یاسی‌ترین

https://t.me/YasEnogheree

یاسی‌ترین

https://t.me/YasEnogheree

یاسی‌ترین

هرگز ندیده بودم چشم تو را چنین در خون و اشک غوطه‌ور، ای مامِ رنج‌ها! ای میهنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی یک عمر زیستیم. زین گونه زیستیم و به هق‌هق گریستیم.

به امید آزادی

بایگانی

کاش اینستاگرامم باز نمیشد؛ جمله‌ی تکراریِ خیلی‌هامون، که منم دو روزه با خودم تکرارش می‌کنم. درسته که اطلاع داشتیم اوضاع خیلی فاجعه‌آمیز بوده اما دونستن تا دیدن کجا؟ من چند روزه هر بار بازش کردم ده‌ها اسم و عکس جدید دیدم، هی رفتم ویدیو بعدی و هیچ کدوم تکراری نبودن. تازه مگه من چند تا خانواده رو تا الان دیدم تو این چند روز؟ چند تا قاب عکس، که چهره‌ی جوان و زیبای دختر یا پسری رو نشون می‌داد که... 

آدما زمانی می‌ترسن، که چیزی برای از دست دادن دارن... مادر یا پدری که فرزندش رو اینطور ناجوانمردانه از دست داده، هیچی جلودارش نیست. اون تبدیل شده به غمگین‌ترین و شجاع‌ترینِ خودش. غم و سوگ اون انقد بزرگه و نیرومند که بالاخره تو رو از پا می‌ندازه. آره تویی که فکر می‌کنی خدای روی زمینی و تک‌تک ما رو می‌کشی و نمی‌میری...

امروز تو باشگاه، هر آهنگی که پخش میشد، از هر نوعی، من آروم و بی‌صدا باهاش گریه می‌کردم‌. یک لحظه تصویر مادر و خواهری که بر مزار پسرشون می‌رقصیدن از جلو چشمام نمی‌رفت...

بعدش هم رفتم خرید کردم، شستم، پختم، خوردیم، خندیدیم با بچه‌هام... ولی یه گوشه از قلبم همچنان می‌سوخت... یه گوشه از مغزم پر از صدا و تصویر بود. بچه‌هام نمی‌دونستن اما من عزادار بودم.

 

  • یاسی ترین

شاید امسال بهار و تابستان را بیشتر از پاییز و زمستان دوست بدارم! اما نه، هر چقدر هم سرد شود و استخوان‌هایم بسوزد، دلم پیش این روزها می‌ماند؛ روزهایی که همه چیز مثل چایی که آهسته دم می‌کشد و یواشکی عطرش را پخش می‌کند، پیش می‌رود. روزهایی که تکراریست اما هر روزش زنده و در مسیر است. در عین حال عجیب و ناشناخته. ترکیبی از ترس و غم و یاس با انتظار و امید.

مثل همیشه دردها را به جان ریخته‌ایم و امید داریم که سودی از این سکوت و آه از این صبوری...

وقت خرید و رفت‌وآمد و ارتباط و جنب‌وجوش در شهر، با چشم‌های ساکت و پرحرف، درد دل‌های هم را می‌فهمیم. 

و امید که چون پیچکی آهسته به راهش ادامه می‌دهد.

 

+این روزها بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر حس می‌کنم و بیشتر فاصله می‌گیرم؛ از لباسی که به تنم زار می‌زد! 

 

  • یاسی ترین

فکر کنم حدود یک ساعت، خواب بودم‌. از اون خواب‌های عمیق. داشتیم با آلما انیمیشن می‌دیدیم که چشمام سنگین شد گفتم من داره خوابم می‌بره، این قسمت تموم شد تو برو ریاضی بخون منم یکم ب خوا ب... دیگه چیزی یادم نمیاد :)) تا دختر همسایمون در زد، همون که دوست و همکلاسی آلماست. همون که هر وقت در بزنن قطعا ایشون پشت دره. از بس بچه‌ها رفت‌وآمد می‌کردن و صدای زنگ آزارم می‌داد، زنگو کَندم! سطح اعصاب را بسنجید. 

چقدر خواب خوبی بود. هرچند بدنم درد گرفت از روی زمین خوابیدن. اما این مدل خوابیدن‌ها، شبیه خواب‌های بچگی هستن؛ تو راه برگشت از مهمونی، جلوی تلوزیون، یا هر جا که خسته و همونجا خاموش می‌شدیم. نه مثل حالا که جونمون بالا میاد تا بخوابیم. از خستگی خوابمون نمی‌بره.

سریالی که با آلما می‌بینیم استار در برابر نیروهای شیطانی هست. دوستش دارم پر از تخیلات؛ به‌به. نقاشیش هم بامزه‌س. 

گیسو مهد کودکه؛ از یک تا پنج.

دوستت داریما وروجک، ولی بری مهد یه ساعت‌هایی آرامش نسبی برقراره؛ تاکید دارم نسبی.

کاش منم مثل استار چوب دستی داشتم الان با جادو گیسو رو می‌آوردم خونه.

الان که برم دنبالش چهارمین رفت‌و‌آمدم از صبح هست. یکی دیگه هم هنوز مونده تا شب میشه پنج بار. 

همه در حوالی منزل هستن اما خب رفت‌و‌آمده دیگه، همیشه هم با دست‌های پر از زباله میرم و با خرید برمی‌گردم.

چند ماهی میشه روزم رو با باشگاه شروع می‌کنم!! هر کس منو خوب بشناسه دلیل اون علامت تعجب‌ها رو متوجه می‌شه. من و ورزش؟؟؟

یه بیست سالی هست درگیر اینم که وزنمو به حد نرمال برسونم. انقد چاق و لاغر شدم و رژیم گرفتم و ول کردم که شماره‌ش از دستم در رفته. فقط یادمه یک بار بعد آلما درست حسابی لاغر کردم. بعد اون همش شل کن سفت کن بوده. 

این بار با باشگاه دارم جلو میرم‌. امیدوارم به مقصدم برسم و بتونم نگهش دارم‌. این بار اگر به وزن دلخواه برسم قول میدم نگهش دارم! این بار خیلی بیشتر زحمت کشیدم، حتی خار پاشنه‌م که یهو زد بیرون و گفت سلاااام، هم، نتونست جلومو بگیره و با مدارا و دارو و پاشنه طبی باهاش همزیستی دارم‌‌. این بار دیگه باید فرق کنه.

 

آره دیگه، این خواب یهوییا خیلی می‌چسبن :)

 

 

  • یاسی ترین

فکر می‌کردم دنیا به آخر رسیده! خودم هم دنیا را نخواسته بودم؛ از ته دل.

اما عجب چیزی سمجیست این زندگی؛ بیشترین شباهت را به گیاه‌های رونده دارد. همان‌قدر پرقدرت و آهسته.

همه‌چیز عوض شده. از تغییرات ناراحت نیستم. چرا باشم؟ قصه‌ی جدید، با آدم‌های خودش، با گفت‌و‌گوها و تصاویر خودش... 

خسته شدم از خواندن دفترها و قصه‌های قدیمی. همه را توی آب انداختم. غرق شدند. دور شدند. محو شدند. چه خوب!

موهایم را جلوی آینه با سشوار و برس گرد صاف می‌کنم، کج می‌ریزمشان، رژم کمی پررنگ‌تر است. می‌گفت شبیه ادل شدی!

به آشپزخانه بیشتر می‌رسم، به اشیای تازه دل می‌بندم‌، نمادهای جدید توی ذهنم می‌سازم، دوباره شب‌ها توی بالکن وقت سیگار کشیدن به ستاره‌ام خیره می‌شوم اما این بار لبخند می‌زنم، با نگاهم، با دلم.

دوستت‌دارم را توی دلم نگه می‌دارم؛ هر بار با نگفتنش جان می‌گیرم. قوی‌تر می‌شوم، صبورتر، منتظرتر... آرام و آهسته.

شعرهایم را می‌ریزم توی قوری؛ عمیق می‌بوید و می‌پرسد گل و دارچین؟ لبخند می‌زنم.

ترس‌هایم... 

ترس‌هایم را 

ترس‌هایم را اگر به دست باد دادم، کمی به دست‌هایش تکیه خواهم کرد. 

 

یک روزی بود که نمی‌دانستم دنیا آخر ندارد!

  • یاسی ترین

دلم می‌خواهد شکل یک دایره بزرگ را از وسط مقوای یاسی دربیاورم؛ بعد با قیچی گلدان سبزی ببُرم و تویش چند شاخه پتوس بگذارم، برای وسط میز ناهارخوری؛ چسبش میزنم کنار آن گوشه. بعد در خانه را می‌بُرم؛ باز می‌گذارمش. کاش می‌شد عطر غذا را بکشم؛ سبز و گرم، مثل قلبم، مثل دامنم، مثل خنده‌های واقعی؛ با چشم و صورت و دل. مثل تمام تصویرهای سرخ و بنفش و پرتپش. مثل تماشای زیبایی موها و چشم‌ها. مثل دوستت‌دارم‌های ناگفته و دل‌چسب. مثل همانی که می‌دانی و می‌داند.

دلم می‌خواهد دایره‌ی یاسی‌ام را یواشکی بین پنج‌شنبه و جمعه بچسبانم؛ طوری که فقط خودم ببینمش. جایی میان آن همه عجله و برنامه. وسط همه‌ی ساعت‌هایی که محور و مرکز و مدیرش منم. بعد دوباره می‌توانم محکم‌تر از قبل فرمان را بچسبم و نگاهم را بدوزم به جاده.

  • یاسی ترین

اینکه آدم در طول زندگی‌اش تغییر می‌کند هم چیز جالبیست. و بسیار هم از نظر من برای بقا ضروری.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، چه روزهایی را از سر گذراندم... چقدر تاوان دادم...

سال‌های زیادی که از نظر کیفیت و محتوا در گروه نوجوانی قرار می‌گیرند! 

چقدر خام و بچه بودم. نمی‌دانم حالا واقعا بزرگ شدم یا نه. اما حداقل دیدگاهم نسبت به خیلی چیزها عوض شده. 

هنوز هم برای رشد شخصی‌ام کار خاصی نکرده‌ام. دنبال کردن یک علاقه، داشتن یک شغل، داشتن یک برنامه و پایبند بودن به آن و...

هنوزم متمرکز نیستم و نمی‌دانم کجای این دنیام.

الان فقط اهمیت مسائل برایم روشن شده. 

شاید هم چند سال زمان می‌برد. وقتی بچه‌ها بزرگ‌تر شوند و وظایف مادری‌ام سبک‌تر.

تا همین چند وقت پیش خیلی فکر می‌کردم که اگر به قبل برمی‌گشتم چه کار می‌کردم و چه کار نمی‌کردم.

الان حداقل یاد گرفته‌ام که دیروز را رها کنم.

من اگر به بیست سال قبل برمی‌گشتم ازدواج نمی‌کردم. دکترا می‌گرفتم. به شکل جدی مشغول کار می‌شدم. شاید هم رشته‌ام را تغییر می‌دادم به سمت هنر می‌رفتم. 

حرفه‌ای را انتخاب می‌کردم و پرتلاش ادامه می‌دادم. زمانی ازدواج می‌کردم که جوانبش را تا حد زیادی سنجیده باشم. بچه‌دار نمیشدم یا حداقل برای بار دوم بچه‌دار نمیشدم...و...

حتی شاید جدا نمی‌شدم و تا آخر عمر خیلی چیزها را به همان شکلی که بود می‌پذیرفتم و ادامه می‌دادم.

اما حالا هر اشتباهی که می‌شد کسی انجام دهد انجام دادم! 

شاید هم برخی تصمیماتم به خودی خود اشتباه نبودند و در کنار باقی تصمیماتم غلط از آب درآمدند.

به هر حال همه‌ی آن روزها گذشتند. با تمام ویژگی‌هایشان. همه‌ی خوشی‌های ناب و دردهای سنگین. چیز‌هایی که برایم اهمیت‌شان یکسان شده! 

فقط تصاویر باقی ماندند.

تصاویری که حسی در من ایجاد نمی‌کنند جز اینکه گاهی، آن هم گاهی حیرت‌زده‌ام کنند که چطور توانستم از میان آن همه عبور کنم.

 

چند روز پیش توی فیلیمو دنبال چیزی می‌گشتم برای تماشا. 

فیلم سینمایی بی‌سر‌وصدا را انتخاب کردم که البته هنوز تمامش نکردم چون فکر میکردم نت کاملا قطع شد اما در واقع بسته‌م تمام شده بود! امروز متوجه شدم. 

 

پیمان معادی با پسرش روی موتور نشسته بودند و در طول مسیر داشت از تجربه‌ی نوجوانی‌اش می‌گفت...

عموم منو برد تو قطار کار کنم وقتی فهمیدم باید دستشویی‌ها رو بشورم برگشتم که برم درسمو ادامه بدم و برای خودم کسی بشم اما چشمم افتاد به یه زن و گیر کردم 

یه زنی که گاهی یه کوپه برای خودش می‌گرفت و با یه مردی می‌رفت داخلش.

سه سال تمام زندگیمو تو گه ادامه دادم فقط برای اینکه ببینمش اما اون حتی نفهمید من وجود دارم (مطمئن نیستم این جمله‌ها رو گفت یا یه چیز دیگه!) بعد هم یه روزی دیگه نبود.

سمیر بابا تو این کارو نکن...

درستو بخون...

 

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که خودم به شخصه اگر هزارتا بابا این شکلی نصیحتم می‌کردن بازم می‌رفتم تا سی سال از زندگیمو تو گه بگذرونم‌ یعنی تا گندهای مد نظرم رو نمی‌زدم بی‌خیال نمی‌شدم! نمی‌دونم شایدم مسیر همین بوده تا به این فهم برسیم.

به این نقطه، که امروز هر کاری که می‌خواهم انجام دهم اول به این فکر می‌کنم که ممکنه بهم آسیب برسه؟ 

شاید هنوز دوست داشتن خودم را پیدا نکرده باشم اما راه محافظت از خودم را می‌شناسم.

 

  • یاسی ترین

همان چیزی شد که حدس می‌زدم؛ باز هم تکرار همان قبلی‌ها! یک نمایش از هواداران! خیزش! و بعد سکوت و سکوت و سکوت... باز هم جان‌هایی که گرفتند و صداهایی که خاموش کردند و... تا کِی؟ این را مثل همیشه با بغض پیش خودم تکرار می‌کنم؟ تا کِی؟ تا کِی؟؟؟ 

دیشب که باز پیامک‌های مضحک، نه یکی بلکه دو تا دو تا می‌آمدند، رفتم توی گزینه‌ها تا ببینم بلاک می‌شود یا نه. خفه‌اش کردم. تنها کاری بود که می‌توانستم انجام دهم...

دوست ندارم خطابم کنی... به من نگو هم‌وطن... می‌دانی چرا؟ چون دستت را گذاشته‌ای روی دهانم، از میان انگشتانت خون می‌ریزد، میبینی؟ نه! 

مرا صدا نکن هم‌وطن... حداقل حالا!!! 

فشار دستت درد دارد. حقارت دارد. تا به حال درد کشیده‌ای؟ تحقیر شده‌ای؟ 

 

می‌گویی و می‌گویند اینی که میانش ایستادی، ظلمِ بزرگِ آغشته به خون نیست؛ اسمش بی‌کفایتی برخی مسئولین است. اصلش این نیست!!!!

می‌دانی؟ من با تک‌تک سلول‌هایم، با تار و پودم، با اصلش و اصلت و اصلشان متنفرم. خب؟

خب؟؟؟؟؟

کاش به شکل دیگری پیام ندی! من هم‌وطن تو نیستم.

تو ضحاکی و من خوراک مارهایت.

تا الانم اگر خورده نشدم روزی می‌شوم...

در خانه‌ی مجازی‌ام را هم اگر خواستی می‌بندی... می‌دانم.

مهم نیست.

خودم دارم به پایان می‌رسم چه رسد به خانه‌ی مجازی‌ام. 

 

  • یاسی ترین

انگار مثل یک قانون نانوشته‌س، مثل یک اصل؛ اینکه تمام سرخوردگی‌ها و سکوت‌ها را به آغوش وبلاگ بیاوریم. مثل فکر کردن زیر پتو، مثل خیره شدن به خیابان و حرکت آدم‌ها و ماشین‌ها وقتی سرت را به پنجره‌ی ماشین تکیه داده‌ای، مثل تصاویر بی‌ربط و دور و نزدیک، وقتی چشم‌هایت را زیر دوش بسته‌ای؛ انگار همان‌قدر ناخودآگاه و یکهویی و غریزیست.

در که بسته باشد، دنبال پنجره‌ای. که بازش کنی، جستجو کنی؛ آسمان را، آمد و شد را، ابرها و کبوترها را، خط و خبری از زیستن و تنفس را.

نشسته‌ایم کنار پنجره و ای کاش صدای فریادی که از دوردست‌ها رسید را فریادرسی باشد. کاش ردِ سرخی این جویبار را که گرفتیم، نرسد به حنجره‌ای که گفته بود آزادی.

 

 

  • یاسی ترین

نوشتن بعد از مدت‌ها ترس دارد؛ همه‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم. خصوصا برای منی که معتاد به نوشتن بودم. الان هم حرفی برای گفتن نداشتم‌. کیسه‌ی حرف‌هایم گم شده! اما دلم همیشه برای نوشتن تنگ است. برای وقت‌هایی که می‌توانستم بی‌دغدغه، ذهنم را روی صفحه سفید خالی کنم.

نمی‌دانم خوبم یا بد؛ شاید هم دیگر نه خوبی مانده و نه بد. شاید باید خودم را، خود جدیدم را بیابم، خودی که نمی‌شناسمش بیش از پیش.

خودی که خیلی وقت‌ها، مات و متحیر است، خیلی وقت‌ها بی‌تفاوت، خیلی وقت‌ها کور و کر و گنگ...

گاه خالی از هر شعله‌ی کوچکی در درون و گاه دل‌گرم. 

شاید این شکل و شمایلِ پایان دهه‌ی سوم زندگیست و نشانه‌ی آن است که آرام‌آرام  چهل سالگی نمایان خواهد شد.

بچه که بودم فکر می‌‌کردم چهل یعنی بزرگ. یعنی مامان بابا. 

 

حالا که سرم خالی از سودای هست و نیست شده؛ داشته‌ها و نداشته‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و برخی‌شان مانده‌اند، حالا که عطش پنهان است، من دارم می‌شوم همان چهل. همان چهلی که دورِ دور بود.

چقدر معنی کلمات به هم نزدیک شده و اهمیت همه‌شان یکسان. چقدر شهر خالی و کوچه خالی و خانه خالی!

 

 

  • یاسی ترین

زنده‌ام.

دوستان مهربانی که جویای احوالم بودند من یک دنیا ممنونم و قدردان.

امیدوارم بتوانم زودتر باز هم سرم را روی سفیدی این صفحه بگذارم و بیاسایم.

مهرناز عزیزم ببخشید دستم خورد کامنتت پاک شد.

ارادتمند یاسیترین

  • یاسی ترین