یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

روز از نو،‌ روزی از نو

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۰۶ ب.ظ
فقط اندکی تا بهار مانده و من هنوز زمستان را حس میکنم؛ با همه‌ی قلبم. نمیدانم چطور اینهمه روز گذشتند. تنها چیزی که در ذهنم دارم،‌ تصویر صبحی برفیست. شانزدهم آذر وقتی آلما خیلی کوچولو بود و من از پنجره آشپزخانه به آن همه برف نگاه میکردم و با خودم میگفتم اینها از برکت قدم‌های کوچک اوست.
نه فرش‌هایمان را شسته‌ایم و نه پرده‌ها را. نه غباری از این خانه برداشته‌ایم و نه ملافه‌ای باز و بسته شده. فقط کمد و کشوی لباس‌هایم را تکاندم و تصمیم گرفتم چیزهای به درد نخور را کنار بگذارم. وقتی سال‌هاست لباسی را نمیپوشم چرا نگهش دارم؟ جالب اینجاست که دو عدد کیسه زباله پر شد. و این در حالیست که من اصلا اهل خرید نیستم. ببینید در کمد زن‌هایی که مدام خرید میکنند چه میگذرد؟! امسال هم خریدی نکرده‌ایم. اصولا یادم نمی‌آید لباس عید خریده باشم! معمولا در طول سال میخرم.
عرض کنم که برنامه‌ی سفری هم نداریم. فکر اسباب پذیرایی هم نیستیم؛ چرا که مهمانی نداریم که آجیل و شیرینی لازممان شود. نمیدانم هفت‌سین میچینم یا نه؟ اما مطمئنم که سبزه سبز نخواهم کرد!! چون خیلی دیر شده. و ضمنا من از سبزه درست کردن خاطره‌ی خوشی ندارم؛ قبلا گفته بودم.
فقط یک عدد چغندر توسط همسرم توی خاک کاشته شده که برایم عجیب است که درست بعد از این حرکتش و بدون اینکه از کسی شنیده باشیم یکدفعه مد شد که چغندر و شلغم را برای سبزه عید سبز کنند! ما که قصدمان سبزه نبود. همسرم همه‌چیز را میکارد!
عیدی امسالمان را اختصاص دادیم به خرید یک عدد پرینتر برای عکس‌های دختری. به انضمام یک هارد و دو عدد آلبوم. یعنی همه را خرج عکس‌های یکی یک دانه‌مان کردیم :) و اگر تصور کردید که پایمان به بازار رسید سخت در اشتباهید. این خریدها از خانه، در سایت دیجی‌کالا و به احتمال خیلی زیاد حتی به شکل خوابیده انجام شد.
داشتم فکر میکردم چرا این روزها نمیتوانم بنویسم؟ حتی وقتی دخترم خواب است؟ بعد به این نتیجه رسیدم که وقت‌هایی که حس و حالی برای نوشتن دارم فرصتش نیست و من موضوعات نوشته‌هایم را فراموش میکنم. تصمیم گرفته‌ام در حد یک کلمه روی کاغذی بنویسم تا در موقع مناسب حس و حالم را به یاد بیاورم  و بتوانم بنویسم. 
هنوز هم متحیرم... زندگی من،‌ قبل و بعد از تولد دخترم زمین تا آسمان فرق کرده. نمیدانستم قدم‌هایی که به بیمارستان رفت،‌ دیگر هرگز برنخواهد گشت. نمیدانستم اویی که برمیگردد شخص دیگریست. البته که شیرین است اما از آن بیشتر شگفت‌انگیز است و گاهی انگار خواب و خیال. انقدر نزدیک است که گویی نمیبینی‌اش. مثل اینکه فیلم زندگی‌ات را متوقف کرده باشند و بعد توی همان صحنه،‌ بازی دیگری کنند. شاید بهار را باور نمیکنم چون هنوز توی آذر گیر کرده‌ام. دنبال خرگوش شیطون دویده‌ام توی سوراخ و وسط سرزمین عجایب متحیرم.
آوردن یک موجود بی‌پناه به این دنیا که اگر ثانیه‌ای چشم ازش برداری نمیتواند از خودش دفاع کند عین دیوانگیست! و من چقدر این دیوانگی را دوست دارم. 
بچه که می‌آید باید به داشتن یک دست عادت کنی. باید برایت مهم نباشد که همیشه غذایت سرد میشود و برگردی سر همان بشقاب یخ‌زده و قاشق ماسیده و فقط بخوری تا گرسنه نمانی. باید انقدر راه بروی و تکان بخوری تا حتی زمانی که نشسته‌ای احساس حرکت داشته باشی. خیلی وقت‌ها از صدای خودت بدت می‌آید و دوست نداری یکسره با لحن بچه‌گانه در حال نازکشی باشی. گاهی غروب‌ها دلتنگ شوی و منتظر باشی این در باز شود و کسی بیاید. گاهی طوری توی چشم‌های دختر کوچولوی چند ماهه‌ات نگاه کنی انگار که او میفهمد. بعد که او با لبخندی محو، عمیق‌تر نگاهت کرد و دلت لرزید،‌ درست در همین لحظات عاشقانه،‌ صدای دفع پی‌پی را بشنوی و بدانی که آن‌همه حس گرفتن صرفا برای تمرکز بوده :) بعد بخندی و سریع ببریش برای تعویض.
هر شب خسته و با بدنی کوفته و در حالی که میدانی دو سه ساعت دیگر بیدار میشوی بخوابی اما هر صبح که با خنده‌ی شیرینش، درست وسط بهشت چشم باز کردی بگویی خدایا شکرت.
شب بیدار شدن‌ها دیگر مثل قبل سخت نیست. گاهی فکر میکنم یا عادت کرده‌ام یا هردومان حقیقتا خوابیم! 
خیلی طول کشید تا به دخترم یاد دهم شب و روز با هم فرق دارند. با توجه به مطالعاتی که کردم فهمیدم که نوزادان در ابتدا فرق شب و روز را نمیدانند. نباید شب‌ها که برای شیر بیدار میشوند با آنها بازی کنیم و حرف بزنیم. تلاش‌هایم موفقیت‌آمیز بود و حالا بیدار شدن‌های شبانه‌اش خلاصه میشود در ده دقیقه شیر خوردن با چشم بسته. من هم چشم‌هایم بسته‌اند! بعد که سیر شد خوابش میبرد و بدون آروغ گرفتن و هرگونه حرکت اضافه‌ای میگذارمش توی رختخوابش. دخترم شب‌ها تا صبح جیش هم نمیکند و این برایم خیلی خوشحال کننده است و فکر میکنم در آینده فرآیند از پوشک گرفتنش راحت باشد.
هفته‌ی گذشته مادرم آمده بود پیشمان. داشتیم راجع به این حرف میزدیم که تف دخترم به شدت سرازیر است و هر دو دستش هم تا مچ توی دهانش میکند و میسابد! و این از نشانه‌های دندان است. به مادرم گفتم مامان دست بزن ببین لثه‌هاش چجوریه؟ مادرم بعد از اینکه خوب دستش را شست،‌ دهان آلما را معاینه کرد و یک عدد دندان ریز کشف شد! میگویم کشف چون در کمال تعجب دندان جلو نبود. اگر خودم دست نکشیده بودم باورم نمیشد. اگر خودم لبش را بلند نکرده بودم و آن نقل ریز و سفید را ندیده بودم میگفتم مادرم اشتباه کرده. تازه بعد از من همسرم هم آمد و یقین حاصل کردیم که نقطه‌ی تیز و سفیدی در قسمت دندان نیش روییده! ولی نه از آن قسمتی که دندان در می‌آید بلکه از وسط لثه. نمیدانم چه زمانی نوک زده بود ولی روزی که ما دیدیمش بیست و یکم اسفند بود. و از آن عجیب‌تر اینکه الان نیست!! محو شد! تنها توجیهم این است که دندان کوچولو بین راه از قسمتی که نرم بوده بیرون زده و احتمالا دوباره رفته زیر پوست تا به راه خود ادامه دهد و از جای اصلی و در موقع مناسب بیرون بیاید. چراکه دندان نیش اولین دندانی نیست که سر میزند.
از آن روز دستم را میشویم و میگذارم دهانش و او به شدت انگشتم را میجود! باورم نمیشود انقدر قوی باشد. 
غلت‌زدنش هم کامل شده و وقتی طاق‌باز میگذارمش راحت قل میخورد و خودش را روی شکم می‌اندازد و سرود شادی میخواند. با اینکه بارها در این حالت دیدمش اما گاهی جامیخورم و میخندم. مثل وقت‌هایی که یک لحظه سربرمیگردانی و او دقیقا توی همان لحظه با سرعت چرخیده!
دخترم خیلی شیطنت دارد. حتی موقع شیر خوردن. مدام در حال حرکت است. من تا به حال نوزادی ندیده بودم که وقتی شیر میخورد مدام خودش را در پوزیشن بلند شدن قرار دهد. از این رو بهترین شیرها را طول شب و وقتی خواب است میخورد! موقع خواب هم همینقدر شیطون است. خوابش میگیرد، چشم‌هایش کاملا سرخ شده و دست‌هایش را روی چشم میکشد،‌ نق میزند و کلافه شده اما وقتی روی پایم میگذارم تا بخوابد مجبورم دست‌هایش را بگیرم تا حرکاتش محدود شود. گاهی دو ثانیه بعد از اینکه دستهایش را گرفتم از خستگی غش میکند! اما معمولا اولین خواب شبش با کشتی‌گرفتن همراه است! بعد هم باید کنارش بخوابم و دستش را نگه دارم تا خوابش عمیق شود. اولین خواب عمیق را که برود مابقی ماجرا راحت است و تا صبح بیدار نمیشود و به همان شکل چشم بسته شیر میخورد.
نکته‌ای دیگری که متوجه شدم این است که هیچ‌چیز قطعی‌ای در مورد بچه وجود ندارد و هیچ‌وقت نمیشود گفت مثلا دلیل اصلی بی‌قراری بچه را فهمیده‌ای! درست لحظه‌ای که فکر میکنی کشف کردی حرکتی خلاف آن میزند تا بفهمی که اشتباه میکنی!
دیگر اینکه بچه‌ها انعکاس‌دهنده‌ی آن چیزی هستند که مادرشان است و کسی که مادر را سرپا و سرحال نگه میدارد پدر است. وقت‌هایی که بی‌حوصله‌ام آلما هم حالش خوب نیست. اما وقتی یادم می‌آورم که به خاطر او آرام باشم و دلم را سبک میکنم او هم آرام میگیرد. ظاهرسازی هم فایده ندارد. یک مادر باید از ته دلش شاد و آرام باشد. سنسورهای بچه‌ها خیلی حساس است. 
مادر که باشی باید اندازه‌ی همه‌ی دنیا صبور باشی و صورتت همیشه از لبخندی واقعی سرشار. جوری که انگار میگویی تمام دردت به جان من و هرچه شادی دارم از آن تو. 
حضور همسرم این روزها حتی به اندازه‌ی ده دقیقه بهترین مسکن و انرژی دهنده است. طوری که شب‌ها برای آمدنش لحظه‌شماری میکنم و بارها ساعت را نگاه میکنم. بعد که در را باز کرد و آمد همین که با سلامی پرانرژی وارد شد انگار هرچه ناراحتم میکرد تمام میشود. راستی راستی که همه‌کسم است... حتی اگر مثل همیشه سربه‌هوا باشد و هزارجور مشغولیت داشته باشد. کسی که اگر صدایش کنی میگوید اومدم و بعد یادش میرود بیاید! کسی که نود درصد مواقع یادش میرود چایی که برایش ریخته‌ای را بخورد،‌ کسی که خیلی وقت‌ها به نظر میرسد صدایت را نمیشنود و تو فکر میکنی دو ساعته با عمه‌ام حرف میزدم؟! اما یک روز بی‌هوا چنان با هدیه‌ای شادت میکند یا یک روز که از خواب بیدار شد بی‌دلیل چشم‌هایش قلبی میشوند و نگاهش مهربان،‌ انگار نه انگار که همان مرد بی‌حواس همیشگیست...

حالا اینکه جنب‌و‌جوش دم عید من فقط شده نگهداری جوجویی،‌ چیز عجیبی نیست. هست؟ خوب که فکر میکنم میگویم مهم نیست. همین که امسالم از پارسال و پارسالم از سال پیش بهتر است خودش دنیاییست. 
امسال خانه‌ی ما هرچند سابیده نشده و برق نیوفتاده اما میزبان حضور فرشته‌ای کوچک و دوست‌داشتنیست. البته پارسال هم وجود داشت :)
اولین‌ها همیشه شیرینند و به یاد ماندنی. اولین عید سه‌تایی‌مان مبارک!


  • یاسی ترین

نظرات (۳۲)

سلامممممممممم یاسی عزیزممممممممممم...
امروز صدبار سر زدم ، توی کامنتا خونده بودم گفتی یه پست قبل از عید میذاری و من همش چشم به راهش بودم... :)

اصن آدم نمیفهمه چطور به ته پستت میرسه، یهو میبینه نوشته ارسال نظر ازاد است. . . :))

یاسی در مورد دندون واقعا جل الخالق ! توجیه خودت هم خیلی خوب بودا! من در اون لحظهتنها توجیه به ذهن رسیدم این بود که یهو با خودم گفتم اوا بچه دندونشو قورت داد:( :)))))

سابیدن و رفتن و شستن و سبزه و سنبل یک ذره از اون بهاری که حضور فرشته ی کوچولوت به خونه داده رو نمیدن ، پس این زیباترین عیدتون مبارک، دلتون شاد و خونتون پر از صدای خنده و خوشی ...
کلی ارزوهای خوب براتون دارم یاسی ، سلامتی و خوشبختی و ارامش و عشق...
درکنار همسر مهربونت و فرشته ی کوچیکتون ♥
خیلی دوستت دارم:* التماس دعا موقع تحویل سال:)


پاسخ:
سلام گل دختری :-) ای جانم آدم باید به خودش افتخار کنه با داشتن دوستایی مثل شما :-) انقدر مهربون و بامعرفت.
هاها  شایدم قورت داد :-D 
واقعا ....
فدات عزیزدلم ممنون از دعای مهربونت :***
عزیزدلمییییی منم دوستت دارم خیلیییی زیاد ^___^ 
واقعن که بهترین اتفاق همینه! آدم حال دلش خوب باشه، دیگه هیچچچچچییییی مهم نیس
وگرنه خونه سابیدن و.ملافه شستن، دل هیچکسو خوش نکرده
خوشیت مستدام یاسی ترینم
پاسخ:
آره :-) برات همین حالو آرزومندم نازنین جانم :** 
فداتم 
وقتشه مامان بابای آلما یکیشون برن نقاشی یاد بگیرن؛ مدل از این نازتر برای نقاشی کجا پیدا میشه؟ 
بفرما اینم فرزند سالاری هنو نیومده عیدیاتونو خورد؟ :-)
نی نی کوچولو داره دندون در میاره ^_^   حالا صبر کن نوبت گاز گرفتنت موقع شیر خوردنش برسه خخخخ
سبزه میخوای چی کار سبزه شما که به بار نشسته گل هم داده بشین بوش کن حالشو ببر:-) 
خب زود باش بگو اولین عیدی آلما چیه؟ 

پاسخ:
:))) از من که اینجور هنرا برنمیاد نقاشیم در حد پنج ساله از تهرانه!!
ولی بابایی قبلا نقاشی میکرده. کلا بابای سهراب سپهریه :)))) همه کاری میکنه!
فرزند سالاری :-D واقعا هرچند من به همسر گفتم پولا رو یه کاری کن برامون بمونه خرج بیخود نشه و ایشون تصمیم گرفت اینارو بخره. پارسالم دوربین و ماشین اصلاح و روتختی خریدیم اونا رو هم دیجی کالا :-D 
ای ای راست میگی پدرسگ هی گاز میگیره بعدم لابد مظلوم نگات میکنه :/
ای جااان سبزه مامانه ♥♥♥♥
اولین عیدیش یه دستبند با مهره های صورتی و یه آدمک خیلی کوچولو ی طلا بود که عمه کوچیکه خرید و انقدر ذوق داشت طفلک دو هفته پیش بهمون داد :-)
سلام یاسی عزیز..
این پستتون باعث شد غبطه بخورم به حال آلما...چه خوبه که حس این روزهاتونو با این زبان شیوا ثبت میکنین..آلما روزی بزرگ میشه و اینارو میخونه...روزای اول زندگیشو... روزایی که...
چه خوبه مادر داشتن..مادر خوب داشتن... مادر فهیم و عاقل داشتن...

پاسخ:
سلام عزیزم 
آخیییی واقعا؟ تا حالا بهش فکر نکرده بودم... لابد به سن من برسه دیگه براش خیلی ارزشمند میشه شایدم وقتی خودش مادر شد حتی اشکم بریزه برای خاطراتش :-) 
واقعا ....
هیچی جای مادرو پر نمیکنه
دارم به جمله هایی فکر می کنم که گفته بودی حال مادر باید حتما خوب باشه که بچه هم آروم بگیره... چقدر شگفت انگیز در عین سادگی!
.
اولین عید سه نفره تون مبارک...
پاسخ:
آره سیمین جانم آخه بدیش اینه که با ظاهر سازی هم نمیشه :)))) بچه مجبورت میکنه از ته دل خوب باشی وگرنه انقدر نق میزنه تا بیچاره بشی :)))
فداتم دوست آبی و مهربونم
عیدت مبارک
سلام عزیزم
پیشاپیش سال نو رو بهت تبریک میگم هرچند که به نظرم عید. و سال نو من و تو چند ماه قبل بوده همراه تولد فرشته هامون
دقیقا منم امسال از لحاظ تکاندن خونه هیچ کاری نکردم مطلقا. اگه همسر انجام داد که چه بهتر وگرنه خودمو اذیت نمیکنم امسال 
دختر من از 4 ماهگی لثه اش سفید شد ولی الان که تو ده ماهه هنوز خبری نیست حتی نیش هم نزده دکترش تا 13 ماهگی بهمون وقت داده
گندم سبزه امسال و دادم دخترم تو ظرف ریخت باور میکنی بر خلاف سالهای قبلی سبز و پرپشت شده
بوس محکم و سفت برای تو و دختر نازت😘😘😘
پپ 
پاسخ:
سلام عزیزم ممنون مریم جانم
ای جاااااان آره :-) من که پارسال پنجم عید متوجه شدم باردارم انقدر خوب بود همش میگفتم خدا بهم عیدی داده.
آره بابا ول کن اصلا یه سال راحتیم :-D
ای جونم فدای لثه اش ;-)  

وااااییییی فدای دستای کوچولوش که گندم ریخته برکت داره دیگه ♥♥♥
عزیزمممم :****
آخ گفتی خونه تکونی.. منم امسال تعطیل شدم حسابی.. اصلا بهار نمیذاره نفس بکشم، خودمم که جون نگرفتم هنوز.. خونم شده کاروان سرا به قول بابام، جمعم نمیشه چه برسه به تکوندن خخخ
وای یاسی جون دعا کن بهارم زودتر خوابش منظم شه.. ینی پدرم دراومده.. 
راستی چقدر از بند لبخند و تمرکز خندیدم.. دخملکت حسابی شیطونه درست میگی، حرکاتش منو یاد پسر خواهرم میندازه، الان شش سالشه ماشاله همچنان شیطونه.. 
بهار  زیاد اهل جنب و جوش نیست اما خیییلی نق میزنه.. نمیذاره تنهاش بذارم.. کمرم بعضی وقتا دیگه صاف نمیشه! 
وای چقدر حرف زدم.. سال خوبی داشته باشی عزیزم در کنار خانواده سه نفریتون


پاسخ:
والا ما همین که شام و نهارمون ردیف باشه شاهکار کردیم ! 
ایشالا میشه رها جان. وارد دو ماهگی بشه کم کم یاد میگیره شبا نباید بیدار بمونه. البته خودت هم خیلی نقش داریا  میدونی من چه کار کردم ؟ روزا رادیو روشن میکنم که یه صدایی تو خونه باشه بعدم آلما رو همونجا تو هال و وسط سر و صدا مبخوابونم البته صدای رادیو کمه. فقط شبها میبرمش تو اتاق و توی تاریکی و سکوت. خواستم اولا بدونه روز چیه شب چیه. بعدم اگر خونه خیلی ساکت باشه تو روز با هر صدایی که از کوچه هم میاد میپره واسه همین رادبو گذاشتم که بتونم به کارامم برسم. یا یه وقتا هود آشپزخونه روشن میزارم. بعد اینکه شبا به هیچ وجه نه باهاش حرف میزنم نه تو مردمک چشمش نگاه میکنم. اینو تو اینترنت خوندم. نوشته بود تو مردمک چشمش نگاه نکنید تا هوشیار نشه اولش سخت بود ولی الان اصلا چشمشو باز نمیکنه. باید بتونی جلوی خودتو بگیری و قربون صدقه اش نری نصفه شبی!! اصلا فرض کن خوابی و داری توی خواب شیرش میدی. من که بیخیال آروغش شدم و مشکلی پیش نیومده. به پهلو میخوابونم که یه وقت استفراغ نکنه. البته میدونی به مرور گوارششون قوی میشه یادمه یه بار اواسط یک ماهگی شیرش دادم بدون آروغ خوابوندم رفتم دستشویی اومدم دیدم گریه میکنه از دهن و دماغش استفراغ زده بیرون سکته کردما :))) ولی الان اصلا وقنی که خوابه آروغ نداره 
:)) وااای رها پی پی کردنش خیلی با مراسمه! یه تمرکزی میکنه :-D بعد گاهی عین آدم بزرگا با صدا زور میزنه!
میدونی در چه حد شیطونه؟ در این حد که مدام در حال بلند شدنه! تصور کن یه نفر داره دراز نشست میزنه وقتی میخواد پاشه چجوریه؟ دختر ما مدام داره اون کارو میکنه :| فک کن راه بیفته من چه بیچاره بشم. احتمالا سی کیلو میشم :))))
ای جاااانننن عب نداره فدا سرش تنهاش نزار گل گلی خانمو ♥
هرچند میدونم دارم زر میزنم :)))) آدم یه وقت میخواد بره دستشویی !!
خوب کردی بازم حرف بزن 
تجربه هامونو به هم بگیم من دوست دارم.
قربونت برم تو هم گلم 

اگر بدونی چقدددر انرژی میگیرم با خوندن نوشته هات
الما خانوم ماشالا چ ناز شدههه ^_^ اصن دلم غنج میره میبینمش
یاسی ایشالا سال جدید از سالهای قبل خیلیی خیلیی بهتر باشه و اصن هرسال هی پیشرفت کنید تو همه ی زمینه ها 
پاسخ:
ای جاااان :-) 
مرسی عزیزم :***
فدات شم شما هم همینطور ایشالا امسال دیگه شیرینی بدیا ;-)
نوروزتون مبارک عزیزدلم.اون قسمتی که گفتی قدم هایی که به بیمارستان رفت هرگز برنگشت غم داشت یا من اینجوری حس کردم نمیدونم....یعنی مادر شدن آدم رو از خود واقعیش دور میکنه؟؟؟؟یا باهمه دوری از خودمون بازم خودمونو دوس داریم.؟گیر کردم وسط این حساااا
پاسخ:
ممنون گلم. عید تو هم مبارک باشه عزیزم.  درست حس کردی غمگین بود  خودمم یه جوری شدم  آخه میدونی دیگه اون آدم تموم شد! من هرگز نمیتونم یاسی قبل بشم. البته همه اش بد نیست که :-) شیرین هم هست ولی سخته. دیگه هرچقدم طول زندگیت بزرگ نشده باشی مجبور میشی بزرگ بشی !! اصلا نمیدونم چطوری بگم :)))
با این یه جمله ات کاملا متوجه شدم هر چقدرم در طول زندگی بزرگ نشده باشی مجبور میشی بزرگ بشی....
چون خودم یه دفعه ای بزرگ شدم با یه اتفاق تلخ.
ولی خداروشکر برای تو عزیزم بزرگ شدنت همراه با بزرگ شدن آلما شیرین و دوست داشتنیه.انشالله که زیر سایه پدر و مادرش و در پناه لطف خداوند رشد کنه و بزرگ بشه.شادیتون مستدام 
پاسخ:
آره عزیزم. آدم گاهی مجبور میشه بزرگ بشه و یه جورایی خودشو فراموش مبکنه... یا شایدم خودش تو اون ماجرا غرق میشه و بعد میشه یه آدم بزرگتر 
عزیزمی فداتم
الهههههههی... دراز نشستشو عشقه.. ناناز خانم.. 
وای خوب شد گفتی، من شبا که نمیخوابه واسه اینکه نق نزنه تلویزیون و رادیو روشن میذارم، پس اشتباه میکنم!! برعکس روزا که بیشتر میخوابه هیچ صدایی تو خونمون نیست.. باید درستش کنم.. 
بهار که همش وقت پی پی گریه میکنه بچم.. بعد مادرشوهرم از بالا سر میرسه بچه رو فرت میزنه زیر بغلش.. نمیذاره تو همون شرایط بمونه تا کارش تموم شه! بهارم دوباره یکساعت بعدش ادامه میده و جیغ و گریه!  وقتیم میگم رو زمین باشه بهتره میگه نه گریه میکنه پرده برمیداره یهو!!!!!
میدونی چی با خودم میگم، میگم این مال امروزشه.. فردا اگه بخوام بنا به صلاح دید مادری بچمو تنبیه کنم (نه خدای نکرده کتکا!)  با این وضع کارم پیش نمیره.. (شکلک ناراحت)
جرئتم نمیکنم بعد جریان خواهرشوهر گیر بدم که! 
خدا کمکم کنه واقعاً 

پاسخ:
آرهههه جیگر ♥ رهاااا مث ماهی موقع شیر خوردن وول میخوره تو تصور کن منو وقتی این جوجو راه افتاد :| 
آره شب ساکت یاشه بهتره
الهیییی طفلی.... رها میدونی شیرخشک یبوست میاره؟ نده اون آشغالو به بچه :/ شیر خودتو بیشتر بدهدشیرت زیاد میشه. بعدشم تا خدایی نکرده وزن گیریش کم نباشه اصلا تصور نکن شیرت کمه. فقط شیر خودتو بده مثل آلمای من واست تیریکمون میزنه تا کمر :))))
خیلی دخالت دیگران سخته واقعا دعا میکنم یه جوری حل بشه :/ 
واقعا خدا کمکت کنه
من هیچ خاطره ای از مادرم ندارم..هیچ یادداشتی هم برای من نذاشته و این بزرگترین حسرت زندگی منه..ولی تصمیم دارم برای فرزندم مادری کنم..فرزندی که دوس دارم تا دو یا سه سال دیگه داشته باشمش..دلم میخواد منم حسم رو بهش یه جایی ثبت کنم تا بعدها بخونه و از گذشته خودش و حتی مادرش با خبر بشه..از حسهایی که یه زمانی مادرش داشته..از لحظاتی که بهش گذشته...اینا برا من خیلی مهم ان..شاید برا فرزندم هم مهم باشن.. :-)
پاسخ:
آخیییی 
خدا رحمتشون کنه... 
درسته که ندیدیش ولی همیشه مادرته و همیشه گوشه ی دلشی :-) جیگر گوشه ای دیگه ♥
ایشالا خدا قسمتت کنه شیربن ترین حس دنیاست...

همیشه پستات زیبا بودن و از وقتی آلما اومده بسیار زیباتر و شیرین تر:)

سال خوبی پیش رو داشته باشید ان شاالله یاسی عزیزم:*

پاسخ:
ممنون دلا جانم :**
تو هم همینطور عزیزم ♥
سلام یاسی جانم
عیدت مبارک ...
منتظرم تا اون اندازه رو بگی. :*
پاسخ:
سلام فداتشم عیدت مبارک گلم
تاخیر مارا ببخشید ;-) 
کامنت گذاشتم واست
دیدی یاس رنگولم نیس:-( خبر نداری ازش؟!
پاسخ:
نه....
از من بی معرفتتر پیدا نکردی ازش بپرسی :'(
ایشالا خیره

ببخش رفیق میام وبت برای خصوصیت :-)
مرسی که یادمی :***
سلام یاسی عزیزم خوبی؟؟؟اون فندق بزرگ شد؟؟؟
راستی سال نو مبارک انشالله الما اذیتت نکنه و راحت بزرگ شه انشالله ساله پر از عشق و لبی خندون داشته باشی دلم براتون تنگ شده بود 
یاسی از یاسی نوشت خبر نداری؟؟؟نگرانشم وبش باز نمیکنه حالش خوبه؟؟؟
پاسخ:
سلام عزیزمممم
ممنون سال نو شما هم مبارک 
قربونت برم گلم. ایشالا برای تو هم همینطور 

نه والا :'( 
بیخبر رفته. اما احساس میکنم همینروزا پیداش میشه :-)
مبارک باشه یاسی
البته با تاخیر :)

پاسخ:
مرسی عزیزم 
برای تو هم همینطور دوست خوبم :**
یاسی عزیزم سال نو رو بهت تبریک میگم و امیدوارم در کنار دختر گل و همسر گرامیت سالی پر از خوبی ، خوشی ، سلامتی ، آرامش و عشق داشته باشی :****
پاسخ:
ممنون عزیزم 
برای شما هم همینطور ♥♥♥♥
:****
عیدت مبارک یاسی عزیزم . اخی غلتم میزنه ..جونم چقدر بچه ها این زمان شیرینند . الهی بگردم چه زود دندون نیش زده اخی چند وقت دیگه وقتی میخنده و اون دوتا دندن پایین معلوم میشه ضعف میری براش من روزی دندون دراورد داشتم بال درمیاوردم با اون قیافه تف تفیش .....بچهها بزرگ میشند این هدیه های الهی ... بوی بچهها رو دوست دارم .الان دلم برای سرزبونی حرف زدن بچم پر میکشه این که میگیه مامانی . هیلی هیلی دوستت دارم (خیلی ). یا به سیب زمینی میگه بیبمینی
پاسخ:
ممنون عزیزم ...
آخی آره :-) ای جووووونمممم اون دو تا دندونا ♥
ای جون خدا حفظش کنه ♥:**
سلام :)
سال نوتون مبارک :)
پاسخ:
سلام عزیزممممم
سال نوی شما هم مبارک :****
سلاما:) خوبی؟:)
پاسخ:
سلام عزیزم
فدای تو 
شکر خوبیم ;-) شما چطوری؟
روز مادرت مبارک مامان یاسی
پاسخ:
عزیزدلمی 
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

نه آمدن این

شکوفه هاى بادام

و نه عطر تازه هوا،

پرستو ها هم بى خود
شلوغش کرده اند
 ..!

بهار فقط

عطر تن آلماست  :دی ! 


شعر از   مهدی جوافشان بود که بنده درش دست بردم 

:)) ^_^



سلام یاسی ترین عزیزممممم


من نبودم این دو هفته و الان اومدم عید دیدنی :))

خوبی بانو؟^_^ دخترک و همسرت  خوبن


این بهار براتون کلی متفاوت و ناب بود بازهم مبارک باشه...


یاسییییییی ما یه نی نی تو راهی داریم که  از قرار معلوم شاید شهریوری باشه^_^ هربار زن داییمو میدیدم یاد تو و الما میافتادم  و ذوق میکردم:))



پاسخ:
سلامممم خانمممم کجایی بابا خبر دار شدیم مفقود الاثری :)) بعدش اومدم وبت منهدم یافتمش !!
خوبیم گلم 
ممنون...
امیدوارم بهت خوش گدشته باشه و سال خوبی داشته باشی :)

ای جووووون قدمش مبارک الهی به سلامتی دنیا بیاد :) خداااایاااا نی نی کوچولو ^___^


مرسی بابت شعر :)
همش شعرای خوب بلدی :)) خوبم دخل و تصرف کردی !!

روز مادر مبارکت باشه  مامان مهربون کمی با تاخیر :)♥..

پاسخ:
ممنون یاس گلم :*************
عزیزدلمی 
سلام یاسیجوننننننننننننننننننننن سال نو مبارک روز مادر مبارک کلا مبارک در مبارک الما کادو داد بهت من که از دو تا دخملام گرفتم
پاسخ:
سلاممممم عزیزممم 
برای شما هم همینطور گلم :) ایشالا سال خوبی داشته باشی
مبارکت باشه :**

سلام یاسی جون. 
عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ 
چرا خبری ازت نیست خووو؟! با این پست انتظار میرفت که توی تعطیلات هم بنویسی که. 
پاسخ:
سلام عزیزدلممم
چطوری در شرف وقوع؟؟ :))
اوضاعم یکمی خرتوخره هم ذهنی و روحی هم اینکه این خانم خانمایی که همش شیطون تر میشه! 
  • آقای سر به هوا ...
  • من موضوعات نوشته‌هایم را فراموش میکنم !
    مشکلی که من همیشه دارم :((
    پاسخ:
    :))
    اصلا بعدش نوشتن میشه مثل چای سرد شده :/
    وای یاسی کی پس آلما بزرگ میشه ( :| )،همش نیستی تو :(( 
    پاسخ:
    ای جانممم :))
    سعی میکنم بنویسم
    سلااام چطوری؟چه کم پیدا شدی تو؟جات خالیه ها:) خرد خرد برامون پست بنویس دلتنگیمون رفع شه

    ما نیز خوبیم شکر:)یاسیمونم برگشت :))))
    پاسخ:
    سلام عزیزم بدک نیستم ممنون فدا معرفتت :)
    امیدوارم بتونم توی چند روز آینده بنویسم. خودمم دلم خیلی تنگه :/
    شکر خدا خوبی عزیزم

    بلههههه اینجا تشریف آوردن ^___^
    اولین عید سه تایی تان مبارک O:-)
    پاسخ:
    ممنون عزیزم عید شما هم مبارک :*****
    س یاسیییییییییییی خوبی؟؟؟فندقمون چطوره؟؟؟مامانشو ک اذیت نمی کنه هان؟؟؟سال نو مبارک ایشالله سال پر برکت و پر از سلامتی و اتفاقات عالی باشه برات دلمون برات پوشید کجایی بابا؟؟
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون خوبم شکر :)
    ایشونم خوبن! سال نوی توام مبارک ایشالا برا تو هم بهترین اتفاقا بیفته 
    میام ایشالا عزیزم
    یکی دو هفته دیگه فکر کنم ردیف بشم یه خورده قاطی کردم!
    سلام عزیزم خوبی
    مبارک باشه
    پسر منم به دنیا اومد الان 8 ماهشه
    ایشالا به سلامتی بزرگ بشه عزیزم
    مراقب خودت باش
    منم وبلاگمو پاک کردم دیگه حوصله نداشتم
    فقط ایمیلم فعاله و تلگرام
    پاسخ:
    عهههه سلاااام عزیزم
    بعد از مدتها خوشحالم خطی ازت دارم
    به سلامتی مبارک باشه
    ممنون :)
    واقعا مادری وقت و حوصله برا آدم نمیزاره
    سلامت و سرحال باشی عزیزم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی