یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

کلبه‌ای بالای ابرها

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ق.ظ
حالا میفهمم چرا بچه که بودیم با برادرم ساعت را جلو میکشیدیم تا زودتر حرکت کنیم! پدرم با شروع سفر مشکل دارد. شاید استرس دارد نمیدانم اما هرچه هست، دق میدهد تا از خانه خارج شود. هر لحظه با بهانه‌ای به تاخیر می‌اندازد و مدام پلن‌های جدید میچیند! خیلی نگران ترافیک جاده است. رانندگی‌اش توی شهر هم همینطورست انقدر از کوچه و پس کوچه میرود تا راه را نزدیک کند که گاهی بدتر میشود!
سه‌شنبه شب که رفتیم تهران پدر گفت فردا شب حدودای دوازده و نیم یک حرکت میکنیم. لب و لوچه‌ام کش آمد و اعصابم بهم ریخت. شروع کردیم چانه‌زنی و او میگفت ترافیکه :/ همسرم یواشکی به من گفت خب یه روز زودتر الکی برای چی اومدیم تهران؟ من هم کفری شده بودم که وقتی این همه ساعت توی راهیم، چرا زودتر نریم که از وقتمان استفاده بهتری کنیم؟ از ذکر باقی جزئیات صرف‌نظر میکنم! پدرم از صبح چهارشنبه هر چه در توان داشت کرد؛ از خرید چند جعبه میوه و گوجه و خیار تا حمامی طولانی :) بعد هم گفتن اینکه تمام خریدها را بشوییم و خشک کنیم و توی سبد بچینیم! احساس میکردم الان باید میوه‌ها را ببریم تالار تحویل دهیم از بس که زیاد بودند انگار برای عروسی خرید کرده بود. خلاصه ساعت چهار و نیم عصر پدر را تقریبا با دعوا از خانه بیرون بردیم :)) فکر میکنم حدودای شش از تهران خارج شدیم. تا کرج را هم رد کنیم همه این شکلی بودیم :| اما همچین که ترافیک مزخرف کرج را گذراندیم و  هوای خنک قزوین به صورتمان خورد همگی سرحال شدیم. پدر هم اخم‌هایش را باز کرد. کم‌کم باران شروع کرد به باریدن و بعد انقدر زیاد شد که برف‌پاک‌کن تند‌تند حرکت میکرد و باز جلویمان را درست نمیدیدیم. کمی ترسیده بودم و مدام ذکر میگفتم و آیت‌الکرسی میخواندم. اما یواش‌یواش ترسم ریخت و راحت نشستم. داداش توی ماشین ما بود. او جلو نشست و من عقب. گاهی پاهایم را دراز میکردم. گاهی دراز میکشیدم. گاهی مینشستم. حدودا دو سه ساعت یکبار نگه میداشتیم؛ دستشویی میرفتم و قدم میزدم اما با این حال پاهایم باد کردند و شکل ذوزنقه گرفتند! یکی از بزرگ‌ترین وسواس‌های من دستشویی عمومیست؛ حالا تصور کنید با چه زجری میرفتم. بعد که بیرون می‌آمدم کلی روی خاک‌ها راه میرفتم تا مثلا کف کفشم تمیز شود. از تصور اینکه با همان آلودگی توی ماشین میروم وحشت میکردم. البته اصلا دست به شیر و شلنگ هم نزدم؛ ترجیح دادم بدون شست‌و‌شو بیرون بیایم و فقط از دستمال‌کاغذی استفاده میکردم. بعد بیرون از دستشویی همسرم با بطری روی دست‌هایم آب میریخت و با مایع دستشویی که خودمان آورده بودیم دست‌هایم را میشستم. اگر باردار نبودم اصلا دستشویی نمیرفتم. خلاصه... ساعت حدودای چهار صبح رسیدیم حیران. نم‌نم باران بود و صدای جیرجیرک و هوا به شدت خنک و تمیز و دلچسب. رفتیم توی ایوان خانه‌ی مادربزرگ نشستیم و میدانستیم الان است که بیدار شود! همینطور هم شد دو دقیقه بعد قفل در باز شد و مادربزرگم آمد. لحاف را که کشیدم روی صورتم خیلی زود، با بوی خانه‌ی چوبی و خاطرات کودکی‌ام خوابم برد. صبح ساعت نه با صدای باران بیدار شدم و شنیدم که پدر و مادرم و مادربزرگ ترکی حرف میزدند و داشتند صبحانه آماده میکردند. همان‌طور دراز کشیده، چفت پنجره چوبی را باز کردم و دوباره سرم را بردم زیر لحاف. بوی باران و مه اتاق را پر کرده بود و من چرت میزدم. صبحانه که حاضر شد صدایمان کردند. همسر خواب‌آلو و تنبلم هم هیجان‌زده بود و زود بلند شد! همیشه روز اول که میرویم همه نگاه‌هایشان به آسمان است :)) مدام سر میچرخانیم و متحیریم. شاید از این روست که اسم آنجا را گذاشته‌اند حیران! صبحانه را توی ایوان خوردیم. همه ژاکت و کاپشن پوشیده بودیم. موقعی که داشتیم ساکمان را جمع میکردیم، همسرم باورش نمیشد که باید کاپشنش را بردارد؛ با اصرار من برداشت.
کسی خانه‌ی مادربزرگم نبود و چقدر این خلوت و سکوت را دوست داشتم. درست است که بودن فامیل هم لطف خودش را دارد. اما این آرامش را ندارد. این چند روز فقط عمه کوچکم آمد و دختر عمه بزرگم؛ حتی شوهرهایشان هم نیامدند. دو تا از عموها تنهایی آمدند یک ساعتی سر زدند و رفتند. از این جهت این دفعه واقعا آرامش‌بخش بود و همسرم هم که توی جمع راحت نیست سرحال‌تر بود.
پدرم دامادش را به کار گرفت و گردویمان را چیدیم. بعد هم آلوچه‌ها را. همسرم میگفت اون موقع‌هایی که با بابات گردو و آلوچه چیدیم خیلی بهم خوش گذشت. کلا خودش هم فکرش را نمیکرد انقدر خوش بگذرد. تمام پنج‌شنبه و جمعه به گشت و گذار گذشت و فقط برای غذاخوردن می‌آمدیم داخل خانه. آنهم فقط تا ایوان! تا میتوانستم بین علف‌ها و گل‌ها بودم. برایم مهم نبود لباس‌هایم خیس شوند یا کفش‌هایم گِلی. هر وجب از باغ و حیاط برایم پر از تصاویر زنده و رنگی از کودکیم بود. هرچند خیلی چیزها عوض شده‌اند، خیلی جاها را خراب کرده‌اند... اما هنوز هم برایم همان رنگ و بو را دارد. بزرگ‌ترین و مجهزترین ویلاها هم مقابل خانه‌ی قدیمی مادربزرگم که از کمترین امکانات برخوردار است، لطفی ندارند. جایی که حتی گازکشی هم نشده. دستشویی‌اش توی حیاط است و خیلی کارها هنوز لب حوض انجام میشود. برایم به تنها جایی که شبیه است، خانه‌ی پدربزرگ هایدی توی کوه‌های آلپ است! لپ‌هایم گل انداخته و صورتم شاداب‌تر شده؛ انگار که واقعا مرا برای زندگی توی کوهستان ساخته‌اند! همسرم هم که برای بخاری هیزم شکست و روشنش کرد، چشم‌هایش زنده بودند و شفاف. دلم میخواست، یکباره تمام آدم‌های دورمان حذف میشدند و بعد من و همسرم میشدیم خانم و آقای آن خانه، جاده‌هایی که این سال‌ها آسفالت کرده‌اند دوباره خاکی میشدند و طویله دوباره پر میشد از گاو و گوسفند و مرغ و خروس و اردک... تنورخانه که حالا انباری شده دوباره گرم میشد و سرت را که تویش میکردی بوی هیزم می‌آمد و بوی ترشی خمیر ور آمده. دامن بلندم تاب میخورد و سه چهار تا بچه‌ی ریز و درشت هرکدام یک جای دامنم را میگرفتند و میرفتیم توی باغ؛ بین بلال‌ها و باغچه‌ی سبزیجاتم...
پدرم معتقد است تو یک روز هم نمیتونی مثل یه دهاتی زندگی کنی و کار کنی! و اینگونه گند میزند به رویاهامان :))
احساس میکنم این سفر کوتاه، مرخصی چند روزه‌ای از زندگی بود. بلیط دو روز زندگی در بهشت! انقدر رویایی و شیرین بود گویی خواب دیده باشم... خیلی با همسرم به هم نزدیک‌تر شدیم و حال جوجویی هم خوب خوب بود. انقدر خوب بودم که از تصور استرس‌هایی که داشتم خنده‌ام گرفت. فقط این سفر دستاورد جدیدی داشت! یکی از بارهایی که همسرم رفته بود برای سیگار کشیدن، پدرم گفت شوهرت سیگار میکشه که همش غیبش میزنه؟! صورتم طوری شده بود که خودش جواب را گرفت و گفت نگو نه که خودم این کاره‌ام! بعد هم خندید و خاطره‌ای تعریف کرد که پشت دیوار همین خانه از مادربزرگش به خاطر سیگار کشیدن سیلی خورده. البته بابا موقع سربازیش سیگار را ترک کرده. اصلا فکر نمیکردم انقدر راحت با این قضیه برخورد کند. مراتب را هم به همسرم اطلاع دادم :)) البته که هرگز جلوی رویش نمیکشد اما حداقل کمی از استرس هردومان کم شد. 
موقع برگشتن همیشه غمگینم. حتی اگر باز هم بگردیم. برویم ساحل گیسوم و بازار رشت... خوب است و خوش میگذرد اما چیزی از آن دلتنگی کم نمیکند. دلم برای اولین نفسی که در هوای کوهستان کشیدم تنگ میشود. 
عکس‌های زیادی گرفتم. دوست دارم چندتایی‌شان بگذارم. شاید توی پستی جدا. اما فعلا عکس خانه را میگذارم؛ خانه‌ای که پدر پدر پدربزرگم با چوب و کاهگل ساخته.

  • یاسی ترین

نظرات (۳۴)

سلام! یاسی میخواستم بیام جیغ جیغ کنم گیساتو بکنم اما این پست، حال و هواش، عکسا دهنمو بست:| یاسی اینجا که بهشته! وای خدایا لب اون پنجره میشه شاعر شد! یاسی خونه ای که پدر پدر بزرگت ساخته منو هم یاد خونه ی پدربزرگ هایدی انداخت!التبه اون در این حد دوست داشتنی و پر قصه به نظر نمیومد! یاسی دوست داشتم همچین مادربزرگی داشتم که هچین خونه ای داشت و تابستونها چمدونمو برمیداشتم و میرفتم تمو سه ماه رو میموندم! 
وای -_- حیران میخوام! واقعا اسمش برازندشه -_-
راستی از 6 عصر تا چهار صبح تو رااااااااااااااه؟ یا ابرفضل:|
یاسی زنده ترین تصویری که از نوشته های این پست گرفتم همون ساعت رسیدن بود و گرگ و میش هوا و بوی نم و حتی بوی چوب رخت خواباهم حس کردم...و یه خواب که دلچسب ترازش نیست:) عالی بود


رسیدنت بخیر عزیزممممممممممم دیروز عصر دیدم نیومدی و له شدم از استرس:/ صلوات نذر کردم خدا رو شکر اینقددددددددددر حالت خوبه :) :*
پاسخ:
سلام گلممممممممم
الهی بگردم دوستامو نگران کردم ببخش عزیزم. دسترسی نداشتم به نت. 

خوب شد گیسامو نکندیا :)))) 
متاسفانه مرخصی‌ها کمه. خود بابام نمیتونه بیش از دو سه روز بیاد. همیشه به دل آدم میمونه... منم واقعا دلم میخواد حداقل یک ماه بی‌دغدغه اونجا زندگی کنم. 

اولش ترافیک بود. بعدم خیلی یواش رفتیم و مدام نگه میداشتیم. البته گازشو بگیری هم باز راه کمی نیست. فک کنم تو سریع‌ترین حالت هشت ساعت بشه.

وای یاسی خودمم اون لحظاتو بیشتر دوست داشتم. کلا اولین ساعات رسیدن همیشه یه حال و هوای دیگه‌ای داره مخصوصا اون موقع سحر... با اون مه و بارون مهربون...


ممنون گلم... طفلکی که نگرانم شدی :(
وایییییییییییییی یاسی چقدرررررررررررررررر این خونه قشنگه. خوش به حالت دختر. من جای تو بودم هر ماه میرفتم ریستارت میشدم برمیگشتم
خدا رو شکر که سلامت برگشتی
پاسخ:
آرههههه خیلی ♥
منم دلم میخواد زود زود برم. اما عملا نمیشه.

ممنون گلم :***
منم میخووووووووااااااااااام خوشحالم که همه چی خوبه 
فعلن بغضی ام حرفم نمیاد خوب شم میام سرتو میخورم مامان الماااااا
پاسخ:
عزیزمممم تشریف بیارید خونه خودتونه :-)
نبییییینمت بغضی :-( چیییی شدی؟؟؟
  • و ما ادریک ما مریم؟؟؟
  • حقیقتا یک تکه از بهشته
    ایشالا به زودی با نی تی میری و دستات همراه دستای کوچولوی دخترت این گلا و طراوت و زیبایی رو لمس میکنه
    پاسخ:
    مرسی گلمممم ♥ :***
  • مامان محمد امین
  • واااااای دلم خواست منم سکن این خونه بودم.خداروشکر که بهتون خوش گذشته.همیشه خوش سفر
    پاسخ:
    :-)  ای جانم
    ممنون عزیزم ♥
    بی نظیر بود دختر
    تصاویری که ازشون گفتی زنده و شفاف بود و قبل از دیدن عکس ها باغ پدربزرگت رو تصور کردم...
    الهی که دلت همیشه خوش باشه و چشمای تو و همسرت از شادی بدرخشه...
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :-) ♥
    مرسی گلم تو هم همینطور :*
    سفری به بهشت در آستانه ورود جوجه ای بهشتی می تواند بهانه ای باشد برای عاشقی تا ابد...
    یاسی ترینه این روزها , زندگی به کامتان و خدای بهشت پناهتان...
    پاسخ:
    الهیییییییی جوجه بهشتی :)
    ممنون عزیزدلم :*********
    من معمولا اینجارو چراغ خاموش میخونم ولی خونه مادربزرگت انقدر خوب و دنجه که دلم خواست حتما ذکر کنم!! ولی چیزی که هست اینه که این فضاها با آدماشه که گرمه و روپاس. وقتی میرن صفای اونجاروهم میبرن. مث تنور خونه ای که دیگه بوی نون ازش نمیاد و گرم نیست. فقط یه فضای خالیه تو زمین.
    پاسخ:
    ای جان :)
    آره واقعا... نباشن دیگه روح نداره
    راجع به این پست ، فقط میتونم بگم خوش بحالت که این چند روز در همچین بهشتی گذروندی . عااااااااااااالی
    پاسخ:
    آخیی :)

  • آقای سر به هوا ...
  • وایییییی دقیقا مامانبزرگ منه :| یه تجزیه تحلیل هایی از خطرات پیش رو میکنه که نگو :|
    عکس ها خیلی حس خوی میدن مرسی ...
    پاسخ:
    :)))))
    خواهش میکنم :)
    یاسی جون عالی بود منم وقتی تو اینجور جاها بریم همیشه ترجیح می دم که از همین خونه های این مدلی رو اجاره کنیم تا ویلاهای شیک و پیک اون بوی چوب و خاک واقعا روح آدم رو تازه می کنه قدر این بهشت رو بدون و همین طور مادر بزرگ عزیزت رو خوشحالم که بهتون خوش گذشته و همین طور به همسرت ایشالله که خیلی زود فرشته عزیزت به این دنیا می یاد و دستاشو بگیری و بین این درختا و سبزه ها ببریش عزیزم.
    پاسخ:
    اوهوم. امکاناتو تو شهر داریم دیگه :) واقعا باید قدر دونست... ممنون گلم. ایشالا :)
    سلام عزیزم خدارو شکر که به سلامتی برگشتین ..
    وای چه جای زیبایی....
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون گلم :*
    جای شما خالی :)
    چقدر خوب که سفرت خوب بوده یاسی جان.
    چه جای بکری. واقعا گاهی باید اینجور جاها رفت و از شهر دور شد. روح آدم تازه می شه.
    متاسفانه نمی دونم تو وبلاگم پست جدید بزارم. بلاگفا نمی ذاره. خیلی ماجراها پیش اومده. دیگه نمی خوام با دوست و آشنا صحبت کنم. 
    بعد از ناراحتی زیاد و در جریان قرار گفتن خانواده من از موضوع، با مادرش تماس گرفتم.
    ولی همچنان ناراحته. از اینکه چرا خانواده م فهمیدن. البته خودش مدام تهدید می کرد که می گم بیان یا این زندگی رو تموم می کنم.
    بعد از همه این مشکلات و خیلی چیزهای دیگه، قرار شد دوباره شروع کنیم. ولی مشکل اینه که همسرم همیشه فقط منو مقصر می بینه. 
    الان هم همینه. می گه چرا لجبازی کردی، چرا به خانواده ت گفتی، چرا ... . دیروز صبح رفت اطراف تهران برای کاری و شب برگشت. آخرشب می گه امروز خیلی فکر کردم و خیلی ازت ناراحتم!
    هر قدر هم می گم همه این حس ها و ناراحتی ها دوطرفه ست انگار اثری نداره.
    همیشه تو هر ناراحتی ای من مقصرم و منم که باید درست کنم و فقط اونه که ناراحته.
    ولی همه اینها باعث نمیشه لذت هایی که خودش دوست داره، نباشه.
    دیشب می گه نوازشم کن. می گم تو نمی کنی؟ میگه من ازت ناراحتم!
    به همین سادگی

    الان بیشتر از هر چیزی نگان این نگاهشم. اینکه همیشه خودش رو مبرا می کنه و من رو مقصر. اینکه هنوزم به این نتیجه نرسیده که هر دو باید برای درست کردن زندگی تلاش کنیم.

    پاسخ:
    ممنون عزیزم
    آره واقعا


    ای بابا بلاگفا بازم قاطی کرد :/
    عزیزم میفهمم چی میگی. خیلی صبوری لازمه تا با این همه تفاوت فرهنگی که دازید زندگیت رو روال بیفته  الان خیلی خیلی تازه کارید و اول راه.
    یکم سعی کن جلوش کوتاه بیای. نوازشش کن چه اشکال داره؟؟ شوهرته. من حتم دارم میتونی با محبت به موقع و به اندازه و بدون منت آروم و رامش کنی.
    بازم خواستی برام بنویس
    خداروشکر که خوش گذشته گلم،  به قول قدیمیا ان شاء اله همیشه به سفر باشه عزیزم..
    آخ گفتی دستشویی!!!  منم گرفتار این موضوع شدم حسابی... 

    پاسخ:
    ممنون عزیزم :-) ♥
    :/// خیلی بده 
    یاسی جان با نوازش کردنش مشکل ندارم. دوسش دارم.
    با این نگاهش که خودش رو مقصر نمی دونه و فکر می کنه فقط من یه نفر باید مشکلات رو حل کنم و تغییر کنم مشکل دارم. نگران آینده می شم. 


    پاسخ:
    نگران نباش عزیزم تو اول اعتمادشو جلب کن. غرورتو بزار کنار. ایشالا اونم کم کم این همه غرورشو فراموش میکنه. یواش یواش یاد میگیره با زنش چطور باشه. نگران آینده نباش. حالت رو با محبت دریاب. باور کن جواب میده. فقط خالصانه باشه :-) بدون توقع.
    باشه عزیزم.
    این چند روز خیلی یادت افتادم که چطور تونستی زندگیتو حفظ کنی.

    یعنی وقتی می گه تو خراب کردی و تو اشتباه کردی و تو فلان کردی و الان باید جبران کنی، نگم اشتباهات دو طرفه بوده؟ نگم منم ناراحتم؟ نگم دوتایی باید تلاش کنیم؟
    فقط بگم چشم و باشه و جبران می کنم؟
    منم این روزها خوشحال نیستم و نمی تونم باشم. منم روحم لطمه دیده ...
    پاسخ:
    نه اینم درست نیست که القا کنه فقط تو مقصری. اگر حرفش شد بگو دنبال مقصر گشتن مشکلی از مشکلات ما کم نمیکنه  قطعا منم تقصیر داشتم همونطور که تو داری اما مسئله ما الان پیدا کردن تقصیر کار نیست. بعد بحثو کش نده بیشتر.  حرفو عوض کن. یه کاری کن حالتون خوب شه  یه چای دونفره یه شام مخصوص... میفهمم حالتو عزیزم. اینکه به هم ریختی و نگران زندگیتی
    تو فرصت مناسب و به اندازه بهش محبت کن.
    ایشالا کم کم بهتر میشین
    یه چیزی یادت نره
    خیلی به خدا توکل کن و ازش بخواه.  قلبتو صاف کن و بخواه محاله راهتو روشن نکنه.
  • و ما ادریک ما مریم؟؟؟
  • میگم یاسی من برای مسافرتا همیشه یه بسته از این دستکش نایلونی یه بار مصرفا میگیرم برای سرویس بهداشتی های قطار و عمومی و اینا استفاده میکنم واسه دست زدن به شیر آب و اینا بعد هم همون لحظه میندازم دور
    شاید روت جواب بده
    پاسخ:
    ایوللللللل بهتزین کاره این دفعه میبرم 
    :)
    خیلی خیلی ازت ممنونم

    آره باید از خدا خواست. فقط از خودش.

    همیشه خوب باشی نازنین
    پاسخ:
    خواهش میکنم عزیزم
    ایشالا اوضاع بهتر میشه. صبور باش :-)

    فدات :*
    یعنی حالشو بردی هااااااااااااااااااااااا
    منم میخوام، ی کلبه در حیران 
    :)))))))
    پاسخ:
    آره حساااابی :))
    ای جانم تشریف بیارین :***
    نرفتم.. همه خانواده امسال رفتن..جز من.. همه میگن قطعه ای از بهشت..
    نوشه جانت زندگی..
    پاسخ:
    آخییی عزیزم 

    ممنون گلممم ♥

                 نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:

                "چه سیب های قشنگی!

                   حیات نشئه تنهایی است."

                ومیزبان پرسید:

                 قشنگ یعنی چه؟

    قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

    وعشق،تنها عشق

    ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

    وعشق،تنها عشق

        مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

      مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.


    سهراب شاعر مورد علاقه ی من،میتونه شاعر مورد علاقه ی دخترت هم بشه:) سیب توی ذهن سهراب همون معنی رو میده احتمالا که ذهنت عاشق این کرد تو رو تا اسم کودکتو بذاری آلما:)
    پاسخ:
    ای جاااااااااانم ♥ ♥ عزیزدلم
    احساس میکنم این سفر کوتاه، مرخصی چند روزه‌ای از زندگی بود. بلیط دو روز زندگی در بهشت!
    اول صبحی بعد دوهفته اینترنت نداشتن و بی خبری از دوستان وبلاگی این جمله سرحالم کرد
    همیشه به شادی و سفر گلم
    پاسخ:
    مرسی عزیزم :*****
    جای شما خالی دوست خوبم
    منم با دیدن اسمت یادم اومد بدقولی کردم و انقدر جو زده سفر و این داستاتا شدم لیست فیلما یادم رفت 
    آیکون خجالت و دررفتن توامان! 
    یاسی اینجا که خودِ بهشته! اینجا عینا مثل خانه پدربزرگ هایدی-ه!

    ماه بود این پست و حال و هواش
    پاسخ:
    آخییی آره :-)

    :***
    واییی یاسی تو بهشت بودین که،عاشق اون پنجره شدم،همیشه به سفروگردش
    اینقدر قشنکگ تصویر کردی راحت تجسم کردم ودلم خواست 
    پاسخ:
    ای جانم :-) جات خالی عزیزم
    ممنون گلم ♥
    آخییی :-)
    پاییز یاسی ترین یاسی  و سیبش پر اززززززززز طلایی ♥
    پاییزت مبارک:* 

    پاسخ:
    ای جاااااااااانم ♥ عزیزدلم :* ممنون خوشگل ::)*&^$^"$&*( این آیکون هیجان بود!!!
    سلااااااام بر مامان الما:-D
    خوبین خوشین؟پاییزتون مبااااااارک همه چیز مرتبه انشالله؟نمینویسید برایمان
    پاسخ:
    سلام عزیزم ♥♥
    ما خوبیم :-) ممنون
    تو بهتری؟ روبراهی؟
    ای جانمممم بالاخره پاییز شدا ♥

    حرف خاصی ندارم فعلا عزیزم. خواهم نگاشت در روزهای آتی!
    سلام یاسی جان
    اوضاع ما کمی بهتره. اخلاق و رفتار همسر مثل قبل شده. هر چند بین حرفاش معمولا یادآوری می کنه که حرفشو گوش نکردم یا قراره بعد از این دختر خوبی باشم. دیروز قبل از اینکه بیاد دنبالم از سر کار، براش گل گرفتم. دفعه اول نبود ولی واقعا جا خورد و خوشحال شد و تا شب چندبار هم گفت.

    به یاد تو و صبوریت هستم
    پاسخ:
    سلام گلم. 
    خداروشکر بهترین خوشحال شدم :)
    کار خوبی کردی :)
    یکم دیگه بگذره اون حرفاشم کم میشه و بعدا اصلا یادش میره. چون عادت میکنه به جاش حرفای مهربون بزنه :)

    عزیزمی
  • عسل نوی نو
  • سلام یاسی جون خوبی چقدر عالی وقشنگ.یاسی جونم من یه گندیزدم قبض گاز خونه بالایی مون رو که 5 ساله تخلیه است و دو مالک داره که باهم در جنگند رو به مبلغ یک میلیون و سیصدو پنجاه هزار تومان دقت بفرمایید تومان از کارت همسری بخت برگشته پرداخت کردم.دارم از استرس میمیرم.خدا به داد من که نه به داد شوهریم برسه
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون :)


    وااااااای :(( 
    فک کنم برید اداره گاز بشه درستش کرد
    ینی از تصورشم استرس میگیرم :/
    وااای یاسی باید خفت کنم... عالللی بود عالی نوشتی و عااالی حست رو منتقل کردی عزیزم...الهی همیشه شاد باشی خانوم گل...
    ان شاله فرصت جور بشه و ما هم بریم به سمت حیران...
    پاسخ:
    آخی :)
    ممنون عزیزم :****
    ایشالا :)
    سلام یاسی عزیزم .خوبی؟ چقدر با خوندن این پست دلم حیران ُ خواست تابحال نرفتم ولی واقعا دلم خواست . خوش به سعادتت بابت نفسهای پاک کوهستانی 
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    قربونت گلم تو خوبی؟
    ای جانم  :)
    جای شما خالی واقعا خوب بود. ایشالا یه برنامه بزار یا تو اردیبهشت یا آخر شهریور با همسر و دخترت برو :)
    اوووووووف چه عکسایی . 
    پاسخ:
    :)
    :**
    سلام عزیزم...یاسی جون ...انشالله همیشه به شادی...خوشحالم از خوشحالیت عزیزم...خونه قشنگیه...شبیه خونه مادریزرگه ی توو قصه هاست...همون که هزار تا قصه داره..انشالله همیشه شاد باشی...میبوسمت...دختر عسلتم میبوسم...راستی حیران دقیقا کجاست؟منظورت گردنه ی حیرانه؟
    پاسخ:
    سلاااااام عزیزممممم
    خوبی؟ دخترت خوبه؟
    عزیزمی ممنون گلم. آرهههههه مثل قصه‌هاست :)
    آره عزیزم همون گردنه حیرانه

    منم میبوسمت 3>
  • عسل نوی نو
  • نه یاسی جون  رفتم اداره گاز گفتند اصلا پول بر نمیگرده  مالک ها هکم میگن ما این پول رو  به اداره گاز نمیدیم در نتیجه به شما هم نمیدیم.منمدارم میمیرم از استرس
    پاسخ:
    ای وااای :/// 
    خداییش هم خیلی استرس داره :(((
    خداکنه مالکا سرعقل بیان
    سلاااام عزیزه دلم
    واااای منم عاشق این هوا و این خونه و این منظره هستم
    قشنگ حستو درک میکنم یاد زمانی افتادم که 7سالم بود واسه اولین بار رفتیم گردنه حیران تا بابام بعد مدتها خونه ایی که توش بدنیا اومده به ما نشون بده هرچند خونه خرابه شده بود و اشک تو چشمای بابام جمع شد...
    من و بهنودم تصمیم داریم دوران پیریمون بریم همچین جاهایی زندگی کنیم هرچند میدونم زود خسته میشیم و به قول بابات یک روزم نمیتونیم از پس کارا بر بیاییم ...
    در ضمن نبینم افسرده باشی فکر کنی وسیله هستی واسه اومدن نی نی ...مسلما وقتی میگن گریه نکن و اونطور نشین واسه نی نی بده بخاطره خودت میگن چون اولین نفری که از ناراحتی بچش اذیت میشه مادر هستش 😘
    دوست دارم زیاااآد 
    پاسخ:
    سلام عزیزممممممممممم


    آخییی :((( چقدر بد که... 

    اینجوری باشه احتمال زیاد بابام باباتو میشناسه ها!

    آخییی چه فکر خوبیه ها :)) ایشالا کنار هم پیر شین گلم :*

    اوهوم.... همینطوره...


    قربونت برمممم منمممم 3>
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی