یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

آبان

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۵۸ ق.ظ

شب‌ها بعد از خوابیدن آلما،‌ چند ساعتی وقت دارم. اما انقدر خسته‌ام که بعد از انجام کارهای ضروری خانه، ترجیح میدهم دراز بکشم و با موبایلم سرگرم باشم؛ گپ زدن با دوستان و چرخ زدن توی اینستاگرام و... انقدری حال ندارم که بنشینم پشت لپ‌تاپ. فکرم هم خیلی محدود شده! احساس میکنم توان نوشتن را از دست داده‌ام. چراکه فکری جز زندگیِ روتین ندارم... و این نه دردناک است و نه شیرین. دردناک نیست از آن جهت که میدانم تمامِ‌ من وقف رشد دخترم شده و این کمترین کاریست که میتوانم برایش انجام دهم و شیرین نیست چون خودم را گم کرده‌ام. میدانم مادرهای زیادی هستند که خیلی شادتر و پرانرژی‌تر از من زندگی میکنند. به کارهای شخصی‌شان میرسند،‌ به ظاهرشان توجه میکنند،‌ به خودشان میپردازند و خیلی از کارهای مورد علاقه‌شان را انجام میدهند. نمیدانم من توانم کم است یا خیلی دست تنهام یا دخترم بی‌نهایت پرانرژی و کنجکاو است. اگر هم کمک حالی میداشتم،‌ خودم هم نمیتوانم دخترم را تنها بگذارم. حدودا اواخر شهریور بود که برای ثبت‌نام و کارهای مرخصی ترم قبلم رفتم دانشگاه. آلما یک روز از صبح تا ساعت سه عصر پیش پدرش بود و روز دیگری از صبح تا ساعت چهار پیش پدرش و عمه‌اش و از ساعت چهار که همسرم رفت سرکار تا ساعت هفت پیش عمه‌اش بود. همان شب احساس خیلی بدی داشتم. وقتی ساعت هفت،‌ خسته از کرج رسیدم و دخترم را دیدم،‌ فکر میکردم دوستم ندارد. حالت خاصی توی صورتش نبود. نه خیلی ذوق کرد و نه خیلی ناراحت بود. چیزی شبیه بی‌تفاوتی. آن شب توی خواب کمی بی‌قراری کرد و من فکر میکردم مقصرم. خواهر همسرم انقدر خسته شده بود که تا فردا عصر خوابید! فکر میکنم علاوه بر خستگی جسمی،‌ مسئولیت بچه‌ی کسی را قبول کردن برایش سخت بود. هیچ گله‌ای هم نداشت و گفت همه‌چیز خوب پیش رفته اما من احساس میکردم به کسی زحمت داده‌ام و این برای منی که تمام عمر از گوشه رفته‌ام تا کسی را لگد نکنم خیلی سنگین بود.

به پارسال فکر میکنم. اینکه این روزها را با رویای شیرین فرزندم میگذراندم و هیچ کدام از تصوراتم از بچه،‌ حتی ذره‌ای شبیه آنچه تجربه کردم و دیدم نبود!! آن روزها فقط عاشق بودم و برای دیدنش بی‌قرار. این روزها عاشقم و غرق لذت داشتنش اما خسته و سرگردان. هر روز که سلامت و رشد و شیرینی‌اش را میبینم بارها خدا را شکر میکنم و میگویم حواسم هست چه نعمتی دادی. اما هر روز آسیب‌پذیرتر و شکننده‌تر و خسته‌ترم.

نه میتوانم،‌ نه میخواهم و نه میشود که از این نعمت شیرین غافل شوم و این توجه صددرصدی،‌ منِ‌ احساساتی را که بیشتر ساعاتم را غرق در فکر و تصویرهای ذهنی بودم خسته کرده.

همسرم یا سرکار است یا مشغول کارهای خودش اما با این حال وقت کمی را با آلما میگذراند که اگر آن هم نبود من رسما نابود میشدم. مادرم که پیشم نیست. مادر همسرم شاغل است و امسال دانشجوی دکترا هم شده. تمام روزهایش پر است. خواهرهای همسرم تهرانند و من هیچ دوست صمیمی‌ای و فامیلی هم اینجا ندارم. اگر هم همه‌ی این افراد حاضر بودند باز هم وقتِ جدا کردن آلما از خودم،‌ حس میکردم قلبم را از سینه‌ام بیرون کشیده‌اند و فکر میکردم بزرگ‌ترین ظلم را در حق دخترم کردم. و حسی خیلی بد،‌ شبیه وقتی از کسی پول قرض میکنی! دست خودم نیست،‌ خیلی برایم سخت است از کسی کمک گرفتن.

دوست داشتم میتوانستم سر کلاس‌هایم حاضر شوم. کمی از این فضا دور شوم و حداقل یک روز توی هفته برای خودم باشم. اما تصمیم گرفتم با استادهایم صحبت کنم و اگر رضایت دادند کلاس نروم. در این راه همسرم هم بسیار تشویقم میکند و وقتی میگویم خداکنه قبول کنن میگوید باید قبول کنن سفت و محکم باهاشون حرف بزن. امشب به همسرم گفتم اگر آلما پیش خودت میموند و مطمئن هم بودم که از نبودن من ضربه‌ای نمیخوره دوست داشتم کلاسامو برم گفت حالا بهش فکر میکنیم.

بیش از هر وقت دیگری به همسرم نیاز دارم. شاید او تمام تلاش خودش را میکند. اما من مدام چشمم به دست‌های اوست. میدانم دوستم دارد اما او هم مثل من رویاپرداز است و احساساتی. نمیدانم توی ذهنش چه میگذرد.

دلم میخواست میتوانستیم وقت بیشتری را با هم بگذرانیم. هنوز هم اتاقمان جداست و من هرشب،‌ دلم برای کنارش خوابیدن تنگ میشود. هیچ راه‌حلی هم برای این موضوع ندارم جز گذشت زمان و خواست خودش. تا آن وقت،‌ تلاشی هم اگر بکنم قطعا فاصله را بیشتر خواهد کرد.

تقسیم‌بندی‌های مرکز بهداشت میگوید روزهای جوانی‌ام تمام شده و پا به میانسالی گذاشته‌ام. درست است که جوانی به دل است و سن فقط یک عدد. اما واقعیتِ‌ توی شناسنامه‌ام میگوید سی ساله‌ام.

شهریورِ امسال سی ساله شدم و از روز تولدم این فکر توی سرم هست که تا الان چه لذت‌هایی از زندگی بردم و چه رنج‌هایی کشیدم. به لذت‌هایی فکر میکنم که فقط مخصوص بیست سالگیست. به تغییرات صورتم توی عکس‌ها فکر میکنم که هیچ دلیلی جز گذر عمر ندارند. به هیجاناتی فکر میکنم که حتی اگر بخواهی و شرایطش هم باشد،‌ توی این سن برایت معنی ندارند... به روزهای رفته می‌اندیشم.

چند روز پیش که خیلی بی‌قرار بودم و پرگریه،‌ دفتر کلاس گروهی‌ام را برداشتم و دنبال خطی و نوشته‌ای بودم تا آرامم کند. خیلی جاها نوشته بودم که کسی را جز خودمان مقصر ندانیم یا اینکه بپذیریم آنچه برایمان اتفاق افتاده نتیجه اعمال خودمان بوده... و من فکر میکردم اینکه الان انقدر پر از نیازم نتیجه چیست؟

خیلی از سرگردانی‌هایم ربطی به بچه ندارند. من همان یاسی قبلم. فقط الان و با وجود آلما،‌ نوعِ‌ افسردگیم تغییر کرده! من همانم که خوشبختم و افسرده! همانی که بودم. و اینکه بچه‌داری فرصت غوطه‌ور شدن در حال خودم را ازم گرفته و این بیش از اندازه خسته و کلافه‌ام میکند.

امروز همین طور یکهو و بی‌ربط یادم آمد، دو سه روز مانده به عروسی‌مان،‌ با همسرم رفته بودیم کوچه برلن آینه و شمعدان بخریم،‌ ماشین را توی پارکینگی گذاشتیم و به سمت مغازه‌ها حرکت کردیم،‌ همسرم گفت لباس از این بهتر نداشتی بپوشی؟ 

نمیدانم لباسم چش بود؟ همان موقع که جوابم را نداد هیچی،‌ الان هم میدانم اصلا یادش نمی‌آید. نمیدانم آن مانتوی سنتیِ‌ سبز سیدی مشکلش چه بود؟ آن شال سفید نخی چه ایرادی داشت؟ جاییم پیدا بود یا لباس‌ها قشنگ و نو نبودند؟ همان شب وقتی دزدگیر ماشین قاطی کرده بود و نمیتوانستیم خاموشش کنیم و سوار ماشین شویم کلی خندیده بودیم. سر چهارراه هم دسته گلی برایم خرید و وقتی آینه و شمعدان را گذاشتیم روی میز خانه‌ی پدرم گل‌ها را گذاشتم کنارش و عکسی هم گرفتم.

همیشه همینطور بود؛ ناراضی و ناراحت و بعدتر مهربان و عاشق. راضی کردنش کار سختیست و این درحالیست که خودش گاهی حداقل‌ها را هم رعایت نمیکند و من خیلی وقت‌ها مثل آن شب که نمیدانستم لباسم چه مشکلی داشت،‌ از اینکه نتوانستم رضایتش را جلب کنم مضطرب و خشمگینم. و احساس میکنم تحقیر شدم. 

این روزها توانم برای مدیریت کردن این موقعیت‌ها خیلی خیلی کم است.

چهار روز دیگر آلما یازده ماهه میشود و تنها یک ماه دیگر تا اولین تولدش باقیست. مثل برق و باد گذشت یا جانم بالا آمد و گذشت نمیدانم!!! فقط میدانم به عکس‌های دو سه ماهگیش که نگاه میکنم دلم یک طوری میشود... موجود زنده‌ای در آغوشم رشد میکند... خدایا کمکم کن. کمک کن شخصیتی که با دستان من ساخته میشود سالم و قوی و شاد باشد. چقدر ترسناک است به وجود آوردن و ساختن یک انسان.

دختر کوچولوی کنجکاوم،‌ عاشق چشم‌های درشت و شفافت هستم... این روزها که لرزان و با احتیاط راه میروی و دهان همیشه خندانت تنها یک جوانه‌ی دندان دارد،‌ دلم هر لحظه از خواستنت پر میشود.


پی‌نوشت بعد از دو ساعت: نمیدانم چرا برای مطلب «این داستان کچلی» اینقدر کامنت جدید و عجیب داشتم. اوایل توجهم جلب نشده بود و جواب میدادم!! بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم کامنت‌های آن پست را ببندم.


  • یاسی ترین

نظرات (۵۳)

عزیزم چقدر خوشحالم که دوباره می خونمت. در تمام سطرها این فکر توی ذهنم بود که چقدر برات خوبه نوشتن، تو بخاطر قدرتت در نوشتن می تونی از این راه ابراز وجود کنی و این حتما میتونه خلاهای درونیت رو توی این ایام آلماداری التیام بده. ما رو با نوشته هات خوشحال کن دوست قشنگم
پاسخ:
سلام عزیزم :) حاااالت چطوره؟
چه خوشحالم خطی ازت میخونم... ممنونم که به یادمی و مرسی از حرفای خوبت :***
همه چیز به کنار چقدر کامنتهای پست کچلی باحال بود :)))))))))))))
پاسخ:
واقعا برام سواله چرا این پستم اینطوری شده؟؟؟
چرا برای پستای دیگه‌ از این کامنتا نبود؟
یه سری کامنت دیگه هم بود که اصلا دیگه تایید نکردم :|
  • محبوب حبیب
  • سلام یاسی جان
    قدر همین لحظاتت رو بدون و تو رو خدا تا میتونی خوشحال باش. 
    کاش میدیدی که من این روزها با چه جان کندنی روزگار میگذرونم. کار پر از استرس. دخترک ناآروم. رابطه با یکی از فامیل همسر شکرآب از بس انتظار بی جا می کنند از آدم و این اعصابم رو بهم ریخته.
    دوست دارم فقط دنیا چند روز بایسته و من به حال خودم باشم. 
    نه بچه باهام کاری داشته باشه نه بقیه.
    تا شاید توان از دست رفته ام برگرده. 
    پاسخ:
    سلام محبوب جانم حالت چطوره عزیزم نی‌نی نازت خوبه؟؟
    بابا من یه کامنت گذاشتم آدرس اینستا بهت دادم نرسیده آیا ؟؟؟
    الهی بگردم من واقعا شرایطتتو درک میکنم خدا کمکت کنه خدا هممونو کمک کنه 
    واقعا مسئولیت بزرگی بهمون داده....
    برای آرامش دلت دعا میکنم عزیزم
    :***
    باورت میشه پست قبلی مال مرداده ؟! مرداد یاسی .... اوووووووووووووووف ! 

    وقتی دیدم وبلاگت آپ شده نمیدونی چقدر ذوق کردم ، خیلی خیلی خیلی ...
    پست هات مثل همیشه هست، مثه تموم اون وقتایی که مینوشتی هر روز، پس بلایی سر قلمت نیومده خیالت راحت... :))

    +یاسی کاش میشد هفته ای یه روز کلاساتو بری، یا حداقل هفته ای یه روز رو بذاری برای خودت. 
    همسرت همیشه همراه و منطقی بوده، اگه بهش بگی نیاز داری ،حتما یه روز رو برات جور میکنه که آلما پیش کس دیگه ای نمونه
    میدونم خیلی سخته جدا شدن ازش، اینکه بذاریش پیش کسی ، اما این از اون کاراس که باید بشه، الان یا چند وقت دیگه...
    فکر میکنم اگه یه روز برای خودت باشی، در مقابل با روحیه بهتر و حال خوبت صدبرابر بهتر براش جبران میشه ... 

    درضمن این جریان سی سالگی چیه بهش میگی میانسالی:)) به نظر من که حتی از نظر علمی هم درست نیست والا تو خانواده ما جوونا بالای سی هستن بدون ازدواج و اینا ... یا همین یار خودم:دی بهمن سی ساله میشه ! شما دهه شصتی ها خیلی به خودتون سخت میگیرد :دی 


    میبوسمت یاسی مهربون از دور ، و تو هم از طرف من دختر باهوش و نازتو ببوس(یه مطلب روانشناسی خوندم که توش میگفت به دخترا نگید خوشگل ، همش از زیبایی و ظاهر و لباسشون تعریف نکنید در عوض بگید چقدر پر شهامته، چقدر باادب یا مسئولیت پذیره و اینا... که فکر نکنن شخصیتشون به ظاهرشون بستگی داره، الان میخواتسم بگم دختر خوشگل دلبرتو با اون مژه های زیبا و چشمای درشت ببوس دیگه جلو خودمو گرفتم و به باهوش و ناز بسنده کردم :دی) =))
    پاسخ:
    ینیییی این چه وضع نوشتن؟؟؟  مرداددددد؟؟ وای بر من :)
    ممنون از دلگرمیت عزیزدل واقعا امیدوارم قلمم خشک نشه چون همین یه دلخوشی رو دارم (از بین دلخوشی‌های دنیای فردی منظورمه) 
    میترسم دختری آسیب روحی بخوره و اینو با هیچ دستگاه و ابزاری نمیشه سنجید! نمیدونم مادرای زیادی هستند که شاغلن ولی خوب اونا مجبورن و با هر کدوم که حرف زدم دلشون خونه از اینکه بچه رو میزارن پیش کسی.
    من همیشه میگفتم سن به شناسنامه نیست و من همیشه چهارده سالمه اما باور کن عدد سی بدجور بهم اثر کرده :)))) البته احتمال زیاد تا چند وقت دیگه باهاش اوکی میشم‌. تازه میخوام چهل سالم که شد یه رژ صورتی بخرم :))) شوخی کردمااا 
    چقدرررر مطلب خوبی گفتی خداییش همین همیشه تو ذهن منم بود دلم میخواد دخترم شجاع و آزاد باشه.... اعتماد به نفسش بالا باشه وابسته نباشه 
    فدای تو عزیزم :***
    سسسسلامی چو بوی خوش آشنایی و اینا...!
    ذوق اینکه دوباره نوشتی و اینا یه طرف.. کامنتای کچلی یه طرفِ بهتر:)))))
    نتیجه میگیریم هرکس از تنهایی رنج میبره کچل کنه و یه عکس و شماره تماس بذاره در فضاهای مجازی! کلی آدم میان که از تنهایی درش بیارن...:))))
    همین خودم.. عروسی برادرم ک تموم بشه.. میکنم اینکارو:) لابد دوره در خرمن گیسوی تو فلان و شب یلدای گیسوانت بیسار سر اومده.. میگم چرا تنها موندما!!
    پاسخ:
    سلام سلام عزیزم :)
    وای کلی خندیدم :))))))) 
    آره ظاهرا یه ژانری بوده که من خبر نداشتم !!!!
    سلام
    اع.. 
    اومدم بهت پیام بدم احوالتو بپرسم و بگم که نگرانتم، دیدم پست گذاشتی.. ان شاء اله سر فرصت میام میخونم، امیدوارم که روبراه باشی عزیزم 
    راستی دیشب خواب دیدم اومدی خونمون!!  اول آذر اومد و رفت بعدش تو و جوجت اومدین :-)
    پاسخ:
    آخییییی عزیزم 
    چه بامزهههه :)))
    وااای چقدر خوشحال شدم که دیدم بلاخره مطلبی نوشتین 
    امیدوارم هرچه زودتر این احساس سکون و هرچی احساس دوست نداشتنی که دارین از بین بره و به جاش روزهای شاد و پر از احساس خوب بیاد 😊 
    هر از چند گاهی هم اینجارو فراموش نکنین 😉 
    پاسخ:
    ممنون عزیزم 
    متشکرم :)
    مرسی که به یادمی :**
    سلام خیلی خوب شد که نوشتید ،واقعا خوشحال شدم،این نشونه خوبیه...من یه بچه یکسال و هشت ماهه دارم از وقتی باردار بودین وبتون میخونم، اونوقتا شما خیلی سرخوش و پر از انرژی مثبت بودید نسبت به بارداریتون، من که تو شرایط فعلی شما بودم میگفتم چه مادر خوبی میشین،من که تو اون دوران له شده بودم حرفای قشنگ و توصیف های شما ارومم میکرد به خودم میگفتم حتما همینجوره اما راستش تصور قشنگی ازش ندارم همش استرس و نگرانی بابت شیر دادن و شیر خشک ندادنو اوف که چه روزهایی بود،اما همینه دیگه پذیرفتمش ، الان کمی بهتر شدم و گاهی به بچه دوم که فک میکنم تنم میلرزه ، اگه باز بخوام اون همه اسیب روحی ببینم و الان که  مسئولیتم هم بیشتره چجوری بذارم یکی دیگه این وسط بوجود بیاد ،کاش اینقد خوددرگیری نداشتم با خودم،از صمیم قلب درکتون میکنم !
    پاسخ:
    سلام دوست من 
    وای چقدر اون روزا به نظر تو من آدم خوش ‌خیالی بودم :))) لابد میگفتی حالا میبینمت !! چون واقعا سخته بچه‌داری عزیزممم منم از صمیم قلب درکت میکنم حالا من انقدر پروام به سومی هم فکر میکنم

    خوندمت یاسی جون ..

    یاسی جون ما همیشه حسرت نداشته هامونو میخوریم ، اینکه میگم نصیحت نیستا .. مثلاً من خیلی غبطه تو رو میخورم که میتونی بچه تو اونجوری که خودت میخوای بزرگ کنی ! و اینو یه نعمت میدونم واسه تو که خودم ندارم .. منم چون شوهرم هیچ وقت خونه نیست و همیشه سرکاره یا اگرم باشه از خستگی خوابه همش ، تنهای تنهام تو بچه داری و دقیقاً به همین خستگیم که تو هم هستی .. ولی این که بهار ساعتها پیش خانواده همسرم میمونه رو هیچ جوره نمیتونم بپذیرم ! باورت میشه که گاهی چند ساعت بدون من براحتی اونجاست ؟!!

    و به نظر میرسه من وقت استراحت پیدا میکنم توی اون لحظات ولی واقعاً اینطور نیست و همه ی حالاتی که تو دو روز حس کردی من هر روز و هر روز داشتم ..

    اتفاقی که روزانه میفته و من هیییچ کاری از دستم برنمیاد .. شرایط ما هم طوریه که من نمیتونم اون لحظات کنارش باشم .. !  تا الان که رسیدم به پرچم سفید تسلیم !  .. من آرزوی خونه مستقل دااااااااااارم .. با همه سختیهاش .. ولی نمیشه ..(گریم گرفت)

    در مورد خستگی هم همه اطرافیانم میگن بچه داری دوسال اولش پر از خستگی و سختی هست و بعدش خیلی خیلی بهتر میشه .. منم به همین امید دارم سر میکنم وگرنه پدر منم با بچه داری دراومده و کاملاً درکت میکنم.

    سن هم که دقیقاً همینطوره میگی .. منم سی رو رد کردم و میبینم که در درونم طراوت 20 سالگیمو دیگه ندارم .. ولی خب این حالاتم میگذره .. پشتش یه جور افتادگی و پختگی جای میگیره که اونم دوست داشتنیه .

    ووووووووووی چقققد حرف زدم .. و طبق معمول این کامنت در چندبار تایپ کردن و هی رفتن و اومدن شکل گرفت خخ

    راستی خوب کردی اومدی .. بیا بازم .. بیخبرمون نذار عزیزم

    پاسخ:
    آره عزیزم همینطوره :)
    و البته خدا همیشه طاقت تحمل سختی‌های زندگیمونو میده...
    عزیزم شرایطتت خیلی سخته درکت میکنم :(
    ممنون که اینهمه نوشتی :***
    عزیزمی
    چی بگم یاسی؟؟؟
    خوشحالم که مینویسی خداروشکر بخاطر وجود شاد و سالم دخترت.فقط میتونم بگم اگه پیشت بودم میومدم کمکت میکردم برای نگهداری از دخترت تجربه هم دارم.راستی نمیشه دخترتو بیاری تهران این یکی دو روز رو و پیش مادرت باشه و خودتم دانشگاه بری؟
    پاسخ:
    ممنون عزیزم 
    ای جانم :*** مرسی عزیزم مهربونم 
    تهران بردن بچه خودش کلی مکافات داره :/
    یاسی جونم خوشحالم که دوباره نوشتی عزیزم. به نظر منم اصلا نگران دختر گلت نباش بهتره کلاساتو بری و حداقل یه ساعتایی رو برای خودت داشته باشی من بهعنوان مادری که بچم الان 12 سالشه بهت می گم مطمئن باش هیچ آسیبی نمی بینه اون به یه مادر شاد و با روحیه احتیاج داره گلم نگران نباش اصلا به نظر من هفته 2 سه روز بزارش مهدکودک بخدا الما خودشم کلی شاد می شه در کنار بچه های دیگه الان دیگه تو سنی هست که بتونه در کنار بچه های دیگه شاد باشه.
    پاسخ:
    ممنون عزیزم.
    اگر پیش باباش باشه خیالم راحته الان خیلی زوده برای مهد :) بعدم من کلا معتقدم خوبه آدم بچه رو کلاس موسیقی و نقاشی ببره ولی مهد نه. خوب این البته نظر شخصیمه :)
    تقریبا هر روز چک میکردم ببینم نوشتی یا نه.
    دیروز خوندم و نشد کامنت بذارم.
    کاش پدرا بیشتر کمک کنن تو نگهداری بچه. این دوران اول خیلی به مادر فشار میاد.
    راستش منم خیلی تو دنیای خودم غرقم و اینکه گفتی بچه نمی ذاره تو دنیای خودت باشی نگرانم کرد. احتمالا منم مثل خودت می شم
    پاسخ:
    ممنون که به یادم بودی :)
    واقعا بزرگترین نیاز یه مادر، شوهرشه...
    بله بچه‌ که باشه تو دستشویی هم واسه خودت نیستی:))
    چه عجب نوشتى!!!!
    وقتى میخونمت انگار یکى از زبون من داره حرف میزنه، میتونم با تغییر اسامى و اعداد این پستت رو براى وبلاگ خودم کپى کنم، یعنى در این حد!
    این حالت طبیعیه ولى خوب میشى، بچه بزرگ میشه اوضاع بهتر میشه، من که از کوچیکیاى عسل هیچى یادم نیست بس که مشکل داشتم.
     درست میشه غصه نخور، من اون روزا وقتى از جلو ایینه رد میشدم توى دلم میگفتم یعنى میشه یه روز بشینم جلوى ایینه و موهامو اتو کنم؟ مثل گذشته...
     الان بیشتر وقتم مال خودمه هر چند که عسل همیشه هست، همه برنامه هام باید جورى باشه که اونم توش باشه ولى بهتر از گذشته س
    پاسخ:
    آره واقعا چه عجب :)
    چه بامزه که اینقدر شبیهیم 
    آره تو همیشه بهم امید میدی که شرایط بهتر میشه. یادته عید، چهار ماهش بود بهت گفتم خسته شدم شام نهارمون سر وقت نیست بعد بهت گفتم نصفه شب میخوابه تا دوازده یک تو رختخوابیم نهارمون سالاد نداره :))))) خداییش سر سالاد میخواستی فحشم بدی ولی خوب من جانم به سبزیجات بنده!!
    الان یاد اون روزها میفتم خندم میگیره شبا ده میخوابه صبحها نه پامیشه شام و نهارمون سر وقته هر روزم یه ظرف بزرگ سالاد درست میکنم :)))
    این روزامم میگذره 
    سلام
    او قوی وسالم وشاد خواهدشد اگرتو قوی وسالم وشادباشی.
    خوبه که تاحالاازخودت جداش نکردی تا18ماهگی همونطورکه قطعاخودتم میدونی جدانبایدبشه ازت.چیزی نمونده...
    به خودت سخت نگیر فقط به لذتش فک کن سختیش تادوسالگیه.بعدتوخیلی بیشترازالان مال خودت میشی...
    اشتباه نکن مهدبرای بچه عالیه تخلیه میشه وقتی بازی میکنه وبادوستاش حرف میزنه البته برای دختربعداز22ماهگی
    کلاس نقاشی وموسیقی جای مهد رو پرنمیکنه که.تازشم حالاکو تابه سن آموزش برسه اذیتش نکن بذاربچگی وبازی کنه فقط براش اسباب بازی بخر 
    یادت باشه یه روزی برای این روزهاش تنگ میشه
    پاسخ:
    سلام دوست من 
    واقعیت اینه که من اگر شاد هم باشم قوی نیستم. اما تلاشمو میکنم دخترم قوی بشه و این آرزوی من برای دخترم.
    آخه به مهد خیلی اعتماد ندارم چون از نزدیک خیلی چیزا دیدم
    از صبح تا شب داریم بازی میکنیم و اسباب بازی‌ها با توجه به رشدش دارن متنوع میشن
    آره قطعا دلم پر خواهد کشید برای همین روزایی که پوستم کنده شد :)  همین الان عکسای نوزادیشو میبینم یا اینکه یادم میاد چقدر کوچولو بود اشک تو چشمام جمع میشه
    ممنون از نظرتون دوست من
    "خوشبختم و افسرده!" فکری کرد من رو...
    .
    برای خودت وقت بذار یاسی، هرجوری که شده. حتما می تونی!
    .
    هنوز هم خوب می نویسی عزیزم 😘
    پاسخ:
    :) 
    راه‌حلش همینه که برا خودم وقت بزارم میدونم...
    اما خیلی وقتا آدم تو یه حالی فرو میره و خلاصی ازش سخته 
    ممنون عزیزم :*
    گاهی فکر میکنم به خاطر هیچ چیز و هیچ کس نباید خودت رو خالی کنی...تهی...خسته...
    شاید اشتباه فکر میکنم تو این لحظه...
    خوشحالم که می نویسی..
    پاسخ:
    آره درست فکر میکنی :)
    ممنون عزیزم :***
    سلام
    خوشحالم امدی
    جریان کچلی چیه
    پاسخ:
    سلام ممنونم
    پی‌نوشتو نخوندی مگه :| یه پست داشتم اسمش بود این داستان کچلی. زیر اون پست خیلی برام کامنت میزاشتن الانم بری ببینی چن تایی هست هنوز منم اولش حواسم نبود فکر میکردم باید حتمن جواب بدم :)))) بعد دیگه دیدم شماره میزارن و اینا کامنتا رو غیرفعال کردم
  • عسل نوی نو
  • سلام .یاسی خانم چه عجب .یاسی جان چه جوری میتونی جدا بخوابین .من فکر کنم تو خودتم باید  نشون بدی که از حدا خوابیدن ناراحتی و اصلا خودت برو پیشش. این خوب نیست  اصلا  الما رو جدا کن حتی اگر شده تا صبح ده بار مجبور باشی بری و بهش رسیدگی کنی این جدا خوابیدن سردی میاره
    پاسخ:
    سلام عزیزدلم :)
    ای دست رو دلم نزار... همه کار کرده‌ایم خواهر
    سلام یاسی جان...خیلی خیلی خوشحالم که باز هم نوشتی برامون..عزیز توکل بر خدا همه روزهای سخت تموم میشه ..منم پسرم 1 سالش شده ..همه حرفات انگار حرفای منه ولی به امید خدا میگذره..همین که یک فرشته شیرین و سالم داری باید خدا رو شکر کنی..فکر کنم ما دهه شصتی ها یه کم کم حوصله شدیم ...
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ممنون‌ دوست من :) :****

    سلام یاسی جون.به عنوان یک مادر پسر پنج ساله و یاداوری روزهایی که پسرم بدنیا اومده بود تمام کلمات و حرفات رو با عمق وجودم حس کردم .البته هر روز مسیولیتت سخت تر میشه ولی با بزرگ شدن بچه ها به نوعی وقت بیشتری برای خودت و کارهات پیدا میکنی .نگران نباش .
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    البته همینطوره :)
    ممنون دوست من :***
    یاسی رفتم کامنتهای آخر پست کچلیت رو خوندم. مردم از خنده :))) بامزه ترش اینه که تو هم جدی جواب دادی :)
    مردم خل شدن آیا؟ نفهمیدم هدفشون چی بود از این کامنتای چرت و پرتشون :)
    پاسخ:
    والا نمیدونم چشونه مردم :)))
    منم باور کن حواسم نبود اولش !!
    وای چه خوب که بالاخره نوشتی دلم برات خیلی تنگ شده بود.کاش بیشتر برامون بنویسی هرچند کاملا درکت میکنم پسر منم ۹ ماهشه و کاملا احساساتمون مشابه بود...مخصوصا اونجایی که درمورد جدا شدن از آلما نوشتی منم همینجوریم تاحالا جز دو سه ساعت از خودم جداش نکردم اونم پیش مادر خودم گذاشتم به هیچ کس دیگه اعتماد ندارهم که پیشش بذارم حتی خواهرام :/
    البته شوهرمم اگر نگه داره بهش اعتماد دارم که نمیداره:)))
    خلاصه که بد دردیه درکت میکنم...
    کامنتای پست کچلی عالی بود خیلی خندیدم توام سعی کن به جنبه فانش نگاه کنی ناراحت نکن خودتو دیوونه ان دیگه... ؛(((
    پاسخ:
    مرسی عزیزم :))
    ای جانم میدونم چی میگی :) خدا حفظش کنه گل پسرتو :****

    نه بابا ناراحت نشدم :))))
    سلااااام -مامان یاسی جونم:-*
    الهییی..فدای دختر کوچولیه کنج کاوتون بشمممم:-*:-*:-*:-*o (∩ ω ∩) o
    دلم براتون تنگ شده بودT_T
    پاسخ:
    سلااااااامممم تی جان قوربان 
    دل ما هم بسی بسیارررر :(
    :*****
    نوشته ات مثل همیشه شیرین و آروم بود.حسهایی که من هم تجربه کردمش و تمام لحظات و حسهات برام پیش اومده و میتونم دقیقا تصورت کنم
    الان میتونم بهت بگم خسته ای چون آلما با تمام شیرینیش ی مسیولیت بزرگه,دلت میخواد از دستش فرار کنی ولی دل نگرانش هم هستی و فکر میکنی هیچکس نمیفهمه نیازهاشو و بهت بگم هرگز درست نمیشی.نمیدونم این خوبه یا بد ولی خوبیش اینه که سالهای بعد که بچه های دیگه رو با ی عالمه آسیب روانی میبینی و متوجه میشی اونوقت به خودت تبریک میگی و حالشو میبری
    همسر...از بچه جلوتر یکی میخواد به اونها برسه و نازشون رو بکشه,نمیدونم این ناز و ادا اطوار چیه,این توهم همه چی تموم بودن خودشون از کجا میاد.البته این رو بگم که در اون مورد لباس....من متوجه شدم که مردها در بیرون خونه همسرهاشون رو با خانمهای دیگه مقایسه میکنند و وقتی کنارشون هستی دوستدارند خانومشون شیک و مرتب و باکلاس ظاهر بشه.حالا بگذریم از مردان وی آی پی ویژه که اینطور نیستند.
    یاسی زیاد بنویس,حرفهایی که تو ذهنته بنویس,بی پروا و همونجور که فکر میکنی,این عالیه,من یکم مرضهای مزمن دارم با وبلاگ نویسی عود میکنه وگرنه خودم هم دوست داشتم حتی اگر نتونم ادبی بنویسم ولی بنویسم.
    پاسخ:
    کامنتتو میخونم و لبخند رو‌لبمه خداییش برای تو جواب نوشتن خیلی سخته :) فقط بگم عاشقتم :****
    کامنتهای کچلیت رو هم خوندم...چقدر همشون شبیه همند,ی آدمی که نمیدونم چرا لجش درومده,همشون مطمینم یک نفر عصبانیند.
    پاسخ:
    منم احساس کردم انگار یه نفره
    ولی چرا فکر کردی عصبانی :))))
    چه خوب که دوباره نوشتی. فکراتو از سرت بریز بیرون. بنویسشون یا دربارشون حرف بزن. وگرنه میگندن...
    پاسخ:
    مرسی که به یادمی عزیزم :)
    میگندن... واقعا
     تی بلا میسر:-*:-*:-*:-*
    پاسخ:
    فدااااات :) 
  • آقای سر به هوا ...
  • و چقدر خوبه این الما هست !
    وقتتون رو پر میکنه و نمیذاره بیشتر از این احساس تنهایی کنید ...
    پاسخ:
    آره همه‌ی همه‌ی وقتمو :))
    خداروشکر که هست
    به به سلام علیکم....یاسی جوووون...بابا چه عجب...
    آخ که چی بگم که هرچی تو دلم بود رو تو قلم زدی...ناز قلمت...همه احوالاتت رو با گوشت و پوستم درک کردم البت به غیر از بخش همسر😶مادرانه هامون ولی خیلی شبیهه.و البته این احساس اضافه تر من که حالا باید مامان دوتا پسر باشم و این ترس از ندانسته ها و غیرقابل پیش بینی ها و مدیریت رابطه ها،خیلی نگرانم میکنه...و البت تر فقط خیالم از بابت حسود نبودن پسرم راحته  اما اینکه چطور ذهن 4 ساله اش رو اماده کنم که با یه موجود ضعیف و ناتوان صفر ساله چطور باس رفتار کرد؟با روحیات لوس و کم توان و حوصله من...
    یاسی جونم راستی این پسمر باز اکانت اینستامو پاک کرده با این اکانت جدید به ملاقاتت میام
    راستی دیگه اینکه من معمولن خیلی سخت پسندم در تو دلبرویی بچه های اطرافیانم...اما الحق این دخترشما از همون اول رفته تو دلم و بس...خدا حفظش کنه و به همه ماها توان بده
    پاسخ:
    علیک سلام خااااانووووم :) 
    آخی مادرا خیلی مثل همن 
    ایشالا به سلامتی میگذره منم یه روزی میام از تجربیات این روزات میپرسم :) در پناه خدا باشید خودتو نی‌نی‌ها :***
    ای جانم ممنون عزیزم آره نمک داره پدرسوخته :)))
    سلام یاسی جان.خوبی عزیزم.خدا نی نی قشنگتو برات نگه داره.یاسی جون  همینطور که میبینی زمان مثل برق و باد میگذره..درست رو بخون..تا چشم روو هم بذاری تموم میشه..درک میکنم خیلی سخته ولی بخون..یکی از دوستای من شرایط شمارو داشت توو درس خوندن..دانشجوی ارشد بود که بچه دار شد.و دانشگاهش دوساعتی تا شهرش فاصله داشت..برای اینکه بتونه به درسش برسه یه پرستار گرفت فقط برای اون روز..و پرستارو با خودش میبرد دانشگاه با بچه..پرستار بچرو توو دانشگاه نگه میداشت..میتونی از نمازخونه دانشگاه استفاده کنی برای جای پرستارو بچه..در هر حال درس رو رها نکن.همه چیز به انتخاب خودت بستگی داره ..اگه انتخاب کنی که ادامه بدی بعدا زندگیت یه جور دیگست و اگه انتخاب کنی نخونی یه جور دیگه..همه چیز توو دستهای خودمونه یاسی جونم..در پناه خدا باشی.
    پاسخ:
    سلام عزیزدل خوبی تو دختری خوبه ؟؟؟؟
    آره عزیزم ارزشش رو داره مخصوصا که من فقط همین ترم رو دارم 
    ممنون گلم
  • ستاره عبدالمیری
  • سلام یاسی جون خوبی
    یاسی جون من جدیدا و اتفاقی با نوشته هات ارتباط بقرار کردم والان یکی از خواننده های پروپاقرصع نوشته هاتم لطف می کنی رم. نوشته های سابقت رو ب من بدی ممنون
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ممنون از لطفت :) خوشحالم از آشناییت 
    بله عزیزم حتمن 
  • ستاره عبدالمیری
  • مرسی یاسی جون خوشحالم و منتظر نوشته های جدیدت هستم بی صبرانه
    پاسخ:
    خواهش میکنم عزیزم 
    :**
    سلام
    نوشته هات نهایت عطر خوش زندگی رو تا عمق ریه های جسمم کشاند یکم آروم شدم
    منم باردارم یکم یعنی خیلی نگراپم هم دانشجو هم تازه عروس تو ماه هشتم ازدواجم چهارماهم  نمیدونم میتونم از عهده این همه مسولیت بر بیام  خدا کمک کنه 
    به هر حال خیلی وبت خوبه 
    پاسخ:
    سلام ممنون عزیزم 
    آخی مبارک باشه ایشالا به سلامتی عزیزکممم نی‌نیییی ^__^ 
    نگران نباش به خدا توکل کن
    سلام مادر یاسی جون:-*
    ماه تولد گل دختر تون مبارک
    ازطرفم آروم ببویش:-*:-*:-*:-*:-*5تاببوسB-)
    پاسخ:
    سلام عزیزم خوبی خاخوری جانم الهی من فدات شم مهربونم مرسییییی
    قربونت برم بوسسس
    تولد آلما مبارک یاسی ترین
    امیدوارم خداوند همراه هر لحظتون باشه
    انشالا اوضاع و احوالت خوب باشه
    انشالا آلما هر روز سالم و پر نشاط بهت لبخند بزنه
    و  امیدوارم آقای خاص کمتر خساست کنه تو بروز عشق
    پاسخ:
    ممنونم عزیزمممم
    مرسی دوست خوبم :) مرسی که یادمونی :*»»
  • خانوم شین
  • اوووووه من از کی اینجا نیومده بودم:))....نمیدونم کمکی بهت بکنه یا نه بلاخره خودت روان شناسی خوندی :)..ولی یکی از استادای ما میگه کتاب به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن خیلی خوبه و کمک میکنه هم بچه بزرگ کنید هم به کارهاتون برسید...من خودم نخوندمش،فقط پستتو که خوندم به ذهنم رسید،گفتم بگم:)
    پاسخ:
    سلااااااممممم بعلهههه خیلی وقته نبودی!! 
    خوبی؟
    ممنون دوست گلم.
    سلام عزیزم، تولد گل دخملت مبارک یاسی جون، ان شاء اله سالهای سال عمر با برکتی داشته باشه دوست خوبم. 
    چقدر زود گذشت.. آلمای تو یکساله شد و بهار من 10 ماهه.. 
    پاسخ:
    سلام گلم ممنون عزیزم متشکرم
    واقعا زود گذشت...
    الان دختری تو هم دیگه یک ساله شد فک کنم تولدش مبارک عسل خانم :)
    گفتم فقط سر میزنم یکم میخونم و بعد میخوابم
    الان که مست خوابم و چشمام صفحه گوشی رو تار میبینه 
    میفهمم خیلی گذشته انگار:)
    به نظر من که خیلی نگذشته انگار:)
    یاسی قشنگ منو بردی وسط حال و هوات
    خیلی ملموس نوشتی
    الان که مغزم قفله ولی بعدا احتمالا یه تراوشاتی انحام میدم
    فقط اینکه سعی کن حواست به خودتم باشه
    اگه قراره یه ادمه شاد و موفق و خوب تربیت کنی باید خودت قبلش همه این ویژگیارو داشته باشی
    خودت یاسی خودتو رو به راه من اوضاعم رو به راه میشه
    حتمن میشه یه فعالیتی پیدا کرد که بتونی خودت تر باشی
    هرچند امیدوارم تا الان همسرگرام قبول کرده باشن و بتونی کلاساتو بری
    دلمان برای دندان الما لک زد
    دهانمان اب افتاد 
    و خوشحال باش که نزدیک نیستیم در ان صورت دخترتان الان بلعیده شده بودند:)
    همینا دیگه:-D
    خوبه حوابمم میاد تازه:-D
    پاسخ:
    من شاهکارم با این سیستم پاسخگویی :/ حالم از خودم بد شد
    عزیزم الان که دارم مینویسم، اوضاعم بهتره. البته فقط کمی! کلاسامم رفتم... امتحانا نزدیکه.
    ای جانم :) کجاشو دیدی!! گازم میگیره :))

    من مرده‌ی این خواب‌آلودگی و کم‌گوییتم!! عاشق کامنتاتم رفیقم :**
    دلم برات تنگ شده یاسی
    تنگ تنگ تنگ
    خوبی؟ آلمای نازنین ما خوبه؟
    پاسخ:
    ای جانم عزیزم :)‌ خوبیم ممنون دل منم تنگ شده خیلی 
    ببخشید که کلا مفقودم :/
    تو خوبی؟ زندگی خوب پیش میره؟ هرچند الان که دارم مینویسم کلی وقت از روی تاریخ کامنتت گذشته.
    سلام خوبین کاش مینوشتید من هر روز اینجارو چک میکنم!
    پاسخ:
    سلام ممنون خوبم شکر خدا :)
    ای جانم ممنونم که یادمی دوست من. درگیر امتحانات هستم واقعا امیدوارم امتحان که تموم شد بتونم بنویسم. 
    سلام من ارایشگرم موی بلند هم کوتاه و هم کچل ومشاوره میدم اصلا خجالت نکشید هرسوالی درباره مو دارید بپرسید 09101606263 تلگرامم
    پاسخ:
    :D
    سلام جیگر
    آلما خوبه ؟ همه چی انقد زود میگذره زمان از دستم در رفته فک کنم الان مدرسه هم میره ! بیا یه پستی ازش بذار همش فک میکنم وقتی اولین کلمه ها رو گفته چه شکلی شدی؟ :))
    فک کردم دیگه اینجا رو باز نمی کنی آخ جون حالا که میای پس بیام از اون کامنتای طوماری بذارم انقد دلم واسه تلیت کردن مخت تنگ شده:)
    پاسخ:
    شرمنده سلام با تاخیر :(
    قربونت خوبیم شکر دختری هم حسابی بزرگ شده و شیطون بلایی برای خودش :)
    میدونی از صبح تا شب چی میگه؟؟؟ این چیه :))))
    فیلسوفه بچم
    ای جانمممم من اصن عاشق کامنتاتم 
    :**
    سلام یاسی جونم
    منم بعد هزارسال اومدم جواب کامنتمو جواب بدم:))))
    البته یه بار خوندمش فرصت نشد بنویسم.
    منم خوبم عزیزم خداروشکر
    دلم برات تنگ شده. ولی می دونم حتما فرصتی نداری برای نوشتن. ان شاالله که خوب باشی و روزگار به کام.
    آلما نازنازی بزرگ شده؟ خودت روبه راهی؟ از دانشگاهت چه خبر؟

    یا خداااااا این علی چی میگه!!!! یعنی هنوز تو کف اون پسته مونده؟:))))
    پاسخ:
    ای جانممم :) منم خیلی دلم تنگ شده مخصوصا واسه اون روزا که هر روز میتوشتم و هر روز میخوندم. آلما خانم که حسابی شیطون شده پوستمو کنده :)))) همش در خدمت ایشونم دیگه تنبل شدم برای نوشتن!! ولی خوب میدونم اینم یک دوره‌ایه که میگذره میدونم دوباره زیاد مینویسم :)
    دانشگامو رفتم فقط پایان‌نامه مونده
    نمیدونم فازش چیه :-D  تایید میکنم بخندین وگرنه میشد پاکش کرد
    سلام یاسی جانم... بنویس دلم برات تنگ شده...
    پاسخ:
    سلام عزیزم چشمممم :***
    چرا دیگه نمینویسی پس :((
    پاسخ:
    باور کن خودمم نمیدونم چرا!! ولی خیلی دلم میخواد بنویسم. و اینکه من کلا وقتی یه کاری رو انجام نمیدم شروع دوباره و عادت کردن بهش برام سخت میشه اخلاقای گند زیاد دارم اینم یکیش!!
    بنویییییییییس
    پاسخ:
    رو چشمم :)
    بنوییییس
    پاسخ:
    تهدید جدی شد :))
    یاسی جان سال نوت مبارک .امیدوارم اولین عید آلما برای هر سه تون عالی باشه . همیشه خوش باشی عزیزم .
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون دوست خوبم عید توام مبارک ایشالا امسال برات بهترین سال باشه :)
    سلآم:)
    دعوتید به قرار وبلاگیه ۱۴۰۴/۴/۴
    لطفا یه سری به بلاگ بنده یا این ادرس بزنید:

    http://khaneyeman.blog.ir/1395/01/11/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8q

    مشتاق دیدار!:)
    پاسخ:
    بله بله با تچکر :)))
    آبان لعنتی ...
    پاسخ:
    چرااااا؟؟؟
    سلاااااااام
    سال نو مبارک دوست مهربونم
    خوبی؟ آلما نازنازی خوبه؟
    دلم برات تنگولیده حسابی
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون سال نوی شما هم مبارک ایشالا سال بسیار خوبی داشته باشی کنار همسرت.
    بابا باز به معرفت تو! ممنون که یادمی 
    ما هم خوبیم شکر. 
    ممنونم از توصیه هات :**
    چرا نمینویسی دیگه پس ما چجوری حال آلما خانمو بدونیم :)
    پاسخ:
    خواهش میکنم عزیزم 
    نمیدونم والا!! ولی میدونم که دوباره مینویسم. 
    ممنون از محبتت :*
    برگرد و بنویس
    لطفا...
    پاسخ:
    چشم :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی