یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

کما

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۵ ق.ظ

نمیدانم چند وقت بود که گذشته‌ام را از یاد برده بودم. دچار فراموشی نبودم؛ خاطراتم سر جایشان بودند اما حسی نداشتم. چند روز پیش از فکر اینکه شش ماه گذشته کِی آمدند و رفتند که من نفهمیدم، ترسیدم. همانطور که نمیدانم چرا خل شدم، نمیدانم که چه چیزی حس‌هایم را برگرداند. تنها میدانم که صبحی مثل تمام صبح‌ها که چای دم میکردم، احساس کردم دلم دارچین و هل میخواهد. یک تکه چوب دارچین برداشتم و گوشه‌اش را شکستم. بعد هم هلی را بین انگشتانم له کردم. آلما گفت این چیه؟ برایش خواندم: هل دان دان دان هل یه دانه یه دانه یار نامهربون مال آبادانه یه دانه! از آن روز به قوطی هل اشاره میکند و میگوید دان دان :)

سه لیوان پشت سر هم خوردم و فکر میکردم عطر افسونگر دارچین و هل برای فراموشی آفریده شده‌اند. شاید هم خیلی وقت پیش مخدر بوده‌اند. یا شاید هم ابزاری برای یادآوری. بعد از مدت‌ها احساس کردم میدانم چه میخورم!

نمیدانم همه چیز از آن صبح بهتر شد یا از شبی که به او گفتم دیگه با من تماس نگیر. یا از وقتی که مدام خانه را تمیز کردم؛ بالاخره روزی من هم فکرهایم را وقتِ سابیدن گاز و تی کشیدن مرتب کردم. یا شاید خواندن کتابی که به جانم نشسته بود، که از اول تا آخر رمان، هرازگاهی چیزی را تکرار کرده بود. مثل خنده‌ی پیرمرد خنزرپنزری. این سبک غرق شدن‌ها را دوست دارم.

اسمش را میگذارم کیا. پسر نیست اما میدانم اگر قرار باشد اسمش چیزی جز اسم واقعیش باشد، حتما کیاست. حرفم را جدی نگرفت. نیم ساعت بعد برایم نوشت احمق دیوونه. کیا فکر میکرد روانی شدم. اما من، وقتی نوشتم تنهام بزار و او گفت هر جور راحتی، انگار که از دردی بزرگ رهایی یافته باشم نفس عمیقی کشیدم و جوری توی تختم دراز کشیدم انگار که از پشت‌بام پرتم کرده باشند؛ کاملا پخش!

احساس کردم کاری انجام نشده را به سرانجام رساندم. انگار که گلوله‌ای در گلویم گیر کرده بود و آزاد شد. دلم میخواست بگویم از فلان کار و فلان کار و فلان کارت ناراحتم اما نگفته بودم. تنها مشتی دری وری تحویلش دادم که خودم هم میدانستم بی‌سر و ته است. وقتی خودش را به بی‌تفاوتی زد، خونم به جوش آمد.

گاهی فکر میکنم اگر خواهر داشتم، اگر دوستی که با هم بزرگ شویم، اگر یک فامیل درست حسابی حتی!!! دختر خاله‌ای، دختر عمویی، که برویم توی رختخواب که مثلا بخوابیم اما تا صبح زیر پتو بخندیم و پچ‌پچ کنیم... اگر رفیق شش دانگی داشتم...

هم من میدانستم که این آخرین صحبتمان نخواهد بود هم کیا. فردا شب زنگ زد و گفت الان حدودا بیست ساعت میشه تو زندگیت نیستم حالت خوب شد و خندید! چه خوب که زنگ زد. معرفتش را یادم میماند. نمیدانم چند روز از آن روز گذشته اما اصلا خودِ قبل آن شبم را نمیشناسم. شبی دیگر، شاید فردایش، یادم نمی‌آید، درست یک ثانیه قبل از اینکه خوابم ببرد گریه کردم و حرفی را اعتراف کردم؛ توی دلم، برای خودم. چیزی که نه تنها به کیا شاید به خودم هم دوباره نگویم.

به همسرم میگویم آلما عوض شده. میگوید تو عوض شدی. خودت بهتری فکر میکنی بچه بهتر شده.

میگویم اگر تو نباشی چیکار کنم؟ جدی بگو. جدی‌ام نمیگیرد. میگویم از خانواده‌ات میخوام بزارن تو این خونه بمونم اما ازشون پول نمیگیرم. نترس میرم سرکار خرج خودمو آلما رو میدم. خونه که بخرم از اینجا پامیشم. ولی به آلما بگم کجایی؟ میگویم اگر من بمیرم تو آلما رو چیکار میکنی؟ میگوید نمیدمش دست نامادری مطمئنم. میگویم تا وقتی بچه نداری مردنت دست خودته اما وقتی پای بچه درمیونه حق نداری بمیری!! به مرگ فکر میکردم شاید چون یادم آمده چقدر دوستش دارم. یادم آمده حتی قبل از اینکه همسرم شود قول داده بودیم نمیریم!

انگار که تمام رشته‌های اتصالم را به خودم گم کرده بودم انگار همه‌ی آنچه تعریف من بود در دسترس نبود. نمیدانستم کجا خوشحال بودم، کجا دلم شکسته بود، چه رنگی آرامم میکرد و چه بویی مشامم را متوجه خود.

نه قبلم در دسترس بود و نه از بعدم تصوری در ذهن داشتم.

بی‌شباهت به کما نبود.



  • یاسی ترین

نظرات (۱۲)

سلام میگم این کیا همون رفیق شش دانگ نیست؟
که راحت بعد گم شو از زندگی ام بیرون باز سر و کله اش پیدا می شود؟ 

پاسخ:
سلام عزیزم 
نه!! 
چند دانگش مشکل داره :))))) 
  • ستاره عبدالمیری
  • سلام یاسی جان 
    نمی دونم چرا با این نوشته ات سر در گم شدم ولی مطمئنم یکی دو بار دیگه می خونمش که بفهمم
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ممنون که بهم سر میزنی 
    آره شاید یکم مبهمه :)
    داشت یادم میرفت کدوم بلاگر بود که با نوشته‌های جدیش غرق میشی توش و یهو این قابلیت رو داره که خیلی جدی جدی یه چیزی بگه که پغی بزنی زیر خنده:)) خیلی خوبی یاسی

    غیر از اینکه دلم هوس چای هل و دارچین کرد و واسه دان دان الما ضعفیدم ، باید بگم تصویر سازی این پست مثل راه رفتن توی یه نمایشگاه نقاشیه، یکی یکی از کنار تابلوها میگذری و یه جایی، میخوری به آینه. 
    انگار تو این پست آینه پیدا کرده بودی:)
    پاسخ:
    مخلصیم :))
    ای جانم تشریف بیارید در خدمت باشیم یه چایی با هم بخوریم :*

    چه تعبیر قشنگی :)
    نفهمیدم
    تو پر از ابهام شدى یا من خیلى سطحى نگر؟
    فقط فکر میکنم بهتر شدى ازچند ماه پیشت
    همین نوشتن هات گواهى میده
    پاسخ:
    نمیدونم!! 
    لابد مبهم شدم 
    آره خوبم :)
    چه قدر هممون از این کماها داشتیم! 
    ± دان دان گفتن نوارووو^____^
    + کیا! خوبه که یه چیزایی فراتراز پست میدونمش:) 
    پاسخ:
    آدم انگار قطعه از زندگی 


    خیلی نمکه صخره تقلیداش عالیه

    اوهوم :)


    یاسی تفنگ های آبپاش حباب درست کن رو دیدی ,ی فوت میکنی کلی حباب میاد بیرون و بعد چندتاشون رو دنبال میکنی ببینی چه وقت ترکیدند,حست بعد تولد آلما انگار تو این حبابها بود ,هی میومدند و فوت میشدند ولی نمیترکیدند هی چرخ
    میزدند تو هوا,هی بزرگتر و دورتر و مبهم تر میشدند و تو دیگه نمیدیدیشون ,بعد میون اینهمه سردرگمی یکهو سروکله ی کیا با تمام قوا پیدا شد و تو بین یک عالمه 
    حس ,یک عالمه من دیگه رو هم اضافه کردی,ی من که کیا رو زیاد دوست داری,یکی که حس میکنه چقدر سطحیه,ی من که حالش از دودر کردنهای گاه ب گاه کیا بدش میاد وووو  و توی گیج شده با کسی دم خور شدی که از تو بدتر بود و تکلیفش حتی با ساده ترین بودنش هم مشخص نبود,ولی اونشب ,شاید با روشن شدن دقیق حس اون,روشن شدن تصمیم تو,تمام اون ابهامات قبل هم برگشت,انگار دونه دونه اون حبابها ترکید و عطر هل و دارچین و یک عالمه حس گمشده ات برگشت و تو در آغوششون گرفتی.
    ....
    جانم آلمای ففری ه شیرین زبون ,مامان یاسی لطفا حرف از نبودنها نزن ما تورو دوستت داریم 
    پاسخ:
    ممنون عزیزم از توجهت :**

    فدات مهربونم.
    فک کنم وقتایی که بیشتر به بودن‌ها فکر میکنم یاد نبودن‌ها میفتم 
    زبونم لال نکنه اینجا دوباره راه افتاده؟ :))
    پاسخ:
    به‌بههههه
    سلام بر شما 
    بله گوش شیطون کر، کرکره رو دادیم بالا : ) تصمیم گرفتم وبگردی را هم از سر بگیرم، خدمت میرسیم مستفیض بشیم استاد :)
    خوشحالم خطی ازت دیدم
    سلام یاسی عزیزم . خوشحالم که هستی . 
    نمیدونم چرا نوشته ت برام سنگین بود . احتمالا دوباره بخونم . 
    آلما رو قربون با اون دان دان گفتنش 
    پاسخ:
    سلام آوا جان 
    ممنون که بهم سر میزنی 
    :***
    :)
    سلام
    این کیا چه باحاله حالا من بودم تا یه هفته تو شوک میموندم بعد یه هفته هم حالت خصمانه می گرفتم و هفته سوم در سکوت و انزوا توی حالت "گوه خوردم" غوطه ور میشدم.
    تنها دفعه ای که جرات کردم انقدر صریح و رک به کسی بگم بره گم بشه حس فوق العاده ای بهم داد انگار صد کیلو بار بیخوردی روی دوشم بود و من بالاخره زمین گذاشتمش حس پیروزی و البته بالغ شدن! 
    البته اینم بگم که این حس مدت کوتاهی دوام آورد چون نه اون گم شد و نه من جرات کردم دوباره اون جمله رو بهش بگم هنوز هم بهم چسبیدیم!! 

    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ای جان :)))))

    آره کیا خوبه!

    واقعا همین حسی که میگیو منم داشتم 
    حس بالغ شدن. انگار آدم نترسیده باشه از تنها موندن.
    جالبه که من و کیا هم همون حدود بیست ساعت از هم خبری نداشتیم :))
    عایا تخته نرد بلدید؟
    پاسخ:
    نه والا شرمنده!!! 
    قلم بی نظیر...همین
    پ.ن؛ منم دارم گهواره میجنبانم...و به اون قسمتی که گفتی "خانواده همسرت از خونه بیرونت نکنن و به جاش تو ازشون پول نمیخای"، فک می کردم...راستش متوجه نشدم
    پاسخ:
    لطف داری عزیزم 
    ای جانم نی‌نی کوچولو :)

    خونه‌ای که الان هستیم برای مادرشوهرمه. گفتم اگر تو نباشی ازشون پول نمیگیرم. یعنی نمیزارم خرجمونو بدن ولی خواهش میکنم بزارن همین خونه بشینیم تا خونه بخرم.
    یه یههههههه
    می بینم که راه افتاده... خوب کاری کردی دختر....
    خوشحالم که باز می نویسی و من باز هم می خونمت...
    پاسخ:
    سلام عزیزم :))
    ممنون بهم سر میزنی عزیزم :**
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی