یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

آذر مهربان

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۶ ب.ظ

امروز بیست و یکم آذر نود و چهار است و شش سال پیش در چنین روزی، من و همسرم رسما زن و شوهر شدیم! بیست و یکم آذر هشتاد و هشت... نه صبح، دفتر یک سید مهربان و دوست داشتنی... عروس و داماد و خانواده‌هایشان... سینی‌ای پر از گل رز قرمز که مادرم درست کرده بود، وسط گل‌ها حلقه‌هایمان بود و جام عسل. روسری سفید داشتم و مختصری آرایش. موقع عقد چادر عروس سرم کردم! عکس‌هایمان را که نگاه میکنم، تنها باریست که توی صورت خودم نور میبینم. توی آن روز خاص، انگار چیزی از آسمان بر صورتم تابیده بود. آن شفافیت، دیگر هرگز تکرار نشد. یعنی حداقل خودم ندیدمش. حس میکردم صبح آن روز، خداوند، صورتم را نوازش کرده بود...

خدای مهربانم، امروز شش سال از آن پیوند گذشته. بعد از آن همه شیرینی و تلخی، آن همه سربالایی و سرازیری، اکنون که غرق نعمتت هستم، با همه‌ی وجودم شاکرم...

همسر خوبم... بابالنگ‌دراز عزیزم... انگار پاییز را درست کرده‌اند برای من و تو! اصلا انگار، آذر، ماه مهربان من و توست... 

این روزها که خوشحالی و شیرینی تولد دخترمان با خبر چاپ شدن کتابت یکی شده، بیشتر یقین پیدا کردم که قدم‌های کوچکش سرشار از خیر و برکتند. مجموعه داستانی که بیش از یک سال توی نوبت چاپ بود... حالا چند روز است که منتشر شده و من و تو مدام میرویم توی سایت انتشارات و نگاهش میکنیم! عنوان کتاب را، طرح جلدش را، نام زیبا و باوقار تو را و خلاصه‌ای از یکی از داستان‌ها که پشت جلد چاپ کرده‌اند.

آذر امسال را دوست‌تر میدارم به خاطر حرف‌هایی که خیلی زودتر از اینها منتظر شنیدنش بودم... حرف‌هایی که حسرت شده بودند به گوشه‌ی دلم... شاید باید دخترکمان می‌آمد تا انقدر لطیف شوی که دهانت به گفتنش باز شود: "گاهی آدم یه چیزایی داره که خودش حواسش نیست"... "من یه رابطه‌ی جدید با تو شروع کردم... دخترمون حاصل اون رابطه است" 

هرچند انقدر غرق محبتم کرده‌ای که جای حرفی نماند؛ اما گاهی بعضی حرف‌ها، دل زن‌ها را گرم میکند. و تو زن نبوده‌ای تا بدانی، دل‌گرمی از هرچیزی توی این دنیا شیرین‌تر است.

بابایی! این روزها، طاقت دوریت سخت‌تر شده، حتی برای چند ساعت! حتی وقتی خوابی، دلم برایت تنگ میشود. انگار که همه‌ی قلبم را توی دست‌های بزرگت گرفته‌ای. هر کجا را نگاه میکنم تو را میبینم و نفسم از بوی تو پر است. با همه‌ی وجودم قدر بودنت را میدانم.

این روزها، وقتِ شیرخوردن آلما که کنارم مینشینی، دلم از عشق لبریز میشود. وقتی میگویی چقدر مادری بهت میاد، تمام خستگی‌هایم از تنم میرود. غرق در لبخندت میشوم و در سکوت نگاهت میکنم؛ انقدر زیاد که میگویی چرا انقدر نگام میکنی؟! بعد من تازه یادم می‌آید که زل زده‌ام به صورتت. بعد میگویی جدی مامان شدیا!! صدایم میزنی، مامان یاسی! 

جدی جدی مادر شدم؛ آنقدری که من توی این دو هفته فهمیدم، مادری حس پیچیده و عجیبیست. فقط آنی نیست که شنیده‌ایم؛ حرف‌های مگو زیاد دارد. چیزهایی که شاید هر زنی به زبان نیاورد اما ناگفته بین همه مشترک باشد. نمیدانم شاید هم این تنها حس من است!

با همه‌ی عشقی که به دخترم دارم، لحظه‌هایی را تجربه کردم که نمیخواستمش. دوست داشتم تنها باشم. دلم میخواست رها شوم. با وجود اینکه دخترم بسیار بی‌آزار است و سختی‌ای که میکشم فقط خواب نامنظمم است اما چند باری دلم میخواست برمیگشتم به قبل... احساس پشیمانی داشتم... بعد به شدت دچار عذاب وجدان میشدم. با خودم میگفتم یاسی، چقدر ناشکری. میدونی چقدر زن هست که تو حسرت این لحظه توئه؟ اما انگار این حس‌ها دست خود آدم نیست. شاید اثرات افسردگی بعد از زایمان باشد... نمیدانم. اما من فهمیدم، آنچه در دلم بود مهر خالص نبود. انگار که رابطه‌ی نوع بشر با فرزندش نوعی رابطه‌ی مهرآکین است... کینه‌ای که شاید کم‌کم فراموش میشود و مهری که جان میگیرد.

هرچه میگذرد، حال روحی بهتری را تجربه میکنم. فردای روزی که خواب دیده بودم آلما دندان‌های بلند و تیزی داشت، حالم خیلی بد بود. توی خواب دیده بودم، لباس قرمزی تنش بود و میخواست با همان دندان‌ها بخورتم. با همان دست کوچکش اما با زور یک مرد گنده، یقه‌ام را به دنبال شیر پاره کرد و بعد به جای شیرخوردن میخواست خودم را بخورد. همسرم و مادرش با حالت سرزنشگر نگاهم میکردند و انگار با نگاه میگفتند تو مقصری؛ تو شیرش نمیدی... توی خوابم، هیچ‌کس دوستم نمیداشت.

اما الان بهترم. اتفاق‌های خوب هم نیاز به هضم شدن دارند. یادم می‌آید، چهار سال پیش، همین موقع‌ها چند ماهی بود که هم‌خانه شده بودیم. این اتفاقی بود که چند سال منتظرش بودیم اما بعد که به وقوع پیوست، هردو اندکی افسرده بودیم. یادم می‌آید چقدر غمگین میشدم و نمیدانستم باید چه کار کنم. احساس میکردم چقدر عمر آدم زود میگذرد و مدام فکر میکردم پدر و مادرم پیر شده‌اند... اما حالا از خانه‌ام که دور میشوم انگار توی زندانم.

دیشب وقتی جوجویی شیرش را خورد و خوابید همسرم کنارش ماند تا من تنها برای نیم ساعت بروم درمانگاه و آمپول تقویتی‌ام را بزنم و سریع برگردم. درمانگاه شلوغ بود و کارم طول کشید. همسرم زنگ زد و گفت کجایی؟ صدای گریه دخترم می‌آمد. گفت بیدار شده داره گریه میکنه... داشتم برمیگشتم... گفتم دارم میام فقط چند دقیقه دیگه... دلم طور خاصی خون شد. دوست داشتم میمردم و گریه نمیکرد... نمیدانم چطور در را باز کردم و لباس‌هایم را پرت کردم دم در، سریع دست‌هایم را که میلرزیدند شستم و با بغض بغلش کردم. چشم‌هایم پر از اشک بود. همسرم گفت آروم باش گریه نکن... میدونی تو اگر ده دقیقه نباشی این زنده نمیمونه... 

جوجه بی‌پناه و دوست‌داشتنی من... دردت تو دلم مادر...

مهرش در دلم پا میگیرد و انگار نرم‌نرم، افکار منفی و افسردگی رخت میبندند...

ادامه مطلب دست من و آلما در دست هم. انگشت شستم را بریده‌ام! جاهای ناموسی تصویر را هم مثلا سانسور کرده‌ام! خوب یک دستم بچه است و یک دست موبایل، یک دست جام باده و یک دست زلف یار :))

عکس بعدی هم که گوشه‌ایست از فعالیت‌های دخترم: لم دادن!





  • یاسی ترین

نظرات (۴۲)

ای جوووووووووونم
دستای کوچولوشووووووووووو

:************************************
پاسخ:
^_______^ 
بعلهههههه :)
  • زهرا از خوزستان
  • مبارکه هم سالگرد عقدتون و هم چاپ کتاب همسرت...اسم کتابش چیه؟ اسم خودشو که میدونم خخخخ وای این بچه همش بدون پتو عکس داره ....اون سانسور چی بود؟؟؟
    پاسخ:
    ممنون عزیزدلم :) میام براتون میگم اسم کتاب و اینا رو. سانسور لنگ و پاچه اینجانب بود :))
    زرزر عاشقتم که گیر دادی به پتو :))) گفتم فقط واسه عکس پتو رو از روش برمیدارم :)
    آخی,جانم ,چه تلاقیهای شیرین و دلچسبی,نوش جونت این شیرینیهای هارمونیک 
    هر ماه بعد اومدن آلما متفاوت تر از تمام ماهها و سالهای گذشته و آیندته,ثانیه ب ثانیه آلما متفاوت تر خواهد شد,تو سرحال میشی,همممه چی باز همونجوری میشه ک بود.دوران طلایی اشتباه کردمت کم مونده تموم بشه عزیز قوی من
    تو دختر قوی و بااراده ای هستی ک هم همسربودن,هم مادربودن,هم دوست بودن بهت میاد.
    غمگینی هم درست میشه,اصلا نگران نباش,بیشترش فیزیولوژیکه,اون مواد بدنت اومده پایین,عوضش ی سیب سرخ افتاده بغلت ک هورااا هوراا شبیه خودته.
    ...
    پاهاشووو,دستاشو...جااان.
    از حسرتهای زندگیم شد کنارتو بودن و بغل کردنت و الان با وجود اومدن الما,بغل کردن اون.آخه چ وضعشه جز جیش کردن هرجا بخوایم بریم باید شوور اجازه بده.وات د بیییییب
    پاسخ:
    مرسی گلمممم ♥ ♥ ♥
    چقدر نیاز دارم به این حرفات درباره آینده و بهتر شدن اوضاع...
    :))))) دوران طلایی غلط خوردم! 
    ممنون گلم... مرسی که بهم انرژی میدی...
    منممم چرا هر چی خوبه حسرته؟
    چرا من یه چای با تو نخوردم و تدخینی به عمل نیاوردم؟  چرا تاحالا بغلت نکردم ؟ هی روزگار...
    وات د بیب:-D 
    سالگردتون مبارک خدا امسال کادوش رو پیش پیش بهتون داده 

    وااااای انگشتاشو مچ دستشووووو قوزک پاشو ببین. نیگا رگهای دستش پیداست عین  هلوعه عین قنچه صورتیه بچم :-) اصلا دلت میاد  این نرمو رو  بوسش کنی لبای آدم در مقابلش زمخته:-)
    یاسی شب امریکن استوری دیده بودی همچین خوابی دیدی؟ 
    آلما چه مامان مهربونی داره 
    پاسخ:
    ممنون عزیزم ♥ 
    آرهههه واقعا چه کادویی هم ^__^
    ای جانم آره ♥♥♥♥

    واقعا آدم نمیدونه چیکارش کنه!! من که یواشکی بوسش میکنم!
    :-D مخ نیس که کلا تو ژانر هارور کار میکنه!

    ;-) 
  • ستاره درخشان
  • اصلا وقتی مینویسی وسطاش هی میگم کاش تموم نشه :)
    پاسخ:
    ای جانم ♥ عزیزدلم
    عزیزم سالگرد عقدتون مبارک باشه امیدوارم که سالیان سال با همین حس خوب این روزا درکنار هم باشید گلم. چاپ کتاب همسرت رو هم خیلی خیلی تبریک می گم با آرزوی موفقیتهای دیگه. عکسا برای من باز نشد حیف سعادت نداشتم. این تجربه هایی رو که گفتی به نظر من هم مربوط به همون افسردگی بعد از زایمانه بهتر می شی کاش می شد زیاد تنها نمونی.
    پاسخ:
    ممنون گلم مرسی عزیزم ..
    عهههه چرا باز نمیشه :/ 
    واقعا تنها نبودن تاثیر داره... مادرشوهرم به زور آوردم خونه خودشون :-)  از ظهر اینجام حالم بهتره
  • نسترن قدیم
  • ای جان .. :) 

    آذر مهربونتونن با همه اتفاق های خوبش مبارک .. :) 

    من هم از همین الان با وجود همه عشقی که به یار دارم از عقد و ازدواج و خونه مشترک میترسم گاهی .. گاهی ترجیه میدم زندگی همین طور باقی بمونه .. تو خونه پدری با عشق یار !!! طبیعیه پس ؟ :) 

    راستی :) با تموم شدن ماه صفر اتفاقهایی قراره بیفته در مورد رسمی تر شدن رابطه من و یار .. :) برامون دعا کنید مامان یاسی .. دعا کنین اتفاقهای خوب منتظرمون باشن .. :) 
    پاسخ:
    فداتشم عزیزدلم :***
    آرهههه کاملا طببعیه! خودتو واسه یه تعارضای خاصی آماده کن :-) بعدش عادت میکنی و هر روز شیربنتر از عسل....
    ای جانمممممم عرووووسی ^_____^
    منتظر خبرای خوشم...
    آذر ماه برای من هم عزیز است
    جدا از اینکه ماه تولدم هست ماه عقد من وهمسرم نیز هست
    *
    برات آروزی خوشبختی و سلامتی دارم
    مطمئنا لیاقت بهترین ها رو داری یاسی عزیز
    این دستها و پاهای کوچولو رو ببوس از طرف من ...
    اگر دوست داشتی ایمیلی بده تا عکس دخترم رو برات بفرستم
    ایمیل من در ارسال نظراتم هست
    پاسخ:
    ای جانم :-) آخی پس مبارک شما هم باشه...
    قربونت برم منم همینطور 
    فداتشم. ...
    الهیییی ممنون میشم :-)
    ایمیل من اینه
    Yasitarin.blogfa@gmail.com
    یاسی مرسی که با مشغله ی بچه بازم می نویسی من که معتاده نوشته هاتم.
    جوجویی چقد جیگره وای از اون نی نی سفیداس که من عاشقشون میشم.ای جانم لم دادانشو.
    چاپ شدن کتاب همسر مبارکه برات خیلی خوشحالم عزیزم.این کتاب نتیجه ی صبر و سختی کشیدن های توام هست باید به توام تبریک گفت.
    یاسی اسم جوجوئی رو توافقی انتخاب کردین؟
    پاسخ:
    ای جان عزیزم من خودم معتاد اینجا و شماها هستم :-) 
    ^__^ 
    ممنون عزیزم ... مرسی گلم
    همسرم پیشنهاد داد و منم پسندیدم
    جانم
    الحمدالله
    قربووووون فرشته مهربونت, جاااااااان, بااین لباس مامانییییییش
    پاسخ:
    ;-) 
    عزیزمممم مرسی گلم♥
    سلام مامان یاسی...
    خوبی؟؟؟؟
    تبریک گلم .یه عالمه تبریک....
    یاسی باورم نمیشه عکسای یاسی زاده باشه....
    خیلی خوشحالم خیلییییی...
    براتون یه عالمه خوبیو سلامتیو خوشبختی ارزو میکنم....
    پاسخ:
    سلام عزیزدلم :* *
    فداتشم. تو چطوری؟  پسر گلت خوبه؟ ممنون عزیزدل
    یاسی زاده :)))
    قربونت برم گلم ♥
    دنیا دنیا مبارک باشه یاسی جان سالگردتون
    عکسا فوقا لعاده بودن عزیزم خدا این فرشته کوچولو و مامان و باباش رو حفظ کنه
    اون پاهای کوچولوشو از همینجا بوسیدم
    لباس خال خالیشووووو
    پاسخ:
    ممنون شیرین جانم 
    الهی :-) 
    ^__^ 
    وای خدا این جوجو رو نیگا.
    دستای لطیفش عشقه. گوارای وجودت مامان یاسی
    پاسخ:
    ای جان 
    ممنون گلم. ..:-) :**
    ای جووووووووونم خدا نگاش کن عزیزدلم.
    سالگرد ازدواجتون مبارک.چاپ کتاب همسرتم مبارک باشه عزیزم.امسال آذرخوبی برای منم بود.مخصوصا اون همه برف دلنشین ترش کرد.یاسی لباس آلما رو دوس دارم نقطه نقطه ایه.
    پاسخ:
    ^__^ 
    ممنون دوست گلم...
    آره امسال آذر مهربونتری بود.... 
    ای جونم نقطه ای :-) انقدم بهش میاد
    عزیزم....اول از همه اینکه منم دقیقن 24 آذر 88 بود که عقد کردیم...یادمه حسی که اون موقع داشتم دقیقن یه حس نوزایی و تولد دوباره بود...همه چی یه رنگ دیگه داشت...بهتر بگم دنیای اطرافم از سیاه و سفیدی به رنگارنگی در اومده بود و بهتر تر بگم دنیام رنگ گرفته بود به معنای واقعی کلمه...
    و دوم در مورد احساسی که تو این دوهفته تجربه کردی...دقیقن من هم یه حسی مابین خوشحالی و حس ناب مادرشدن و دیگه حس عذاب وجدان نسبت به معصومیت و ناتوانی نوزادم و سختی های پیش رو داشتم و حال روحیم خیلی خوب نبود...اما بعد دوهفته رو به راه شدم...عزیزم...فعلن بنظر من بهترین روزهاته...آیکون گریه از دست این پسمر...
    ای جون دل...انگشتای کوچولوشو...پاهای جیگرشو...قربونش بشم...
    پاسخ:
    آخی عزیزم :-) وقتی آدم با همه وجودش همسرشو بخواد همچین حسی داره :-) 
    ای جانممم پس میفهمی چی میگم... حس عجیبیه.... 
    ای از دست پسر شیطووون. یه دوستی دارم اونم پسر داره دو سالشه میگه زلزله است :))))
    الهی ♥♥
    ای جااااااااااااااااااااااااااااااااان
    عزیز دلممممم :*****
    پاسخ:
    ^__^ 
    :***
    ااییی جانم ای جااانم... خدا حفظش کنه...
    عزیزدلم سالگرد بهم رسیدنتون مبارک عزیزدلم
    پستی و بلندی روزگار زیاده خدا پناه همه باشه گلم
    واقعا بچه همراه خودسون خیر و برکت میارن به زندگی، منم وانیا که بدنیا اومد همون روز دوتا خبر که مدتی بود منتظرشون بودیم رسید یهمون....
    پاسخ:
    ممنون سمانه جانم ♥ :**
    بله... ایشالا
    ای جانم جیگرشو ♥♥♥♥
    جان دلم...
    این خوشبختی, لطافت, موفقیت و حضور که نرم نرمک از پس همه بالا  و پایین ها آمد, گوارای وجودتان...

    پاسخ:
    ممنون عزیزم ♥ ♥ ♥
  • ღ یــــاس ღ
  • سلام مامان یاسى.

    این پستت سرشار از احساس و عشق بود... :-)

    تبریک بابت این همه مناسبت قشنگ و فوق العاده!

    زندگیتون پر از اتفاق هاى قشنگ و دوشت داشتنى و هیجان انگیز. :)

    میشه اسم کتاب همسرتون رو بگید؟؟؟ :0

    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ای جان عزیزم ♥ 
    ممنون گلم برای شما هم همینطور :-)
    آاااخه هویتش لو میره نمیشه که ;-)
    اخ عزیزم
    دستاشو .پاهاشو
    احساس میکنم بچه کشیده س.یعنی قدش بلنده
    پاسخ:
    آره قدش بلنده پنجاه و پنج سانته
    اندامشم کشیده است مثل بابایی :-)
    یاسی! پست رو که خوندم و بعدش عکس اصلا کلمات از ذهنم پرید زل زدم به دستاش و شکه شدم که آخه مگه میشه اینقدر ضریف؟ چند شکستنی و لطیف به نظر میاد!

    لباسشو:)))) تو رو مچ پاش اومده ای جونمممم پوزیشنشو بخورم لم دادن به خودت رفته اا :))))))))))))

    سانسورت هم توی قلب ما جا گرفت اصن:))))))))))  لباس خال خالیش خودِ جیگرانگیه! ^_^


    مبارک باشه سالگردتون... مبارک باشه کتاب، مبارک باشه قدم خوش یمن دخترک.... مبارک باشه از حالا تا صد سال دیگه دونه دونه خوشبختی های توی راهتون♥
    پاسخ:
    ای جونم آرهههه آدم فک میکنه میشکنه :-) 
    :)))) آااره 

    هاها بالاخره باید نکات اخلاقی هم رعابت بشه :-D 
    ای جان :-)

    ممنون عزیزم ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
    ای جونمممم
    دست و پاهای ظریف و سفیدشو ببین
    هزاران ماشالا
    :***
    تبریک میگم هم به خاطر چاپ کتاب همسرت و هم به خاطر سالگرد ازدواجتون
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :-) 
    مرسی گلم :**
    :)))))

    جینگول خانومو میشه موهاشو پشت گردنشو چنتا بوس و بو کنی به جای من

    :***
    پاسخ:
    ای جانممم ♥ بعله 
    در بین تمام فشار هایی که دو تا یاس دیگه تو ارام وحشی به خودشون ارودن تا حالم بهتر بشه و بین ساعت ها  عرعر کردن و بین صدای یاسر و نماز و خوردن یک بشقاب سوپ بعد از حدود  پنج ساعت و نیم گرسنگی محض و دراز کشیدن روی تخت نرم و گرم بعد از حدود سیزده ساعت سگ دو زدن محض
    یک چیز باعث این شکلی:)))))))))))))شدنم شد،پست فوق العاده شما...
    پاسخ:
    عزیز دلم ♥♥♥♥♥♥
    خوشحالم بهتری :***
    عزییییییییییییزم معلومه که بهش میاد.خدا حفظش کنه زیر سایه پدرو مادر.
    پاسخ:
    قربونت برم گلم ;-)
    الهی که دلت تا همیشه گرم باشه عزیزم...

    دلم ضعف رفت برای دست و پای ظریف دخترت.
    پاسخ:
    ممنون سیمین جانم ♥
    جان :-)
    از بس که ذوق بچه میکردم یادم رفت تبریک بگم
    سالگرد ازدواج تبریک
    کتاب همسر تبریک

    پاسخ:
    الهی :-)
    مرسی آذر جانم :**
    سالگرد عقدت مبارک باشه یاسی جون.هر روزتون لبریز از عشق
    پاسخ:
    مرسی گلمممم ♥ 
    مبارک باشه یاسی جانم ...
    جون جون به دستای گلبرگیش .. خداحفظش کنه مخمل ِ نازنینو ... 
    کلی ام تبریک به شما و بابایی برای سالروز ازدواجتون ... :)‌
    خوش ِ خوش باشین تا همیشه :* 
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :-) ♥
    فداتشم :*
    مرسییییی :-)
  • نسترن قدیم
  • راستی .. آلمارو ببوسید از طرف من .. وقتهای دل اشوبی بغل کردن یه نوزاد که خوابیده نهایت ارامش رو به ادم میده .. 
    پاسخ:
    ای جانم چشم :**
    در جواب خصوصیت:
    دل من پر از نوره برات :-) خودتو بسپر به خدا...
    واااااااااااای این نی نی توئه؟؟؟ خدایا خدایا نیگاش کن
    دستشو پاهاشو....
    ای جان دلم:************
    وایییییییی یاسی جونم
    پاسخ:
    بعلههههه ایشون نی نی منه ^__^ دخمل منه 
    قربونت عزیزم. .. خدا قسمتت کنه 
    عزیزمممممممممممممم
    چقد خوووووووبه
    اصلا یاسی من انقد رو این قضیه بچه حساس شدم از وقتی دخترت به دنیا اومده، یه دخترخاله دارم مامایی میخونه روند تشکیل جنین و رشد رو ازش پرسیدم اونم با چندتا فیلم برام کامل توضیح داد، حالا اون فیلما هی تو ذهنمه باورم نمیشه همه ی ما اونشکلی به وجود اومده باشیم از یه اسپرم، اسپرم برنده.
    چند روز پیش سر سفره به دخترخاله هشت ماهم هی نگاه مییکردم میگفتم اااااااا یعنی این قبلا اسپرم بوده؟ پس چرا الان اینه!؟؟؟ بعد رفتم تو اتاق به همون دخترخالم که مامایی خونده میگم من شاید قبول کنم این بچه هشت ماه پیش یا یک سال پیش اسپرم بوده ولی من امکان نداره سالها پیش اسپرم بوده باشم.
    یه همچین ذهن مریضی دارم.

    پاسخ:
    ^__^ 

    :)))))) ایول  به ذهنت اما واقعیتو بپذیر ای اسپرم برنده :-D
    آره مریم جان ... من موقع بارداریم خیلی فکر میکردم که چقدر شگفت انگیزه که یک انسان تقریبا از هیچ متولد میشه....
    وای خدا لباسشو

    دلمونو بردی که یاسی :)

    خدا رو شکر که آذر مهربونتری دارین
    پاسخ:
    ای جانم ♥ 
    ممنون عزیزدلم :*
    سلام یاسی جانم...

    دلم رفت براش... از طرف من یه بوس آروم روی دست این فرشته کوچولو بذار...

    یاسی خوشحالم برات عزیزم... برای چاپ شدن کتاب همسرت، برای این نی نی کوچولوی آسمونی... برای حال دلت... حرفهای این روزهای همسرت به تو... خدارو بابت همش شکر....
    موقع شیردادن به آلما برام دعا کن. خب؟ هنوز مشکلم حل نشده ها!
    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    ای جانم چشم :*
    مرسی گلمممم.... چشم خواهرکم حتمن :-) حل میشه... من میدونم 
  • Alone in the silent
  • وای یاسی چقد این بشر بامزس لباش صورتی کوچولو خدا واست نگهش داره
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :-) :**
    روزهای خوبت مستدام :)
    پاسخ:
    مرسی عزیزم :*♥
    دوباره و دوباره و صدباره میشه هر پستت رو خوند یاسی^_^
    پاسخ:
    عزیزدلمی :-) شما لطف داری گلم :**
  • وقایع نگار
  • دقیقا دست گذاشتی رو نقطه ذهنی من از آینده... "با همه‌ی عشقی که به دخترم دارم، لحظه‌هایی را تجربه کردم که نمیخواستمش." من از این حس ِ یکم میترسم بعدا... متضاد ِ عشق ِ و دلیلشم گنگ ِ ... عجیب ِ . 
    ولی تو مادر نمونه ای هستی یاسی. :* من تو این مورد واقعا شکی ندارم که تو بی نظیری :)
    پاسخ:
    جالبه من قبلاها اصلا به این چیزا فکر نمیکردم :)
    اما این حسا هستند... باید یه جوری گذروندش... من فکر میکنم اکثر آدما دارنش. فقط نمیگن! 
    حسش گنگه... غریب و سنگین

    ممنون عزیزم :)
    :***
  • ღ یــــاس ღ
  • سلام یاسى عزیز

     

    مى خواستم یه خواهشى از شما بکنم میشه راجع به نوشتن و همین طور نوشتن مقدمه براى کتاب از شما راهنمایى بگیرم؟ میتونم بهتون ایمیل بزنم؟ البته میدونم که الان خیلى وقتتون پره و سرتون شلوغه!

    پاسخ:
    سلام عزیزم 
    آره عزیزم حتمن ایمبل بزن.ممکنه دبر جواب بدم اما حتمن جواب میدم. 
    اگر در حد سواد من باشه چون من دلی مینویسم علمی بلد نیستم. حالا میتونم از همسرمم سوال کنم
    اینم ایمیل من
    Yasitarin.blogfa@gmail.com
  • مامان محمد امبن
  • ای جانمممممممممممم با این دستهای کوچولووووووش وقتی میخونمت دلم تنگ.میشه برای روزهای مادرانه ام.برای کودکی پسر نازنینم.
    یاسی جون یک روزی دلتنگ این روزها میشی.تا چشم به هم بزنی خانمی شده برای خودش.از طرف من اون دستهای پاکش رو ببوس.
    پاسخ:
    ای جانم :-)
    چه حس غریبیه این مادری. ..
    فداتشم :***
  • ღ یــــاس ღ
  • سلام یاسى عزیز و مهربون.

     

    خیلى ممنون بابت آدرس ایمیل.

    با اجازه تون راجع به مقدمه کتاب به شما ایمیل زدم.

    پاسخ:
    سلام گلم.
    قربونت برم خواهش میکنم 
    در اولین فرصت میخونم :**
    یاااااسی!بیا عکسای این پستت رو ببیییییین
    پاسخ:
    ای خداا چقدر کوچولووو بود ^----^
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی