یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

من و آلما

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۴۰ ب.ظ

در حالی لپ‌تاپ را برمیدارم برای نوشتن که چند دست لباس آغشته به پی‌پی آلما خانم روی دستم مانده، شام شب و نهار فردا توی سرم رژه میروند و کمی نظافت هم دارم. مثلا پاک کردن آینه‌ی هال که بعد از بازی پدر و دختر پر از جای پاهای کوچک است!

این روزها زندگی روی دور تند است و من در چرخه‌ی تکراری شیر و آروغ و پوشک سرگیجه گرفته‌ام. مثلا وقتی کسی ازم بپرسد آخرین بار کی شیر خورد یادم نمی‌آید یا اگر بپرسند آروغ زده؟ نمیتوانم جواب دقیقی بدهم! صحنه‌های زیادی از آروغ زدن یادم می‌آید اما نمیتوانم به یاد بیاورم هرکدام چه زمانی بودند. بارها اتفاق افتاده که نیمه شب با صدای آلما بیدار میشوم و شیرش میدهم. بعد دوباره صدایش را میشنوم و تعجب میکنم. این بچه چش شده؟ الان شیر خورد. تکانش میدهم، پوشکش را نگاه میکنم و... بعد چشمم به ساعت میخورد و میبینم دو سه ساعت گذشته و من اصلا نفهمیدم و فکر میکردم همین حالا شیر خورده. و الان دوباره باید شیرش بدهم. بعد با عذاب وجدان بغلش میکنم و طفل معصوم مثل قحطی زده‌ها شیر میخورد.

نوزادهای زیادی ندیده‌ام و نمیدانم بچه‌ها کلا چطورند. فقط چیزهایی از دخترم میبینم که تعجب میکنم. مثلا اینکه توی سن سه ماهگی غریبی میکند و وقتی مهمان داریم یا میرویم جایی کسی بغلش کند لب ورمیچیند و میخواهد بیاید بغلم. اینها علایم اضطراب جداییست که از شش ماهگی به بعد ظاهر میشود. تفش به شدت سرازیر شده که میگویند نشانه‌ی دندان درآوردن است! مدام تمایل به نشستن دارد و الان بیش از یک ماه است اصلا نمیتوانم موقع بیداری درازکشش کنم. انقدر بی‌قراری میکند تا بنشانمش. بعد آرام میشود و میخندد. من هم از ترس اینکه نشستن توی این سن کم برایش بد است مجبور میشوم به حالت نیمه نشسته توی بغلم نگهش دارم. باز هم غر میزند مجبورم میکند راهش ببرم! فقط دوست دارد توی خانه راهش ببرم و همه‌جا را نگاه کند! زیر بغلش را که نگه داریم کاملا می ایستد و این کار از هر کار دیگری برایش شادی آور است. از آن مادرهایی نیستم که تقی به توقی بخورد بگویم الهی قربونش برم باهوشه! دوست دارم دخترم کاملا نرمال بزرگ شود و نه به خودش القا کنم و نه سر زبان‌ها بیفتد. خیلی از بچه‌های اول و نوه‌های اول که خاص هستند بعدها توی زندگی دچار مشکل میشوند چون مدام بهشان گفته شده که باهوشند و متفاوت و از خودشان توقع بیش از اندازه دارند. اینها همه زمینه وسواس کودک را آماده میکند. 

تمام بدنم درد میکند. از کتف و بازو و مچ گرفته تا پا و کمر. همسرم هم میگوید فکر میکنم دیسکم زده بیرون! بسکه این خانم خانوما را بغل کرده و راه برده‌ایم. اطرافیان میگویند بغلی شده‌ها! من هم میگویم خوب چه کار کنم نمیتونم بزارمش گریه کنه که. بعد هم دو سال اول زندگی موقع آرامش گرفتن از آغوش مادر است. بغل من برای او امن‌ترین جای دنیاست. میگویند خودتو خسته میکنی. دهنت سرویس میشه! میگم چشمم کور. میخواستم نیارمش. 

نمیدانم شاید من حساس باشم اما هرچه که میگذرد هم این حالتم بیشتر میشود. با همه‌ی سختی و گاهی اعصاب خوردی، نمیتوانم بی‌تفاوت باشم و حتی وقتی میگذارمش پیش همسرم و میروم آشپزخانه دلم مدام میریزد و تا خودم همه‌ی کارهایش را نکنم آرام نمیگیرم. گاهی رسما نابود میشوم. از خستگی غش میکنم اما این حالتم را ترجیح میدهم به این که مثلا آرزو کنم کاش خواهری داشتم که نگهش میداشت. یا کاش مادرشوهرم یا مادرم بودند. جدای از خستگی‌های جسمی، بچه‌داری خستگی اعصاب هم به همراه دارد. یکی دو هفته پیش بعد از اینکه حسابی غر زده بود و به هیچ روشی آرام نمیگرفت، جوری توی بغلم گرفتمش که نبیندم و بعد مشت محکمی توی سرم کوبیدم! اینطور وقتها همسرم میگوید دلم میخواد بکوبمش تو دیوار! لابد الان فکر میکنید چطور ممکنه؟ اما باید بگویم که برای بچه داری اعصابی قوی لازم است چرا که به نظر من آزاردهنده‌ترین و تومخی‌ترین صدای دنیا نق نوزاد است. حتی از گریه دلخراشش بدتر است. گریه نوزاد دل آدم را ریش میکند و حسی که برمی‌انگیزد دلسوزیست. اما صدای نق مثل صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه اعصاب آدم را خط‌خطی میکند. با این حال من معتقدم تقصیر خودش نیست. هیچ نوزادی بیخودی بی‌قرار نمیشود. اگر آلما نق میزند مشکل از من است که یا متوجه نیازش نشدم یا خوب مراقبت نکردم یا حال روحی من- الان یا موقع بارداری- رویش تاثیر داشته. بچه‌ها انعکاس‌دهنده‌ی همه‌ی آنچه هستند که ماییم. همیشه با خودم میگویم هر وقت بچه نق زد،‌ قبل از عصبانیت به علتی فکر کن که داره اذیتش میکنه و شاید اینطور است که مادر شدن را مزه‌مزه میکنم و هربار میگویم درست است که حالا مادرم هیچ خاطره‌ی بدی از آن روزها تعریف نمیکند اما قطعا چند برابر همین سختی‌ها را تجربه کرده. بیست و نه سال پیش مادرم همین روزهای مرا سپری میکرده با این تفاوت که بچه یک ساله‌ای هم داشته. پوشک و خیلی از امکانات الان هم نبوده. فرآیند بارداری، زایمان و بچه‌داری انقدر سخت و فرساینده است که قطعا اگر عشقی و خواستنی در کار نباشد یک لحظه هم نمیشود تحملش کرد.

بعضی شب‌ها انقدر خسته‌ام اما دلم میخواهد خوابیدن دخترکم را نگاه کنم. چشم‌هایم را نمیبندم تا کمی بیشتر صورت کوچک و شیرینش را نگاه کنم. دخترم انقدر خوش اخلاق است که اولین کاری که بعد از بیدار شدن میکند،‌ خنده‌ای شیرین و دلرباست. هر روز چشم که باز میکنم دلم از شادی خواستنش لبریز میشود. 


  • یاسی ترین

نظرات (۳۰)

مامان مهربون خوبی؟
آره بعضیا فک میکنن بچه شون زودتر حرف بزنه یا راه بره باهوش تره. همیشه معمولی بهتر از هر حالت دیگه ایه.
واقعا داره دندون در میاره؟
آره دیگه برای ما که بچه نداریم نق نق نوزاد قشنگه مامان بابای بیچاره ش انقد شنیدن اعصاب ندارن
 این پاهای توپولی باید به زودی کفش بپوشن:-) 
پاسخ:
خوبم عزیزم ممنون :-)
واقعا  دلم میخواد بچم معمولی باشه. اصلا هم حال نمیکنم خاص و متفاوت و باهوش باشه مثلا :-) 
نمیدونم بعضیا که دیدنش تفش سرازیره گفتن شاید دندونش زودتر درمیاد
صدای نقش تیزه :| 
ای جانم آره ^__^
انگار خیلی واقعی، بچه دار شدن سخت و شیرینه، یه جور شیرین که نشه توصیفش کرد...
برات انرژی روز افزون آرزو می کنم و اینکه، گذر روزهای زندگی شاد و آروم و عاشقانه باشه برات.
پاسخ:
آره دقیقا سیمین جانم 
مثل هیچ چیز نیست :-) هم سختیاش زیاده و هم شیرینیاش خیلی دلچسب
قربونت برم گلمممم :***
پاهاش تو حلقم!
این یک تو حلقمه عاشقانس البته.


:****


پاسخ:
ای جانم 
^___^

:****

چه پست شیرینی:)

یعنی اگه من یهو وسط ارشد تصمیم گرفتم نی نی دار بشم تقصیر شماهاست ها!:))))

پاهاشو خدایااااااااااااااااااااا

خدا حفظش کنه جیگرتو

پاسخ:
ای جانم :-) 
میخوای مث من ناکام و نصفه نیمه نشی یکم صبر کن!
قربونت عزیزم :**

ولی جدا هر وقت قسمتت باشه میشه ;-)
ماشششالااا به تو یاسی جانم,هر مادری مثل تو نیست ولی حس ششم من میگه خودت اضطراب داری و یکمم وسواس فکری,گیر نده به جزییات بچه,رهاش کن,اصلا لازم نیست بچه دیگه دیده باشی ,هر بچه واسه خودش یونیک و خاصه,میخواد بشینه بزار بشینه,راه میره بره,بعد چه خوب که باهوش باشه,چه بهتر که زحمت کمتری برای پیشرفت زندگیش کشیده بشه,چرا نباشه,تو که نمیخوای زورکی تلقین کنی ولی وقتی باشه که چه بهتر,تازه خود تو هم باهوشی,ببینم میتونی ی کاری کنی کلا بگه من معمولی ام,راضی باشه به ی زندگی معمولی و ساکن,بلکه دکتر شد,رفت آمریکا ووودر بهترین شرایط زندگی گذروند,این چه حرفیه آخه.آیکون جیییغغغ
...
نق ,واه واه,واه واه,میفهممت چی میگی,ایییه,اییی ه,اییی ه,البته خانم این ها بعضیهاش قابل مدیریت نیست بیخود ب خودت گیر نده,همشون همینن,کمتر یا بیشتر.
...
بعد اینکه,خدا قوت الاهی.تو اصلا فک نکن کم میزاری,من یک صدم این فداکاریهارو هم نکردم,خیلیها هم نکردند.خیلی هم زیاد داری میرسی,
...
در مورد کثیف کاریش,ی جور پوشک ببند خرابکاری نکنه تو شلوارش,موقع تعویض هم ببر تو دبلیو سی پوشکش رو درار,بعد همونجا بشور و سریع بپبچ و بزار رو پوشک جدید,آروووم آروووم میبری میاری اونم وعده بعدی تخلیش میرسه کلا قهوه ای میکنه همه جارو.
پاسخ:
ممنون عزیزم. .. آره وسواس فکری و اضطراب که دارم. حالا جزئیات بچه هیچی ! دلم آروم نمیگیره بسپرمش به کسی نمیدونم این طبیعیه یا وسواسه.
آره حرفت کاملا درسته هر بچه ای و هر انسانی خاصه. فقط میترسم مثلا الان سن نشستنش نباشه و من بنشونمش و براش بد باشه.
جیغ نزن باباااا :-D نمیگم کاش باهوش نباشه یا نمیگم نیست  اصلا نمیدونم هست یا نه ولی میدونم که باهوشا زندگی سخت تری دارن و از اون سختتر اونایی هستن که مدام بهشون گفته شده باهوشن.که شایدم نباشنا ولی انقدر گفتن اونا هم ایده آل گرا شدن نمونه اش برادرم که واقعا هوشش زیاده من تا به حال ندیدم برای کاری از زبان گرفته تا کامپیوتر و برنامه نویسی تا ورزش و ماساژ و رژیم! کلاس بره. کافیه بخواد کاری یاد بگیره میگیره. ولی خوب خیلی از متوسطا و حتی خنگا الان تو زندگیشون موفق ترن تا داداش من.
بعدشم مرگ بر آمریکا :-D
آره وااای ایییییههه که میگه وای وای وای میخوای خودتو بکشی 
مرسی گلم ^__^
باور کن خوب میبندم پوشکشو حالا خودت کرم داری توضیح بدما :)))  گاهی وقتا فک کنم زیاده. به محض اینکه میکنه تا کمرش کثیف میشه دیگه نزار باقیشو بگم بیخیال ;-)


الهی ... چقدر سرت شلوعه یاسی جون. خدا حفظش کنه. بچه ها واقعا شیرینن .
یادمه توی دوران نوزادی یاس یه شبی که داشتم بهش شیر میدادم یهویی به شدت شروع کرد به گریه کردن. دهنش کاملا باز بود و چونه ش میلرزید . اونموقع شاید ۱۳ یا ۱۴ روزه بود. یهویی من چشمم به تهه حلقش افتاد . یه وحشت عجیب افتاد به جونم. حس میکردم چقدر وحشتناک و غیر عادیه. نبوده ها. تصور من یهویی عجیب شده بود. نمیتونستم نگاش کنم. سرمو چرخوندم یه ور دیگه و باز تلاش کردم سینه م رو بگیره بلکه اروم شه. وقتی اروم شد دوباره برگشتم و به چهره ی بهشتیش نگاه کردم اروم قلپ قلپ در حال شیر خوردن بود و لپاش بالا و پایین میرفت و چشمای نازش از مستی خوردن شیر بسته بود. اون ترس همون یکبار به سراغم اومد. هنوزم موندم چرا اونجوری شده بودم 
پاسخ:
ممنون عزیزم.
آخی چه تجربه عجیبی ! باور کن آدم از خستگی و فشار به سرش هم میزنه.
ای جانم واقعا هیچ چیز قشنگ تر از شیرخوردنشون نیس :-)
سلام
ای جوووونم پاهاشو فینگیلی دوست داشتنی
یاسی چند شبیه همیم انگار حرفای من بود مخصوصا در مورد بغل کردن دختر من الان 9 ماهشه و 11 کیلو وزن داره حساب کن از وقتی که اضطراب جداییش شروع شده بعضی وقتها که تو اشپزخونم و منو نمیبینه واسه اینکه گریه نکنه بغلش میکنم و یه دستی آشپزی میکنم اصلا دلم راضی نمیشه پای تلویزیون بنشونمش کلا تی وی تو خونه ما تا وقتی همسرم میاد خاموشه 
منم یه مدت از بس موقع شیر خوردن نگاهش میکردم و سرم پایین بود احساس میکردم الانه که گردنم بیفته 
کلا مادری همینه هر وقت خسته میشم با هودم میگم میگذره موقتیه مطمئنم که دلم واسه این روزهاش تنگ میشه پس سخت نمیگیرم زیاد
موفق باشی مامان مهربون
یه ماچ محکم هم از طرف من بکنش
پاسخ:
سلام عزیزم 
^__^
چقدر کار خوبی میکنی الان باید بچسبونیش به خودت بعدا کلی وقت هس تا تلوزیون ببینه اصلا خوب نیست تلوزیون
الان سن چسبیدنشه. االان اگر پر از عشق بشه به موقعش خودش کنده میشه و به قول روانشناسا به کاوش در محیط میپردازه! اما اگر سیراب نشه و امنیت نگیره تو سن بالاتر که اصلا خوب نیست میچسبه بهت.
الهی یازده کیلو تو یه دستته و دست دیگه آشپزی! منم خیلی وقتا تا خوابه اول کارایی رو میکنم که احتیاج به دو دست داره! مثلا پیاز خرد میکنم. بعد که بیدار شد میشه مثلا ی دستی هم زد ;-) 
الهیییی آره ها چرا آدم دولا نگاهش میکنه :-D خوب سرمونو بیاریم بالا :))) حواسم نبود! خوب شد گفتی
ای جانم آره فک کن این فسقلی بزرگ بشه آدم دلش ی ذره میشه برا الاناش 
قربونت عزیزم 
:****

یاسی جونم عکسایی که می زاری نمی تونم ببینم روش علامت ضربدر خورده چرا؟

پاسخ:
آخی نمیدونم چرا ستایش جانم 
شاید سرعت نتت کمه. 
بچه ها میگفتن گاهی به خاطر سرعت کم نتونستن باز کنن.

راستی یاسی جانم اگه اینستاا داری چند تا پیج هست که مفیده البته خودت استادی ولی گفتم شاید به دردت بخوره
Childpsychology
Child-psychology
Mumiran.ir
Nini.food
پیج آخر برای تغذیه کودکه برای وقتی که الما خانوم فراخور شد
پاسخ:
ممنون گلم :***
آره دارم. 
مرسی عزیزم میرم ببینم چیه :-)
عزیزم اینقدر درکت میکنم . که گاهی حس میکنم الاننوزادی تو بغلم هست . من نوزادی پسرم خیلی اعصابم خورد بود خیلی قاط یبودم ولی برام شیرین بود بخصوص وقتی با اون قیافه کج و کولش لب برمیچید و تو دوماهگی خندش کل صورتش رو پر میکرد.. اره تف زیادی مال دندونه که برای بعضی بچه ها از سه ماهگی شروع میشه تا 6 ماهگی . و تااول شش دندون درمیادند پسرم تو 5 دندونش نیش زد. اصلا خوشحال نمی شدم از اینکه زود دندون در میاره منم میگفتم نرمال خوبه ولی باید قبول کرد بچه های الان هرکدوم یک نابغه اند باید خوب رشدشون بدیم. راستی تا یادم نرفته بگم نق زدن مال دل درد و کولیک شکمی هست با روغن زیتون شکمش ماساز بده و البته پشتش رو هم ماساز بده خوب میشه . پسرم با غرهاش تا 6 ماهگی پدر من دراورده بود . قشنگ اسفالتم میکرد گاهی . ولی دلم برای اون روزهاش گاهی تنگ میشه وقتی به زور رو سینش میموند و خودش جمع میکرد برای غلت زدن
پاسخ:
آخیییی نازی :-)
آخییی آره از اون خنده های پهن که کل صورتشو پر میکنه :-) پس تا دو سه ماه دیگه منتظر دندونش باشم... 
من نمیدونم البته باهوشه یا نرماله ولی به تجربه دیدم نرمالها زندگی بهتری داشتن.
آره عزیزم بیشتر نق ها واسه مسایل شکمیه. البته الان کولیکش برطرف شده ولی مثلا دیدم که وقتی پی پی میکنه نقش قطع میشه یا وقتی آروغ میزنه. دیگه خدا هم شوخی داشته باهامون! گوارش بچه رو ناقص تحویل میده یه مدت سرمون گرم باشه :))
ممنون عزیزم. آره ماساژ هم خوبه :-)
آااخیییی لابد منم بعدا خیلی دلتنگش میشم :-)
به به مامان مهربون خسته نباشی؟؟
اینقد خواهرزاده برادرزاده دوروبرم هست که ازدواجم کنم تا چند سال اسم بچه رو هم نمیارم
ولی بچه شما باشه یه چند ساعتی بازی کنیم گریه کرد بچه شما ستا ااااا
خدا حفظش کنه...بچه داری سخت ترین کار دنیاست به نظرم ...واقعا خدا قوت

پاسخ:
ممنون عزیزم سلامت باشی :-) 
:))) چشمت سیر شده دیگه !
بعلعهههه فقط وقت خوشیش شریکید ;-)
ممنون عزیزم :***
وای خدایا منو یاد پارسالم و اون روزای جهنمی انداختی...واقعا واقعا تصور نمیکردم تا این حد بچه داری طاقت فرسا باشه...دختر منم الان 22ماهشه و تا یکسالگی حسابی نق نقو بود و تقریبا هرروز از دستش یا گریه میکرم یا واقعا دام میخواست بکوبمش به دیوار .واسه همین کاملا درکت میکنم...چاره ات تحمل است و بس...این روزها زودتر ازونچه فکر کنی میگذره...
تازه دختر من از سه ماهگی کاملا من و باباش و مامان بابامو شناخته بود و از بقیه بشدت وحشت داشت...طوریکه تا 1سال هرجا رفتم و هرکی اومد خونمون اینقد جیغ زد که اخرش منم به گریه افتادم...
ولی الان یه شیرین عسلیه که نگوو..الان میفهمم بچه که میگن شیرینه ینی چی
تازه فک کن منم روز پنجم بعد زایمان امتحانات ارشدم بود و رفتم سر جلسه....
اندکی صبر سحر نزدیک است..
پاسخ:
آخ آخ واقعا منم تصورشو نمیکردم! 
طفلکی :)) من هنوز به مرحله گریه کردن نرسیدم! اما یک مورد خودزنی داشتم :-D 
سما جان واقعا این طفل معصوما بیخودی نق نمیزنن. مثلا یه بار که حسابی داره رو مخم میره شانسی تو دستم جا به جا میشه و یه آروغ میزنه بعد ساکت میشه. نگو هنوز تو معده اش هوا بوده و اذیت میشده زبون ندارن که طفلکیا. حتی اگر مشکلش اینطوری جسمی نباشه هم من میگم یه چیزی از ماهاست. حتی اگر خلق بچه بد باشه اونم تاثیر دوران بارداریمونه وگرنه اینا از خودشون که چیزی ندارن. 
وااای من هفته پیش رفتم خونه مادرشوهرم تا رسیدیم چند تا عامل با هم یکی شد: تازه بیدار شده بود گشنه بود گرمش شده بود کلاهش اومد ی لحظه رو چشمش مادربزرگ و عمه اش هم انقدر دیدنش ذوق کردن و جیغ زدن و میخواستن با همون کلاه که خیلی ناز شده بود عکس باهاش بگیرن یهو این قاطی کرد انقدر دیوونه بازی درآورد که مادرشوهرم بنده خدا ترسید سه جا دکتر زنگ زد وقت بگیره میگفت لابد ی جاش درد میکنه اینطوره ولی من میدونستم چیزیش نیس! خداروشکر دکترا وقت ندادن والا الکی علاف میشدیم. پدرشوهرم طفلی نشسته بود ذکر میگفت از ترسش. نمیدونی آخه چه گریه هایی میکرد بعد اشک میریخت به پهنای صورت :-D گوله گوله 
وااای نگو اامتحان که غصه ام میشه :'(
چه میدونم شاید ی خیری توش بوده... 
مهر ماه که ایشون شیرین عسل شدن حسابی دوتایی میریم دانشگاه!
همزمان که این پست میخوندم داشتم به عکسهاش نگاه میکردم
جاااااااااااااااااااااااااانم آلما عاااااااااااشقشم یاسی
با اون نگاه مظلوم و بانمک
پس مادرجان با عرض شرمندگی دندت نرم به گل گلی ما رسیدگی کن
ما هم از عکسهای نازش لذت ببریم
پاسخ:
آخیییی عزیزم :***
مهربونم♥

:))))) آره بابا اصلا شما بگو *** لقت! کیه که شاکی بشه ;-) فعلا ایشون پادشاهی میکنه 
قربونت برم گلم :-)
سخته...اما به قول خودت خودتون خواستید که بیاد ..:-P
امیدوارم همیشه سرگرمی زندگیتون همین موضوع های شاد باشه..
هر کاریوحتی همین شیر دادن..بچه عوض کردن هم میتونه کلی حرف و یادگیری از زندگی توش باشه...
شاد باشید انشااللهO:-)
پاسخ:
بله :-)  
البته فکرشو نمیکردم انقدر سخت باشه ها! 
آره عزیزم همش شیرین و شاده در عین سختی و دهن صاف کنی :))
اى جان پاشوووووو، هزار ماشالله، خوشبحالت، 
امام زمان دعاگویتان مادرمهربووووون
پاسخ:
ممنون عزیزم :**
مرسی دوست خوبم 
پر واضحه که مامان دختر کوچولوی ما، یه نویسنده متبحر روانشناسه. به به. :*
پاسخ:
ممنون عزبزم 
دوست گلم :*****
یاسی جونم میخونمت و لذت میبرم،ماشالله به گل دخترت ،خدا حفظش کنه،کاش دوباره میومدی تو گروه تلگرام،دلمون برات تنگ شده عزیزم
پاسخ:
عزیزمی فریا جانم قربونت برم
آخی عزیزم فقط از گروه چت رفتم اصلا فرصت نمیشه حرف بزنم جوکارو هم وقت نمیکنم بخونم :-)
  • Alone in the silent
  • ای جاااااااانم چ عکس نازی 
    خوش شانسی ک ی همچین بچه ی ارومی نسیبت شده 
    پاسخ:
    :-) 
    همیشه هم آروم نیستا! 
    ولی در کل دختر آروم و خوبیه
    سلام عزیزم خوبی؟
    مرسی که می نویسی،پستات واقعا آرومم میکنه به خودم میگم پس فقط من نیستم که پسرم میخواد دائم باهاش راه برم.گریه های زیادی میکنه.اکثر مادرا  گرفتارن مثل من .
    قربون پاهای نازش برم من که دلو میبرن.
    پاسخ:
    سلام عزیزمممم
    ممنون تو خوبی؟ ای جانم آره دیگه شرایط هممون همینه :-) اکثر بچه ها بدقلقی های خاص خودشونو دارن. تا ی مدت بگذره و بزرگ بشن. با این حال نمیدونم چیه که آدم هر روز عاشق تر میشه هر روز بیشتر دلش میلرزه...
    خدا حفظش کنه گل پسرتو ... ببوسش:**
    هنوز پست رو نخوندم ولی آخخخخخخخخخخخخ من قبون اون پای کوچولوش.
    پاسخ:
    ^_____^
  • محبوب حبیب
  • سلام یاسی جونم
    عههه من فکر می کردم دیگه پوشک سایز بچه باشه نیاز به شستن پی پی نیست :( 
    چقدر توصیفاتت از بچه داری منو ترسوند :(  چقدر اشتباه فکر می کردم. من رو زمان بچه داری حساب کرده بودم که هزار تا کار دیگه هم بکنم. ظاهرا فقط و فقط میشه به بچه رسید.
    پاسخ:
    سلام محبوب جانم

    بزار برات بگم در چه مواقعی مجبور به شستن پی پی دخترت خواهی شد: یکی موقعی که داری عوضش میکنی و یکهو غافلگیر میشی! قبلی رو برمیداری جدیده رو هنوز نزاشتی که مزین میشی :)) بعد مجبوری زیراندازش، لباسش، لباس خودت و احیانا ملافه تخت یا هرچیزی که مورد اصابت قرار گرفته بشوری :/  بستگی به قدرت پرتاب و زاویه پرتاب نی نی شما دارد! 
    دوم اینکه پوشک خوب خریدی؛ یعنی در واقع بهترین پوشک موجود در بازار( پریما ) سایزش هم مناسبه ولی انقدر گلاب به روتون حجم خروجی در یک مرتبه زیاده که از کمر نی تی میزنه بیرون! تازه همون لحظه که دفع کرد من عوضش میکنما. هیچ وقت نشده با پی پی بمونه. 
    دیگه خودتو آماده کن :))) شایدم نی نی شما اینجوری نباشه. کی میدونه :-)
    ببین تمام توصیفات منو از زایمان گرفته تا افسردگی بعدش و واکنش فامیل و سختیای بچه داری جدی بگیر.  الان وب رها رو بخون. اونم تازه زایمان کرده شرایطش بهم ریخته شده و حالا طول میکشه تا عادت کنه. ایشالا نی نی تو هم دنیا میاد با یه عالمه شادی و شیرینی ولی خودت خواهی دید چقدر سخته. 
    دقیقا تو باید فقط و فقط در اختیار بچه باشی وگرنه هم خودت خسته میشی هم برای بچه کم میزاری.
    سلام یاسی عزیزم
    خوبی؟ی برنامه چندماه پیش شبکه 7 'اموزش' پخش میکرد خیلی خوب بود درباره صداهایی ک بچه داره هرکدوم نشونه چ نیازی هستن.خیلی کاربردی بود الان دوستم براساس اون عمل میکنه و میدونه باصدای بچه،بچه چ نیازی داره.اسم برنامه یادم نیس اما شاید بتونی یجورایی از سایت صداوسیما دانلود کنی

    راستی همیشه میخونمت هرجور شده باید از حال یاسی وآلمای عزیزم باخبر باشم.اماخاموشم


    پاسخ:
    سلام گلمممم جطوری عروس خانم :-)
    من خوبم ممنون
    جه جالب! یه بارم یکی از دوستام گفت من خیلی باورم نشد ;-) پس با یه سرچ ظاهرا بشه پیداش کرد. ممنون عزیزم

    ای جاانممم عزبزمی :***
  • آقای سر به هوا ...
  • آخ آخ چه پاهایی :((
    من عاشق دست و پای بچه هام :(( اینقدر غلنبه اس
    پاسخ:
    من دیگه شروع کردم ریز ریز گازم میگیرم ;-)
    نمیشه تحمل کرد به خدا! 
    عزیییییییزم پاهاشو خدااااااا ماااااچ.
    چه جالبه آلما خخخخ عجله داره چقدرررر.
    یاسی یعنی حال کردم با این حرکتت که زدی رو سر خودت منم از این حرکتا بعضی وقتا دارم:)

    پاسخ:
    ^____^
    آره نمیدونم چشه این بچه داره مبدوئه!

    :))))) دیگه چیکار کنم داشتم دیوونه میشدم :-D 
    یاسی جااااان خیلی خوشحال شدم تو پاسخ آخرت خوندم که شروع کردی به ریز ریز گاز گرفتن عزیزم تبریک:)والااااااا مگا میشه بچه زیر دست آدم باشه و آدم گازش نگیره اون روزایی هم که نگرفتی از دستت رفت:)
    پاسخ:
    :))))) واای اگه بدونی... لپاشو میخوام بخورم دیگه ;-)
    آره واقعا 
    من که از دور میبینم دلم میخواد گاز بگیرم شما که جای خود داری.جبران کن جای اون روزا:)





    پاسخ:
    ای جانم ^_______^
    اصولا نظر شخصی من اینه که مادر باید همیشه حواسش به بچه باشه اما خیلی بیش از اون حواسش به خودش باشه فقطم به خاطر خود بچه 
    چرا؟چون اون بچه تا بیست و اندی سالگی به یک مادر سالم_جسمی و روحی_ نیاز داره 
    پاسخ:
    نظرتو کاملا قبول دارم :-) 
    حالا بچه بهت نیاز داره یه بخششه
    یه بخششم به خاطر خودت که پس فردا هی نگی من خودم فدای بچم کردم! ؟ اونم میگه مبخواستی نکنی :-D
    اخه خسته نباشی خدا قوت
    با مشت زدی تو سرت هههههههه
    بعدا اینقد برات زبون بریزه که کلی حالت خوب بشه
    خواهر من چنگ میزد ب موهاش بس ک بچه ش نق نقو بود
    اینکه بچه ت دست دیگرون نمیتونی بدی فک کنم طبیعی باشه
    خواهر من هم همینجور بود
    شاد باشی وصبور وموفق
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :-) 
    آاااره دیگه اعصابم نمیکشید! دقیقا تو روزی که من بهم ریختگی هورمونی داشتم اینم به هیچ صراطی مستقیم نبود. حالا فک میکنم خوب لابد شیرم روش اثر گذاشته.  واسه اینه میگم این طفل معصوما که گناهی ندارن. یه چیزی هست که بدقلق میشن.
    ههوومممم آدم حس مالکیت داره! 
    قربونت ممنون عزیزدل :**
    سلام خوبی یاسی جون .پازل الما  خیلی جالبه.منم.باید حتما همه کارایربچه هام زو خودم بکنم تا خیالم راحت باشه
    پاسخ:
    سلام عزیزم فدات 
    کم پیدایی جیگر 
    ایول پس میگیری چی میگم ;-)

    پازل :-D
    وای از خستگی و وضع خونه و غذا نگو که منم تعطیلم.. 
    الانم دقیقا بهار تو بغلمه که دارم میتایپم.. از صبح تا حالا درست نخوابیده.. ینی له شدم رفته.. 
    ولی بعضی حرکاتشون واقعا بامزست درست میگی.. مثلا بهار وقتی گریه میکنه واسه شیر یکم که دیر میشه زیر سینم که میذارمش اولش هی یه صدایی از خودش در میاره یه چیزی بین نق و ناز.. که منم هی بگم نه مامان جون.. و این حرفا.. وای اینجور مواقع اوج خستگی و اعصاب خوردیم باشم خندم میگیره.. خیییبیلی لوسه.. خخ
    راستی باهات موافقم.. واقعا بچه داری اعصاب میخواد.. 
    هان یه چیز دیگه بالاخره بعد یکماه  وقت وبگردی پیدا کردم.. 
    پاسخ:
    عملا نمیشه دیگه :/ 
    خیلی طول میکشه رابیوفتی. 
    باز خوبه تو بغلت میمونه تا تایپ کنی! آلما نمیمونه :-) 
    ای وااای نخوابیدنش :| ببین از ماه دوم کم کم یاد میگیره بخوابه. یه بار آلما بیست و چهار ساعت حدودا نخوابید من داشتم متلاشی میشدم :)))
    وااای خدا خدا آرررره قهر میکنن نق میزنن آدم دلش ضعف میره
    خیلی خیلی هم اعصاب میخواد درست موقعی که میخوای بگی درددددد مررررگگگگگ :))) باید بگی جاااان گلممم عسلممم. هر کی غیر بچه ات باشه قطعا میگی مرض زهر مار :-D 
    بعلههههه 
    خوشحالم اینجایی ^__^
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی