یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

شبگرد

پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۷ ق.ظ
همین حالا برای دومین بار پاراگرافی نوشتم و پاکش کردم. شاید باید با شهامت اعلام کنم که دیگر نمیتوانم بنویسم. اما اصلا دلم نمی‌آید. اینجا را دوست دارم. دلم میخواهد دوباره مثل قبل‌ترها بنویسم... اما...
امشب دلم خیلی گرفته. دلم خیلی تنگ است. از خودِ غمگینم متنفرم اما نمیدانم چرا از یک تاریخی به بعد هرچه کردم مثل قبل نشدم. خیلی بهترم اما آن آدم قبلی نیستم. خوب که فکر میکنم ویژگی بارزم هیجان و احساساتم بود که گاهی حس میکنم به کلی خشکیده. هرکس میپرسد چطوری میگویم خوبم اما واقعا خوب نیستم؛‌ فقط دارم سعی میکنم بد نباشم! حوصله‌ی فکر کردن به این را هم ندارم که چرا اینطور شدم. همین حالا کلی نعمت توی زندگیم دارم و اتفاق‌های خوب هم می‌افتند. من هم مدام خدا را شکر میکنم. اما احساس میکنم پوسته‌ای خالی‌ام. انگار که جانوری پوست انداخته و رفته باشد؛‌ تو خالی و سَبک برجای مانده‌ام. نمیدانم شاید برای کاری به این بزرگی به اندازه‌ی کافی پخته نبودم؛‌ مادری را میگویم. شاید هم افسردگی بعد از زایمانم کاملا رفع نشده.
دلم برای مادرم تنگ شده. نه که خیلی وقت باشد ندیده باشمش؛‌ دو سه روز پیش اینجا بود. دلم برای خود خودش تنگ شده. همان مامانی که می‌آمد دم مدرسه دنبالم نه این مامانی که ژن دیوانگی‌ای که از مادرش به ارث برده به علت بالا رفتن سن بارز شده و گاهی هیچ نمیشناسمش. دلم برای آن نرم و مهربان یک ذره شده. گاهی فکر میکنم آن چهره‌ی همیشه خندان کجا جا ماند؟ میترسم من هم مثل مادرم دیگر خودم نشوم. زندگی یک جاهایی برای مادرم خیلی سخت شد. بعضی اتفاق‌ها مثل تونلی هستند که حتی اگر ازشان عبور کنی هرگز از تاریکی‌شان نجات پیدا نمیکنی. نمیخواهم بگویم بدبختی‌ای سرم هوار شده؛‌ برعکس،‌ زندگیم از همیشه بهتر است. اما من خالی‌ام. باتری‌ام تمام شده و خودم را از تمام منابع شارژ روحی دور کرده‌ام! بله درست است من آدم روراستی هستم؛‌ به جای اینکه بنویسم باتری‌ام تمام شده و کسی نیست که شارژم کند،‌ واقعیت را میگویم.
ایمان قلبی دارم که هرکسی میتواند و باید خودش فریادرس خودش باشد و اگر بخواهیم منابع شارژ معنوی کم نیستند اما گاهی مثل حالای من فراموشکار و تنبل میشویم. توی حال بد خودمان غرق میشویم چون این کار آسان‌تر است.
چند وقت پیش نوشته‌های مربوط به بارداریم را میخواندم. بعضی چیزها یادم رفته بود و با خواندن آن نوشته‌ها یادم آمد. بعد فکر کردم کاش هرشب از دخترم نوشته بودم تا این روزها را فراموش نکنم. 
حال عجیبی دارم. هم غرق لذت از داشتن دختری به این شیرینی،‌ هم خسته و مبهوت! دقیقا میتوانم بگویم از بعد از زایمانم هیچ لحظه‌ای نبود که از آرامش سیراب شوم. شش ماه گذشته و انگار که عین شش ماه را در موقعیت بحران بوده باشم،‌ خسته و فرسوده‌ام. مادرهای دیگر اینطور نیستند. احتمالا آنها قبل از مادر شدن خوددرگیری کمتری داشتند! البته این حرفم به این معنا نیست که باز هم به صلاحیت مادری‌ام شک کرده باشم! یک روز کاملا اتفاقی توی تلوزیون خانم دکتری داشت صحبت میکرد که شنیدم گفت:‌ اصلا مامان خوب و بد نداریم همین که خدا شما رو انتخاب کرده برای مادری کافیه. از آن روز به بعد مدام با همین جمله آرام میگیرم. خدا خیرش دهد!
مادرهای هستند که توی همین روزهای من مثل قبل‌ترهایم،‌ شور و هیجان دارند. لابد زخیره‌های عاطفی‌شان بالاتر بوده یا شاید هم اعتماد به نفس بیشتری دارند. اینها همان مامان‌های شیتان پیتانند! اما من هنوز هم شکل برق گرفته‌هایم :))))))))
از صبح که با دخترم بیدار میشوم تا شب که کنارش میخوابم مدام حال کسی را دارم که مثلا مهمان دارد یا امتحانی مهم. این از ضعفم است میدانم. وگرنه در روز میلیون‌ها آدم مادر میشوند. مردم زندگی نمیکنند؟
روز اولی که آلما به دنیا آمده بود و توی بیمارستان بودیم،‌ فیلم‌بردار مسخره‌ای هم بود که داشت از اولین لحظاتمان فیلم میگرفت. کسی که خیلی دلم میخواست همان تکه سقف بالای سرش بریزد و نابود شود. از خدماتی بود که بیمارستان ارائه میداد و اگر میخواستید میتوانستید فیلم‌بردار داشته باشید. حالا نمیدانم مادرم گفته بود یا مادرشوهرم،‌ خلاصه آن غریبه‌ی اضافی توی اتاق با آن لبخند مزحکش ازم پرسید چه احساسی داری؟ گفتم خسته‌ام! هنوز هم خستگی‌ام برطرف نشده!! چند وقت پیش زنگ زدند از فلان آتلیه تماس میگیریم. من هم متعجب که من کجا و آتلیه کجا!! بعد که گفت فیلم بیمارستانتون حاضره یادم آمد که آهااان... حالا رغبت نمیکنیم برویم بگیریمش. لابد ادیت هم شده!! 
اتفاق خیلی خیلی خوب این روزها این است که آلما خانم از ساعت ده و نیم شب میخوابد تا حدودا نُه صبح. البته چند بار برای شیر بیدار میشود. الان هم انقدری خوابش عمیق هست که بتوانم بنویسم. البته بعضی روزها خواباندنش تا یازده و نیم هم طول میکشد. اما شدنیست :)
دلم میخواست بیشتر بنویسم. از بزرگ شدن دخترم... از تغییراتش... اما به هر دلیلی این فرصت را از دست دادم. شاید از این به بعد بتوانم شبی حتی چند خط برای دخترم بنویسم. امیدوارم این هم مثل وعده‌ی هر هفته‌ام نباشد! 
امشب دلم خیلی گرفته بود. اما حالا سَبک‌ترم. این روزها دلم برای همه‌ی دوست‌داشتنی‌های زندگیم تنگ میشود. حتی اگر تازه دیده باشمشان مثل مادرم یا اگر کنارم باشند مثل همسرم. بابایی این روزها هر کاری میکند که من را خوشحال و راضی کند. از خریدن کتاب برایم که مدت‌ها بود این کار را نکرده بود و خیلی خوشحالم کرد تا خرید ماشین ظرفشویی و گفتن اینکه نمیخوام دیگه ظرف بشوری. شاید اگر این محبت‌هایش نبود همان پوسته‌ی خشک شده‌ هم فرو میریخت.
میدانم دوستم دارد و خوشحالیم از هرچیزی برایش مهم‌تر است. اما دلم برایش تنگ است چون دخترم نمیگذارد با هم باشیم! به همین کوتاهی و سادگی! 
چشم‌هایم سنگین شده و نمیدانم چطور پستم را تمام کنم!
الان است که دختری برای شیر بیدار شود...

پی‌نوشت:‌ جواب دادن یک کامنت وقتی از آدم نمیگیرد اما وقتی کامنت‌ها زیاد میشوند جواب دادنشان طول میکشد چون باید همه را با هم تایید کرد. اعتراف میکنم گاهی حالم خوب نبود و انگیزه‌ای برای باز کردن وبلاگم نداشتم در حالی که میدانستم کامنت منتظر تایید دارم. دوستان گلم خلی‌هایم را ببخشید!

بعدا اضافه شد: وقتِ نوشتن پستم این آهنگ ابی توی مخم تکرار میشد. نمیدانم چرا!!
عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا 
به جستجوی شقایق



کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم 
خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز


خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد.
  • یاسی ترین

نظرات (۴۱)

یاسی جون سلام.
انقد سرم شلوغه و کارم سخت شده که فرصت وب گردیم ب حداقل رسیده و تقریبا خیلی وقته نبودم اینجا.
نی نی خوبه؟
خودت انگار اصلا خوب نیستی.
مشکلات رو شکلات نکردی آیا؟
پاسخ:
سلام عزیزم :) هنوزم میشه بهت گفت عروس خانم ؟ :))
ایشالا که مشغولیتت خیره‌
منم اصلا نمیرسم وبگردی کنم‌
نی‌نی خوبه ممنون :)
میگذره.... شاید زمان بیشتری لازم داشته باشم :)
عزیز دلم کاملا میفهمم تو رو . تو فقط مادری مهربانی که از بد روزگا رتغییرات هورمونی بدنت ماندگار شده .
یاسی عزیزم شخصیت تو هم مثل خودم هست فدا شدن برای فرزند ولی خودت رو فراموش نکن . خواه شمیکنم به خودت برس ساعتی چند الما رو پیش پدرش بزار اون الان 6 ماهش هستو هیچ اتفاقی نم یافته ...
برای با همسر بودن نیازی نیست سخت بگیری سعی کن خودت رو تو دست نوازش ها یهمسر بسپاری چون قطعا بهتره ..همسرت دوستت دارد که اینهمه تلاش میکنه برای بهبودت ...
پس پا به پاش باش نیاز نیست شیتان پیتان کنی از روزی 1 دقیقه به خودت رسیدن شروع کن . قدم اول یک چای بذار واسه خودت یک ابمیوه بخور ...
روز بعد همزمان با چای و ابمیوه مخصوصت صورتت رو بشور(نمیگم نمی شوری نه ..شستن به خود رسیدن)
روز بعد اهنگ بذار فقط بزار . تو دوهفته اول میبینی داری میرقصی ...
تو ماه اول میبین یماسک صورت زده ای و تو ماه سوم باشگاه انتخاب میکنی یا دنبال تردمیل برا ی ورزش تو خونه ای ....
الما نیاز به مادری شاد و سرزنده داره . حالت هات طبیعی هست منم دچارش بودم تنها تفاوتم با تو این بود اجبارا افتادم تو دنیا ی کار و جلو رفتم
پاسخ:
انقدر خوشحال میشم کامنتاتو میبینم‌ :)
آره واقعا تا حدودی راست میگی. من تو زندگیم نه تنها الان هیچ وقت درست حسابی به فکر خودم نبودم و این مشکل کوچیکی نیست. اینا باید حل بشه وگرنه که همه‌ی مردم دنیا بچه میارن و زندگی‌هاشون نظمم میگیره. 
اگر بهت بگم چقدر به خودم ظلم میکنم فک‌کنم شخصا و رأسا بیای بکُشی منو. یه دندون دارم آبسه کرده عین خیالمم نیست بعد تو بگو ورزش و صورت... :(( 
البته من همیشه دندونام تمیز و سالم بودن این یکی دو سال پیش شکست و روکش کردم و حالا هم بعد زایمان که دندونا مستعدترن اون بدبخت زیر روکش داره جون میده. چند وقت درد گرفت الان دیگه دردم نداره.
در کل حرفات دقیقا درسته و من هر وقت بتونم خودم به خودم برسم حالم خوب میشه :)

عروسی که آخر تابستون هس فعلا بگو عروس^_^
پاسخ:
ایشالا :)

عزیز بومی ای هم قبیله:)

دیدم وبلاگت تو لیست وبلاگای بروز شده اومد ایشکی ♥ـ♥ شدم اصن !:)) 
هنوز هم خیلی خوب مینویسی با دل مشغولی ها و فکرمشغولی ها:) خیلی بهتر از ما الکی بلاگرا:)) 


یاسی فکر کنم این پست از همون اول تا به حال بیششششششتر از همه ی نوشته های دیگت توش حرفای دل خودمو پیدا کردم ! 
وقتی نوشتی "اما من خالی‌ام. باتری‌ام تمام شده و خودم را از تمام منابع شارژ روحی دور کرده‌ام! "  یعنی همش تو دلم میگفتم آآآآآآآآه دقیقاااااااا همینههههههههه لامصب ! ! ! البته که لامصب رو با خودم بودم :)) خیلی لامصب شده ام یاسی... :)
حالا اینها رو میخونی میگی حال من کجا حال این دخدره ی لوس کجا:)) ولی فک کنم منم افسردگی قبببببل از زایمان گرفتم!!:)) خیلیییییییییییییییییییییییی قبلتررررررررررررررررررررررر ! :)) خدا شفا بده منو-ـ-


یاسی، یه وقت نری ها! حتی اگه ماهی یه بار بتونی سر بزنی نرو باشه؟ 
کنار ما باش که با هم،خورشیدو بیرون بیاریم:)
پاسخ:
ممنانم خانممم :) 
لطف داری عزیزم :**
آقااااا الکی بلاگر چیه شکست نفسی نفرمایید !!
ای جانم... قرار نیست که حتمن آدما زایمان کرده باشن :)) آدم انقدر راحت باتریش خالی میشه. من تو فکرم... تو فکر یه راه‌حل برای دوپینگ خودم :) آخه ماها آدمای حساسی هستیم والا اونچه که من از نوشته‌های تو خوندم مدام دنبال کارای جدید و قشنگی ولی ظاهرا روحت بیش از این میطلبه :)
:)))) شایدم زاییدی دختر!!! خوب دقت کن! 
نه بابا کجا برم :)) لنگان لنگان هستم در خدمتتون 
عزیزی :**** خیلی زیاد :)
نمیدونم چی بگم یاسی.گاهی وقتا این حال آدم این باتری خالی شدنه زمان میبره تا پر بشه تاخوب بشی اما یه چیزو میدونم آدم وقتی بعد از اتفاق های سخت باتریش پربشه دیگه هیچ وقت به اسونی خالی نمیشه انگار که رویین تن میشی بعد از یه سری اتفاق هااااا درسته که ادم هیچ وقت اون ادم قبل نمیشه اما همینه دیگه.مثل من که خنده هام هیچ وقت مثل قبل نیستند حتی اگر قهقهه بزنم دیگه بکر و ناب نیستن.آدم یه جورعجیبی پخته میشه بعد از یه سری اتفاق هاااا
پاسخ:
تو دقیقا میفهمی چی میگم با این تفاوت که تونل‌هایی که تو ازش عبور کردی واقعا مرد میخواد بیرون اومدن...

سلام یاسی جانم...
دلم برات یه ذره شده بود...
پاسخ:
سلام عزیزم 
فدات شم :)
:***
سلام تو این دوره زمونه مامانی مثل تو کم پیدا میشه الان دیگه اکثرا  مامانا فقط بلدن خودشون رو ارایش کنن و با وجود خونه داری بچه رو بذارن مهدو هرجا رفتن به اینو اون بگن اصلا به من میاد بچه داشته باشم ؟
الان دیگه کسی حتی حوصله حس مادری هم نداره چه برسه به خود مادری همه فک میکنن مادری یعنی پیر شدن و جون دادن در راه بچه و زجر کشیدن و شب بیداری البته شایدم چون مامانی ما اینجوری بودن الان که همسنو سالای ما بچه دار شدن از این حس بدشون میاد و همش میخوان به خودشون برسن
چمیدونم فک کنم هومن بچث مامان امروزی و بچه های دهه 90 درست باشه شایدم غلط
ولی خب چه خبره دیگه همه بچه دار میشن همه بچه هام بزرگ میشن حالا درسته که چه جوری بزرگ شدن خیلی مهمه اما تو نباید در این حد خودکشی کنی
از این نوشته بد جوری غم میبارید
شاید برگردی سر کار یکم حالت بهتر بشه تو خونه هم زیاد نمون
دوران دانشجویی یه دوستی داشتم همش بیرون بود بعد که بچه ها میگفتن چه خبره اینقد میری بیرون گفت چی بشینم تو اتاق با شماها ازغم صحبت کنم و غیبت و اینو اونو بکنم درسم که نمیخونم پس حداقل برم بیرون خوش باشم الانم که تابستون افطار پاشو برین بیرون برین پارک افطاری برو افطاری بگیر
بچه رو بذار خونه مادر شوهرت با دوستات برو بیرون
سعی کن از جمله مامانای امروزی خوب باشی
پاسخ:
سلام عزیزم 
آره :)))) این جمله رو زیاد شنیدم! اصلا بهت نمیاد ! حالا مهمه مگه؟؟ 
بچه‌دار شدن یه سری فرسودگی‌های جسمی و روحی داره که انکارناپذیر. چاره‌ای جز به خود رسیدن نیست :) نه باید از اون ور بوم افتاد و بچه رو ول کرد نه اینکه خودکشی کرد. ولی عزیزم من اصلا به شاغل بودن فکر نمیکنم گناه داره نی‌نی...
بیرون رفتن عالیه در هر شرایطی :)
وای من مریضم اصلا نمیتونم بچمو‌ بزارم پیش کسی برم :))
یاسی نازم
یه خوبی بزرگت اینه که زلال و شفافی و من مطمئنم از پس این روزهای سخت برمیای
مطمئنم یه روز که خیلی هم دور نیست میای و از حس های نابت برام میگی
فقط باید خودت بخوای، میدونم که میتونی دوستم
پاسخ:
ممنون عزیزم :) 
ایشالا حتمن :****
قربونت برم
یاسی جونم عزیزم مطمئن باش همه ما هم این دوره ها رو طی کردیم من خودم هنوز هم گاهی دچار همچین حالتایی می شم دوباره خوب می شم فقط تنها راه اینه که وقت بیشتری رو برای خودت بزاری متاسفانه ما خانوما وقتی مادر می شیم دیگه خودمونو فراموش می کنیم و اینقدر به این جنبه از خودمون اهمیت می دیم که دیگه حوصله کارای دیگه رو نداریم.
پاسخ:
آره درسته.
والا انقدر بی‌رحم شدم نسبت به خودم که اصلا یادمون میره چجوری میشه به خودم توجه کنم :/

یاسی جان این حالتا طبیعیه و یکسال اقلا زمان میبره تا افسردگی بعد زایمانت کاملا درمان بشه و هم اینکه کارای بچه کمتر بشه و وقتی برای به خودت رسیدن و با شوهرت بودن داشته باشی.
اتفاقا همین امروز داشتم به دوستم میگفتم من تو یکسال اول (الان دخترم دوسالشه)هیچ وقتی برای رسیدن به خودم نداشتم.الان مامانا را با بچه های نوزادشون تو مطبی جایی میبینم که شیک و پیک آرایش کرده ان واقعا تعجب میکنم.احتمالا بچه های اونا آرومن.چون اکثریت دوستان و اطرافیانم مثل من بودن.منم مثل تو از هیچ چیزی خوشحال نمیشدم.شوهرم هی سعی میکرد روحیمو عوض کنه پول میداد برم خرید(چون خیلی عشق خریدم)ولی اصلا برام جذاب نبود دیگه.اونوقت میگفت تو از چی خوشحال میشی منم شونه بالا مینداختم.بسکه خسته و له و لورده بودم.میگفتم ینی میشه من یه روزی دوباره از یچیزی خوشحال بشم؟حتی دخترم هم به چشم مزاحم میدیدم و پشیمون بودم از بچه دار شدن.ولی الان واقعا زندگی رو رواله.هم وقت برا خودم دارم هم وقت دونفره با شوهرم.
پس غصه نخور.میگذره ولی سخت میگذره
پاسخ:
آره ظاهرا اینجور که دوستان میگن حداقل تا یک سال همینه :)))
من فکر میکنم شاید اون مامانا بچه‌ها رو میدن دست شوهر یا مامانشون اگرم بچه نق زد استرس نمبگیرن. من اولا که دست کسی نمیدم. بعدم مثلا دست شوهرم باشه اصلا تمرکز ندارم کاری کنم انگار دلم زیر و رو میشه حتی اگر گریه نکنه. لابد مشکل دارم دیگه.
آدم افسرده باشه از هیچی خوشحال نمیشه.
چه خوب :) ایشالا منم زودتر به اون مرحله میرسم.
چه عجب، دلمون بسی بسیار تنگیده بود واست بانو جان
نگران حال و روزت هم نباش عزیزم، غرق درخئوشبختی هستی 
پاسخ:
ممنون تمشک مهربون :***
قربونت
عزیزم من هم نوشته هات رو میبینم لذت میبرم...خیلی لذت عمیق چون میفهمم که میخواه یشروع کن یبه خودت رسیدن رو بزن رو د ریخچال کارهای شخصیت رو بذا رهمیشه دم دست باشه ..کم کم عادت میکن یو میشه نظم زندگی
دندون رو جدی بگیر عفونتش رو شیرت تاثیر میذاره..
کم کم شروع کن به خودت رسیدن رو من تو همه مشکلاتم یادمه شوهرم رو راضی کردم برم باشگاه اونم هفته ای دوروز البته اون بدقول بود بچه رو به جای خودش نگهداره میبرد میداد به مادرش ولی راضی بود من باشگاه برم که روحیم شاد شه
پاسخ:
ایشالا :) 
البته من آدم ورزش‌گریزی هستم!! به غیر یوگا البته.
دندونمم میرم حالا :(
خوبه که به فکرته خوبه که می فهمی دوستت داره من هیچ نشونه ای نمی بینم بازم سر پا وایسادم چون خیلی پرو شدم زندگی رو سرم آوار شد بازم وایسادم خیلی خوبه آدم محبت ببینه آدمو دوست داشته باشن من نمی بینم بازم می گم هست قدرشو بدون خیلی خوبه که خوشحالت می کنه قدرشو بدون
پاسخ:
آره عزیزم... اگه اینم نبود من تحمل  نمیکردم. نمیدونم شایدم تو اون شرایط منم تحمل میکردم... شاید. تو شرایط الان تو هم چیزای خوب دیده بشن... خیلی سخته دیدن این چیزا وقتی آدم به شدت نیاز به محبت و توجه همسرش داره
سلام یاسی عزیزم
کامنتا رو خوندم.پستت رو خوندم کلی آروم شدم منم دقیقا حال و روزی شبیه تو رو دارم.دلم برا یه بازار رفتن با خواهرم تنگ شده.همیشه حس میکنم من که مادر شدم پسرم هفت ماهشه پس کو اون آرامشی که همه میگن بعد شش ماهگی بدست میاری.هنوز گنگم هنوز حس انتظاری شبیه زایمان رو دارم افسردگی و نگرانی.
از خدا میخوام یه ساله که بشن واقعا به یه سکونی برسیم.دلم برا شبای من و شوهرم تنگ شده بدون فکر کنار هم نشستن.
عزیزم این نیز بگذرد
پاسخ:
سلام عزیزم آخییییی.... آره والا منم هنوز خودمو پیدا نکردم.
شاید پله پله تغییرات ایجاد بشن. اولین تغییر مثبت دختر من خوابشه که دیگه مثل بچه آدم میخوابه :)) شب ساعت ده و نیم میخوابه صبح نُه بیدار میشه. طول شب هم دو یا سه بار شیر میخوره. 
ساعت ده که میخوابه تا دوازده من خوشبخت‌ترین آدمم :))) اصلا انگار دنیا رو بهم دادن. با خودم و گوشیم خلوت میکنم بعدم میخوابم که فرداش کلی کار داریم :)) اما گاهی جوزده میشم تا سه هم میشینم :)) 
سلام :)
پاسخ:
سلام و عرض ادب عزیزدل :**
اوه..مامی یاسی جون:-*
منم انگاری فکم قلف شده:/
مامی یاسی!؟مگه برق تون قطع شده!؟
من دیوانه ام نه!؟به خدا دیوانه ام:)
ولی خیلی دوست دارم.:-*:-*:-*
پاسخ:
عزیزممممم
آخییییی فدات شما گلی به خدا :)
دوستتان میداریم :****
اخخخخ جووون پست جدید:))))))))))
پاسخ:
چاکراتیم :))
در دست احداث است :)

سلام یاسی جون خوبی ؟نبودی؟این حالت ها رو منم داشتم منم نمیتونم بچم رو پیش کسی بزارم الباه الان دیگه بزرگ شدن ولی یک بار اینقدر عصبی و خسته و کلافه بودم که پاشدم با مترو و اتوبوس از صبح رفتم تا شب دخترم اون موقع دو سالش بود باورت نمیشه اگر بگم از بوی دود از ترافیک از بدون موبایل بودن لذت میبردم رفتم دور ترین نقطه برای خودم خرید کردم فقطم برای خودم رفتم ناهار خوردم شبم اومدم همسرم همه کارهارو کرده بود شامم گذاشته بود شامم خوردم رفتم خوابیدم اون روز از اول صبح هیچ کاری نکردم اینقدر لذت بخش بود که شیرینیش هنوز زیر دندونمم
پاسخ:
سلام عسل عزیزم 
قربونت برم خوبم شکر 
تهران بودم تازه برگشتم و مستقیم رفتم خونه‌ی مادرشوهرم :))) حالا فرصت شد یه سرم مهمونی میریم خونمون :))
ایوللللل عجب حرکتی زدیا!! چطور دلت طاقت آورد ؟؟؟؟ من به سان یک روانی تا دستشویی هم برم دلم پیش بچه است. من بچمو دست هرکسی میدم خودم میشینم تماشاشون میکنم :)))) این اوج استراحت منه!!
  • شِـــ‌یدا ..
  • سلام
    من که گفته بودم بِیبی‌سیتِر لازم میشین.
    اگه امکان بیبی‌سیتر نیست٬ خب کاتب استخدام کنید حداقل اینجا رو بگردونه
    نیازم نیست پستای خفن و طولانی بذاره. در حد یه خط دو خط... اصن آهنگ درخواستی بذاره :))

    من فک میکردم دیگه آلما خانوم بزرگ شده و الان داره اونور آب دکتری میخونه بعد این همه مدت که نبودم(البته دارم دروغ میگم٬ اینجا و چندجای دیگه رو میخوندم)...اما حالا میبینم هنوز تو مرحله‌ی سینه خیز رفتنه :))
    پاسخ:
    به سلام برادر شیدا :))) بعله شما گفته بودی :) فک‌کنم دو تا پیراهن از من بیشتر پاره کردی !!!
    آهنگ درخواستی هم خوبه :) 
    بابا من هرشب به خودم میگم یه خط مینویسم برای یادگاری حداقل... اما انقدر خسته‌ام که تمرکز ندارم.
    میدونم میخوندی. وقتی غیب شدی با خودم گفتم اگر سالم باشی حتما میخونی :)) 
    سینه‌خیز میره اما در حد دوی ماراتن انرژی میگیره، جان خودم هر شب انگار از کُشتی برگشتم انقدر سر و کله میزنم باهاش.

    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    جان دل,فرهنگ من و تو فرهنگ عشق و عاشقیست,ما بچه ای میخواهیم سرشاراز حسهای خوب,پر از محبت,پر از شنیدن شیرین مامان جونم گفتن,بچه ای ک برق عشق از نگاهش بگیریم.معلومه ک باید اینجوری باشیم.تو اونقدر محبت توی قلبت هست که میتونی دهها برابر به آلما توجه و عشق بدی.این روزها گرچه در استندبای نیازهای دخترکی,ولی روزی میرسه نتیجه این عاشقی کردنت رو میبینی,روزیکه دست آلما رو گرفتی و میبریش مدرسه و درحالیکه بقیه بچه ها از اضطراب زار میزنند آلمای تو ,تورو دلداری میده و میدونه مامان همیشه هست,اونوقتی که ی دنیا هم اگه باهاش نباشند میدونه ی مامان داره مثل تو.نازی جانم تو از جنس شیتان پیتان کردن و عشوه اومدن نیستی,جنس تو ی چیز ظاهری نیست عمیق تر از این حرفهاست,یاسی ه من زیباترین و معصومترین چهره رو داره,اگرم ی رژ بزنه ک ماااه میشه,تو اونقدر بالغانه بچه دار شدی بفهمی وقتی بهت احتیاج داره و فقط و فقط تورو میخواد ندیش ب کسی,تو اونقدر توجیهی که جز ضروریات چیزی نمیتونه مانع رسیدنت ب *** بشه.تو مدلت اینه,اینجوری لذت میبری,به خودت و این حس رومانتیک قشنگت افتخار کن نازنینم.
    خوشبختیت هم زیاااده,چرا که همسرت رو با سیاهترین حالتش هم دوست داشتیش,و امروز که نور عشق ب زندگیت تابیده و اون ظلمت از بین رفته خیلی خوبه,تو خوشبختی چون شرایط رو پذیرفتی والا کیه که زندگیش همون باشه ک میخواد,مهم اینه بپذیریم و با هرآنچه هست عشق کنیم,تو خوشبختی چون چشمهات سفیدی ها رو بزرگ میکنه و این ب قلبت آرامش میده.
    ببوس,هم اون فرشته ی گیمبیلی توپولوی سفید رو هم روی ماه فرشته ی خودتو
    پاسخ:
    واااااایییییی مرسی عزیزم :)‌ چه دورنمای قشنگی :) فک کن مدرسه بره این فسقلی :*
    ممنون عزیزم از دلگرمیای همیشگیت که اگر نبودی خیلی وقتا قاط زده بودم!


    اونها رو گفتم,این را هم بگم.
    مردها هر چقدر بزرگ شوند,بچه دار شوند,نوه دار شوند,توجه میخواهند,اصلا برایشان مهم نیست آنکه توجه بیشتر میگیرد بچه خودشان است,مادرشان,خواهرشان ..هر ک غیر خودشان باشد خوشایند نیست,اینکه این چیز بدیست خوب شکی نیست ولی هست,احتمالا همسر تو هم همینه,توجهت رو اگر چه ناچارا و بالاجبار کم میکنی ولی بازحواست باشه,با آرایش ,با بغلهای سر فرصت کوتاه,وقتی هم باهمید اصلا در مورد بچه حرف نزن,از خودتون حرف بزنید.
    اینم کامنت ادوایس طوری
    پاسخ:
    متچکررررررررررر 
    :***
  • وقایع نگار
  • تو برعکسی یاسی :))
    همیشه مردا بعد تولد بچشون این جسا بهشون دست میده...
    چرا انقدر دلتنگ همه چیزی؟ وقتی همه کنارتن. هواتُ دارن. 
    خیلیا این تگُ ندارن باور کن. 
    از بعدِ ماجرا نترس. وقتی توشی سعی کن دیگه لذت ببری و انقدر بهش فکر نکنی. 
    یادمه فکر میکردیم که مادر خیلی خوبی میشی... شدی. پس دیگه کر و خیال نکن.
    پاسخ:
    افسردگی دارم عزیزم :)
    آره باید سعی کنم لذت ببرم. اونایی که با بچه خوشحالن، کسایی هستن که همون موقعیت رو برای خودشون جذاب میکنن. من که فعلا بیشتر درگیری دارم تا چیز دیگه :)
    ممنون یادم بودی :*

    با خوندن دست نوشته تون خودم را دقیقا در این حال تصور کردم. کاملا میتونم درک کنم و از اینکه من هم این حال و روز رو داشته باشم دلم به لرزه افتاد. به نظرم یه راهی میتونه مفید باشه اینکه خودتونو ملزم به این کنید که چند روز در هفته برای ارتقا شخصیتی توی یه کلاسی مثل ورزشی یا هنری شرکت کنید. این پیشنهادو به این دلیل دادم که با تمام وجود خودمو در این حال و احوالتون دیدمو احساس کردم این کار میتونه کمی منو به زندگی برگردونه.

    پاسخ:
    آره قطعا راه خوبیه. فقط من نمیتونم بچه رو پیش کسی بزارم. واسه همین باید دنبال یه راهی توی خونه باشم یا کاری که بتونم دو تایی با دخترم انجام بدیم.
    ممنون :)
    سلام. عزیزم. نگران نباش . تایه مدتی اینطوری هستی. خسته و فرسوده. ولی دخترت که بزرگتر شد و جنب وجوشش بیشتر. مطین باش دوران سکونت و خموشی ات تموم میشه. مجبوری به خاطرش پارک بری و مهمونی و.... نگران نباش خود آلما تو را دوباره از نو میسازه😉
    پاسخ:
    واقعا فرسوده! کلمه‌ی مناسبیه.
    امیدوارم :) آره خیلی هم شیطونه. تو خونه بند نمیشه. همش محرک جدید میخواد. تو فکرم برنامه‌ی منظم بزارم برای تفریحش.
    بنویس عزیزم حتی شده یک خط...
    من دوست دارم خوندنت رو از طرفی برای روحیه خودتم خوبه...
    چقدر خوب و عالی که همسرت حواسش به تو هست با خرید کتاب و .. بهت محبتش رو نشون می ده ...

    می گذره این روزا که کم کنار همید... می گذره!

    خیلی دوست دارم همسرم برام گل بخره یا برای نی نی توی راه عروسکی چیزی.. اما انگار ذوق این چیزا رو نداره
    قبلا زیاد گل می خرید اما حالا انگار یادش می ره :(
    منم این مدت حساسم به شدت!
    پاسخ:
    ای جانمممم چشم :)
    ممنون عزیزم. آره نوشتن خیلی بهم کمک میکنه. دیگه وعده‌ای در مورد نوشتنم نمیدم چون هر بار گفتم بدتر شد :))))
    اوایل بارداری هم آدم خیلی حساس میشه. حق داری. 
    میگدره..
    وای بزار دنیا بیاد. انقدر شوهرت عاشقش میشه که حسودیت شه. جنسیتش معلوم نیس؟  چن وقتته؟
  • محبوب حبیب
  • سلام یاس بانو
    خوبی؟
    کجایی دختر؟ نکنه به اینستاگرامی چیزی نقل مکان کردی؟ 
    من به خاطر چند تا دوست وبلاگی آخرش اکانت اینستا ساختما. اگر اونجایی یه ندا بده. 
    از تو بعیده این همه مدت ننوشتن. 
    راستی یاسی چرا اینقدر بچه داری رو سخت می کنی؟ شاخام در اومد دیدم اصلا آروم نیستی آلما بغل کسی باشه. من این حس رو فقط تا چهل روزگی حسنا داشتم. و دقیقا از پا در اومدم.
    الان آزادانه دست کسانی که بهشون اعتماد دارم بلدن بچه داری میدم. حبیب هم حسابی اوستا شده این مدت. سخت نگیر دختر. 
    پاسخ:
    سلام محبوب جان چطوری مادر؟! 
    خوبم ممنون. نقل مکان؟ نه بابا هیچی وبلاگ نمیشه. اما اینستا هم هستم.
    نمیدونم چی داره ریشه‌ی نوشتن منو میخشکونه!
    نمیدونم والا دلم آروم نیست خب. نه که بگم بلد نیستن. نمیتونم از خودم دورش کنم. هر اتفاقی میوفته باید جلو چشمم باشه :)) 
    من از پا درنیومدم فقط از نظر روحی کم میارم. 
    خوبه :)‌ 

    یاسی مامانمون چطوره ؟؟؟؟؟ چیکارا میکنه؟؟؟؟احوالاتش خوبه؟؟؟ :-)
    پاسخ:
    سلام عزیزم خوبم :) درگیر بچه! و الان هم سفر :)‌ شکر خدا 
    ممنون از احواپرسیت :*
  • آقای سر به هوا ...
  • گاهی اوقتا دست به نوشتن نمیره واقعا ...
    پاسخ:
    نمیره که نمیره :))
    نمی ایید ؟ دل تنگ و تنهاییم...
    پاسخ:
    عزیزدل :***
    میام میام 
    یاسی حالت چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
    پاسخ:
    فدای تو 
    خووووب :**
    کجایی تو نامرد؟!مردیم از دلتنگی
    پاسخ:
    والا خودمم نمیدونم چرا نمیام!!!
    قربون معرفتت عزیزم :*
    یاسی عزیزم کجایی بیا :-(
    پاسخ:
    عزیزم :)
    چشممم
    خوش ب حالت خوش بگذره :-) ب سلامتی برین و برگردین انشالله
    پاسخ:
    قربونت عزیزم 
    فدات
    جات خالی خوب بود 
    برگشتیم ....
    امیدوارم فرصت شه بنویسم :)
    آقا من احساس بی شعوری میکنم خو:(
    دفعه پیش اومدم غر زدم نیستی زود بعدش پست گذاشتی درحدی که خودمو گول زدم که یاسی به خاطر تو پست گذاشت الکی مثلا:)))))
    بعد که خوندم اون موقع وقت یا حس کامنت نبود! مثلا میخواستم سرحوصله کامنت بزارم و خب یادم رفت!
    و این چنین شد که الان روم نمیشه بگم بیا بنویس که!

    پاسخ:
    :))))))))
    عزیزدلممممم دور از جون 
    تو یه درصد فک کن من یادم بمونه!!! 
    قربونت برم شما کامنت میزاری من خوشحال میشم ولی نزاری طلب ندارم که :)))

    اما دوستای من همه با معرفتن نمونه‌اش خودت ^___^  همیشه جویای حالم... 
    ممنون عزیزم :***
  • مامان محمدامین
  • اونور که دارمت یاسی عزیزم ولی اینجا جات خالیه خیلی....
    پاسخ:
    فدات شم عزیزم :***
    درسته که میبینم پستا رو اونور ولی نوشته های بلند قشنگت یه چیز دیگس:(
    پاسخ:
    ری‌را چیکار کنم خشک شدم :((((
    دور شدی فکر میکنی ... شاید فقط باید دستاتو برسونی به این کیبورد لامصب:))
    بیا بنویس چه حسی داری و بامب! یهو میبنی دیگه نمیشه جلوشو گرفت:))

    دلتنگتم شدیدا♥
    پاسخ:
    شاید....
    لامصبو خوب اومدی :))

    عزیزدلمی :***
    قیز بورانی اوخوماغا داریخمیشام :)
    پاسخ:
    گوربان اولوم سنه :)
    پاشو بیاااااااااااااااااااااا
    پاسخ:
    آیکون شرمندگی بسیار رفیقم :(
    خیلی پرت شدم میدونم. 
    دلم خیلی برات تنگ شده ولی خدایی آدم روشم نمیشه بیاد وب کسی :)) انگار مشقامو ننوشته باشم وقتی پست نمیزارم کلا محو میشم!

    نیستی چرا...
    باش لطفا..
    پاسخ:
    ای جان دلم 
    دوستای بامعرفت خوبم
    چشم :)
    سلام خوبی آلما چطوره بیا بنویس
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون خوبیم :)‌ در حال نگارشم.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی