یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

آبی یعنی دل من

دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۱۲ ق.ظ

اینکه من همیشه با خودم حرف میزنم و توی آینه آسانسور میخندم چیز جدیدی نیست. حتی منی که اصلا بلد نیستم برقصم، بارها توی آسانسور قر داده‌ام. نمیدانم شاید لحظاتی هم بوده که توی آینه آسانسور نگاه کرده‌ام و آه کشیده‌ام؛ وقت‌هایی که فکر میکردم چشم‌هایم زرد شده‌اند و نگاهم نفس نمیکشد. این روزها اما، توی هر آینه و حتی هر سطح صیقلی و صافی، شکمم را نگاه میکنم. هرچند هنوز هم، حتی در آخرین هفته‌های بارداری هیچ شبیه زن‌های توی سریال‌ها نیستم که مثل گلابی بزرگی هن‌هن کنان راه میروند. نی‌نی کوچولویم لابد تا الان دو کیلو هم بیشتر شده، یک کیلو هم بادکنکِ محل زندگیش و باقی متعلقات، لابد الان سه چهار کیلویی اضافه‌بار دارم. نمیدانم این مقدار را کجا و چطور حمل میکنم که گردالی کامل نشده‌ام. تصور میکنم اگر بارداری از نه ماه بیشتر بود، انسان قطعا دیوانه میشد. بیچاره فیل که مجبور است بیست ماه را تحمل کند و از این حیث خوشا به حال موش که دو هفته‌ای فارغ میشود. حالا چرا دیوانه؟ نمیدانم. من که هرچه به موعد نزدیک‌تر میشوم مالیخولیایی‌ترم. تصورات عجیب و متفاوتم بیشتر میشود و هر شب خواب‌های فانتزی درباره‌ی زایمان میبینم. جزء مشترک این خواب‌ها کش آمدن پوست شکمم است. بعد هم دیدن اجزای بدن نی‌نی، انگار که رویش سلفون کشیدی! بعد از اینکه حسابی به سطح پوست آمد، یکهو میبینم که بیرون از بدنم است. چطور و چگونه؟ مشخص نمیشود. نمیدانم سانسور میشود یا چه؟! یعنی توی ناخودآگاهم چه تصوری از زاییدن دارم؟ تا آنجا که یادم هست در مورد اینکه بچه از کجا میاد از مادرم سوال کرده بودم اما درباره نحوه تولد نه. مادرم هم مثل خیلی از مادرهای هم‌نسلمان دعا و فرآیندهای معنوی را دلیل تشکیل نطفه دانسته بود! و ذهن کودکانه من انقدر از موضوع پرت افتاده بود که احتمالا حتی سوال هم برایم پیش نیامد که خروجی این حاجت از کجاست؟! شاید هم نهایتا فکرم رفته بود سمت آسمان. اما این تصویر توی خوابم... از کجا آمده؟! یک بار خواب دیدم بعد از اینکه نی‌نی خودش را به سطح پوستم رساند و اجزایش تقریبا مشخص شد، به دنیا آمد و من بسیار مشتاق برای دیدن صورتش، رویش را برگرداندم و وقتی دیدم سندرم دان دارد وحشت کردم...

شب قبل دیدم که به همان روش زیر پوستم خودش را فشار میداد و من اجزایش را میدیدم و میگفتم آخی این پاهاشه! نگا کن گوشش! حتی از دختر بودنش مطمئنم کرد! بعد یکهو دیدم توی دستم است و رنگش از کبودی به سیاهی میزند و من با ترس و لرز میخواهم بزنم پشتش تا نفس بکشد. دلم نمی‌آمد محکم بزنم اما فکر میکردم اگر نزنم میمیرد که یکهو مقدار خیلی زیادی شیر بالا آورد، خیلی زیاد...

تصویر کودک نحیفی توی ذهنم مانده که تاسیده و سیاه بود و مثل آدم بزرگ‌ها استفراغ میکرد و حجم زیادی شیر، از دهانش بیرون میپاشید؛ مثل کپسول آتش خاموش‌کن.

غیر از اینکه هرشب به سرزمین عجایب میروم، در طول روز هم مدام با پدیده‌های جدید رو‌به‌رو میشوم! مثلا شکمم به یک سمت کج میشود؛ مثل لپ کسی که دندانش آبسه کرده. آلما خانوم، همان سمت را انقدر فشار میدهد که دردم میگیرد بعد با حرکت سریعی ولش میکند و شکمم به یک سمت میجهد. گاهی دنده‌ی آخرم طوری درد میگیرد که تصور میکنم عمدا ازش آویزان شده و سعی دارد از جا بکندش!

پنج‌شنبه‌ای که گذشت همراه مادرم رفتیم خیابان بهار و عمده‌ی خریدهای جوجویی را انجام دادیم. در عین حال که بسیار ذوق‌زده و خوشحال بودم، عذاب‌وجدان هم داشتم و از دیدن اینکه خانواده‌ام را توی خرج انداخته‌ام حس معذب بودن داشتم. هرچند خریدهای من، در مقایسه با چیزهایی که الان همه میخرند خیلی کم و مختصرتر بود اما بازهم دلم یک طوری شد. همه‌چیز هم به شکل وحشتناکی گران هستند :/

سعی کردم لباس‌های زیر و خانگی‌اش را ساده و سفید بخرم. متوجه شدم که کلا توی بازارمان لباس‌های ساده کم پیدا میشود. شاید مشتری لباس‌های پر زرق و برق بیشترند. اما من تصورم اینست که نوزاد مثل فرشته است و لباسش باید سفید، لیمویی، کرم، سبز کمرنگ، آبی ملایم، صورتی و خالدار باشد. البته که دامن و پیراهن چین‌دار لباس‌های توردار هم دوست دارم؛ برای چند ماه بعدش.

نکته دیگری که متوجهش شدم، این است که خیلی چیزها توی بازار به دو رنگ تقسیم میشوند: صورتی و آبی! گویا این تقسیم‌بندی تا آخر دنیا ادامه خواهد داشت. به آقای فروشنده گفتم به غیر از صورتی اگر رنگ دیگه‌ای هم دارید میتونید بیارید؛ قرار نیست چون دختره همه چیش سر تا پا صورتی باشه.

چیز دیگری که توی لباس‌ها نمیپسندم، از سر تا پا یک‌جور بودن ست لباس‌هاست. درست مثل سرویس چینی، که همان طرحی که روی فنجان هست روی کاسه و دیس هم دیده میشود. مثلا هرگز نمیتوانم دخترم را تصور کنم که یک باربی یا باب اسفنجی روی کلاهش دارد، یکی روی سینه‌ی بلوزش و یکی هم در کونش روی شلوارش. 

با در نظر گرفتن همین‌ها چند دست لباس ساده خریدیم. به اضافه وسایل ضروری‌اش. همین‌ها تا چهار عصر طول کشید. هر دو خسته شده بودیم؛ مادرم گفت یک بار دیگه میایم یه سری لباس بیرونی و مهمونی هم براش بخریم. به غیر از اینها، الان دخترم هنوز تل و گل‌سر ندارد و من نگرانم روزی که از بیمارستان به خانه می‌آوریمش گیسوی پیچ‌درپیچش را چطور جمع کنم؟! :)))

وقتی آمدیم خانه از همه‌شان عکس گرفتم تا نشان همسرم بدهم. مامان گفت کامل که شد خودمون میاریمشون. تا آن وقت من دلتنگ وسایل دخترم هستم. شاید خنده‌دار باشد اما جدا دلم میخواست پیش خودم بودند. تا موقع برگشتنم هزار بار نگاهشان کردم!

همسرم با تک‌تک عکس‌ها ذوق کرد و بعد خیلی جدی گفت: واقعا داریم بچه‌دار میشیم؟! هنوزم باورم نمیشه... من چند هفته دیگه با یه نوزاد تو خونه چه کار کنم؟ من طاقت ندارم ضعف میکنم براش! اصلا من میترسم اولا بغلش کنم! و من با نیش باز نگاهش میکردم و عاشق این حرف‌هایش بودم. 

دیشب از خانه‌ی پدر همسرم برمیگشتیم. باران میبارید. هر دو توی سکوت، غرق باران بودیم. نزدیک خانه که شدیم گفتم اگر بابایی خوابش نمیومد میگفتم یکم تو خیابون دورمون بده. لبخندی زد و کوچه‌مان را رد کرد. صدای ضبط را زیاد کردم و سرم را تکیه دادم و خیره شدم به خیابان‌های خلوت، به نقطه‌ای که قطره‌ها با زمین برخورد میکردند، به نور ماشین‌ها و به تصاویر بخارگرفته... ابی برایمان میخواند که متوجه نیمرخ لبخند همسرم شدم. دستش را گرفتم و جیغ زدم بابایی خودمووووونه! گفت یواش بچه ترسید! گفتم میشناسه منو!گفت آره میدونه مامانش خله! دلم میخواست همراه با آهنگ ابی انقدر ببوسمش که از نفس بیوفتم...


آبی آبی مهتابی
آبی‌تر از هر آبی
از چشمای تو میگم این آیه‌های آبی 
دریاهای بی‌تابی

آبی آبی مهتابی
آبی‎تر از هر آبی
از چشمای تو میگم این آیه‌های آبی 
دریاهای بی‌تابی

آبی یعنی دل من
دریایی که اسیر این چهره‌ی تقدیره که رنگ از تو میگیره

وقتی که خیره میشم به عمق حوض کاشی
حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی
من رنگ گنبدا رو چشمای تو میبینم
سجده‌ام به جانب توست اینه معنای دینم


آبی آبی مهتابی
آبی‌تر از هر آبی
از چشمای تو میگم این آیه‌ها ی آبی 
دریاهای بی‌تابی

دل‌خسته‌ام از اینجا از آدمای دنیا
همین امروز و فردا دل میزنم به دریا
دل میزنم به دریا
رنگ تو رو میپوشم
از عمق آبی عشق چشم تو رو مینوشم

آبی آبی مهتابی
آبی‌تر از هر آبی
از چشمای تو میگم این آیه‌های آبی 
دریاهای بی تابی

آبی آبی مهتابی
آبی تر از هر آبی
از چشمای تو میگم این آیه ها ی آبی 

دریاهای بی‌تابی

  • یاسی ترین

نظرات (۳۶)

واای خدا لباساشو ‏^‏-‏^‏ ‏من مردم براش که :‏*‏‏*‏‏*‏ :غش و ضعف :‏)‏‏)‏
پاسخ:
آخییی :)
  • نسترن قدیم
  • ای جان .. :)  
    پاسخ:
    ":))
    خاله نسترن :*
  • ستاره درخشان
  • بهمون نمیگی اسم کوچولوت قراره چی باشه ؟
    پاسخ:
    آره عزیزم تصمیم گرفتم توی وبم ننویسمش :)
    ای جانم... عزییییییییییزم...
    مبارکه ... یاسی جانم... آخی ... دلم رفت ...
    پاسخ:
    ممنون گلم :*
    نازی :) ایشالا قسمت خودت شه 
    وای یاسیییییییییی یاسییییییییییییی این لباس خال خالیه روووووووو وای دلم ضعف کرد براش چه جیگرییییی بشششششششششه ای جووووووونم:))))))))))))اون بالاییه رو تصور کن رونای تپلی نرمششش ای جوونممممممم خدایا 


    + خوابا رو جدی نگیر... همش از فکرا و نگرانی های طبیعیه. والا من مثلا میخوام برم ارایشگاه موهامو کوتاه کنم چند شب خواب میبینم... چندین ماه گذشته اما هنوز خواب میبینم دماغم بعد عمل گند زده شده توش :| دیگه بچه دار شدن و زایمان که بماند... چیزی نمونده بانووو... رویای واقعی رو تو بیداری میبینی به زودی..شیرین و خوشبو^_^

    لیموویی واسه دختر خیلی نازه به نظرمممم^_^ سبز هم... ولی خو صورتیم دوست داشتنیه^_^ وای یاسی تل و گل سرو بگوو! تازه لاک هم یادت نره :)))))

    چقدررررررررررررررر خوووووووووووووب بود این پسسسسسسسسسسست


    هر لحظتون پر از آیه های آبی خدا:)♥


    پاسخ:
    الهیییی :) این دو تا محبوب‌ترینام بود تو لباساش :) اون زیردکمه‌داره سایزش صفره فقط یه وجبه ^__^


    آره دیگه از استرسه و ناشناخته بودن موقعیت. تازه تو خانمای بارداری که میبینم من آرومشونم!
    الهی تو دیگه مامان بشی چی میشی!

    ای جانم :)

    ممنون خوشگلم :*
    ای جانم
    چقد جیگرن لباساش.به سلامتی و دلخوشی عزیزم
    خوابها و درد کمرتم طبیعیه نگران نباش همینه که بهشت زیر پاته!
    چقد برای ذوق بابایی خوشحال شدم.
    پاسخ:
    مرسی مینو جانم 
    :)

    متشکرم :*******
    آبی ه عاشق,فکر کردن یعنی سیر در گذشته و آینده و این هم نتیجه اش میشه تخلیه ی انرژی و استرس این لحظه و روزت ,هر جور بلدی فکر نکن,حداقل فکر مثبت بکن.
    ...
    لباساشو,,,یاسی فک کن با اون تن سفید و تپلش اینارو بپوشه,عزیییز دلم.:-*
    و اینکه تو ی جیگیلی واقعی هستی,تو اسانسور ادارات قر ندی دوربین دارن فردا ملت شیر میکنن ابرومون میره.:-D
    پاسخ:
    احتمالا :/

    و کی میتونه جلوی فکر کردن منو بگیره؟
    راست میگی حداقل فکر مثبت کن...




    :)) ای جانم 

    :))))))))))))))) واقعا ها! نه بیشتر اداهام تو آسانسور خونه اس. 
    یاسی دلت خوش و لبت پر از خنده باشه شکر خدا هم ک فراوون ک روزگار خوشی رو میگذرونی انشالا هر روز خوش و خوش تر بشی
    وبلاگت رو میخونم و نیرو میگیرم ولی کامنتم نمیاد 
    راستش وبلاگت ی جورایی امید میده بهم ک هیچ چیز بدی قرار نیست بمونه همه استرسا و دلشوره های غیر طبیعی ی روز برمیگردن ب روال طبیعی 
    فقط خواستم بگم خیلی خوشحالم برات و برای خودم ک توی شرایط بدی پارسال پیدات کردم و خوندمت و میخونمت ...
    و اصلا باورم نمیشه که از روزی ک دو خطت موازی شد تا الان ک پا ب ماهی انقدر زود گذشت 
    مواظب خودت و جوجک و بابای جوجک باش 0...
    خوشبحال جوجک ک باباش نویسنده است .... بعدها کلی داستان مینویسه براش ک قهرمانش دخترشه ...
    پاسخ:
    ممنون عزیزم ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    ای جانممم 
    چقدر عالی... خیلی حس خوبیه که بدونم حال خوبمو منتقل میکنم :-) 

    منم هنوز باورم نمیشه!
    قربونت برم عزیزم ممنون گلم :*
    ای جان ^__^
    سلام علیکم :)
    عجب عجب!!!
    جیغ!!آن هم زیر باران؟؟؟؟
    یه کم رعایت نما خانم جان!!!!!!
    حالا دست مبارکت تان راهم ببری بیرون ازماشین بد نیستا B-)یاسی آبی آرام روشن من:-*:-*:-*
    به به چه لباسهای قشنگیییی:-*:-*:-*
    پاسخ:
    سلام خاخووور جان 
    :)))

    عزیزدلم ♥ ♥ ♥
    :*

    وای عالی بود این پست چه خوابهای عجیبی. تو هم اگه مثل من اهل مستند بودی مامانت دیگه نمیتونست بپیچوندت تازه خروجی رو هم پیدا میکردی ولی خب اشتباهی :-)
    الهی یاسی بچت یه پا بروسلیه :-)

    مامان من هنو یه جفت از جورابای منو نگه داشته اندازه انگشت سبابه منه:-)آخی دست و پای کوچولوش قراره از این لباسا بزنه بیرون 
    خوش به حال بابایی که یه مامان یاسی خل داره به این نازی:-)

    پاسخ:
    مریم الان دوباره یاد اون کامنتت افتادم :)))))))) تو خیلی بچه عالییییی بودی :))))))

    وااای نمیدونی چقدر کاراته میزنه :) آره بروسلیه! از نوزادی باید بزارمش کلاس کاراته استعداد بچم هرز نره!


    نااازی :)

    عزیزمی :***
    بگردم واسه لباساش! 
    یاسى جونم یعنى لباس سفید پیدا نکردى کلا؟ اسم مغازه یادم رفته، من همه وسائل عسل رو از اونجا گرفتم،سفید ساده هم داشت.
    من لباساشو اوردم خونه خودم هی باز میکردم میچیدم دورم نگاه میکردم 
    عزیز دلم چه روزاى باحالى رو دارى سپرى میکنى
    یاسى جونم صلوات زیاد بفرست،هم به تو آرامش میده هم فکراى بد ازت دور میشه،هم روى دخترت تاثیر میذاره،آرومش میکنه
    پاسخ:
    ای جانم :)

    چرا دو دست پیدا کردم اما یه نوشته خیلی ریز داشت. اما در کل سفید یک دست نبود. اینم خیلی گشتم.

    آخییی آرههه آدم انگار خاله بازی میکنه! هزار بار چیدمشون و نگاه کردم :)


    ممنون از راهنماییات :*
  • عسل نوی نو
  • سلام یاسی اینقدر خندیدم به گیسوان دخملت که چه دق دقه بزرگی  کاش تل و گل سر بخری بدی دست دکتر بهش بگی بند ناف رو نبریده اونو بزنه به سرش
    پاسخ:
    سلام عزیزدل
    آرهههههه :))))))) دخترم گیسو کمنده!
    همیشه شاد باشی و از ته دل جیغ خوشحالی بزنی آبی دل جان
    تبریک برای همه چیز...
    پاسخ:
    ممنون عزیزمممم


    مرسی گلم :** 3>
    امیدوارم که همیشه همه چی به خیر و خوشی باشه براتون. قدمش پر از برکت باشه
    انقدر زیبا از همه چیز تعریف میکنی که من بی اعصاب هم دلم بچه خواست :))
    پاسخ:
    ممنون دوست خوبم :)

    ای جانمممم امیدوارم به زودی مامان شی :))
    عزیزم....چقد خوب که انقد حس و حالت خوبه :)
    پاسخ:
    اوهوم :)
    مرسی عزیزم 3>
  • محبوب حبیب
  • سلام یاسی جونی. 

    این خوابهای چرت و پرت رو فکر کنم همه مامانا می بینن. از بس به سلامت بچه فکر می کنن. منم چند پست قبل خوابهای شبیه کابوسم رو تعریف کرده بودم. 
    سعی کن تو روز بیشتر به خودت دلداری بدی. 

    وای یاسی. چه لذتی داره خرید کردن واسه نی نی. من بر عکس تو تقریبا اکثر چیزهای توی بازار رو می پسندم و همش تصور می کنم وای بچه چقدر خوشگل میشه توی این لباسها. اون وقته که دلم میخواد همشون رو بخرم. :دی. 
    همین مشکل رو با انتخاب سرویس چوب هم دارم. تازه اونجا مسئله حادتره/ چون حداکثر 1 سرویس بیشتر نمیشه خرید که :(!!!! 
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    آخییی آره... دوست دارم بیام وبت ببینم چه خبره! یه بار هم اومدم خواستم بخونم کاری پیش اومد نشد. 
    ایشالا که خوبی

    آره واقعا لذت داره :)
    الهیییییییی عزیزم :)))))))) 
    همسر منم عاشق بچه س. در حدی که خیلی زود بعد عروسی گفت دوست داره بچه دار شیم و به نظرش آمادگیشو داریم.
    من هنوز قبول نکردم و اون هم راضی شده صبر کنه.
    ناراحتیم از دیر ازدواج کردن بابت اینه که فرصت دو نفره بودنمون کمتره.
    دلم نمی خواد این روزا و دو نفره هامون تموم شه .....
    پاسخ:
    آخییی ایشالا تو بهترین موقعیت قسمتتون بشه


    میفهمم... واقعا هم آدم احتیاج داره به این فضاهای دو نفره... الهی که بهترین براتون پیش بیاد عزیزم
    در ضمن وسایل نی نی مبارک.
    سادگی از همه چیز بهتره.
    دعا می کنم این روزهای آخر هم به خوبی و آرومی بگذره و آلما خانوم موقع دنیا اومدن مامانش رو اذیت نکنه 
    پاسخ:
    ممنون عزیزدل
    بله :)
    ممنون از محبتت دوست من :*
    ای جااااانم لباساشو ببین خیلی نازن.کاش آجی منم زودتر نی نی دار بشه خب دلم ضعف رفت.
    راستی یاسی اگه ایمیل فرستادی برام بهم بگو برم چک کنم.خوابات خیلی ترسناکن ولی خب طبیعی هست...ایشالا آلما با بهترین شرایط به دنیا میاد و برای مادرش خوشبختی و آرامش بیشتر به ارمغان میاره.
    باران حال همه رو خوب کرده...
    پاسخ:
    آخییی :)
    ایشالا ایشالا 
    آره عزیزم دیروز صبح فرستادم

    ممنون گلم آره به امید خدا

    اوووهوووم بارون خوب و مهربون :)
    الحمدالله, میگذره
    اخ یاسی نمیدونی چه وصف ناشدنی ای هستش که مادره مهربون اسمونی در شرف(خواستم پابه ماه نگما!!) حال ادمو بپرسه یهویی
    الماجونم چطوره
    پاسخ:
    شکر خدا :)
    ای جانممم عزیزممم :****

    آلما خانوم عالیه مرسی گلم.


    پا به ماه :)))))))))
    ای جوووونم  :))
    لباساشو ببین
    من عاشق اون خال خالی شدم. خیلییییی خوشگله
    پاسخ:
    آرهههه انقدر باحاله. بافتنی نازکه ^__^
    یاسی من شرت عینکی خیلی دوست دارم اگه برای آلما گرفتی یه عکس بذار ازش یه کم دلم آب بشه لطفا.مرسی
    پاسخ:
    واییی خدا آرهههه
    یه ست صفر مامانم قبلا گرفته بود. تو اون هست. بعدش فروشنده گفت چون بچه پاییز و زمستونه فعلا نخرین. استفاده نمیشه. حالا اونو عکسشو میگیرم میزارم.
    الهی عزیزممم
    متاسفانه من عکسا رو نتونستم ببینم بصورت ضربدر بود نشد ببینم. ولی یاسی جون درباره خوابهات اصلا نگران نباش طبیعیه اینقدر که بهش فکر می کنی ایشالله که خیره مواظب خودت باش گلم.
    پاسخ:
    آخییی شاید به سرعت نتت مربوط میشه.
    آره احتمالا :)

    قربونت برم مهربون:**
    سلام مامان یاسی فرشته ....
    همیشه میخونمت و از یاسی در مورد شما تعریف های زیادی
    شنیدم عزیزم ....
    دیگه طاقت نیاوردم کامنت نذارم
    البته فک کنم قبلا یبار کامنت گذاشته بودم ... :)
    نینی ناز ِ زنده باشه الهی ....
    زیر ِ سایه ی مامان و بابای گلش :*

    لباسام که هوریــــااااا :)))
    پاسخ:
    سلام عزیزم خیلی خوشوقتم از آشناییت 
    لطف دارن و لطف داری :)

    ممنونم مرسی دوست من :)

    الهی ^__^
    جیگره خاله...عزیز خاله........
    عمه ش فداش ههههه
    پاسخ:
    الهیییییی :)

    ای بدجنس :))))))))
    کم کم داره صدای پاهای کوچولوش میاد

    :)
    پاسخ:
    ای جانمممم اوهوممم :)
    ^__^
    پس همه چی بر وفق مراده
    +ما یه مورد داشتیم چند روز پیش چشم به جهان گشود. اسمشو اینطوری نوشتند ؛ آیناز
    بعد ما گفتیم بعدا تو مدرسه مَخسَرَش میکنن و مثلا بهش میگن؛ (اوی) یا (آی)
    ولی توجهی به هشدار ما نداشتند :)
    پاسخ:
    بلی بلی :)

    عموما به هشدارها توجهی نمیشود :)))))))



    وااااای چ جیگرن
    دلم ضعف رفت برا بوی تنشو موهای نرمشو پشت گردنش:)))))

    و البته خیلی ام برا اینکه کاش بودم دسمو میذاشتم رودلت وقتی تکون میخوره:)))))

    ایشالا به سلامتی بیادو بپوشه لباسایه جینگولشو

    بوووووووووووووووووس بهش

    و مامان خانوم لطفن حالا که فرشته در درون دارینو خدا از همیشه بهتون نزدیکتره برا مام دعا کنین


    پاسخ:
    :)
    ای جااان 3>

    الهییی :))

    ممنون عزیزم :**

    چشم :)
    واییییییییییییییی این لباسارو
    عزیزم ان شاالله این روزهای باقیمونده هم به سلامتی طی می شن و آلمای نازنینت زودی میاد تو بخل مامان جونش:)
    پاسخ:
    قربونت برم گلم
    ممنون
    :****
    ای جووووونم بی صبرانه منتظره عکس شرت عینکی هستم بچه ها تو این شرتا خیلی نمک میشن آدم دلش میخواد گازشون بگیره
    پاسخ:
    آخی عزیزم :-)
    آوووره
  • مامان حسنا و طاها
  • مبارک باشه خانمی، انشاالله به دل خوش و تن سالم
    پاسخ:
    ممنون عزیزم ♥
    متشکرم:****
    سلام شیرینم
    خوبی ؟
    چه طوری؟
    ای بابا
    پس این گله دختر قدم رنجه نفرمودند تا ما روی ماه شونو ببینیم؟
    یاسی واقعا که همین دو تا عکس؟
    رونمایی کن بابا
    نترس ما نمیریم عییییییییییییییییییییییییییییینشو بخریم خخخخخخخخخخ
    شخصا اولیه رو پسندیدم
    ای خدا به ما هم بده
    هیییییییییییییییییییییییییییییی
    راستی زیادی خرج نذار رو دست پدرت
    من که خودم نیت کردم سیسمونی رو خودم بخرم
    والله
    به مامانمم گفتم هرچی اضافه تر اگه دوست داشت بخره اما سیسمونی
    خیییییییییییییییییییییر
    با همسرمم صحبت کردم
    بگذریم که استقبال نکرد
    اما من رو حرف خودم هستم
    مثل یه مامان محکممممممممممممم
    پاسخ:
    سلامممممم شیرین عزیزممم
    چطوری دختر؟

    دخترکم دیگه خیلی طولش بده تا هفته اول آذر حکم تخلیه خونه شو گرفتیم ;-) 
    مگه مامان شدی؟ یا داری از برنامه های آیندت میگی آیا؟ :-) 
    آره دیگه همین دوتا! ضایع است که از کون خشک کناش هم عکس بزارم :)))

    چقدر کار خوبی میکنی.  آدم توان مالی داشته باشه نزاره هیچکس هیچی بخره. والااا  بچه ماست چرا پدرمادرا تو زحمت بیفتن. البته مامان من شاکی شد و گفت تو کاریت نباشه من خودم دوست دارم.

    اگر نی نی دار شدی خبر بده ها!
  • آقای سر به هوا ...
  • من هم زیاد با خودم تنها میشم تو آسانسور و کودک درون رو به رقص میارم !
    خیلی مبارکه !
    بچه برکته زندگیه ...
    پاسخ:
    :))))) باید تو آسانسورای خونه ها هم دوربین بزارن! 

    متشکرم :-)
    سلام !
    خوشحالم جز پیوندهای وبلاگتون هستم هر چند نمیشناسمتون
    وبلاگتون منو گرفت ! باید بخونمش ! به گمونم دارید مادر میشید ..به سلامتی ان شالله
    خوشحالم پیداتون کردم ...
    پاسخ:
    سلام چه جالب چجوری اومدی اینجا ؟! :)
    یکی از دوستام وب شما رو به من معرفی کرد از نوشتنت خوشم اومد لینک کردم میخوندمت 

    خوشحالم از آشناییت :)

    بله یکم دیگه مونده دخترکم بیاد بغلم ♥
    ممنون عزیزم
  • خاله/دایی آلما
  • ببین؟قشنگ اخر پست که رسیدم یه نگاه به خودم کردم و چهااااارتا لیچااار ابدار نثار خودم کردم که این چند روز نخوندم این پستو 
    چه قدر حال خوب داشت این لامصب! اخیییی انرژی گرفتم الان میرم تا صبح خرررر میزنم:-D
    ببین یاسی حرررف دارما فک کنم قشنگ از قیافم معلومه پرم از حرفایی که باید باهاتون بزنم:-) و پستا و کامنتایی که باااااید همه رو بخونم 
    مرسی که انقدر خوب مینویسی واقعنی لذت بردم :-)
    خاب دیه بسته صخره جان بدو سر درست عمویی 
    یاسی؟قهری باهام که جوابمو ندادی:-(؟
    پاسخ:
    الهی بگردم. من جوابتو تایپ هم کردم مطمئنم :(((( نمیدونم چرا پریده. این دفعه سومه تو وبم این اتفاق میوفته. من معذرت میخوام.
    من قهر باشمم حرف میزنم :)چه معنی داره کسی تو این خونه با کسی حرف نزنه؟؟؟!!!

    اتفاقا برات نوشته بودم منم چار تا آبکشیده برات کنار گذاشته بودم که چرا گفتی میخوای بری و اینا!
    بعدم گفته بودم خووو جات خالی میشه نباشی

    بعدم آرزوی موفقیت تو درسات :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی