یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

از رنجی که میبریم!

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۰ ب.ظ

خوابم می‌آید! کلافه‌ام...

دیشب، سر شبی به جای خوابیدن، با مادرهمسرم نشستیم به دیدن سریال شهرزاد تا دو و نیم. بعد هم هر دو تا صبح به فنا رفتیم! آلما خانم دل‌پیچه داشت و نمیخوابید. شیر میخورد، آروغ نمیزد... دو ساعت باید پشتش میزدی. اصلا من نمیدانم این سیستم آروغ چیست که خدا توی نوزادها گذاشته؟! نمیشد بدون آروغش را خلق میکرد؟ دم صبح، با چشم بسته شیرش میدادم بعد میدادمش مادربزرگش، بغلش میکرد و پشتش میزد به من میگفت یکمی دراز بکش. لحظه‌ای خوابم میبرد و یکهو با ترس میپریدم و فکر میکردم من داشتم به بچه شیر میدادم بچه کو؟! 

البته همه‌ی شب‌ها اینطور نیست. بعضی شب‌ها هم خیلی آرام چند ساعت میخوابد و بیدار میشود شیر میخورد و دوباره... گریه و عرزدن هم که کلا ندارد. دیشب فقط بی‌قرار بود، به خودش میپیچید و نمیخوابید.

در کل بچه بسیار خوبیست. خداروشکر. اما من در مقابل کم‌خوابی و بد‌خوابی کم‌طاقتم. و خبر خوش این که تا حداقل شش ماه برنامه همین است :))))

امتحاناتم نزدیک است و من هیچ غلطی نکرده‌ام! از فکرش هم میترسم. 

فرصت با هم بودنمان با همسرم خیلی کم شده. من مدام دلم برایش تنگ میشود. دلم میخواهدش... خیلی زیاد. اما حتی وقت نمیشود درست حسابی حرف بزنیم. اما گاهی در حد چند جمله دلگرمم میکند. هرچند میفهمم که خودش هم سرگردان است. 

چند روز قبل میگفت، حال این روزای تو مثل بلوغه. یادته بلوغ چطور بود؟ انگار آدم پوست میندازه. باید پوست بندازی، باید این مرحله رو بگذرونی. از خدا کمک بخواه... منم در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن یه آدم خودخواهم مثل همه‌ی آدما. از خدا کمک میخواهم... مدام با او حرف میزنم. بغض میکنم و میگویم کمکم کن... 

همیشه انگار بچه‌ی دیگران شیرین‌تر است! چون وقتی از دور میبینی و هیچ سختی را تحمل نکردی بیشتر حوصله داری. اما بچه‌ی خود آدم، پاره‌ی تن آدم... دلت برایش ضعف میرود... اما خیلی وقت‌ها خسته‌ای... نمیدانم شاید هم من توانم کم باشد. حس میکنم از وقتی که رفتم برای زایمان تا همین حالا خستگی از تنم بیرون نرفته.

این روزهایم که شکل بلوغند، گاهی بی‌نهایت غم دارند... گاهی دلم به شدت تنگ است. نمیدانم تنگ چه روزی؟ چه کسی و کدام حس و حالی؟ اغلب این روزها ساکتم و توی فکر. کمتر وقتی توی عمرم اینطور بودم. فکر میکنم توی دنیای غریبه‌ها رها شده‌ام و هیچ‌کس را نمیشناسم... گاهی حس میکنم از پس هیچ‌چیز برنمی‌آیم... گاهی در و دیوار اتاقی که تویش هستم، فرقی نمیکند خانه‌ی خودم یا خانه‌ی مادرشوهرم، انگار تنگ و تنگ‌تر میشوند و انبار میشوند روی سینه‌ام. حس میکنم خودم را نمیشناسم... اصلا اشتها ندارم. از همه‌ی غذاها بدم می‌آید. اصلا از همه‌ی چیزهای تقویتی حالم بهم میخورد. و جالب اینجاست که بین این همه حس مزخرف، احساس خوشبختی هم دارم! از داشتن همسرم... از بودن پیشی کوچولویی که هر روز شیرین‌تر میشود. سر و صداهایش، ناز و ادایش، بوی تنش، نرمی موهایش وقتی بغلش میکنم برای شیردادن... خوشبختی را لمس میکنم، داشته‌هایم را شکر میکنم اما دلم آشوب است. انگار هوا، پوست تنم را میسوزاند... 

خوابم می‌آید!


  • یاسی ترین

نظرات (۵۰)

چه روزهای سختی.چه روزهای خوبی
پاسخ:
بله :-) همینطوره عزیزم
عزیزکم
چه حال عجیبی رو تجربه می کنی... منم فکر می کنم که گذراست. باید جا بیفتی تو نقش جدیدت
من مطمئنم خیلی زود، فقط پر از حس های خوب میشی عزیزم
پاسخ:
آره سیمین جونم گذراست عزیزم. و مثل سربازا باید بگیم چون میگذرد غمی نیست ;-) 
ایشالا :**
سلام قدم آلما خانم مبارک باشه.من خواننده خاموشم و تا حالا نظر نذاشتم ولی این مطلب و که خوندم یاد چند ماه پیش خودم افتادم.اگه آلما خانم کولیک داره قطره هایی هست که کمک می کنه مثل colic ez یا امثال اون.من خودم عرق نعنا و بابونه می خوردم به وفور گوشت گاو اصلا نمی خوردم و نمی خورم چون سرده اگه ماست یا دوغ می خوردم حتما نعنا و زیره فراوون توش می ریختم آبمیوه های صنعتی و کلا هر چیزی که نفاخ بود و نخوردم و نمی خورم اون 6 ماه که گفتین درسته ولی از 4 ماه به بعد خیلی خیلی بهتر میشن من دخترم 6 ماهشه مشکلش خیلی خیلی کم شده و من هنوزم از ترسم خیلی چیزارو نمی خورم.امیدوارم این مقطعم با آرامش و صبر پشت سر بذارین می دونم سخته ولی شیرینیاش بیشتره
پاسخ:
سلام عزیزم ممنون :-) خوشحالم از آشناییت دوست گلم. آره عزیزم دکتر از این قطره ها داده داریم بهش میدیم.
من لبنیاتو تعطیل کردم :/  گوشتمونم گوسفنده همش 
ای جانم ♥ ببوس دختر خوشگلتو 
واقعا مادری کار سختیه ;-)
کاملا میفهممت.جاااان,جااان
بچه همینه خشگل,حالا خوبش اینه عزیزم.
روز به روز بهتر میشه نگران نباش,کولیکز رو سر وقت بده,خودتم عرق نعنا بخور .هی گفتم خانوووم نفاخ نخور,گوش نکردی.:-*
اصلا شش ماه طول نمیکشه,ماکسیمم شش ماهه,شاید زودتر شد,اگه تو ماشین بچرخه آرومتر میشه ,حمومم بره چن ساعت میخوابه.
...
از جایی ک هستی تکون نخوریا,بمون 
دلم برات تنگ شده ولی تو موقعیتی ک تو هستی حوصله خودتم ب زور داری,حرفهای منم هیچ اثری نداره,فقط بدون میگذره.
پاسخ:
آرهههه بچه همینه دیگه :-) 
اوکیییی چشم :-) آقاااا تو از کجا میدونی نفاخ خوردم حرفتو گوش ندادم :-D;-)

از جایی که هستی تکون نخور :))))))
مامان امروز اومد ما هم اومدیم خونه. تا جمعه میمونه بعد دوباره میریم خونه مادرشوهرم.
میگن تا چهل روز نباید زائو رو تنها گذاشت :))
عزیزممم منم دلم تنگ شده  :/
از کجا میدونی تاثیر نداره حرفای تو و هر دوستی که امیدوارم میکنین واقعا تو این شرایط برام لازمه
والا من که بچه ندارم فک کنم طبیعی باشه که زیاد از حسات چیزی نفهمم :) ولی به نظرم بچه اول همینه حسایی که برای اولین بار تجربه میکنی و نمیدونی بعدش قراره چی بشه ولی به نظرم شما روی اون بخش دوم حس خوشبختی زوم کن ما هم از اینجا انرژی مثبت میفرستیم:)

پاسخ:
آره عزیزم منم قبلا هیچ درکی از این مسایل نداشتم ')))) الان شیرفهم شدم 
!
آره دقیقا همینه...
چشمممم فدای شما :*****
پس خدمت خشگل خودم عرض کنم که چن تا ترفند بزنی برا این روزهات بهتره
اول اینکه حتما حتما به تغذیت اهمیت بده,بچه معمولا هشت خوابه,اونموقع پاشو سریع عسل و نون و آب هویجتو بخور و زود بدو بخواب تا ده,بعد بیدار میشه پاشو شیر بده,کنار تخت خوابتم آجیل و انجیر بزار ک در حین شیردهی بخوری,آبمیوه هم همونموقع با نی بخور,بعد ک تعویضش کردی و خوابید باز تا نهار بگیر بخواب.دوباره دوازده بیدار میشه,شیرشو بده,بدو نهارتو بخور,لازم نیست ی عالمه بخوری,ماهیچه یا کباب یا گوشت گوسفندی بخور و برو تعویض کن و بعد بخواب,بعدازظهر هم میوه هایی مثل سیب و موز بخور و عصرونه جیگر میل کن,اینجوری توان جسمیت تقویت میشه,از غروب یکم بچه بیقراریش شروع میشه,اونوخ تو جسما هم تقویتی و هم چون خوابیدی سرحالی,اگه تونستی ی پتو سفری بنداز زیرت بشین آلمارو حموم کن و بده بپوشوننش,یا کسی بشورتش و بیا شیر بده,بعد حموم معمولا سه ساعت میخوابه,یکم اطرافتو مرتب کن و پوشاکاشو جمع و جور کن و خودتم بگیر بخواب.اصلا استرس نداشته باش,حواس مامان ب نی نی هست.
شب هم اگه بشه ی نفر بپرتش ی اتاق دیگه رو پاش بخوابونه عالیه,قبل خواب با یکم روغن زیتون گرم شده شکمشو دورانی ماساژ بده,قطرشو بده و لباس یکم گرمتر بپوشون ک شکمش گرم بشه.
ی باکس هم بزار کنار دستت پوشک و پماد و وسایل تعویضشو بزار داخلش,ی سبد کوچولو هم بزار ک داروهای خودتو و بچه رو بچینی توش,چون درهم برهم شدنا کلافه کنندست,لباساشم تو ظرفشویی یا روشویی میتونی تو دستت بشوری که جمع نشه.
به ذهنتم بگو,همینه دیگه,باید قوی باشم,فکر نکن حالا دوازده شد وقت خوابه,چهارماه اول نظم نداره بنابراین باید هر وقت آلما خوابید تو هم بخواب,به مرور خوابش تنظیم میشه
اونقدر زود این دوره میگذره ک فکرشو نمیکنی,اگه دیدی باز شب نمیخوابه مجبوری یکم با ماشین ببری و بگردونیش,فقط صبور باش,همه بچه ها اولش لج درارن.
اهان..آروغ,بیست دیقه نگه دار واسه اروغ,اول اروم اروم بزن پشتش,نشد شکمشو بزار رو دستت دمر بشه بزن پشتش,اگه نزد ول کن,گاهی نمیزنه,یکم قسمت سری تشکشو بلند کن,مثلا ی پتوی نازک بزار زیر قسمت سری تشکش,اونجوری شیر بالا نمیاد ک خدانکرده اتفاقی بیفته.

پاسخ:
مرسی عزیزم :* 
من همون روز که اینو نوشتی برام کامل و با دقت خوندمش فقط وقت نشد جواب بدم
مرسی گلم ♥♥♥♥
واقعا این توصیه ها و گفتن تجربه ها به درد آدم میخوره ^__^
اگه دیدی ی وخ زیاد بیقراره سشوار روشن کن ی گوشه صداش بیاد,برا بچه مثل مسکن میمونه.
الان اصلا به درس فکر نکن چون جز استرس فایده ای نداره.فعلا مهم جسمته و تقویتش,اگه دیدی بیقراریش عحیبه یا هی به سینه چسبیده ممکنه شیرت کم و یا بی قوه باشه,میتونی شبها نودتا شیر خشک بدی ک چن ساعت بخوابه.
تو شیردهی هم ی دفعه ی سینه رو کامل بده وقتی خالی شد اون یکی رو بده,چون مهمه
اگه شد موقع غذا باهمسرت باش,یعنی مامان یا مامان همسرت تو اتاق بچه رو نگه داره شما کنار هم غذاتونو بخورید,اینجوری دلتم تنگ نمیشه براش,اگرم نی نی خوابید چه بهتره ک کسی پیشت نباشه و همسرت بیاد کنارت چون معمولا دیدم وقتی مادر خانم هست مردا خجالت میکشن ببوسن یا ابراز احساس کنن
من سرخواهرم,نیکارو میبردم اتاق دیگه میخوابوندم و روپام مینداختم,درم میبستم ک خواهرم و شوهرش راحت باشن,نه ک اتفاق خاصی بیفته ولی همینکه کنارش دراز بکشه و صحبت کنه خیلی خوبه.کلا خوبه آدم یکم بچه رو نبینه.تو فقط شیر بده و بعد بدون خجالت بده دست مامان یا مادرشوهر,کلتو بکش,پشتتو بکن بخواب,خودشون ی کاری میکنن,این زمان از وقتهاییه ک باید فقط ب خودت و شیردادن نی نی فک کنی,بعد وقت داری جبران زحمات کنی,معذب نشو ,آب بگو بیارن,غذا بپزن,مرتب کنن,اصلا هم خجالت نکش,انشالا تو خوشیهاشون جبران میکنی
چهل روزگی ,بچه خیییلی خییلی تغییر میکنه,کم مونده دیگه,از اهنگهایی هم ک سر حاملگی گوش دادی بزار برا الما,اروم میشه
پاسخ:
مرسی عزیزم 
این کارا رو که گفتی دیرور و امروز کردم...
واقعا از همسرم انرژی میگیرم.. 
ولی هرکار میکنم نمیتونم راحت باشم! بمیرمم نمیتونم بگم کسی جز همسرم یه لیوان آبم بهم بده 
چهل روزش بشه امتحانا هم تمومه
من امید دارم یه تغییر خوب میشه :-)

عزیز دلم فقططط صبر داشته باش. باور کن 40 روز اول که رد بشه خیلی آسونتر میشه. اصلا هر چی بگذره قشنگ تر و آسونتر میشه.

حسهای منفی ای هم که میگی توی همه ی مادرا هست. زیاد دور و برم دیدم. روشون فوکوس نکن. بذار بیان و برن. تموم میشه. باور کن طبیعیه.

روی دلخوشی های کوچولو فکر کن و سعی کن شاد باشی. حواست رو از فکرهای منفی پرت کن. گرچه بعد زایمان غمگین بودن بخاطر شرایط هرمونیت طبیعیه. به قول همسرت میگذره این دوران.

این روزای کوچولوییه آلما خانم رو حسابی دریاب. خیلی زود بزرگ میشه و دلت واسه این روزاش تنگ میشه.

به نظرم اشتباه کردی فیلم شهرزاد رو دیدی. هم اینکه تم سریال کلا غمگینانه اس و منی هم که نزاییدم دیدمش حس افسردگی بهم دست داد هم اینکه به نظرم وقتای آزادت رو که نینی خوابه مدیریت کن مثلا حواست به خواب و خوراکت باشه یا یه زمانهایی هم شیرت رو بدوش بذار خونه و بپه رو دست یکی بسپار و با همسرت برین بیرون یه دوری بزنین. الان هوا سرده ولی میشه کافه ای، رستورانی جایی رفت. ازش تشکر کن و حرفای خوب خوب بزنین.

یاسی الهیییی شکر الهیییی شکر که کمک داری. چه مادر و مادرشوهر خوبی داری. خیلیا رو میشناسم که یا اصلن کمک نداشتن و فقط خودشون و شوهرشون بودن یا فقط 10 روز اول کمک داشتن.

وقتایی که خیلی خسته میشی برو پیش بابالنگ درازت. بگو میخوام خستگیم در بره. 30 ثانیه بغلش کن و بعد بگو آخیش چه حالم خوب شد. بعد برو سراغ کارات. هم توی روحیه ی خودت خیلی اثر داره هم ایشون قلبش سرشار از حسهای قشنگ میشه.

یاسی جونم بچتو میبینی؟ الان تنها پناه و اعتمادش تویی. میدونم مسئولیت سنگینیه اما خیلیییی شیرینه همه کس یه نفر باشی.

هر چی بگذره شیرین تر میشه عزیز دلم

خدا رو شکر به خاطر خونواده ی خوبی که داری

الهی شکر بخاطر بابا لنگ دراز عزیزت

الهی شکر بخاطر سلامتی خودت و عزیزانت

الهی شکر که آلما خانم سالم به دنیا اومد

الهی شکر که تونستی طبیعی بچتو به دنیا بیاری

الهی شکر که خدا لیاقت مادر بودن رو بهت داد و تو رو برای خودش برگزید...

این روزا انقدرررر اجر و ثواب برات داره که تصورش رو هم نمیکنی...

با هر بار شیر دادن به بچه ات کلییی چیزای عالی بهت میدن. اگر دوست داشته باشی احادیثشو برات میذارم.



پاسخ:
آره چاره ای جز صبر ندارم ;-) 
آرهههه غمگینه تمش اما من ناراحت نشدم شهرزاد و فرهاد جدا شدن :))) پسره نچسب و شل ول :-D شهاب حسینی خوبه. الان دارم کیف میکنم با شهرزاده ;-) 
زینب جانم پروژه دوشیدن خواهی نخواهی داره شروع میشه :/  امتحانا نزدیکه
اما یه چیزی... وسط این همه سختی همیشه خوشی هستا؛ به انداره همه عمر با هم بودنمون حرفای خوب به هم زدیم...
ممنون از این یادآوربای خوب... الهی شکر...
آره عزیزم لطف میکنی
  • Alone in the silent
  • بچه داشتن سختیای خودشو داره باید گذروند واسه همین میگن مادرا با ارزشن و بهشت زیر پاشونه واسه این شب بیداریا واس این همه زحمتاشون بدون دستمزدی واسه همیناست ک عزیزن دیگ آلماهم بزرگ میشه فقط تا وقتی بزرگ شه دردسرایی داره ک میگذره واسه درساتم وقتایی ک خوابه یا شوهرت خونه نیست بخون الان شروع کن ک اون موقع راحت تر باشی:-) 
    پاسخ:
    آره عزیزم همینطوره...
    وایییی درسام :))) از فکرشم استرس میگیرم اما میدونم خیلی زود دارم از آخرین امتحانم برمیگردم و خوب یا بد میگم آخیششش گذشت ;-)
    سلام عزیزم...
    تمام این روزها به سرعت میگذرن و دلت برای همین عطرو بو و شل و ولی و نرمی و لطافت دست و پای کوچیکش تنگ میشه...تا میتونی ببوسش و نگاهش کن...
    مانلی هم خیلی دلپیچش وحشتناک بود...یادمه از بی خوابی دوبار غش کردم... اما میگذره...میگذره گل من...فقط لذت ببر از این همه لطافت آلما خانم...از سبک وزنیش...از بوی زیر گلوش...اووف چه مزه داره به خدا آدم نینی داشته باشه...فقط مزه هاشو ببین دوست خوبم...خیلی زود میگذره..میبوسمت.هم شما رو و هم عروسکتو.
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    ای جانم ♥ ♥ ♥
    ای وااای :'(:'( چقدر ترسناک .... پس خیلی اذیت شدی 
    ای جانم مرسی گلم :**
    فداتشم منم میبوسمتون 
    ای جانم به همه مامان های نازنین که جونشون رو برای جوجه هاشون گذاشتن و حالا جوجه هاشونو تو بغل دارن :)

    خواهر من هم حال و روزی شبیه تو داره یاسی جان. متاسفانه شیر کافی هم نداره و کوچولوش شیر خشک هم دوست نداره. طفلک همش دهن کوچولوش بازه به امید شیر :((((

    و اینکه چه خوب که همش یا مادر خودت پیشته یا مادر همسرت. واقعا عالیه یاسی

    آلمای نرم و نازت رو می بوسم
    پاسخ:
    آخییی آره ♥
    واای عزیزدلم :'( طفل معصوم...
    آرههه کمک بزرگیه
    قربونت برم گلم :**
  • نسترن قدیم
  • ای جانم .. چه مامان صادق و روراستی .. :) 

    من با تمام وجود برای زودتر گذشتن این حالتون و تموم شدن این خستگی دعا میکنم :) 

    چه خوب که اینجا رو مینویسنین .. :) بعدترها اگه با همچین حس هایی مواجه بشم میفهمم که طبیعیه .. :) 

    علاوه بر آلما مراقب خودتون و بابا لنگ درازم باشین :) آخی طفلی بابا لنگ دراز الان تنها مونده یکم :) 

    خوشبختی تون همیشگی :) 


    پاسخ:
    دیگه چه کنیم حقیقته :-D
    قربون تو برم من :***
    آره :-) 

    حواسم بهش هست ;-) 
    فدای تو گلم
    گفتی حس خوشبختی داری دلم اروم شد, 
    خوشحال شدم.
    الحندالله رب العالمین
    پاسخ:
    آخییی عزیزم ♥ :*
    :)
    پاسخ:
    ♥♥♥♥
  • ღ یــــاس ღ
  • سلام یاسى عزیز.

    دست آلما جون درد نکنه که اینقدر آرومه و هواى مادرش رو داره!

    ان شاءالله شرایط خواب خودت و آلما کوچولو روز به روز بهتر و بهتر بشه و همه چیز رو به راه بشه :-)

    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    قربونت :-) 
    ایشالا... ممنون عزیزم :***
    به نظرم طبیعیه! کاملا! اصن اگه غیر از این بود باید تعجب میکرد... ایشالا خیلی زودتر از 6 ماه همه چی روال مرتب میگیره یاسی جانم..


    توی مهد منی که عاشق بچه هام گاهی میرسه که دلم میخواد فقط 5 دیقه ناپدید شن  و من اروم بشینم نسکافمو بخورم:| واقعا صبر میخواد تازه من نه باهاشون بیدار میمونم نه قراره شیر بدم! میدونم سخته برات ولی خب... مامانی دیگه، ارزششو داره حسابی^_^ :دی
    پاسخ:
    آره عزیزکم طبیعیه... همه بچه ها همینن 
    :)))) ناپدید بشن  واقعا
    ای ای مادر شدن....
  • نازنین ایتالیا
  • عزیز دل، بعد از اینکه شیر خورد به جای اینکه به پشتش بزنی با دستت پشتش رو ماساژ بده، اینطوری کار زودتر و سریعتر انجام می شه! بعدشم اگه اینستاگرام داری برو دنبال این آیدی: chloeandbeans . یه دختر جوون استرالیایی که شش تا بچه به سن 3، 2، یک و نیم سال و 12 هفته ای داره! سه تای آخر سه قلو هستن. 5 تا پسر یه دختر!!! اینطوری یه کمی هم روحیه ات عوض می شه هم چیزهایی که می نویسه خیلی وقتها به درد مادرهای دیگه هم می خوره! ما که به فکرت هستیم خیلی زیاد. دخترکت زود زود بزرگ می شه خودش کمکت می کنه
    پاسخ:
    مرسی گلمممم ♥
    یاااا خدا! 
    باشه میرم میبینم که به شرایط خودم امیدوار بشم :-D 
    یاسی :*
    قدم نو رسیده مبارک :) ان شالله قدم ِش پُر از خیر ُ برکت باشه براتون 3> :* خدا حفظ ِش کنه و ان شالله همیشه در کنار مامان و بابا سلامت باشه 3>
    ای جانمممم ...
    :*
    پاسخ:
    ممنون دوست گلم :***
    قربونت برم. ایشالا قسمتت شه عزیزم خبر مامان شدنتو بهم بدی ♥
    :) عروس ما و دختر ما خوبن؟ 
    پاسخ:
    خوبیم عزیزدل :****

  • مریم بانو
  • عزیزم حالت طبیعیه خودت بهتر میدونی هورمونایی که نه ماه تمام جریان داشتند یکباره به پایین ترین سطح میرسن انگار سقوط میکنند به اینها بیخوابی رو اضافه کن میشه حال الان تو و حال شش ماه قبل من ولی میگذره اونقدر که من امروز به همسر میگفتم کی مهرتا شش ماهه شد انگار اصلا اون روزها یادم نیست منم مث تو آشوب و سرگردان بودم حتی تا یه مدت فکر میکردم یکی میاد بچه رو میگیره میبره روال زندگیمان مث قبل میشه انگار وظیفه و رسالت من فقط تا زایمان بود ولی لذت ببر یاسی حسابی لذت ببر چند ماه دیگه دلت واسه این روزها و قیا فش پر میکشه البته که هر چی بزرگتر میشن شیرین تر و خواستنی تر میشن 
    یه توصیه که در مورد دختر من جواب داد بخاطر خواب شب بچه رو در طول روز بیخواب نکن بذار در طول روز هر چی میخواد بخوابه سیستم نوزاد با آدم بالغ در مورد خواب فرق داره چون اگه زیاد خسته و بیخواب بشن یه ماده ای تو بد نشون ترشح میشه که به خواب مقاومت میکنن و بد قلق تر میشن
    پاسخ:
    هورمونا.... خیلی قوی عمل میکنن لامصبا :)))
    آره قطعا حرف تو و همه دوستان راسته :-) آخییی پس حسابی قاطی کرده بودی! منم الان کاملا قاطیم :-D

    ممنون از توصیه ات گلم :**
    الهی عزیزم نگران نباش همه ما بچه دارها این روزا رو گذروندیم خیلی زود می گذره یه خورده دیگه بدنت به این کم خوابی ها عادت می کنه آرومتر می شی این دل تنگی ها هم طبیعیه اصلا نگران نباش حالا خوبه که تنها نیستی باز یکی از مامانا پیشت هستن تنها بودی که دیگه خیلی بدتر بود بهرحال نگران نباش عزیزم خیلی سخته ولی در عین حال شیرین.کاشکی مشکلات بچه ها تا آخرش همین چیزا بود با بزرگتر شدنشون مشکلاتشون هم خیلی بزرگ می شن. توکل به خدا
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :-) آره دیگه باید صبر کرد... 
    مرسی گلم که تجربه ها تو میگی :**
    ی روز منم مینویسم که اوضاع خیلی بهتر شده. .. مثل ویارم که ی روز رفت انگار اصلا وجود نداشت 
    عزیزم دختر منم تا سه ماه شبها دل پیچه داشت و گریه می کرد با هیچ چیزم آرام نمی شد .... حتی گفتن بچه رو بندازی تو پتو تابش بدی آروم میشه اما اینم جواب نمی داد ... شبهای ماه اول که با گریه هاش گریه می کردم .. وقتی دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستمون که باید فقط وفقط صبوری کنیم دیگه چاره ای نداشتیم جز شب زنده داری وصبر کردن .. خدا رو شکر به شش ماه نکشید و توی چهار ماه خوابش خوب شد .. دل درد های بیشعور کم رنگ شدن ..
    *
    خدا قوتت بده عزیزم
    راستی ایمیلم رو گرفتی؟
    پاسخ:
    الهی چقدر سختی کشیدی :-( ولی خوب نکته اش اینه که هیچ کس تا ابد تو هیچ رنجی نمونده که منم بمونم 
    دل دردای بیشعور :-D 

    هنوز چک نکردم عزیزم میرم میبینم 
    دستت درد نکنه ممنون گلم :**
    یاسی عزیز و مامانی؛حالاتی که به خوبی به تصویر کشیدی و وصف کردی رو من یکی خوب میفهمم چون تجربه کردم...ولو برای دوهفته...خوب میفهمم که حس شیرین مادری رو داشتم از طرفی و توجه متفاوت شوهرم و از طرفی حس اینکه دنیا به آخر رسیده و من همش باید بچه شیر بدم و نوک سینه هام که زخم شده بودن و موقع شیر دادن با مک های قدرتی پسرم خونی میشدن فک میکردم تا مدتها ادامه داره...اما همه این حالتها بعد نهایت همون یک ماه تموم شد.ضمن اینکه من زائو مامانم تا دوهفته پیشم بود و گاهی مادرشوهر بهم سر میزد اما با وجودیکه تو یه ساختمون بودیم مادرشوهرم با وجود تموم خوبیهاش و کمک هاش ترجیح میداد بیشتر هوای دخترشو داشته باشه و اون احساس کمبود نکنه تا عروسش که زایمان کرده.ایکون ناراحت
    یادمه یه روز من تنها بودم هنو یه ماهم از زایمانم نگذشته بود همون دوهفته بود.خالم زنگ زد و گفت چرا تو تنهایی؟هیچ کس پیشت نی؟گفتم نه...گف نباس زائو رو تنها بذارن که...و منم تو دلم پوزخند زدم...
    میدونی مادرشوهرم خیلی کمک کن و محترم و تسهیل گر و...هست..ینی مثلن اون خون گرفتن از کف پا که فک میکنم مال چهارروزگی نوزاد باشه و ختنه کردن پسرم در 20 روزگی اش رو همراهمون بود و کمک کرد اما یه وقتایی که من نیاز به مهربونی اش داشتم یه احساسی بهش اجازه نمیداد انگار که بیاد و به من سر بزنه...ای بابا...ولش
    پاسخ:
    آخی عزیزم... ولی خوبه که با وجود ناراحتی ای که از مادر همسرت داشتی میتونی منطقی برخورد کنی و خوبیاشم ببینی...
    منم حس میکنم دنیا به آخر رسیده! الهییی خیلی بده سینه زخم میشه منم خیلی اذیت شدم انگار جون آدمو میگیرن وقتی زخمه و بچه میک میزنه
    باید صبور بود چاره ای نیس
    مرسی که تجربه هاتو میگی :-)
    http://www.motherlydays.blogfa.com/




    یاسی جانم این وبلاگ رو خوندی؟ خیلی خوشم اومد ...گفتم برای تو هم شیرینه هم کلی تجربه داره...قلمشم خیلی خوب:)
    پاسخ:
    عزیزم نخوندمش 
    ممنون میرم ببینم چجوریه :-)
  • نسترن قدیم
  • خیره انشال.. این چند روز نبودن .. 
    پاسخ:
    عزیزدلم ♥ آره چیز خاصی نیس... :-)
    خسته نباشی مامانی شیرین ... 
    بوس برای مادرو و دخمل :*******
    پاسخ:
    قربونت عزیزم :****
    گلم رمزی که برام فرستاده بودی عوض کردی؟ الان میزنمش میگه اشتباهه
  • آقای سر به هوا ...
  • چقدر این سریال شهرزاد خوبه !
    پاسخ:
    آره دوسش دارم 
    اولاش خیلی خوشم نیومد اما الان که شهاب حسینی بازیش بیشتر شده دوست دارم:-) 
    آخخخخخخخخ که چه قدر این حسا آشنا بود . انگار خودم این متن رو ماه پیش نوشته بودم .
    چهل روز که تموم شه به طرز غریبی اخلاق بچه عوض میشه .اصلا یه وقتا فکر میکنی نکنه آدم بزرگه ؟ یه وقتا اینقدر بی دردسر میشه که دلت میخواد بهش بگی دخترم برو مسواکت رو بزن و بخواب ;-)
    برای دل دردش برای ریحانه من هم نبات داغ و عرق نعنا میخورم هم شکمش رو با روغن زیتون چرب میکنم و با یه دستمال میبندم . الان مدت هاست دل درد نداره شکر خدا. خودم هم کم کم دارم همه جور غذایی میخورم .البته خیلی کم . مثلا چند تا دونه حبوبات که کم کم بچه عادت کنه 
    اگه لبنیات نمیخوری حتما با قرص کلسیم و کشک جبران کن . شیر دادن خیلی آدم رو فرسوده میکنه 
    پاسخ:
    وای چه خوبه یکی بهت بگه اینا تموم میشه.... 
    سختی بچم کمه... طفلک بچه مشکل داری نیست به اون صورت... بیشتر غمگینی خودمه که آزارم میده :-( انگار یه کوه رو سینمه... 
    ای جانم مسواک بزنه بخوابه :-D 
    مرسی گلم از راهنماییت
  • یاسیییییییییییییییییییییی نوشت :دی
  • یاسا زیاد شدن من گم شدم این وسط:دی 

    من دیشب کلی از وبلاگشو خوندم... تجربیاتش در باره نگهداری و اینا خوب بود مخصوصا مشکلات همین بیخوابی های کولیک رو داشت و گفتم حس خوبی بهت میده وقتی یکی از روزای عین تو که گذشته و تموم شده نوشته... اما برخی از عقاید و نظراتش اصن مطابق نظر من نیست-_-

    خوبی یاسی بانو جونم؟

    چقدر نبووووووودی !ما هم گزینه ی زاییدن دیگه رو میز نبود مونده بودیم کجایی:)))))))))


    شب یلدای آلما خانوم مبارکککککککککککککککککککککک :*****
    پاسخ:
    آفرین دختر! بنویس یاسی نوشت من دیگه  داشتم گیج میشدم. هرچند از لحن و نوع کلمات میشه حدس زد :-) 
    کنجکاو تر شدم بخونمش :-)  
    قیافه رو -_- 
    :))))
    امروز خیلی بهترم چون دیشب بهتر خوابیدم  
    ضعفم خوابه :|
    یاسی جانم انسان بارها و بارها در زندگی میزاید :))))
    قربون تو 
    یلدای شما هم ^_^ 
    حیف پاییز تموم شد. ..
    نگرانت شده بودم. گفتم اگه تو وبلاگت خبری ازت نبود حالتو جور دیگه بپرسم :دی
    خداروشکر که خوبی :ستاره
    پاسخ:
    ای جانم سیمین جونم :**** دیروز خیلی آشفته بودم امروز بهترم فدای تو :***
    سلاااام عروس عزیزم^_^
    خوبین همه؟:)
    پاسخ:
    سلام رفیق خوبم :***
    فداتم شما خوبین؟
    سلام داریم خدمتتون:)

    یلداتون مبارک:)
    پاسخ:
    سلام به روی ماهت گلم :-) به چشمون سیاهت :**
    یلدای شما نیز هم ♥
    خدا رو شکر که بچه آرومیه . یه کم که بزرگ تر شه اگه یاد بگیری خوابیده شیر بدی هر دوتون خیلی راحت تر میشید 
    خیلی مراقب افسردگی باش . تو اون دوره ای که حالم خیلی بد بود ،دو سه بار مامانم ریحانه رو نگه داشت با شوهرم رفتیم بیرون و من حال خوب الانم رو مدیون همون دو سه ساعت قدم زدن هستم . کسی رو میشناسم که بچه ش یک سال و نیمشه و هنوز خستگی و غمگینی زایمانش تموم نشده .
    من از این به بعد با آی دی ونوس کامنت میذارم که پیدا بشم ;-)
    پاسخ:
    ی چن بار خوابیده شیر دادم. واقعا برای زمانایی که کمرم خسته شده خوبه. مثلا هشت صبح. وقتی از یازده شب دهنم سرویس شده انقدر شیر دادم :))
    آخییی چه خوب. چه خوبه مامانا هستن.... 
    من درس خوندنمو شروع کردم دو روزه بهترم. یه همچین موجود مثبتیم :)) نهم اولین امتحانمه باید شیر بدوشم بچمو بزارم پیش مادرشوهرم برم دانشگاه. فک کنم با وجود استرسی که امتحانا داره ولی روحیه ام عوض بشه. 
    طفلکی... خیلیا که تو مادریشون کم میزارن مشکل افسردگی دارن... دست خودشون نیس
    اوکی عزیزم... خوبه. چون ونوس نداشتیم تا حالا ;-) 
    همه پستت انگاری مهر تایید همه حرفها و توصیه های نزدیکانم شد.. 
    ولی اینکه با آمادگی وارد این ماجرا بشم و دوست دارم.. 
    خوشحالم که خوشبختی عزیزم... خیییییلی.. کوچولوی نازتو ببوس.. 
    راستی یه عکس از چهره قشنگش برامون بذار.. خصوصا وقتی خوابه.. 
    پاسخ:
    آخی عزیزم :-)
    ایشالا که برات به بهترین نحو بگذره این روزا ....
    فداتم گلم :**
    آاااخه نمیشه که دخترم شناسایی میشه :))))
  • یاسی نوشت
  • اره واقعا،تازه گاهی گاو آدم میزائه :| اونم شش قلو-_-


    خوبی یاسی؟ خوابت میاد؟:(


    + اسمم یادم رفت :دی
    پاسخ:
    :-D بله بله 

    قربونت برم عزیزم :***** خوبم گلم 
    دارم عادت میکنم :-)

    ;-) قبلی رو حذف کردم پس :)
    سلام عزیزم
    خوبی؟ دخملمون خوبه؟
    از طرف من لپ این دخترک رو بکش که مامانش رو از ما گرفته :)))))))))))))))))))
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    خوبم شکر...
    دخترمون هم عالی ;-) 
    واااقعا :)))
    عاغا بنویس برامون خو
    پاسخ:
    لپ تاپ پیشم نیس :/  خونه مادرشوهرم 
    باید بگم همسرم بره بیارتش
    یاسی جون من خواننده خاموشتم 
    امروز نتونستم از خیر گذاشتن این لینک واست بگذرم عزیزم 😊😉

    پاسخ:
    ای جانم ممنون عزیزم :×
    رفتم دیدمش خداییش عالی بود دستت درد نکنه :)
    با گوشی لدفا :-D بنویس فقد هر جوری شد من بهت ایمان دارم با گوشی هم میتونی:-D
    جوجویی خوبه؟
    پاسخ:
    مینویسم چشممممممممممم :)‌
    خوبه عزیزم خوب خوب :)
    عزیزم سلام.قدم نو رسیده مبارک.همه حسهای منفی طبیعیه.نتیجه کم خوابی هست.نگران نباش هم شما عادت میکنی به کم خوابی هم آلما خانم بعد از سه ماهگی یاد می گیره شبها بیشتر بخوابه
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ممنون گلم :*
    آره عزیزم دارم به این سیستم مزخرف خواب عادت میکنم :))))
    ایشالا ;-)

  • فامیلتون:-D
  • چشمت بی بلا دخترم
    یه کوچیک بوسش کن 
    خودت خوبی ؟ پسرم خوبه؟
    پاسخ:
    جااانم باعشه دو تا بوس میکنیم اصن :**
    بهترم عزیزم خیلی بهتر 
    بله ایشونم که عالی :-)
    دلم برات تنگ شده ها... همش نمیشه بیام وبت. اصن نمیفهمم روزا چطور میگذره! مخصوصا که دارم درس هم میخونم کم کم. 
    قربونت که اینهمه با معرفتی رفیق ♥
  • یاسی نوشت
  • سلامممممممممم:) :**

    یاسی بانوی مامان خانومِ درس خون! تو نمونه ای اصن مرحبا احسنت^_^ 
    الان خجالت کشیدم که هنوز شروع نککردم اونجوری درس خوندنو! :/

    خودت خوبی؟ دماخت چاقه؟^_^ ( نمیدونم یعنی چی ولی میدونم یه چی خوبه :)))))))) ) 


    یاسی از طرف من بینی کوچولوی آلما رو ببوس! خیلی جذابه بوس از نک مماخشون^_^ 

    خودتم ببوس و بغل کن ^_^ 
    پاسخ:
    سلام گلمممم ♥ 
    خجالت زده نفرمایین :-) بگذارید نمره ها که آمد تشویقمان کنید! شاید ناپلئون وار باشد! اما از شوخی گذشته من تلاشمو میکنم حتی اگر بیفتم هم مهم نیس مهم برام اینه که هرکار میتونستم کردم.
    تو هم بییییخیال :-D حالشو ببر شب امتحان میخونی :)))
    خودم خیلی بهترم شکر خدا
    ای جانممم آره انگار یه چیز خوبه منم نمیدونم چرا :))))
    الهیییی چشمممم من که دیگه شروع کردم بوسیدنش;-) فرت فرت میبوسمش
    عزیزدلمی تو هم خودتو ببوس ;-) :***
    سلام یاسی خانومی عزیزم حال این روزات کاملا طبیعیه عزیزم حالتهای افسردگس بعد زایمان بدلیل تغییرات هورمونی کاملا عادیه اصلا فکر نکن چیز عجی غریبیه، مسگذرع خیالت راحت و روز به روز شکفته تر و روبه راه تر میشین هر سه تون، کم کم کم برنامه و سیستم و ساعت شیر و خوابش دستت میاد خودت راحت شرایط تحت کنترلت میگیری، دعای خیر و انرژی مثبت همه ما پشت سرته یاسی عزیز
    پاسخ:
    سلام عزبزدل 
    اوهوممم داره بهتر میشه شکرخدا 
    آره همین الانم خیلی بهتره دیگه داره دستم میاد.
    قربون تو برم مهربون :**
    کجایی یاسی مهربون؟ امتحانات  شروع شدن؟
    پاسخ:
    هستیممممم
    اولیش نهمه :-)
  • صخره خوابالوده
  • بابا استوره! بابا اسوه! بابا اراااااده! بابا اصن واژه کم اوردم!!!!

    درررس؟! من بهت افتخار میکنم یاسی تو نماد یک مجهاد به تمام معنایی!!!
    حالا من:| اصن در زمینه درس با من صحبت نکنید:| :-D 
    عاغا نمیخونم خب ! ن_می_خو_نممممممممم

    بله عجب هوای خوبیه ها نه! :-D


    ما نیز دلتنگتانیم 
    اصولا شما الان مادر شدی بار مسعولیت زندگی یه فینقول رو شونه هاته اصلا نمیخواد وبگردی کنی مثل من بر عرش وبلاگت لم بده اب میوه بخور ما خودمون میایم:-D

    دارم افسرده میشما! چند وقته باشگا نرفتم فردا برم دکتر بگه چیزیت نیس!وای چه رویای زیبایی^_^


    دیگه اینکه به عنوان یک روانشناس یکم منو نصیحت کن بشینم سر درس امتحانات اخر ترمه ها اصن حالین نیس:|

    بعله اللحساب از اتاق فرمان صدام میزنن بنده باید یه چرت بخوابم با اجازه 
    درس هم که....؟ خب خوابم میاد:|



    پاسخ:
    نههههه در اون حد :)))))
    ای جانم صخره.... تو رو برای ورزش ساختن نه درس خوندن :))) هر کس را بهر کاری ساخته اند بعله :-D مثلا همین من اسوه ورزشم :))))
    هوا هم که تووووپ :-) حیف که ما خانه نشینیم. البته دست خودم بود بچه رو بیرون میبردم اما اطرافیان قاچ قاچم میکنن :-D 
    ای جانممم باعشه ما از این به بعد بیشتر میزبان میشیم :-) 
    به عنوان یه روان‌شناس میگم درس نخون :-D 
    شما استادی خودت :****
    سلام عزیزم خوبید:آلما جون حالش چطوره
    من فردا چهل روزم تموم میشه.افسردگی خیلی خیمه کرده روم.حس اختناق دارم،امید دارم به قول مادرا بعد چهل روز بچه آروم شه.همش میگم خدا کی بزرگ میشه که بخنده و با خنده اش آرومم کنه دوری از شوهر اذیتم کرده.ایشاا که خدا نگا به حال من و شما بکنه و سریع دوباره پرانرژی بشیم
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون گلم من خوبم دختری هم خوبه :-)
    الهیییی چقدر درکت میکنم :'( دست خودت نیس... خودش باید دوره اش بگذره... 
    اما دوش گرفتن خیلی تاثیر داره. من هر روز دوش میگیرم هر بار بهتر میشم. البته گاهی وقت نمیشه میدونم! بچه ها شب و روز نمیزارن :-) 
    یه معجون بهت میگم اینو درست کن روزی چند قاشق بخور مادرشوهرم برام درست کرد رو من تاثیر داشت. سیب قرمزو با پوست رنده کن. چن قاشق عسل. یکمی دارچین عرق کاسنی گلاب و یکمی عرق بیدمشک. بزار یخچال. هرچی هم بمونه و رنگش تیره بشه بهتره. اصلا میتونی زیاد درست کنی بزاری یخچال روزی چن قاشق بخوری. منو سرحال کرد. برای کم خونی هم خوبه و تقویت کننده قلبه. 
    برات از ته دل دعا میکنم...
    یه چیز دیگه 
    من هر وقت مستاصل شدم سوره حمد خوندم و آیت الکرسی و از خدا خواهش کردم و گفتم تو بهترین رفیقی و آرام دلهایی... آرومم کن.
    به همین سوی چراغ دفتر دستک درسی جلوم بود ولی از اونجایی که خیلی حرف گوش کنم  توصیه ی خانوم روانشناس خیلی روم اثر گذاشت بیخیال درس:))))))))))))) 

    یاسی آلما هنوز نگفته مامان؟:)))))))  
    پاسخ:
    سوی چراغ :)))))))))))))))) دیوانه :))

    یه شیطونیه که بعید نیس ازش :))

    من فک کنم فوبیای حریم خصوصی دارم! :| خیلی خیلی خیلی حساسم سر این موضوع ! 
    بعد یهو رفتم تو ارشیوت دیدم کد گذاری شده اصن تپش قلب گرفتم :)))) از اینکه واقعا نکنه محیط مجازی امن نیس:(((  وقتی تنهام از بازگذاشتن پنجره خونه هم رعشه میگیرم:))))))


    یه بار بچه بودم یاسی... بعد خونمون طبقه اولین بود به حدی که پنجره ی اشپزخونه هیچ ارتفاعی تا کوچه نداشت... اقا یه بار تو خونه تنها بودم  پنجره آشپزخونه هم نیمه باز بود... یهو دیدم یه گداهه از لای پنجره داره تو خونه رو دید میزنه! واقعا هنوز هم خواب اون صحنه رو میبینم! خیلی بد بود... 

    پاسخ:
    ای جانم طفلکی :))) جالبه یاس،‌ منم این تجربه رو دارم،‌ البته نصف شب بود و مامانم و خاله‌ام هم بودن میخواستیم بخوابیم پنچره اتاق باز بود تابستون بود. یهو یه کله دیدیم :))))) تا صبح هیچکدوممون نخوابیدیم! 

    عزیزمممم آرشیوم وبلاگ قبلیمه. چیز خاصی نیست. فک کنم همه رو خوندی. اما میام برات رمز میزارم. اولش فکر میکردم آرشیوم ترکیده. بعدش یه فایل html تو گوشیم پیدا کردم! دیدم همه رو دارم. حالا دارم یواش یواش کپی میکنم. دلیل رمزی کردنش هم اینه که دلم میخواست اون روزای گذشته با الان دو تا فصل جدا باشن. دلیل اینکه منتقلش کردم اینجا هم اینه که دوست داشتم نوشته‌هامو داشته باشم :)
    هاااااا ارشیو اون یکی یاسی ترین^_^ نه فقط محض فوضولی پرسیدم فک کردم مزاحمی، آشنایی چیزی پیدا شده بلا به دور روم به دیفار:)))))



    ای جونم دخترک شیطون! ^_____________^  دیروز یادش بودم شدیدا!یک ماه گذشت! کی باورش میشه:)
    به همین سرعت بزرگ میشه یهو میبینی داره راه میره، حجرف میزنه، چشم به هم زدنی میره مدرسه، و.........وووووووو...ووووووو



    وای یاسی خیلی فوق العادس که روند معجزه وار رشد یه انسان و پله پله اوج گرفتنشو میبینی، کسی که از وجود خودته ... فوق العادس!:)




    پاسخ:
    ای جان :)‌ حالا من رمزو برات گذاشتم محض احتیاط!
    نه بابا مزاحمای من فقط تو کار تذکر لسانی هستن :))) میان وظیفه شونو انجام میدن میرن بنده‌های خدا :))
    وااای ولی فک کن... حس بدیه... آشنا :|

    الهییی پس یادت بود شد یک ماه... :))) 
    آرههه همینه دیگه... یهو چش رو هم میزاری میبینی واسه خودش کسی شده،‌ میگه من یه آدم مستقلم مامان،‌ تو کارم دخالت نکن!!! همین یه وجبیا! 

    آره خیلی شیرینه... پرورش یه موجود :)‌ از خودت...
    د بیاعععععع! به عنوان یه روانشناس حرفتو از خدا خواسه قبول میکنم و دیه درس نمیخونم:-D

    من برا ورزش ساخته شدم ولی دوستندارم ازش درامد داشته باشم یعنی دلم نمیخواد گذران زندگیمو درامد ثابتم از ورزشم باشه ولو اینکه بتونم ازش پول در بیارم 
    میگیری چی میگم؟ 
    نظرت؟
    بچه درس خونم بابا اینجوری مو نبین قیافم غلط اندازه:-D (عارح جووون خودم:-D)
    پاسخ:
    هههههههه از راه به درت کردم :))
    اوهوم متوجهم عزیزم. 
    پس به خاطر هدفت تحمل کن :)‌ تو صخره‌ای. تو میتونی :)
    بروووو ذات درس خونت پیداست!!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی