یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

واقعیت رویای من است

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۶ ق.ظ

قبل از هرچیز،‌دوست عزیزم سعیده که پیام خصوصی گذاشتی،‌میشه لطف کنی آدرس برام بزاری؟ 



شیرم خشک شده. خشکِ خشک هم که نه؛ اگر فشارش دهم قطراتی خارج میشود اما آلما خانم همچین چیزی را قبول ندارد. امتحان کردم حتی وقتی کاملا خواب است سینه‌ام را دهانش میگذارم چندتا میک میزند و سرش را میکشد. وقتی عمیقا به این موضوع فکر میکنم غمگین میشوم. باید دو سال میخورد؛ نه فقط هفت ماه. الان تقریبا یک ماهی میشود که اصلا لب نمیزند. آخرین بارهایی که خورد سفر مشهدمان بود. یکبار توی هواپیما که به خاطر فشار هوا ترسیده بود و به شدت گریه میکرد. یک بار هم که کم خوابیده بود و خسته بود و بهانه‌گیری کرد و یکهو زد زیر گریه ساعت نه شب بود بردمش توی اتاق و کنارش دراز کشیدم و همان چند قطره را بهش دادم و خوابید. کاش با همین ذهن کوچکش میفهمید، از شیر نگرفتمش؛ شیر تمام شد.

دستم را که بالا می‌آورم تا پُک بعدی را بزنم، آرنجم تیر میکشد و این با هر بار بالا و پایین کردن دستم تکرار میشود. از اثرات بغل کردن بچه است. مثل قدیم‌هایم سیگارِ نازک دستم گرفتم. یاد دوستم می‌افتم. کسی که خیلی اتفاقی با من همکلام شد و بعدتر شد دوست نزدیکم و بعدترش جایی خیلی دورتر از اینجا گیر افتاد و حدودا سه سالی میشود ندیدمش. آن وقت‌ها سیگار نازک میکشیدم و او از هر نوع دودی متنفر بود. حتی سردرد میگرفت. وقتی فهمیدم ملاحضه (ملاحظه؟)‌ میکردم. برایش تنگ شده. برای دیوانه‌بازی‌ها و خنده‌های تمام‌نشدنی‌اش.

فشارش دادم کنار فیلترهای له و لورده‌ی وینستونِ همسرم. دیگر نتوانستم صبر کنم،‌ کلمات بلند‌بلند توی ذهنم خوانده میشدند. چای پررنگی ریختم و با یک شکلات آمدم پشت میز. سر راهم به آلما نگاه کردم،‌ حسابی غلت زده و مچاله شده بود اما خوابِ خواب.

شش ماه که گذشت،‌ آرام‌آرام همه‌چیز نظم گرفت. همین که وقتی شب‌ها میخواباندمش بیدار نمیشد قدم بسیار بزرگی بود. هرشب ساعت ده وقتی حمامش کردم،‌ با یک شیشه شیر میرویم توی تخت میخوابانمش کنارم یا روی پا،‌ شیرش را میخورد،‌ چشم‌هایش را میبندد و میخوابد. ساعت پنج یا شش صبح بیدار میشود برایش شیر درست میکنم،‌ شیرش را میخورد و دوباره میخوابد تا نه یا نه و نیم صبح.

خیلی از شب‌ها از ذوقم تا سه و چهار صبح بیدار مانده‌ام و از احساس آزادی لذت برده‌ام اما همچین که ساعت نه صبح انگشت کوچکی تا ته توی سوراخ دماغم فرو میرود از شب‌بیداریم پشیمان میشوم!! 

یادم می‌آید اولین روزهای تولد آلما همه‌چیز برایم غریب و ترسناک بود. سه یا چهار ماهگی‌اش به شدت عصبی بودم و کلافه. افسردگی شدید داشتم... اما این روزها هرچه دخترم بزرگ‌تر میشود و کارهایش مثل شلمان سر ساعت و منظم‌تر،‌ حال من هم بهتر میشود. این روزها حتی غذا خوردنش هم نظم گرفته و سر ساعت است. حدودا سه ماه پیش که اولین فرنی را برایش درست کردم فکرش را هم نمیکردم بتوانم روزی سه وعده غذا برای دخترم آماده کنم. فکر نمیکردم بتوانم اوضاع را مدیریت کنم اما این روزها احساس موفقیت میکنم. بالاخره زحماتم نتیجه داد و حداقل خواب و خوراکش روی روال خاصیست. تنها چیزی که مثل بغض سنگینی قلبم را فشرده میکند این است که شیر ندارم. وقتی قلپ‌قلپ شیرخشک میخورد و خوابش میبرد همه‌ی وجودم حسرت میشود که کاش جای این سر‌شیشه‌ی پلاستیکی،‌ گرمای آغوشم را داشت.

بچه‌ها خیلی زود بزرگ میشوند. انقدر زود که تا سر بجنبانی،‌ رفته‌اند. از وقتی مادر شده‌ام بیشتر به پدر و مادرم فکر میکنم. با وجود اینکه هرچه پیرتر میشوند از خود واقعیشان فاصله میگیرند،‌ مخصوصا مادرم. اما با این حال باز هم هر لحظه دل‌تنگشان میشوم و فکر میکنم من هم روزی توی بغلشان بودم و حالا...

امروز وقتی مادرم پیام داد یاسی،‌ چند دقیقه فکر کردم منظورش چه بود؟ بعد پیام دیگری آمد یاسی و آلمای عزیزم روزتان مبارک. بین کلماتش هم فاصله‌های زیادی بود. خیلی دلم سوخت. تصور کردم عینکش را آورده و با همه‌ی ذوقش خواسته برای من پیام بفرستد بعد چون مهارت ندارد وقتی یک کلمه تایپ کرده اشتباهی ارسالش کرده... البته مادرم پیر نیست! پنجاه و سه سالش است. فقط خیلی با موبایل کار نمیکند. 

هنوز هم گاهی به شدت از دست آلما شاکی میشوم! اما توی مدیریت خشمم خیلی مهارت پیدا کرده‌ام. فقط هر ماه نزدیک پریودم توانایی کشتنش را دارم! چرا که انگار او هم توی آن دو سه روز با قدرت بیشتری لجبازی میکند و مخ میخورد! و این مرا مطمین( همزه گم شده!)‌ میکند که حال روحی بچه‌ها متاثر از حال مادر است و کوچک‌ترین تغییراتی را حس میکنند. 

دخترم هر روز شیرین‌تر میشود و خراب‌کارتر! موجود ناتوان و کوچکی که سرش را هم به سختی میچرخاند،‌ شروع کرد به غلت زدن و روی شکم آمدن،‌ بعد سینه‌خیز رفتن و بعد چهار دست و پا و حالا دستش را میگیرد به مبل و میز و می‌ایستد. همان گربه‌ی کوچولویی که فقط صداهای کوتاهی داشت،‌ یک روز صبح بیدار شد و شروع کرد به تکرار آوای نانا و دادا بعدتر هم ماما و بوم‌بوم!! و هاتا. هربار که میگوید ماما هرچند میدانم هنوز منظورش صدا کردن من نیست اما دلم از شوق میلرزد. 

اگر تا چند وقت پیش گاهی نمیرسیدم کارهای خانه را انجام دهم،‌ الان اصلا نمیتوانم! چون از صبح که بیدار میشویم باید کنارش باشم تا شب. وگرنه چهار دست و پا خودش را میرساند به جاها و کارهای خطرناک و یا دستش را میگیرد به مبل و میز و می‌ایستد و بعد که خسته شد سقوط میکند! و من باید حتمن در آن حوالی باشم تا از سقوطش جلوگیری کنم. به روروک هم اعتقاد ندارد!! ساعت‌های اندکی هم که توی روز خواب است صرف کارهای خیلی ضروی میکنم؛ مثل آشپزی برای خودمان و آشپزی برای خانم‌خانما!

قبل‌تر هم گفته بودم؛‌ محال است چیزی از خدا بخواهم و جوابم را ندهد. گفته بودم محال است بروم زیارت امام رضا و زندگیم بهتر نشود. فقط کافیست یک بار از حیاط حرم عبور کنم و چیزی از دلم بگذرد. فقط کافیست دو رکعت نماز برای پدر و مادرم بخوانم و بعد خیلی زود توی دلم خداحافظی کنم و بروم. 

این روزها خیلی به جداکردن جای خواب آلما فکر میکنم. گاهی دلم میسوزد اما فکر میکنم الان که خوابش نظم گرفته و کوچک است شاید بهتر بشود جدایش کرد تا زمانی که بزرگ شود و متوجه باشد و مقاومت کند. همسرم کماکان جایش جداست و میگوید نمیتوانم با بچه تو یه رختخواب بخوابم. میگویم این که دیگه شبا بیدار نمیشه صدایی هم نداره میکوید تو رختخواب که هست! وول بزنه هم نمیتونم بخوابم. و این بیشتر مرا به فکر می‌اندازد تا زودتر هرکسی جای خودش بخوابد. 

چند وقت پیش؛‌ درست یادم نیست کِی،‌ یک روز عصر همسرم پیامی داد که میشد استنباط کرد که مرا به اتاق خودش دعوت کرده. خیلی تعجب کردم. اما واقعی بود. گرمای آغوشش انقدر دلچسب بود که دوست داشتم هیچ‌‌وقت تمام نشود. ابراز‌ها و بوسه‌هایش از جنسی بود که ناخودآگاه مرا برد توی حال و هوای اوایل آشناییمان. انقدر شیرین بود که دلم میخواست فقط چشم‌هایم را ببندم روی بدنش دست بکشم و ببویمش. تصویر‌های زیبایی که از عشقمان توی ذهنم مانده تند‌تند مثل چراغ‌های یک ریسه روشن میشدند و من دلم نمیخواست چشم‌هایم را باز کنم. مثل یک رویا اما واقعیِ‌ واقعی. 

همان شب انگار دوباره زنده شدم. خودش هم حالش بهتر است. نمیدانم به چه فکر میکند. درباره‌ی خودمان با هم حرف نمیزنیم و این حرف نزدن را دوست دارم. انگار همه‌چیز در بی‌حرفی گفته میشود و یک روز باز هم کتاب دیگری برایم میخرد:

واقعیت رویای من است

مجموعه اشعار بیژن نجدی.

صفحه اول را باز میکنم:

تقدیم به یاسی عزیزم

بخوان و در احساسی که می‌یابی شریکم کن.




  • یاسی ترین

نظرات (۳۵)

یاسی نی نی خواهرم الان دوسالش شده و هنوزم خواهرم با خوابش مشکل داره, شبا با ی تکون بیدار میشه و کلا روزا خواهرم بخاطر بی خوابی بی اعصابه 
حالا خداروشکر کن الما میذاره شبا بخوابی و خودشم راحت میخوابه  بخدا خوابت مهمتر از شیش هفت ماه کمتر شیر خوردن الماس:)) 
پاسخ:
وای شوخی نکن دو سال 😣😣😣😣😣
طفلک خواهرت
واقعا خواب منظم نعمتیه :)
سلام یاسی جونم چقدر ذوق کردم از دیدن به روز شدن وبلاگت ^ـ^ اول صبحی حالمو ساخت:)
یاسی چقدر زود گذشت! انگار همین دیروز بود هی میومدیم میپرسیدیم فارغ نشدی؟:)) یکم دیگه حرف میزنه سیب کوچولو! واقعا مثه برق میگذره! 
ما هم نی نی دار شدیم یاسی ^ـ^ هفته ی دیگه میرم ببینیمش. نی نیمون چند روزی تو دستگاه باید میموند و نه ماه کامل نشده بود ... 
الان یه سری چیزا رو یاسی از نزدیک میبینم بعد هی میگم یاسی حق داشت کلافه شه از دست دخالتا! 
باورت نمیشه سر اسم بچه هم خودشونو حق میبینن ، یه کِرم درونم دوست داره برم بزنم رو شونش بگم حالا مونده ، قراره دهنتو صاف کنن اهل خانواده:)))))) 
چه خوب که برنامش منظم شد یاسی ، اصن ۹۰ درصد راه رو رفتی ،البته من نمیدونم hون ۱۰ درصد باقی مونده چه مشکلیه !:)) ولی خب همینکه روز شبتون رو روال شده خودش عالیه . غصه ی شیرم نخور، حالا من که بیشتر از دوسال خوردم چه گلی به سرم زده شد والا :))
مهم همون یاغوز ، آغوز چیه اون شیر اول ، همونو که خورده خیلیم کافی و عالیه و اینا :)) 

و پاراگرافای آخر لبخندی داشت به گشادی نمایش همه دندونا :)) 
ببین چقدر خوبه بنویسی دختر جان! هم تو خالی میشی هم ما کیف میکنیم والا ...

آلما رو ببوس
ننه الما رو هم در آغوش بفشار از طرفم :) 

پاسخ:
سلام عزیزم مرسی گلم ای جاااانم :)
وای آره تا دو ساعت پیدام نبود میگفتن زاییدی :))
باورم نمیشه اون پیشی کوچولو که می خوابوندمش رو‌کاناپه الان از در و دیوار بالا میره روزی صدبار میخوره زمین 
جوووونمممم مبارکه عزیزم نی‌نی کی هستن دقیقا؟ 
عزیزکم ایشالا زودتر میره خونه فسقلی... دختره یا پسر ؟
آره بابا بهش بگو‌ آماده باش در همه‌ی ابعاد باید پاسخگو باشی :))))
وای آره از همه مهم‌تر تنظیم خوابش بود من اصلا سوای سختی و ایناش از بچه‌ای که تا نصفه شب بیدار. باشه بدمم میاد.
دو سال بیشتر خوردی اینقدر جیگری دیگه :))))
یاغوز تو مایه‌های فحش بود که مثل چلغوز و اینا 😀😀😀😀 درستش آغوزه.
عزیزممممم :) 
مرسییییی گل خوشگلمممم
سلام یاسی جان
چه خوب شد نوشتی .ماشالا به الما
شاد باشید
پاسخ:
سلام عزیزم 
ممنون 
مرسی عزیزم 😍💟😘
چه قدر حیفه که مارو از قلم جذابت محروم میکنی
پاسخ:
سلااااااااااممممم 
عزیزممم 
:*****
یاسی :*
پاسخ:
:*****
وای یاسی جون چند دلم واسه پست طولانیات تنگ شده بود عزیزم :-)
وای بچه ها که حرف میان و کلمات رو شکسته میگن دلت میخواد بخوریشون آنقد شیرین میشن اوخییییی ای جان B-) 
یاسی وقت کردی پست بزار دلمون تنگت میشه بابا
خیلی پستت حس خوبی داد بهم :-) 
خیلی خوشحال شدم که حالت بهتره و از اون حال افسرده اومدی بیرون :-)
پاسخ:
آخییییی ‌عزیزم :)
آرهههههه خیلی خوبه ^____^
ممنون دوست من 
مرسی از محبتت
:***
وای خانوم خانوما بل اخره لب گشودی به سخن...
همه اینهایی که گفتی در مورد آلما برای منم بود و میفهمم البته به غیر از دو مورد...یکی نخابیدن های شش ماه اول آلما که پسر من از شب اول تو بیمارستان ساعت 10 خابید😊و شبهای بعد همینطور...و روروئک سوار نشدن آلما و اینکه پسر من عاشق روروئکش بود که سوارش شه و همه جای خونه رو فتح کنه...اما شیر نخوردنش...منم همین مشکلو باهاش داشتم...چون کمکی شبرخشک میدادم و اون تدریجا ترجیح داد همون شیر خشک پر فشار و راحت الحلقوم رو نوش جان کنه و گاهی هم بخاطر خارش لثه هاش همچین سینه بنده رو گاز می گرف که دلم میخاست بزنمش و همه اینا باعث شد اون نخوره و شیر منم قطع شه...منم خیلی حسرت خوردم...😳
ایشالله که لذت ببری از رشد و پرورشش...چون این روزا بهترین روزهای رشد بچه هاس...
پاسخ:
ارادتمندیم :)
شووووخیییی نکن !!! پس تو خوشبخت‌ترین مادر دنیایی؟؟ اون بچه رو باید حلوا حلوا کرد:))) دمش گرم
ممنون گلم
خوشحالم که حالت خوبه و جمله های قشنگ و پر از آرامش یاسی ترین رو خوندم

پاسخ:
ممنون دوست من :****
متشکرم‌ عزیزم :)
  • مامان محمدامین
  • عزیزم المای جان....خوشحالم که حالتون خوبه خوبه....یاسی جان زیارتت قبول.خوش بحالت که با امام رضا کلی حشر ونشر داری....دمت گرم.حسودیم شد....
    خداروشکر عروسک ما کلی منظمه ولی من کیف می کنم از حرکات وجست وخیزهاش....ودیدن عکس های خوردنیش...ممنون که لحظات شیرینت رو با ما به اشتراک میزاری....با این شیطنت های الما جان فکر می کنم کودک درونش پسره...خخخخخ
    بابا یاسی حرص شیر نخوردن رو نزن.اینقدر از اول نگران شیرش بودی که آخرش شیرت خشکید...والله طعم اون شیر خشکهارو ما هم مزه مزه کنیم مگه بی عقل باشیم که نخوریم.هفت ماه شیر خورده عالیه.از این به بعد بیشترش غذاست ونهایتا تا یک سالگی شیر خشک بعد هم شیر پاستوریزه.میدونی من فکر میکنم قدیمی ها برای این میگفتن دو سال شیر مادر.چون واقعا تنوع غذایی وسبد غذایی خانواده اجازه نمیداد غذای کودک جدا از غذای سفره باشه وواقعا غذای سفره برای بچه سنگین بود.یا شایدهم مامانها از بس کارداشتند نمیرسیدند غذای ساده درست کنند وما بیچاره ها همش دم سینشون بودیم راحت وبی دردسر....ای وای اگه این قسمت اخر رو مامانم بفهمه.شیرش رو حلالم نمی کنه....
    چقدر خوشم اومد.به این قسمت نوشته ات که حرف نمیزنیم واین حرف نزدن رو دوست داری....ما هم یک وقت‌ها یی ترجیح میدیم حرف نزنیم وواکاوی نکنیم....خداروشکر که این روزها خوبی زندگیت عسل
    پاسخ:
    ممنون سلامت باشی خواهرم :) دعاگو بودیم... خدا قسمتت کنه.
    آره یه لحظه آروم قرار نداره وروجک. واااااقعاااا :)))) خیلی شیطونه آخه!!!
    آره من از اول حرص خوردم واسه شیردادن....
    منم همش فکر میکنم کجا قدیما مثل ما سه وعده غذا و میان وعده برا بچه آماده میکردن هرچی بود همه همونو میخوردن. خخخخ واقعا
    آره گاهی که آدم حس کنه حرف نزدنه‌ معنیش صلح و آرامشه واقعا از سکوت لذت میبره.
    عزیزمی 
    خیلی بهم لطف داری 
    بوس
    سلام مامان یاسی جون:-* روز دختر با تاخیر مبارک شما و دخمل گلت باشه:-*:-*:-*
    مراقب خودتون باشین بوس بوس :-*:-*:-*:-P

    پاسخ:
    سلام عزیزم خوبی تو 💟😍😍😘😘😘💓💚💚💋💋
    ممنون عزیزم برای شما و‌ دخترتون هم مبارک.
    خیلی عزیزی
    بوس بوس بوس :)
    یاسی جون اصلا خودت ناراحت نکن golden time شیردهی ٦ ماه اوله که خیلی مهمه و اساسی خوشحال باش که تونستی اون تایم طلایی و اصلی به دخترت شیر بدی عزیزم، خداروشکر . درضمن یک مامان اگاه مثل خودت از هر چی واسه یک بچه مهمتره. خانوم گل خوشحالم که خواب و غذاش و درنتیجه زندگیتون رو روال افتاده همیشه خوش خبر باشی 💋
    پاسخ:
    آره خوب شیر کم‌کم کیفیتش رو از دست میده اما ارتباط عاطفی خیلی مهمه. حس امنیت و آرامش به بچه میده که متاسفانه من نمیتونم اینجوری تامینش کنم :( اون بچه‌ای که دو سال شیر مادر خورده خیلی فرق داره...
    اما مامان آگاه... موافقم. من همه‌ی تلاشمو برای دخترم میکنم و وحدانم راحته تا حدی که شعورم میرسیده و امکان داشتم همه کار کردم. هر کاری که برا رشد جسمی و روحیش لازمه.
    عزیزم ممنون از محبتت 
    بوس
    خوشحالم که اومدی یاسی جون.
    خیلی از حرفات در مورد بچه داری و پدر و مادر خودمون حرف دل منم هست، همین الانم بهار نمیذاره من درست و حسابی واست کامنت بذارم و همش نق میزنه، واسه همین انداختمش تو روروئک، بهار فعلا روروئکو دوست داره البته هنوز پا در نیاورده ببینم بازم میمونه توش یا نه،  منم زیاد نگهش نمیدارم، میگم واسه کمرش خوب نیست هنوز.
    میدونی چیه یاسی وقتی پاراگراف سیگار رو خوندم،دلم گرفت یه جورایی، انگار میخواستم بهت بگم نکش دختر!!!  گفتم کاش یاسی بازم میتونست شیر بده کامل، بلکه ترکش کنه بعد دوسال خخ
    بعد یکم کندوکاو در درونم کردم دیدم این حسم برمیگرده به رفتارای شوهرم که با سیگار بدتر میشه.. 
    نمیدونم والا.. بگذریم. فقط خواستم حسمو بگم.. 
    منم شیرم کمه یاسی جون،  بهار رو ساعتای خاص شیر میدم، و در طول روز شیرخشک میخوره.. ان شاء اله دو روز دیگه باید غذاشو شروع کنم،  ببینم چی میشه
    واای من برم، از روروئکم خسته شد داره گریه میکنه 
    پاسخ:
    ممنون رها جانم 
    اوخ فدای پاهاش... دو روز دیگه مثل الانِ آلما همه‌جای خونه رو چهار دست و پا میره و هرجا بتونه دست میگیره بلند میشه و تو باورت نمیشه نی‌نی کوچولوی توئه.
    اشکال نداره حسنو بگی عزیزم. خوب کردی گفتی.
    رفتار آدم با سیگار بدتر نمیشه که بهتر میشه :)) سیگار آرام‌بخش و ضدافسردگیه. اینو جدی میگم و کاملا علمیه. آدما با سیگار عصبی نمیشن. آروم میشن. ضررهای سیگار یه چیزایی دیگه است. از جمله سمومی که به بدن وارد میکنه. و اعتیادی که ایجاد میکنه. شاید رفتار همسرت مربوط میشه به این که میخواد بکشه و‌نمیشه. حالا یا تو دعوا میکنی یا موقعیت نداره....
    امیدوارم همون اندک شیرت بمونه...
    عزیزم... ایشالا غذاخور خوبی بشه. 
    اگر یه وقت نخورد اصلا خودتو ناراحت نکن هزار و یک راه برای غذا دادن بهشون هست و مهم‌ترین نکته اینه که کاااااملااا ریلکس باشی 
    قربونت خوشحالم کردی :»**
    یاسی جانم
    خوشحالم که خیلی بهتری. الهی که همیشه سلامت و شاد باشی در کنار همسر عزیزت و گل دختر نازتون

    بوووس
    پاسخ:
    ممنون گلم :**
    مرسی دوست خوبم 
    شما هم همینطور
    خب بعد چند ساعت تاخیر برگشتم خخ
    راستی زیارتت قبول باشه عزیزم،  خوشبحالت.. خیلی دلم تنگ شده واسه حرم آقا.. آلما کوچولو هم مشهدی شد به قول قدیمیای ما، مشهدی آلما :-)
    راستی چیکار میکرد توی حرم؟ تعجب نمیکرد؟ 
    خوشحالم رابطتت با همسرت خوبه عزیزم، الهی روزبروزم بهتر شه :-)
    وااای من برم، فسقل خانم نمیذاره 
    پاسخ:
    بعله بعله :))
    ممنون سلامت باشی. ایشالا قسمتتون میشه... آره عزیزم البته یه بارم در زندگی جنبنیش رفته بود :))
    از حیاط که وارد شدیم تا برگردیم یکسره میخندید :)) لابد براش جالب بوده یا انرژی مثبت دریافت کرده.
    ممنون عزیزم... برای شما هم همینطور 
    باز خوبه همین دو دقیقه رو گذاشت!!
    فدای شما:-*
    بحمدالله خوبم :)
    یاسی جونم:-*
    مچکرم از احوال پرسی ت دخترگلم:-*o (∩ ω ∩) o:-*
    مامان تونو ازطرف منم ببوسین:-*:-*:-*
    پاسخ:
    خداروشکر عزیزم 
    دوست خوبم 
    :»*»»
    فدات 
    بابا پاشو بیا یه دالی کن تموم شه بره دیگه
    عح همش نیستی:/
    پاسخ:
    کامنتام یهو زیاد میشه باید همه رو یه باره جواب داد خوب 
    بعدم من نمیدونم چرا مثل بچه‌هایی که مشق ننوشتن هر وقت کامنتام مونده یا دیر پست گذاشتم، نمیرم وب دیگران :))))
    آدم های جالبی هستین...
    پاسخ:
    😀
    چه بامزه
    پستت مثل همیشه دوست داشتنی و لطیف بود و بازهم انگار من رو بردی تو دنیای خودت,دلتنگی رو خیلی خوب میفهمم ,یک کسانی,یک روزهایی,یک خنده هایی و وو کلا دردانه هایی در زندگی پیدا میشند بعد یکهو غبار میشند و میرند و دور میشند و میمونه فقط تکه تکه هایی از خاطرات و حسرتها و دلتنگیها,حالا چه این دردانه رفیق دختر باشه,چه پسر,چه حتی یک مکالمه ی ساده در یک جای غریب,اون حس و حال رو میفهمم و تداعی اون با تلنگرهای کوچک.یاسی من حالم از سیگار کوچولو بد میشه بزن تو نخ ماربورو قرمز,یعنی جل الخالق چی ساخته,عااالیه.فقط اولاش یکم سنگینه بعد عادت میکنی.طول هم میکشه تمون بشه رقص دودش رو تماشا میکنی و لذت میبری.
    مراسمات زیارت قبول و اینا ک گفتم بهت ولی چه بد ک حواسم نشد روز دختر رو به گل دخترت تبریک بگم ولی مگه چیه...الان روزش مبارک
    ای جااانم به اون حسرتت,دقیقا این رو هم میفهمم,یاسی پسرم ک مک میزد و من شیر نداشتم قشنگ حس میکردم تکه های قلبم کنده میشه البته که افسردگی داشتم و این بر شدت آلامم اضافه میکرد ولی اون حس لعنتی هنوز یادمه,میفهمم چی میگی.و عجیب که هنوز با منه,ی حس گناه و پرسش که چرا نشد و هزار هزار مقصر
    آخر اینکه خداقوت,باریکلا به تو یاسی جان با تدبیرم,باریکلا که تمام زندگیت شده دخترت و بهش توجه میکنی,تو واقعا لیاقت مادر نامیده شدن رو داری.
    دخترک گلمون هم که ماااه,مثل گل با اون شیرین کاریهاش دستمزدت رو میده,نوش جونت لبخندهاش و ماما ماما گفتنش
    پاسخ:
    عزیزم ممنون :)
    یه چیز جالب بهت بگم که من هیچ‌وقت از این دوستم تو وب ننوشته بودم و همین که نوشتم برگشت و باهام تماس گرفت!!
    اه‌اه آره منم دوست ندارم فقط باعث میشه لُپای آدم درد بگیره :)) بس که جون میکنی دود در بیاد !!
    آقای همسر با وینستون قرمزش خونه نبود و‌ من مجبور شدم از اون بسته زاپاس تو یخچال استفاده کنم :))) خیلی وقت بود نازک نکشیده ببودم... همونه یاد روزایی افتادم که نازک میکشیدم.
    ماربورو باید خیلی هم کلاس داشته باشه ها ایول😀😀😀😀 
     آخی ممنون عزیزم 
    :(( شایدم افسرده‌ها زودتر شیرشون تموم میشه....ظاهرا تا همیشه با آدم میمونه اون حسرت... من گاهی یه جوری آلما رو میچسبونم به خودم فشارش میدم به قلبم تو دلم میگم کاش...
    مرسی عزیزم خیلی لطف داری گلم 
    😘😘😘😘😘😘
    نیا وب دیگران که!
    خودت بنویس:)
    پاسخ:
    :)) 
    چشممم

    حس زیبایی به من داد این پست حس اینکه بالاخره یاسی و الما توافق کردند و تمام شد روزهای سخت تمام شد روزهای که ازار میداد تو را تمام ان بیخوابیها حالا تویی و دخترکی که هر روز بزرگ میشود و بزرگتر تا روزی عروسش کنی
    یاسی عزیزم سوپ پاچه گوسفند بهترین غذا برای افزایش شیر هست نان و ابگوشت و سیب زمینی پوره اینها و هم بخور ولی اگ رشیرت کم شد نگران نباش الما دیگه غذا میخوره باز هم میگم حس خوبی دادی
    پاسخ:
    :)) آره توافق کردن! بامزه گفتی
    عزیزم متاسفانه شیر من با این چیزا درست نمیشه خیلی کمه در حد خیس شدن سر سینه‌ام. مشکل بعدیم هم اینه که دخترم اصلا سینمو نمیگیره. وقتی میخوام بزارم دهنش انگار یه چیز خیلی غیرعادی دیده!! انگار نه انگار تا‌ پنج ماهگی فقط شیر خودمو خورده. باور کن یه جوری نگاه میکنه اصلا تمایل نشون نمیده :( دهنشم بزارم سرشو میکشه.
    اما خوشبختانه غذاخور خوبیه :))
    قربونت عزیزم کامنت توام حس خوبی بهم میده 
    :**
    چه خوشحال شدم امدم دیدم نوشته ی جدیدت رو ... الهی که تنتون سلامت باشه .. ببوس دختر خوشگلت رو
    ویک چیزی فقط برای یاد آوری .. در معاشقه های دلنشین حواستون باشه حرکات مشکوک انجام ندیدن ... به اصطلاح کار دست خوردتون ندین یک وقت .... شاد وسلامت باشی عزیزم
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :)
    یس یس حواسمون هست
    Protection
    دالی:)
    پاسخ:
    دالی دالی :))
    جان خودم داشتم میومدم وبت یه چیزی بهت بگم تله‌پاتی‌ رو ببین تو رو قرآن :)))
    چقدر آخر نوشته ات خوشحالم کرد... حالم را خوب کرد..
    به آغوش کشیده شدن های این چنینی ات از طرف همسرت مستدام باشد :)

    برای شیرت می تونی به پزشک مراجعه کنی ؟ شاید راهی باشه
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :)
    متشکرم
    نمیدونم :( دیگه فایده نداره که خشک شد
    سلام عزیزم خوبی؟دختر نازت خوبه؟من و داداشم تا 3 ماهگی و 6 ماهگی شیر خوردیم و خدارو شکر مشکل خاصی هم نداشتیم.نگران نباش عزیزم.
    دختر قشنگتو ببوس.
    پاسخ:
    سلام عزیزم خوبی تو دخترت خوبه 
    آره خوب خیلیا اینطورن... چاره چیه
    عزیزمی میبوسمت
    اگر شیر خشک رو کمکی دادی احتمالا شیرینیش بیشتره  سعی کن بازی بازی بدی که حاما شیرت رو هم کمابیش بخوره  اشکال نداره منم تا 4 ماه بیشتر شیر له بچم ندادم .بچه های الان عادت میکنند به شیرخشک 
    پاسخ:
    متاسفانه اصلا دیگه شیر ندارم و اینکه دخترمم یه جوری اصلا لب به سینم نمیزنه انگار که هرگز شیر منو نخورده :(

    سلاااام عرض وجود :-)
    پاسخ:
    سلام به تو دوست گلم :*
  • آقای سر به هوا ...
  • خشک شدن شیر مادر هم معضلی شده برای زن ها .
    خیلی هاشون به دکتر زنان مراجعه میکنن ولی درمانی براش نیست .
    همیش برمیگرده به تغذیه و هزارتا فاکتوره دیگه ...
    از من میشنوین برای تمام مشکلاتتون به تب سنتی مراجعه کنین .
    همه قرص هارو میشناسم ولی لب به یکیش نمیزنم . قرص درمانش موقتیه . فقط و فقط گیاهان دارویی .
    وقتی به این نتیجه رسیدم که تو قرآن خوندم درمان تمامی مریضی ها تو طبیعت هست ! جستجو کنید !
    پاسخ:
    بله جدیدا شایع شده :/
    ممنون دوست من 
    متشکرم :)
    سلام یاسی عزیز
    خوبی؟
    چقدر کم به کم پست میگذاری :(( 
    ولی خوب خدا رو شکر که همه چیز خوبه. 
    من الان در اوضاع سه ماه پیشت هستم. یعنی حسابی افسرده، خسته و .. دااااغون!! البته فکر میکنم تو باز چند درجه بهتر بودی. 
    اگر فرصت کردی ممنون میشم بیای وبم و نظرت رو بدی. در واقع کمک لازمم. گفتم شما سه ماه بیشتر لباس پاره کردین :دی 
    راستی آی دی تلگرامت رو هم اگر دوست داشتی واسم بگذار. حسودی ام میشه چند نفری هستن که آلما رو دیدن. اگر دوست داشتی آی دی تلگرام هم رو داشته باشیم. 
    پاسخ:
    سلام عزیززرررممم
    آخ آخ خدا کمکت کنه امیدوارم بگذروتی این روزاتو 
    میام پیشت عزیزم آیدی اینستامو هم میزارم برات 
    قربونت برم
    مدت ها میومدم و میدیدم مطلبی نذاشتی بعد که این پستو دیدم همون روزی بود که اپش کرده بودی. خوندمش اما درگیر چیزایی بودم و کامنت نذاشتم. امروز اومدم ببینم چه خبر که دیدم بازم خیلی گذشته و سرت حسابی شلوغه با آلما خانوم لابد :)
    پاسخ:
    ممنون که به یادمی و هنوزم سر میزنی 
    والا خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم :))) همش مثل گیح و گنگام :)
    اصن صحبت با شما فایده نداره خانوم محترم! باید برم تو کار اون کمپینه و اینا :-D
    پاسخ:
    خدایی فایده نداره!!!!
    بزن اون کمپینو خیال خودمو‌ خودتو راحت کن:))
    سلام
    برای خشک شدن شیر به این سایت مراجعه کنید
    به خواست خدا حتما حل میشه
    http://tebeslami.net/
    من رو هم دعا کنید
    پاسخ:
    ممنون‌ متشکرم :)
    سلام عزیزم 
    کجایی دخمل؟  خوبی؟ جناب همسر خوبه؟ آلما جان چطوره؟  
    دلمون برات تنگ شده یاسی جون، برگرد به روزای قبل دخمللللل 🙇
    پاسخ:
    سلام عزیزم قربونت برم خوبیم همگی ممنون تو چطوری بهار گل‌گلی خوبه ؟؟
    عزیزم منم دلم تنگ شده :)
    بله بله چشممم :))

    مرسی یادم بودی گلم
    یاسی جون...لب بگشا به سخن که قند فراوانم آرزوست...کجایی دختر...دلتنگ نوشته هاتم😑
    پاسخ:
    عزیزدلم لطف داری شما 
    :****

    جات خالیه تو لحظه ها..
    پاسخ:
    عزیزممم ممنون 
    خودمم همین حسو دارم...
    سلام عزیزم من هر روز وب شمارو چک میکنم کاش باز مینوشتید !
    پاسخ:
    سلام 
    ممنون دوست من :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی