینکه هر مادری بهتر از هر کس دیگه میتونه به بچش توجه کنه
پاسخ:
آره خوب طول میکشه تا یاد بگیرم و این چیزا برام عادی باشه :-) 
وقتی همسرم تو کارای جوجو حساسیت بی مورد نشون میده و به خاطر بچه باهام تند برخورد میکنه خیلی موجود لج درآری میشه ':))) قشنگ میتونم یه چیزی تو سرش خورد کنم!
کمک کردن یه بحثه رو مخ رژه رفتن یه چیز دیگه. 
اوهوم بهترین کار همینه که ببینه و به تجربه بهش ثابت بشه هر مادری بهتر میتونه به بچه اش توجه کنه :-)
یاسی جانم خسته نباشی
کیف میکنم اینقد به آلما عشق میدی با اینکه حالا کوچولوئه و زحمتش زیاد ولی همهش قربون صدقه ش میری خیلی مادرا رو دیدم که دائم از بچه بد میگن!!
یاسی شاید این برخورد همسرت یه کوچولو هم بخاطر حسادت باشه اینکه الان به آلما بیشتر توجه میکنی (که کاملا" طبیعیه) و هنوز عادت نکرده به جو جدید اینطوری واکنش میده.شاید میخواد با این کار توجه شما رو بیشتر به خودش جلب کنی و این کارش ناخواسته و فقط یه واکنشه .البته که من جسارت کردم خودت ته روانشناسی هستی.ولی این رفتارو تو نزدیکانم دیدم که باباها سر بچه ها زیاد حساسیت نشون دادن بعدا مشخص شده بله بابائی ها حس و حال و یه کوچولو افسرگی سراغش اومده با اومدن بچه حس میکنن همه توجهات بقیه به وروجک تازه اومده اس.مخصوص مادر بچه و همه یکاسه و کوزه ها سر مادر شکسته.
آلما ببوس بجای من
پاسخ:
سلامت باشی گلم. 
آخییی آخه آدم چجور دلش بیاد؟؟؟؟ من که میبینمش همش دلم ضعف میره :)
هووومممم ممکنه!‌ متشکرم به این نکته فکر نکرده بودم. از اونجایی که همسرم توداره ممکنه اعتراضشو اینطور نشون بده. هی وای آره سر مادر میشکنه دیگه :))))) 
عزیزم :×
عزیزم ای جاااااان یه کوچولو و این همه ماجرا...
یاسی فقط زمان باید بگذره تا حساسیت همسرت به بچه کمتر بشه.یکی از بستگان ماهم همینطور بود اوایل یه کم گذشت دیگه همه چی براشون طبیعی شد.میگذره.

پاسخ:
واقعا!! همه چیزمونو تغییر داده میبینی!!
آره. آخی :) ایشالا. 
سلام
چه خوب کردی نوشته رو کامل خوندی والا دوباره به هم ریختی .این نشون میده همیشه هم منظور نوشته هاش شما نیستی.جمله ی اخرش عالی بود
اینکه داد میزنه وگیر میده از استرس وحساسیتی که داره گرچه اخلاق خوبی نیست واقعا نیاز ب تذکر داره.میدونی من هم وقتی استرس دارم حتی ممکنه از دلسوزی ونگرانی باشه ولی با عصبانیت وغر نشون میدم.
اینکه گفته کلفت نیستی هم از درکشه وافرین داره
ایشالا کانون خانوادگیتون گرم باشه

پاسخ:
سلام. اوهوم. یا نباید میخوندم یا کامل بخونم دیگه :))
آقا خوب نکنین این کارو استرستونو سر دیگران خالی نکنین :))))
قربونت :××

من یه سوال دارم!‌ تو همون آذری هستی که از قدیم بودی؟ یا یه آذر جدید! چون جدیدا متوجه شدم آدرس میزاری.
یاسی جون اشکالی نداره پیش می یاد قبول دارم ما مادرا اینقدر برای بچه هامون زحمت می کشیم دست آخر هم می شنویم که درست بچه رو نگهداری نمی کنی تمام انرژی آدم گرفته می شه.
پاسخ:
اوهوممممم :/
درسته که میگم من بی‌منت و بی‌توقع کاراشو میکنم اما خیلی دلم میخواد همسرم ازم تشکر کنه خسته نباشید بگه :)) خوب به قول تو اونجوری انرژی آدم گرفته میشه. 
البته بعد از دعوای دیروز اوضاع خیلی بهتره :)
من همون اذر سابقم.
بیشتر از یک ساله اینجا پلاسم
چند بار خواستم لینکت کنم نمیدونم چرا ادرست ثبت نمیشه
پاسخ:
خواهش میکنم منزل خودتونه :))))))
اون آذر تو بلاگفا هم برام کامنت میزاش. پس احتمالا اون یکی دیگه بوده.
بلاگفا آدرسای بلاگ رو ثبت نمیکنه. واسه اونه. خیلی بلاگفا بی‌فرهنگه!
سلام یاسی جان من خواننده ی خاموش بودم اما اینبار نتونستم بگذرم 
منم تمام این روزها را گذراندم ، بعضی از مردها نسبت به بچه ها حساس میشن و خب نمیدونم چه حوریه که اون موجود با ادب یکدفعه تغییر رویه میده، 
تا یکسالگی پسرم زندگی من همین بود یادمه یکبار که بچه داشت گریه میکرد و من با استرس شیر میدوشیدم و شیری نداشتم بهم گفت تو که عرضه زاییدن و بچه شیر دادن نداشتی بیخود کردی بچه دار شدی ، اون روز دنیا رو سرم خراب شد اگر ندیده بود برای زایمان طبیعی جنگیدم وچه قدر درد کشیدم دلم نمیشکست ، اما دید که پسرم نفسش رفت و اورژانسی زایمان کردم 
شوهر من حتی وقتی بچم راه افتاد و جایی میخورد میکفت تو باید همون بلا را سر خودت بیاری تا حدودی به جنون رسیده بود ، بهتر شد اما هیچی چیز مثل روز اولش نشد و پسر من الان دو سال و نه ماهست و زندگی ادامه داره، 
دیگه اون بحثها نیست اما هنوز هم اگر پسرم مریض شه یا اتفاقی بیفته سریع دلیل کوتاهی من را پیدا میکنه ، باید صبور باشی و نرم نرم تغییرش بدی باید در جواب فریادهاش سکوت کنی و وقتی همه چی ارومه تذکر بدی
و من الان باز باردارم و تنها چیزی که شوهرم گفت بعد از خبر این بود که جبران میکنم ، همانطور که دوستمون گفت نوعی افسردگی بعد زایمان هست که سراغ مردهایی مثل شوهر من و بابا لنگ دراز تو میاد که شدیدا شبیه همند
پاسخ:
سلام عزیزم 
خوشحالم از آشناییت ♥
ای بابا :-( چقدر ناراحت شدم... خودمو جات میزارم واقعا سخته. جدا شاید این یه مشکل روحی برای آقایونه :/
خدا کمکت کنه...
تو مادر فداکاری هستی :-) یه خسته نباشید واسه همه زحمتات و یه تبریک واسه فندق تازه شکل گرفته ♥♥♥♥ جاااان چه خوبه ^____^
نه من همونم .بلاگفا هم کامنت میزاشتم برات
مدت کوتاهیه وب دارم.ادرس هم نمیذاشتم.یادم میرفت .منو بشناس
تو گویی هوو امده سرم میخوام خودمو جر بدم
از سوراخ در دستامو نگاه کن
همونم
خخخخخخخخخخخ
پاسخ:
ای جانممممم :-D عزیزمممم 😍 
قربونت 
منم چه اصراری دارم تشخیص هویت میدم :))) 
که اینطور پس 
هوممم ظاهرا همونی چون آ آذر هم بی کلاه مینویسی :-D البته بعضی وقتا کلاه هم میزاری! دقتو حال کردی
ایول ب این دقت
اره کلاه نمیزارم ههههه
پاسخ:
^___^
  • وقایع نگار
  • درگیر حاشیۀ موجود جدیدید بیشتر تا درگیر خودش...
    به نظرم همش از بس نگرانید کم بهش رسیدگی کنید، درگیر میشید وگرنه مشکلی ندارید. 
    یکم آروم بگیر یاسی. آرامش تو مسری ِ اصلا... هم برای بچه هم همسر.
    پاسخ:
    ای جان آرامش مسری :-) ممنون گلم ♥
  • مامان محمدامین
  • عزیزم این رفتارها دربدو تولد کودک عادیه از جانب مرد.همسر من وقتی بار دوم کودکم رو حموم بردیم ومن اب ریختم رو سرش وبچه یهو تکون شدیدی به خودش داد و.ههمسرم چنان سیلی محکمی در صورتم نواخت که هنوز دردش رو حس میکنم که بچه رو کشتی...نه سال نازایی از گل نازکتر بهم نگفت.بعدها هرگز یاداوری نکردیم اون روز نحس رو....ولی هنوز هم درد دارم.اینکه مردها همیشه فکر می کنند به بچه مهربانترند تا مادر....گاهی حس میکنم من نامادریم و اون...این خصلت اکثر مردان ترکه.

    پاسخ:
    وااااای خدای من :((((((((  چقدر بد بوده... میدونی منم اگر جای تو بودم هر دفعه که یادم میومد غصه‌ام میشد...
    آره ظاهرا....


    آخی بمیرم... چقدر گناه داشتی :/
  • مامان محمدامین
  • یاسی جان حرص نخوری ها.من بعدها که حساسیت همسرم رو در مورد بچه میدیدم لذت میبردم که بی تفاوت نیست نسبت به کودکش.هفته ای یکبار به شهر شما میاد برای درسش.دم رفتن:خانم جان تو وجان محمد امین.اذیتش نکنی.غذای مقوی براش درست کنی.مدیون من اشکش رو در بیاری و...خلاصه موش های دیوار باورشون شده من نامادریم
    پاسخ:
    آخیییی نازی :) 
    :))))))))) طفلکی تو! ولی خوب مهم اینه که تو به این باور رسیدی که از دوست داشتنه. 
    سلام یاسی عزیز.
    از بحث دعوا که بگذریم یه چن تا راهکار که برای واکسن پسرم انجام دادم و خدا رو شکر عالی بود رو بهت میگم انشاا... واسه واکسنای بعدش حتما انجام بده بچه اذیت نشه. قبلش یه کم بهش اب قند بده،دو برابر وزنش قطره ایتامینوفن،موقع واکسن زدن پاشو محکم نگه دار؛به محض اینکه آمدی خونه پاشو مدل قنداق کردن ببند تا عصر هم باز نکن هر چی کمتر تکون بده زودتر اروم میشه.منم تازه واکسن 6 ماهگی پسرمو زدم با انجام این کارا خدا رو شکر یه ذره هم اذیت نشد.
    پاسخ:
    سلام عزیزدلم
    سحر جانم آب قند ندادم اما قطره رو دادم. من شنیدم تا شش ماهگی هیچی نباید داد به غیر شیر مادر. 
    انقدر شیطونه این دختر :)) پاشو بستم ولی انقدر محکم پا میزد در میاوردش دیگه نشستم کنارش پاشو نگه داشتم تا بچم تونست بخوابه.
    الهی طفلکی. تو استامینوفنشو تا چند روز ادامه دادی؟ من  دو روز اول چهار ساعتی دادم. بعدش شش ساعت بعدم هشت بعدم قطع کردم خودم احساس میکنم زیاد دادم! اما حس میکردم درد داره. یه گریه‌های بی‌دلیلی میکرد. دیگه بعد اون خوب شد.
    واقعا حق داری از رفتار همسرت ناراحت بشی. امیدوارم با گذر زمان، شایستگی مادرانه ت به آقای همسر ثابت بشه و دست از حساسیتش برداره.
    مهم تر اما تویی که عاقل و صبور و خانومی... عزیزی...
    پاسخ:
    آخی... آره منم امیدوارم. میدونی سیمین جانم من به این نتیجه رسیدم که بی دست و پا ترین مادرها هم باز از هرکسی بهتر میتونن بچه رو نگه دارن. 
    قربونت برم گلم خانومی از خودته دوست خوبم :××××××××××

    اوووووف امان از این حساسیتا ..

    شوهر خواهرمنم همینطوریه .. و میدونم جناب همسر خان هم چنین شود متاسفانه .. به اضافه اینکه با هر حالتی توصیه اکید داره که خودت خواستی ! پس پاش وایسا !!!!

    آخیییی عزیزم .. واکسن دوماهگی یکم سخته .. گریه مادر هم طبیعیه .. من که زیاد دور و برم این حالتا رو میبینم ..


    پاسخ:
    بله بله :)
    اوخ اوخ این دیگه زور داره :))‌ حالا تو سعی کن خونسرد باشی. هرچند خیلی سخته :)
    اوهوم :((‌ آدم اصلا جیگرش کباب میشه یه زره بچه سوزنو میکنن تو رونش :((((( بعدم بهت میگن پاشو نگه دار. من که گریه‌ام گرفته بود ولی اونجا جلو خودمو گرفتم دو روز سرحال نبودم سردرد و سرگیجه و... فک کن دعوا هم کرده بودیم :))))))) دیگه بدتر! ولی زندگی همینه دیگه میگذره
    یاسى جونم تو دیگه چرا، مگه روانشناسى نمیخونى؟ من فکر میکردم روانشناسا همه چیزو میدونن!
    اوائل بچه دارى همینه، من از بس به همسر گفته بودم بچه نمیخوام چون اگه بیاد تو اونو میخوایى بیشتر دوست داشته باشى یه کم حواسش بود بهم، اما گاهى این دلخوریا پیش میاد، مثلا گیر میداد که قاشق غذارو پر میکنى میذارى دهنش حالش به هم میخوره، یا چیزاى دیگه که الان یادم نیست، یه بار سر همین غذا دادن جلو مامانش اینا اختیارم از دستم خارج شد و با تشر بهش گفتم تو بهتر بلدى خودت بده اگه کمک نمیکنى دخالتم نکن
    گاهى دست خود آدم نیست، حرص نخور سر این چیزا، ناراحت رفتار گذشتت هم با همسر نباش، خوب کردى داد زدى گریه کردى یا هرچى، تازه دوماهه فارق شدى و هنوز خیلى شکننده اى، به خودت فشار نیار اصلا، همه چى درست میشه غصه ى هیچى رو نخور. 
    پاسخ:
    :))))) آقا این چه جمله‌ایه به آدم میگید؟! مگه روانشناس اشتباه نمیکنه؟!
    ای شیطون! تو یه کاری کردی از پیش که بعدا حرفی نشنوی :)‌ اما مردا همونطور که گفتی بازم ایرادشونو میگیرن
    فدای تو :*
    آره ایشالا درست میشه همه چی :)
    اون جایی که گفتید «دیگه بدتر، اگر کلفتم داشتی سرش داد نمی‌زدی اما سر من می‌زنی» بر صبر و بردباری همسر گرام درود فرستادم. قشنگ توی دعوا، روان بنده‌خدا رو نابود می‌کنید :/
    پاسخ:
    :))))))))))))))
    دیگه کاریه که از دستم برمیاد!
    سلام یاسی جان من هم جزو خوانندگان خاموشت هستم ولی همیشه دنبالت میکنم و امیدوارم قدم کوچولوت مبارک باشه در مورد موضوعات پیش امده دوستان گفتنیها رو گفتن و تنها چیزی که به نظر من میرسه این که بعضی از اقایون واقعا نسبت به گریه همسر و فرزندانشون کم تحمل و ناراحت می شن واز انجای که خیلی اهل حر ف زدن نیستند ناراحتیشون رو با داد و بی داد نشون می دهند درست مثل مادرانی که بعد از رفع خطری از سر فرزندشون در کمال ناباوری بچه رامی زنند در حالی که از شدت غصه در حال قالب تهی کردن هستند و دچار عذاب وجدان.نکته بعدی که می خواستم به شما بگم در مورد خونی هست که در مدفوع الما دیدی نمی دونم به دکتر مراجعه کردی یا نه اگر نکردی باید بهت بگم که فکر میکنم الما حساس به شیر و کلا لبنیات داره که احتمالا شما در تغذیه ات از اونها استفاده میکنی که اگر این باشه باید لبنیات رو از رژیمت حذف کنی که البته این مورد رو دکتر بایدتشخیص بده در هر صورت حتما دنبالش باش که اگر این باشه و اهمیت داده نشه این موضوع مرتبا تکرار می شه امیدوارم همیشه خوب وخوش باشید.
    پاسخ:
    سلام عزیزم خوشحالم از آشناییت. ممنون گلم 
    آخی آره همسرم همیشه از قدیم میگفت گریه میکنی اعصابم خورد میشه. اوخ اوخ :/ آره دیدم.
    آره رفتیم دکتر. اونم همینا رو گفت. من لبنیات رو کاملا حذف کرده بودم. اما یه بار ماست پروبیوتیک خوردم گفتم شاید فرق کنه اما بازم دلش خیلی درد گرفت و دیگه نخوردم. میتونه واسه اون باشه یا اینکه به خاطر تداخل با آزیترومایسن که خوردم. رفتم دکتر زنان، گفتم یه درد مبهمی تو دلم دارم. خونریزی کمی هم دارم. گفت اینو بخور اگه خوب نشدی برو سونو. دکترِ نی‌نی گفت ممکنه بچه به این نوع از آنتی بیوتیک آلرژی داشته. من برای اطمینان آزمایش مدفوع هم برای آلما دادم. 
    ممنون عزیزم 3>
    یاسی هستم ولی نطق سخنم کوره الان... میخونمت و با حسای بنفش و یاسی خوشرنگ برمیگردم.... 

    + راستی درباره ی نامه ،کار خوبی کردی ... عذاب وجدانو ول کن خیلی بهتر شد تا اینکه به حریم خصوصی و اینها فکر میکردی و در عوض مدام فکرای جورواجور تو سرت میچرخید و اروم نبودی..نوش جونت فضولیت :))))
    پاسخ:
    ای جانم :)‌ 
    :))))))‌ ای شیطون! هاها نوش جونم :))
    من روز اول 4 ساعت میدم بعد آگه تب نداشت دیگه فقط یبار روز دوم بهش میدم و تموم.ولی آگه تب داست روز دوم هر شش ساعت روز سوم 8 ساعت تا الان که فقط همون روز اول  نیاز شده بدم قطره رو.البته روی پسر من اصلا و ابدا تاثیر خاب آور که نداره هیچ بیشتر هم شارژش میکنه.یاسی خیلی از رفرنس ها شروع غذای کمکی رو از 4 ماهگی میدونن. زیاد سخت نگیر که حتما تا 6 ماه هیچی ندی من خودم غذا رو از اول 5 ماه شروع کردم خدا رو شکر پسرم خیلی خوش اشتها هست و غذا رو دوس داره 
    پاسخ:
    آخیییی :)))  بیچاره تو!  اینکه براش خواب آور نیس
    جانمممم لابد تپلی هم هست. خداحفظش کنه. 
    ♥♥♥♥
    یاسی کاش یه دفتر مشاوره داشتی و میومدم و بات حرف میزدم... 
    :( 
    پاسخ:
    عزیزدلمممم
    همینجا هم میشه یه کارایی کرد :-) 
    خصوصی بزار گلم '***
    مشکل دقیقا اینجاست که چیزی نیست ،حرفی نیست !دکتر بهم گفت اضطراب پنهان دارم تو رفتارم ! گفت حتی پیشنهاد میکنم بری با مشاور حرف بزنی ، ولی خب من اصن حرفی ندارم:)))))))))

    فقط این روزا عصبی شدم، کافیه یکی بگه بالا چشمت ابروئه تا بشورمش بذارم خشک شه:))
    پاسخ:
    خیلی هم عالی!! 
    دکتر واسه خودش یه چیزی گفت :) بیخیال! 
    اون عصبی شدن هرازگاهی که همیشه هس. نگران نباش رنگولی :) حرف داشتی ولی من هستم :*****
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی