یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

آسمان آبیست

شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۳۳ ق.ظ
-میخواستم بالکنو جارو کنم نمیدونم چرا این شکلی شد؟!
نگاه میکند به خاک‌هایی که الکی جا‌به‌جا شده‌اند و میخندد. جارو را میگیرد و بعد هم پارچ کوچکی آب و تی. دلم میخواهد کنارش بایستم و نگاهش کنم اما لباس میپوشم و میگویم باید برم پیاده‌روی دیرم میشه. میگوید منم شاید برم بیرون؛ کلید ببر.
ماشین که توی پارکینگ نیست میفهمم رفته. دلم میخواست بود! مینشینم روی نیمکت توی بالکن و دلم میخواهد کاش بود کنارم. 
کمی ولو شده‌ام و بعد که گرسنه شدم فسنجون ریخته‌ام توی کاسه‌ای کوچک و با انگشت میخورم! که زنگ میزند. زودتر از همیشه آمده. میخندد و میگوید باز که مالیدی به صورتت. دستمالی برمیدارد و صورتم را پاک میکند. میگوید چایی ببریم تو بالکن؟
هوا خیلی خوب شده. بوی پاییز کویر می‌آید. پرچانگی میکنم و میفهمم کلافه شده! خیلی نرم و ظریف ساکت میشوم :)) میدانم به بحث علاقه‌ی بیشتری دارد تا حرف‌های معمولی. میکشمش به بحث‌های روان‌شناسی. زبانش باز میشود و من هم کلی افاضه فضل میکنم. 
دستم را آرام میکشد و میگوید نگاااا... دلم هری میریزد و نگاه لبه‌ی بالکن میکنم و فقط دعا میکنم هرچه که هست از موش بزرگ‌تر نباشد! فکر میکنم حتمن رنگم پریده. میگویم چی بود؟؟؟!! میگه چته بابا! آسمونو نگاه کن! میخندم میگویم همیشه فکر میکنم یه جونوری از یه جایی میاد! بلند میشوم و میروم کنارش. آسمان را نگاه میکنم. آتش‌بازیست. میگویم مگه چه خبره؟ میگوید نمیدونم شاید عروسی چیزی باشه. میگویم نه یه دلیل دیگه داره! واسه منه! یادته بهم میگفتی؟ میگوید اوهوم. میدون تجریش بودیم. میگویم اینم واسه شب قشنگمونه. واسه توئه. واسه بهترین بابایی دنیا. خوش به حال آلما.
دیشب با علم به اینکه صبح به فنا خواهم رفت خیلی دیر خوابیدم! نمیدانم چرا. حتی وقتی نزدیک دو رفتیم توی رختخواب تا سه و نیم الکی نخوابیدم. قبل از اینکه ساعتم زنگ بخورد، با صدای خش‌خش پلاستیک نان بیدار شدم. همسرم داشت صبحانه میخورد. شش و نیم صبح! و این دقیقا به این معناست که تا همین حالا بیدار بوده. با چشم بسته رفتم دستشویی تا خوابم نپرد! به همان شکل برگشتم و پتو را کشیدم سرم. هفت و ربع بود و ساعت بیچاره یک ربعی بود صدایم کرده بود و محلش نمیدادم. آمد بالای سرم و گفت خوابت میاد؟ گفتم اوهوم. گفت اگه زود حاضر شی میرسونمت.
-لقمه میخوای؟
-آرههههههههههههه 
- چن تا؟
-سه تا!
لقمه‌ها را که گذاشت توی پلاستیک میدهد دستم و دوتایی میرویم بیرون. پنجره ماشین را پایین میکشم... آسمان را نگاه میکنم...
خوشبختی قطعا آبیست. آبی آرام و زیبا. شاید آرامش سفید باشد و عشق بنفش. شاید شور قرمز باشد و دلتنگی زرد. اما خوشبختی قطعا آبیست.


پنج‌شنبه، هدفون در گوش و شادمان داشتم همان یک وجب راه را از خانه تا پارک میرفتم که موتوری‌ای نزدیکم شد و دستش را به سمتم دراز کرد. نمیدانم کجا را نشانه گرفته بود که تیرش خطا رفت و پهلویم را گرفت. از ترس میخکوب شدم. قلبم داشت میترکید. سرم را برگرداندم و دیدم با خنده‌ای مشمئز‌کننده دور شد. اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود. نمیدانستم چه کار کنم. همینطور وسط کوچه ایستاده بودم. اول خواستم برگردم خانه. ولی بعد با قدم‌هایی که هنوز از ترس میلرزید به راهم ادامه دادم. با ذهنی ناآرام دورهایم را زدم و برگشتم خانه. برای یکی از دوستان که تعریف کردم پرسید آرایش داشتی؟ گفتم نه وقتی بخوام ورزش کنم آرایش نمیکنم. نمیدانم شاید سایز چادرم مناسب نبود! شاید اولش فکر کرده بودم دیگه نمیرم بیرون. ولی بعدتر فکر کردم میروم. چرا نروم؟ مراقب‌تر میشوم. یادم آمد همسرم میگفت من هر وقت صدای موتور میشنوم شش دنگ حواسمو جمع میکنم. لابد به پسرها هم رحم نمیشود!
شب که همسرم آمد چند بار پرسید خوبی؟ گفتم آره. نمیخواهم جریان را بگویم. آخرسر گفت خسته‌ای؟ صورتت یه جوریه. گفتم اوهوم خسته‌ام. دلم نمیخواهد فکرش را خراب کنم. یادم آمد سه سال پیش یکی از دوستانش وقتی فهمید مردی زنش را توی کوچه بغل کرده داشت سکته میکرد. زن بیچاره ساعت چهار عصر که خلوت است داشته میرفته باشگاه. و از آنجایی که باشگاه تنها یک کوچه با خانه آنها فاصله داشته لزومی نمیدیده با ماشین برود. بعد یک آدم بیمار پیدا میشود و از پشت بغلش میکند و زن بیچاره کلی جیغ میزند و او هم میبیند الان است که مردم از خانه‌هاشان بریزند بیرون فرار میکند. این خانم هم چون خیلی ترسیده بوده و نمیدانسته چه کار کند زنگ میزند همسرش که از سرکار آمده بوده خانه و خوابیده بوده تا یک ساعت بعد بیدار شود و دوباره برود سرکار. وقتی صدای زنش را با گریه و جیغ میشنود با شلوار راحتی و پابرهنه میدود توی کوچه. تا مدت‌ها حال هردوشان بد بود. دوست ندارم همسرم را نگران کنم. ضمن اینکه میدانم اگر بشنود نمیگذارد بیرون بروم و دوباره میروم توی فاز افسردگی.
برنامه پلور افتاد برای فردا و احتمال زیاد تا جمعه میمانیم. به همسرم گفته‌ام کلی بادمجون بخر کباب کنیم. میرزاقاسمی میخوام! همونجا دوغم میخریم. آش دوغ میخوام! خودم را آماده کرده‌ام با لباس راحت، توی هوای لطیف و بدون مزاحم پیاده‌روی کنم.

پی‌نوشت: یاس جانم الان توی وبلاگت دقیقا چه خبره؟ میخواستم برات خصوصی بزارم چون رمز ندارم نشد.

  • یاسی ترین

نظرات (۳۱)

یاسی دوباره رمز گذاشتم رسید دستت؟


یاسی بدنم یخ کرد! این خودش یه نوع تجاوزه! چطور میتونن! اخ یاسی کاش دنیا جای قشنگ تری بود ...کاش یه هیتلر پیدا میشد و تموم مریضها و روانی ها رو زنده زنده میسوزوند و قتل عام میکرد و من حاظر بودم داوطلبانه بهش کمک کنم!
یار همیشه میگه،میگه جتمعمون کثیف تر از اون چیزیه که تو فکر میکنی...و این وقتها به حرفش میرسم...

+ خوشبختی ابی آسمونیت تا ابد پایدار عزیز مهربون

به به دوغ و میرزا قاسمی و فسنجون! چه پست خوشمزه ای بود:)))))  فسنجون خورد با انگشیت خیلی میچسبه قشنگ یتونم تصور کنم!:))



یاسی دعا میکنم کلییییییییییییییییییییییییی خاطره ی قشنگ و فوق العاده تو بالکنتون تجربه کنین و تو همه جای دیگه ی خونه :)
پاسخ:
آره گلم الان دیدم رمزتو مرسی

خیلی بد بود. امیدوارم برای کسی اتفاق نیوفته. 
اوهووووم. به حرف یار گوش کن. اونا انگاری بهتر میدونن.

مرسی گل گلی :***

جای شما خالی :) من خیلی چیزا رو باانگشت میخورم!


مرسی عزیزکم. آرزوهای خوشگل برای تو و یار 3>
ای جاانم,چه لحظات رومانتیکی,نوش جونت.
بعلاوه اینکه خوش به حال آلما با مامانی مثل تو.
...
مردک روانی .یاسی تو ک نباید بگی دلیل مزاحمت اون فرد تو بودی,اون خودش روانی و مریض و پر از عقده است.
..
مسافرت تو این هوااا...عالیه فقط بگو من چکار کنم تا جمعه.تکلیف منو روشن کن که دلتنگت میشم.:-(
پاسخ:
:)
مرسسسسسی عزیزم :*

آره خب قطعا مشکل از اونه... به شوخی گفتم سایز چادرم مناسب نبوده. من نمیدونم اینا با چادرم تحریک میشن چرا :|

جای شما خالی عزیزمممم
الهیییی منم دلم تنگ میشه گلم :*
منم دیشب ماست چکیده با انگشت خوردم! حال میده هاااا! خیلی خوشمزه تر میشه همه چی با انگشت! 

خدا رو شکر من تا حالا از این تجربه های موتوری نداشتم، ولی یکی دوبار تو گوش و پشت دست بعضی مردا زدم! 
آش دوغ هم دوس میداااااااارم! 
پاسخ:
ماست کشیده! هم خوبه با انگشت مممم به به
:)))) من از این جرات ها ندارم!
ترش و باسبزی محلی تازه ♥ و سیر!
برای منم پیش اومده یه بار. البته خب خداروشکر فقط چادرم از سرم کشیده شد و افتاد و اتفاق بدتری نیفتاد که حالمو بد کنه تا مدتها!
تا یه مدتم همسرم هی می گفت تنها نرو بیرون تا یادش رفت.
خودمم تا مدت ها از صدای موتور وحشت می کردم.
خخخخخ چقد مدت مدت کردم:)))))
بابام بعد چندروز فهمیده بود. کلی دعوام کرد که چرا زودتر نگفتی بریم کلانتری. همون روز با هم رفتیم کلانتری گزارش دادیم. خیلیم اهمیت قائل شدن برای موضوع.
دو تا از اقوام هم همون موقعا از این مزاحمتای موتوری براشون اتفاق افتاده بود ولی سعی عجیبی در پنهان کردنش داشتن!
به نظر من وقتی نریم بگیم که آقا پلیسه حواسشو بیشتر جمع کنه ادامه پیدا کردنش تقصیر ما هم هست!
حالا نمی دونم اونو پیداش کردن یا نه. چون چهره دقیقش یادم نمونده بود. ولی خداییش چندتایی موتوری بودن اون موقعا شبا تو خیابونای اطرافمون همه ش ویراژ می دادن و خیلی ازشون می ترسیدم دیگه خبری ازشون نیست.
حالا اون خانوم خب خیلی ناجور به شوهرش گفته با جیغ و داد وسط خواب بنده خدا!
ولی شما اگه به همسرتم نمی گی به کلانتری اطلاع بده عزیزم.
پاسخ:
آخی عزیزم
مدت مدت :)))

شاید هم کلانتری رفتن کار درستی باشه  ولی من اصلا به ذهنمم نرسید.

بیچاره آقاهه قشنگ تا مرز سکته رفته بود
این موضوعی که تو دو تا پست اخیرت بهش اشاره کردی دغدغه ی خیلی از خانوماست، چیزی که به شدت من رو آزرده و عمیقا ناراحت می کنه، چیزی که مدتیه خیلی بیشتر از قبل آزارم میده!
کاش اینجا جای بهتری برای زندگی بود... :))))
پاسخ:
اوهوم....
واقعا. دیگه باید باهاش کنار اومد. مراقب بود. درسته که ریشه ای باید حل بشه. ولی خیلی فرآیند پیچیده ایه. فعلا از دست من یکی به عنوان مثال کاری برنمیاد جز اینکه مواظب خودم باشم.
کاش! 
آره انگار باید باهاش ساخت...
اون آدمک آخر کامنت قبلی هم ناراحت بود نمدونم چرا این شکلی شده
پاسخ:
هههه 
نیییدونم! 
دوست نداشته تو ناراحت باشی :*
الان میفهمم چرا خفه خون میگیرم... خوب که نیستم به طور غیر عادی اینجا بروز پیدا میکنه و خفه میشم
پاسخ:
عزیزمممم 😞 
صخره
یه چیزی
من چرا تو وبت که میام راحت نیستم احساس میکنم صدام بهت نمیرسه :(
آقا اونجا کجاست مگه !!!! نمیخوام بدونما همینجوری گفتم مگه هنوزم از این جور حرکتا هست؟؟؟؟ یاسی کلی ترسیدم.
دو سال دانشجوی یه  شهری بودم که خب آدماش با شهر خودمون خیلی فرق داشتن و من همش تو خیابون با استرس راه میرفتم ولی خداییش در این حدم نبودن که گفتی یخ کردم.
جالب تر این بود که بعدها که برگشتم شهر خودمون میگفتم پس چرا اینجا هیچ کی به آدم تیکه نمیندازه و مزاحم نمیشه باورت میشه اوایل تعجب کرده بودم و بیرون که میرفتم استرس داشتم تا خدا رو شکر دوباره برگشتم به اون آرامشی که قبلا داشتم و با خیال راحت تو خیابون قدم میزنم.
مواظب خودت باش عزیزم
پاسخ:
احتمالا همینجا دانشحو بودی :))))
آره واقعا منم میرم تهران گاهی تعجب میکنم که نگاهم نمیکنن :))
ممنون عزیزدل :*
 منم یه بار مورد عنایت یه موتوری قرار گرفتم منتها واسه من ۹ شب تو یه کوچه خلوت نزدیک خونمون بود خب بعضی مردا فک میکنن اگه هوا تاریک شد و یه زن تنها تو خیابون بود قطعن ف... ست!!!
ای بابا من ۲ سال یه قبرستونی کارمیکردم که شهر صنعتی بود با اینکه تو رفت و آمد قالب تهی میکردم ولی خدا رو شکر هیچ اتفاقی برام نیوفتاد تو همون مسیر یه پسر دانشجو ناپدید شد و هیچ وقت هم پیدا نشد و یه آقای مهندسی هم لخت و عور شد:-) فک کنم قبلن نوشته بودمش! ولی خب اونجا وسط بیابون بود نه تو شهر و کوچه!
من ۳ سال پیش یه کاپشن سفید خریدم نه تنگ بود نه زینگیل پینگیل فقط یه یقه فانتزی خیلی خوشگلی داشت ساده ساده. دو سه روز اول میدیدم بعضیا از کنارم رد میشن زیر لب وین وین میکنن محل نذاشتم آغا به یه هفته نکشید دو بار تو مترو مزاحمم شدن دیدم هر بار این تنمه یه اتفاقی میوفته گفتم غلط کنم  سفید بپوشم دیگه نپوشیدمش هیچی دیگه فهمیدم سفید هم به لیست رنگ های محرک و ممنوعه اضافه شده!!!! 

پاسخ:
:))) آره دیگه بعضیا فک میکنن هوا که تاریک میشه اگر زنی بیرون باشه یا زامبیه یا مورد دار :/
آرهههه یادمه اون قضیه رو .. طفلک پسره :((
واااقعا خدا بهت رحم کرد 
شانس آوردی
مهندسه بیچاره :))))

:)))) رنگ سفید! 
وای برای منم اتفاق افتاده . خیلی وحشتناکه . حتی نمیتونم بنویسمش . الهی اون مرتیکه تیکه تیکه بشه ... خوبه زیاد نترسیدی وگرنه برای موقعیت بارداریت خیلی خطرناک بود .
چند وقت پیش میگفتن یه دختری رو میخاستن بدزدن نمیدونستن دختره کمربند مشکی یکی از ورزشهای رزمی رو داره تا جایی میخوردن زدشون !!! یعنی یه دختر به سه مرد ..
نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم... انقدری که توی کشور ما ، مردا با دیدن زن شهوتی میشن و بقیه ماجرا...جاهای دیگه هم همینجوره...
پاسخ:
الهی :((
آره واقعا خداروشکر برای نی نی اتفاقی نیفتاد

:)))) چقدر حال داد 

همه جای کره زمین هست. اما اینجا بیشتر متاسفانه
یاسی میدونی اینقدر رفتارای ناشایست دیده بودیم از جنس مذکر مثلا تو دانشگاه وقتی یه پسری تو اسانسور موقع پیاده شدن پیاده نمیشه و تعارف میکنه اول خانوما برن واسه همچین حرکت ساده ای ما  بعدش میمونیممممممم واااااااااااااااااای چقدر این باشخخخخخخخخخخخخخخصیت بود :/ در این حد ناامیدیم ازشون:))  

حالا امروز صبح داشتم میرفتم باشگاه یه اقایی از روبه رو داشت میومد تو پیاده رو بودیم یعنی من مردم و زنده شدم تا این رد شد! بعد که به خیر و خوشی رد شد من یه لحظه پیش خودم گفتم دمش گرم چه ادم خوبی بود:))))))))))))))))))))))))))) اصن دیوونه شدم ..صدا موتور که هیچی...یه مدت بود که تو اصفهان اسید میپاشیدن یعنی من با صدا موتور رعشه میگیرفتم تو همین تهرانم :|
پناه برخدا
پاسخ:
:))))) شایدم میخواسته اول دخترا برن تا از پشت دید بزنتشون!
آره حق داری بترسی. آدم باید همیشه جانب احتیاطو رعایت کنه.
برعکس شدیم!!! وقتی کاریمون ندارن میخوایم تشکر کنیم :)) خیلی ممنون که اذیتم نکردین انگار اصل بر اون کاره. از بس که ترسیدیم :/

دیروز یادم رفت بگم که از اون قسمت که گفتی "خوشبختی قطعا آبی ست" خیلی خوشم اومد. بوس
پاسخ:
ای جانم ♥ 
بوس
  • آقای سر به هوا ...
  • قشنگ بود .
    به دلم نشست ...
    بیشتر مراقب باشین ممکنه آدم پرت بشه رو زمین !
    پاسخ:
    :-) 
    آره واقعا ممکنه 
    نه اونجا نبودم چون اونجا اینطور که میگی همه چادرین.جایی که ما بودیم تیپ های متفاوت بود آرایشم کامل داشتن همه رنگی هم استفاده میکردن تو پوششون ولی خب تیکه مینداختن بد نگاه میکردن... ولی اونجا با نوع پوششی که از خانما گفتی بازم مردا تحریک میشن دیگه خیلی نوبرههههههه.
    پاسخ:
    آره واقعا نوبره!
    به قول پدر یکی از دوستان همین جایی، رو یه دسته جارو هم چادر بندازی بزاریش گوشه خیابون، به هوای اینکه زنه براش بوق میزنن.
    یکی از دوستان در نظرات گفت برگشتم شهرمون مزاحمت ندیدم اول فکر کردم منظورشون خارج از کشوره بعد دیدم همین تهران خودمونه کلی خندیدم. شهرای بزرگ معمولا کمتر مزاحم میشن مثل اصفهان.شیراز.تبریز.رشت
    اما همین شهرای بزرگ جاهایی دارن که از شهرای کوچیک بدترن.
    پاسخ:
    :))) آره حا با جا فرق داره. اول شهرستانای کوچیک بعدم محله های متفاوت تهران... آدم بیمار همه جا هست.
    حتی تو همون کشورای خارجی هم هست. اما مقدارش یا نوعش و علتش متفاوته 
    نمیتونم بگم چه جالب. باید بگم چقدر بد که همه ما از این تجربه ها داشتیم. که وقتی یه چیزی میخونیم یاد خودمون می افتیم. برای من که خیلی بدتر از اینا بود. قسمت بد موضوع اینه که چرا من هنوز خودمو مقصر میدونم؟؟!! مگه من در اون لحظه چه کاری از دستم بر میومد؟
    بگذریم. اومدم چیز دیگه ای بگم
    از دیروز دارم به رنگ ها فکر میکنم. به نظرم همشونو درست گفتی. زرد، بنفش، قرمز
    ولی آبی از همه بهتر بود. خوشبختی قطعا آبیه
    پاسخ:
    آخی عزیزم :(((( احساس تقصیر... این بدتره... میدونی واقعا گاهی کاری از دست آدم برنمیاد خب. شوک میشی... میترسی... اصلا انتظارشو نداری...

    اوهوووم آبی آروم و مهربون :)
    :( دلمون تنگ شد! کو تا جمعه! خوش باشین انشالله
    پاسخ:
    ای جانم ♥ عزیزدلم
    وبم راحت نیستی؟حق داری ! خیلی اشفتس!من سه ساله با اون یکی نویسنده مون اشنام هیچی از پستای اخیرش نمیفهمم! اونو که من باید درستش کنم خودمم حال ندارم وبمو جمع و جور کنم حالا در دست تغییراتیم اگه خدا بخواد...

    پاسخ:
    آهااااان.
    آره قربون دستت یه جایی دست و پا کن راحت بیایم ابراز وجود کنیم :))
    سلام... یاسی جانم متاسفانه منم شبیه این تجربه رو دارم... راستش از اینکه گفتی با چادر بودی و این اتفاق افتاده تعجب نکردم، چون برای خودم پیش اومده. البته از حق نگذریم بعضی خانومها واقعا خیییییلی افتضاح می گردن. یاد آوریش خیلی ناراحتم می کنه، داشتم می رفتم مترو که به دانشگاه برسم موقع امتحان هام هم بود. بعد نزدیک مترو یه راه تقریبا خرابه هست که هنوز چیزی اونجا نساختن، گفتم میانبر بزنم از اونجا برم ظهر هم بود یه پسره هم ازم جلوتر بود بعد به بهونه بستن بند کتونیش ایستاد و بعد از من عقب افتاد، من اضطراب پیدا کردم بعد سایه اش رو دیدم نزدیکم داره میاد از پشت دستشو به کمرم زد چادرمو گرفت (فکر کن من بدون هیچ آرایشی، با یه چادر ساده و پوشش کامل بودم) ولی اون لحظه خدا قدرت بهم داد که با اینکه پر از بغض و ترس بودم با یه دستم گردنشو گرفتم اونقدر محکم فشار دادم فکر کنم داشت خفه میشد! می گفت ببخشید !! بعد عقب عقبی رفت منم یه سنگ دستم گرفتم که اگر جلو اومد بکوبم تو مغزش! ولی دیگه رفت. شانس آوردم چاقویی چیزی همراهش نبود که از حرص یا هر دلیل دیگه ای بهم بزنه....
    االبته منم به بابام نگفتم و فقط مامانمو در جریان گذاشتم. واقعا آدم نمیدونه چی بگه.
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    اوخ اوخ. ..
    ولی عجب شجاعیا! من واکنشم خشک زدگیه :)) هر بلایی سرم بیاد نمیتونم حتی بدوم!
    چقدر ترسناک بود داستانت :((
    سلااامییییجات
    پاسخ:
    و علیکم با تاخیر جات :))
    سلام یاسی جون برای منم اتفاق افتاده ابته 110 رو خبر کردم  و تا مرز شکایت هم پیش رفتم و لی گفتند باید سه تا شاهد بیارم برای اثبات حرفم منم گفتم به نظرتون اگر سه تا شاهد داشتم اونا جرات میکردن منو مورد ازار قرار بدند.فقط شکایتم ثبت شد ولی رسیدگی نشد.دلمون خوش به خدا دختر 14 سالم رو تا سرکوچه که کلاس زبان هست هم نمیتونم بفرستم  با خودم میرم و میارم .
    پاسخ:
    ای بابا :/ 
    واقعا شاهد کجا بود :|
    آره خیلی باید مراقب دخترت باشی.  درسته استقلالش هم مهمه اما متاسفانه شرایط یه جوریه امنیت جسمی و روانیش الان مهم تره
    کامنتم کو؟؟!!؟! گفتم چرا وبلاگم صدا بهت نمیرسه و اینا:-(
    پاسخ:
    آخی 
    کامنت شما در صحت و سلامت است من نبودم که اومدم :))
    یاسی جون کجایی ؟؟؟؟ نگرانم عزیزم
    پاسخ:
    الهی عزیزم 
    سفر بودم گلم. 
    Where are youuuu
    پاسخ:
    Im back now 
    :))
    سلام یاسی جون خوبی؟آلماخوبه ؟کاش منم یه دخترداشتم
    یاسی چرادیگه سرنمیزنی؟؟؟؟؟
    پاسخ:
    سلام عزیزم ممنون گلم من خوبم اونم خوبه :-)  الهییی خدا قسمتت کنه عزیزم .
    نمیدونم چرا عزیزم. .. یادم میره چشم میام پیشت
    عزیزم چه خوش بختی قشنگی.
    چقد این یاسی با اون یاسی که قبلا شناختم فرق داره. :)
    همیشه آسمون زندگیت آبی باشه عزیزم.
    پاسخ:
    ای جانم ♥ ممنون عزیزدلم
    من پسته جدید میخواااااااام
    پاسخ:
    در اسرع وقت عزیزمممم
    😍
    به به رسیدن به خیر:-)خوش گذشت خانومی؟

    پاسخ:
    متشکرم عزیزم :-) بله جای شما خالی بسیار خوش گذشت 
    یاسی کجااایی ؟منم پست جدید میخواام
    پاسخ:
    ای جااااااااانم :)
    همین جاها! سر کارم. میخوام بنویسم مراجعه‌کننده‌ها مزاحمم میشن :)))
    سلام یاسی جانم دلتنگتون بودیم بانو! سیب کوچولو چطوره؟^_^ 
    رسیدن بخیررررررررررررررررررر باشه خوشحالم که خوش گذشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ^_^
    پاسخ:
    سلااااااام گل گلی 
    خووووبی؟  منم دلم تنگ شده عزیزم. سیبم خوبه خاله یاسی :**
    ممنون عزیزم جای دوستان خالی :)
    دوست عزیز اتفاقا من تهران زندگی نمیکنم و شهری هم که هستم اصلن بزرگ نیست یه شهر کوچیک محسوب میشه به نظرم دلیل اینجور مزاحمت ها ربطی به بزرگی و کوچیکی منطقه و شهر نداره. یکی از دلایلش اینه که در چنین منطقه هایی خیلی مرد و زن رو از هم تفکیک کردن و تعاملی با هم ندارن دلیل دیگه مسلما تربیت خانوادگی و فرهنگی افراد هست و اینکه بعضی از آدم ها واقعا بیمار هستن و با تربیت و ارتباط بیشتر درمان نمیشن.
    پاسخ:
    وای منو بگو فک میکردم تهرانی :/ 
    هومم موافقتم با حرفت
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی