یاسی‌ترین

یاسی‌ترین

یبوست مغزی

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۴۷ ق.ظ

وقتی برای اولین بار پیش روانپزشک رفتم و برایم فلوکستین و نروتریپتیلین تجویز کرد گفت، اگر هم احیانا باردار شدی، این قرص‌ها مشکلی ایجاد نمیکنند. اینها را توی دوران بارداری و شیردهی هم تجویز میکنند. ما هم گفتیم خب. بیش از یک سال از مصرفشان میگذشت که باردار شدم. حوصله‌ی ریخت کپک‌زده و خوابالوی دکتر را ندارم. مدتهاست پیشش نمیروم. خودم شروع کردم به کم کردن داروها؛ آرام‌آرام. درست است که گفته بود مشکلی ایجاد نمیکند، اما دوست داشتم وقتی جوجو توی دلم است هیچ قرصی نخورم. انقدر کمش کردم تا رساندم به فقط یک چهارم نرو، آنهم یک روز در میان. با این وجود دچار عوارض ترک شدم؛ عارضه‌ی جسمانیش سرگیجه بود که الان تقریبا رفع شده. اما از آن مهم‌تر، شلوغی توی سرم است. یادم آمد قبل از قرص خوردن هم اینطور بودم. همیشه. احتمالا اضطراب است. سرم پُر از صداست. به غیر از مکالماتی که توی روز داشتم و تکرار میشوند، به غیر از دیالوگ‌های فیلم‌ها، همیشه یک آهنگ پخش میشود! مثلا چند روزی بود آهنگی از هایده پخش میشد که شاید دو سالی میشود که اصلا گوشش نکرده بودم؛ دلم میخواد گل پونه و شراب شیراز بیارن هر کی میاد به دیدنم :| نمیدانم ضرر قرص‌ها برای جوجو بیشتر بود یا این خل‌بازی‌ها. نمیدانم چرا انقدر از دکتر گریزانم. از هر نوعی که باشد. حوصله‌شان را ندارم. شاید دارم مثل پدرم دچار نوعی شک پارانویا‌گونه به دکترها میشوم. نمیدانم شاید بخشی از این دیوانگی‌ها هم مربوط به هورمون‌های بارداری باشد. اینکه بیشتر از هر وقت دیگری اشکم آماده‌ی سریدن است. اما در تنهایی. تنهایی... چقدر دوستش دارم این روزها.

احتمال خیلی زیاد گروه‌درمانی چهارشنبه‌ها را میپیچانم. با وجود اینکه حرف‌های استادم فوق‌العاده هستن، اما بیش از این طاقت لوس‌بازی آدم‌ها را ندارم. هرچه کردم که بتوانم با این مسئله کنار بیایم نشد. حتی یک جلسه توی گروه داوطلب شدم و گفتم که از گروه و آدم‌ها بدم می‌آید. جواب بسیار مناسبی از یکی از دستیارهای دکتر شنیدم. گفت تو خشم داری؛ یه خشم بزرگ. از دیگران و از خودت. راست میگفت. گفت اگر خودتو نبخشی همیشه همین‌طور میمونی. و من فکر میکردم چقدر بخشیدن خود سخت است. دیگران را راحت‌تر میشود بخشید

اتفاقا این ترم واحد درسی گروه‌درمانی هم داشتم و مجبور شدم کتاب مزخرفش را بخوانم. شب امتحان به همسرم میگفتم روان‌شناس که شدم فکر نمیکنم از این کارا تو مطبم بکنم؛ خیلی چرته

آهان! یادم باشد این دفعه اگر خواستم عضو گروهی شوم، بروم جایی پایین شهرتر، که دغدغه‌ی آدم‌ها چیزی بیشتر از کفش کلاس رقص باله باشد. به عنوان یک روانشناس حق ندارم مردم را قضاوت کنم؛ آدم‌ها از هر قشری که باشند مشکلات مربوط به خودشان را دارند. اما دست خودم نیست. احساس میکردم با یک مشت آدم بی‌درد یک جا جمع شده‌ایم. به غیر از خانمی که صیغه شده بود و باردار بود و طرف تَرکش کرده بود، یا دختری که قبلا اعتیاد داشت و فقط دو جلسه هم آمد، نتوانستم با کسی احساس نزدیکی کنم

اصلا اینها هیچی، اصلا فرض میکنیم که آدم‌ها را درک کردم، اصلا دلم نمیخواست حرفم را بگویم. دلم نمیخواست شنیده شوم. یکی از جلسه‌ها، همان دختری که اولین بار کنارم بود و از شانس بدش من بغلش کرده بودم بهم گفت که سردی مرا حس کرده بوده! گفتم دست خودم نیست...

به خشمم فکر میکنم؛ نمیدانم چکارش کنم؟ حالا تصمیم گرفته‌ام جلسات درمان خصوصی بروم. البته شک دارم که پی‌گیر شوم. استادم را خیلی دوست دارم. علاوه بر سواد و تسلطش بر کارش، شخصیتش را هم دوست دارم. اما فعلا این منم و تنفر از کلاس گروهی و کون گشادی که نمیدانم مرا به جلسات فردی میرساند یا نه؟!

این روزها، با همسرم، از هروقت دیگری صمیمی‌تریم. گاهی دعوا میکنیم و بعد خنده‌مان میگیرد! مثل دیشب. سر سفره افطار بودیم. من که روزه نمیگیرم اما همراهیش میکنم. تلوزیون روشن بود و دوست عزیزمان م.کارم جون داشتند حرف میزدند که همسرم گفت اه بازم این عوضش کن خب. هرچه کانال عوض کردیم همه از بر و بچه‌های خودشان بودند! گفتم میتونی هم خاموشش کنی. نمیدانم چرا عصبانی شد. دو تا او گفت و پنج تا من! گاهی ترمزم میبرد و هرچه میکنم نمیتوانم آرام بگیرم. خلاصه که خنده‌مان گرفت و تمامش کردیم. شب‌های رمضان همسرم یک شیفت دیگر هم میرود کتابخانه؛ ده تا دوازده شب. وقتی برگشت بغلم کرد و گفت ببخشم دعوات کردم. گفتم تو هم ببخش منو باهات کل‌کل کردم. توی دلم فکر میکردم مگر عشق چیزی غیر از این زندگی آرام است؟ 

پریشب وقتی تنها بودم و دراز کشیده، نگاهم افتاد به کلاسورش. گفتم یعنی آن نوشته‌های کذایی هنوز هستند؟ هنوز بودند؛ هنوز هم نابودشان نکرده بود. کلاسور را بستم و گذاشتمش سرجاش. قشنگم... امیدم... واقعا؟؟؟ انگار که خاطره‌ای از سال‌های خیلی دور یادم آمده باشد... یک لحظه احساس کردم حسم را از ماجرا جدا کرده‌ام؛ این هم نوعی مکانیزم دفاعیست؛ وقتی آدم‌ها حسشان را منفک میکنند و آن حس چندش را پرت میکنند جایی دور توی ناهوشیارشان. آنوقت مثل من، منجمد به آن سطور نگاه میکنند.

خواستم بروم دنبال نامه‌هایی که وقتی سرباز بود برایم نوشته بود؛ اما حوصله نداشتم. وقتی همه را توی ذهنم دارم چرا بروم دنبالش؟  هرچند دلم برای دست‌خطش تنگ میشود. همیشه توی ذهنم هست که چقدر مرا امید خودش خطاب کرده بود. هزاران بار برایم نوشته بود قشنگم... به واژه‌ها فکر میکردم؛ چقدر قدرت دارند؟ تا کی معنی دارند؟

همان شب، وقتی هنوز برنگشته بود، رفتم که بخوابم. کلید را که توی در چرخاند بیدار شدم. کمی بعد صداهایی شنیدم که مطمئن شدم درحال کشتن موجودیست! وقتی کفش به دست توی آشپزخانه دیدمش گفت، سوسک!

حالا نمیدانیم از کجا پیدایش شده؟ همسرم میگوید از پنجره آمده. نمیدانم سوسک‌ها میتوانند هفت طبقه را پرواز کنند؟

پاکسازی را که تمام کرد بغلم کرد؛ گفت ترسیدی؟ گفتم اوهوم... گفت نترسیا من اینجام. قشنگم... امیدم... عزیزدل خودم چه بوی خوبی هم میدی، دوش گرفتی؟ گفتم اوهوم. بیشتر مرا فشرد و من جا خورده بودم چرا همین امشب که من به این واژه‌ها فکر کرده بودم...

خوشحال شدم. خیلی. بیشتر فشردمش... توی دلم گفتم مال خودمی... تا همیشه. تو سهم منی. سهم من از عشق، سهم من از زندگی، تو انتخاب منی...

البته این فشردن‌ها کار به جای خاصی نبرد! میدانم چیز کمی نیست. میدانم میدانم میدانم... اما حال ندارم پی‌گیر شوم. حوصله ندارم بروم دنبالش. شور و حرارتم را از دست داده‌ام. میدانم احتیاج به زوج‌درمانی داریم... اما حسش نیست. 

میدانم که خیلی همدیگر را دوست داریم. میدانم که خیلی دوستیم. بیشتر از هر وقتی. اما هر دو سرد شده‌ایم. کم‌کم نیازهایمان را هم فراموش کرده‌ایم. دیشب در راستای مهربانی بعد از دعوا، وقتی من زودتر رفته بودم توی رختخواب، از توی هال صدایش را شنیدم که گفت: کی بود بغل میخواست؟؟ من هم خودم را لوس کردم و گفتم مننننننن. گفت هرکی بغل میخواست آماده باشه دارم میام. 

مثل همیشه آغوشش برایم آرامبخش است. اما بعد از کلی بوسیدن و نوازش شب بخیر گفتیم و هر کس رفت سی خودش!

دچار نوعی یبوست مغزی شده‌ام؛ حوصله ندارم پی‌گیر چیزی شوم.

نمیدانم واقعا تاثیر قرص نخوردن است یا چه؟ فعلا که سکوت را به هر چیزی ترجیح میدهم. 

این روزها با همسرم شیفتی سریال میبینیم shamelees؛ خنده‌دار است اما گاهی خیلی تلخ... همان وقت‌هاست که من همراهش گریه میکنم. 

راستش قسمت‌های عشقولانه‌ی بوس و بغل دارش را بیشتر دوست میدارم. با جاهای خیلی خنده‌دارش هم گاهی بلند‌بلند و در تنهایی میخندم! من سیزن سه هستم و او پنج. 


  • یاسی ترین

نظرات (۱۷)

  • وقایع نگار
  • بیشترین حس این روزا بی حسیه :|
    پاسخ:
    اوهوم :)

    سلام گل من
    خداروشکر که خوبین. ان شاالله بهترترتر هم بشین.
    یاسی کاش می رفتی پیش دکترت واسه قرصا:( به خاطر جوجویی.
    پاسخ:
    سلام عزیزممممم
    ممنون :)
    اوهوم. 
    اما میدونی، شاید میخواست بگه نه بازم بخور. دوست نداشتم تا ابد قرص بخورم. دوست نداشتم جوجویی هم از حالا با من قرص بخوره. 
    نمیدونم شایدم اشتباه کردم.
    آخی یاسی چقد خوبه که دوباره می نویسی ما رو معتاد کردی دختر
    خیلی خوشحالم برای روابط تو و همسر واینکه دعواها زود تموم میشه به نظرم همسرت خیلی خوب داره پیشرفت میکنه توی ترمیم روابطتون اون گارد همیشگیش کمتره نه؟
    یاسی شاید می ترسه تو  توی دوران بارداری اذیت بشی یا شاید نمیدونه امکانش هست(ببخشید واضح میگم ولی بعضی اقایون یا اطلاع ندارن یا می ترسن)
    کاش این یبوست مغزی رو بزاری کنار تا برین زوج درمانی شاید طول بکشه حیف نیست این روزای خوبو از دست بدی یاسی.
    پاسخ:
    ای جانمممم ممنون دوست من :*
    آره گاردش کم شده. و اینکه زود تموم شدن دعوا واقعا نعمتیه. خیلی خوبه. 
    اطلاعاتش کم نیست اما منم خودم احساس کردم یه ترس پنهانی‌ای داره که نکنه برای بچه بد باشه.
    آره میدونم باید یه کاری کرد...
    صادقانه بگم از روانپزشک ها میترسم فقط برای اینکه شاید تا آخر عمرت بهت دارو بدن! وگرنه خودمم میدونم دارو لازمم و هم استرس دارم و هم اضطراب و دیگه بماند بقیش:-)
    همین الانش به خاطر هورمون هام ۸ ساله دارو مصرف میکنم که عوارضش الان داره خودش رو نشون میده و دکتر جان تازه بعد از اعتراضات مکرر به من توضیح دادن که این دارو ها هیچ وقت قطع نمیشن و در صورتی که قطع کنی برمیگردی خونه اول!خونه اول؟ والا یادم نمیاد خونه اول چه شکلی بود بدتر از الان بود یا بهتر:-)
    راستی من از گروه درمانی خیلی بدم میاد (البته فقط تو فیلما دیدمش) خودمو تو اون محیط تصور میکنم خندم میگیره
    به نظرم بی حسیت به اون نوشته ها به خاطر گذر زمانه البته شایدم اشتباه میکنم کلمات همون قدری که ممکنه  تاثیر خوبی داشته باشن برعکسش هم هستن همون جور که رد خیلی از خوبی ها و خاطره های خوب حتی با بدترین اتفاق ها و حتی طلاق هم از بین نمیره تاثیر منفی خیلی کلمات و خاطرات هم با بهترین خاطره ها و اتفاق های خوبی که میسازیم هم از بین نمیره به نظرم تمام رنجی که میکشیم به خاطر اینه که اون سهم خوب رو میخوایم ولی اون قسمت خاطرات بد رو همیشه میخوایم نفی کنیم یا خاطره های قشنگ رو جایگزین کنیم یاسی تو از این لحاظ برام الگویی همیشه بد و خوب رو کنار هم خواستی 
    پاسخ:
    منم ازشون میترسم :(( از روانشناسا نه ها؛ فقط از روانپزشکا. فکر میکنم همه رو به چشم موش آزمایشگاهی نگاه میکنن؛ اگر حرفی بزنیم دوز دارو بالا پایین میکنه. اصلا درک نمیکنن.
    البته بگم دارو گاهی واقعا لازمه. برای من که لازم بود خودم میدونم. اما کنارش باید روان درمانی هم باشه که من نرفته بودم.

    جالب نوشتی... خونه اول؟ اصلا یادم نیست چجوری بود؟

    هشت ساااااال... حتمن خیلی اذیت شدی... من از دارو خوردن متنفرم
    نکته خوبی گفتی پاراگراف آخر :)
  • و ما ادریک ما مریم؟
  • برای بار سوم پیام میزارم
    باشد که رستگار شویم
    میدونی یاسی به نظرم خیلی طبیعیه که همسرت نوشته هاشو نگه داشته
    میدونی همه کسایی که مینویسن برای اینکه بتونن خوب بنویسن باید یه غمی رو تو دلشون پرورش بدن
    حالا خیلی هم به اون غم دل نبستا فقط لازمش دارن
    مهم اینه که آدما به اصل و ریششون برمیگردن
    دیگه اینکه خیلی نوشته بودم پاک شد:/
    پاسخ:
    الهییییییی :(
    مرسی بازم همت داری مینویسیش. من باشم بیخیال میشم میرم!

    میدونی بعدا که بهش فکر میکنم میبینم انقدری هم مهم نیست. آدما گاهی دوست دارن یادگاری داشته باشن.
    نمیدونم شایدم اصلا یادش رفته همچین چیزایی داره. ازش بعید نیس! خیلیییی حواس پرت تر از این حرفاس.
    یک عدد یاسی کله شق...آی لاو یو.

    کلا الان تو فاز نیدونمی تو...چته..نیدونم,خوبی؟!نیدونم,میخوای بری دکتر؟!..نیدونم و هزار نیدونم ه دیگر.به قول آدمای باکلاس نویس...اینروزها چقدر اقیانوس نمیدانمهایم عمیق و مواج شده است

    پاسخ:
    هههههه
    میییییی تو عزیزمممم 3>


    ادبیاتت از پهنا هانی :))

    میدونی یاسی من فکر میکنم اینکه بعد نوازش و آغوش و بوسه هرکی بره سوی خودشو خوابشو به آغوش بکشه مسئله خاصی نیس! اصن اینو غلط جا انداختن توی ذهن ما که مهمترین اصل زندگی مشترک س.ک.سه! چرا باید این باشه؟ چرا باید مردها رو در این سطح ببینیم؟ راحت باش و آروم... 
    پاسخ:
    نهههههه حنا جون چیز بدی نیس. اتفاقا خوب هم هست. اما وقتی دیگه تبدیل بشه به یه روند همیشگی...
    وقتی آدم خودش میفهمه یه جای کار میلنگه... حتی اگر نیازتو حس نکنی، مدام تو فکری که چرا اینطوری شدیم؟
    خیلی خوشحالم که پیدات کردم
    و خوشحال ترم که اوضاع رو براهه :)
    پاسخ:
    ای جانمممم :)
    من نیز هم :****

    مرسی عزیزممم

    عزیززززم...خدا رو شکر که آرومید...حتی با یبوست مغزی..حتی بدون داشتن رابطه های خوشکل بدون ادامه...حتی...

    اما یه تجربه از من به تو...عزیز دل...سعی کن سرمایه عاطفی و عشقولانه فراوون انباشته کنی...-ببخش اگه قاطی می نویسم قند خونم افتاده- برای زمانی که با اومدن فرشته کوچولوت انقد مشغول میشید که کمتر می تونید بهم برسید...

    پاسخ:
    ممنون گلم.
    مرسی دوست خوبم :)
    ای جانم قند خون نمیوفته که با این روزای بلند؛ منهدم میشه! حق داری
    به به یاسی خانوم گل گلابی خودم
    خوبی؟
    دخمل خوشگلت چطوره؟
    خدا روشکر دیدمت.
    امان ازین بلاگفا
    خدا رو شکر که زندگی روبه راهه
    به حرف دکترتم بکن،بعدش پشیمون نشی ها
    پاسخ:
    الهییی 
    جُستی بالاخره عزیزم؟ نمیدونم مشکل از کجا بود
    فدات خوبم عزیزم. تو چطوری؟

    :)) ای جان از کجا میدونی دختره؟؟؟

    دکتر عقل نداره!!
    یاسیییییییی خانوم  خیلی بی معرفت هستی اصنشم ! به من ادرس نداده بودی قبلا تازشم ! برو برو بات قهرم اومدم حال سیب کوپولومونو بپرسم فقط ایشششششش :دی


    چقدر دلم برات تنگ شده بود ولی...برای نوشته هاتم به شدت !  میدونی یاسی؟ به نظرم یبوست مغزی بهتر از سندرم اسهالشه :| خدا رو شکر کن !:))


    میگم این بلاگ چقدر باشخصیته :)) 

    قالب وبلاگتم خیلی قششششششششششنگه اون نوشته ی یاسی بااش...خیلی خوشگل تر از قالب قبلیه تو بلاگفا


    یاسی اگه هم بلاگفا درست شد برنگرد واقعا سرویس چرت و آشغالیه :)
    پاسخ:
    اوخ اوخ چه توپ پُری! آیکون ر.یدن به خود!!
    من اعتراف میکنم که بی معرفتم :(( اما دست خودم نیس... شرمنده 

    الهی عزیزکم... هاهاها اسهال عالی بود
    مممم خیلی جنتلمنه... بالاش نوشته رسانه متخصصان و اهل قلم!
    مرسی گلم از همین قالبای خودشه 

    باشه برنخواهم گشت :))
    سلام بر یاسی بانو
    دلم خیلی هوای خوندنت رو کرده بود
    خدا رو شکر کسی بود که ادرست رو بده بهم
    دنیا رو بیخیال بابا، همینجوری خوش باش، با همین حوصله نداشتن ها و راحتی بسیارش
    :)
    پاسخ:
    سلاااااام تمشک خااانوم :)
    ممنون از اون کسی :)

    آره ولی حال میده :)))
    سلام 
    ادرس جدیدم
    پاسخ:
    سلام گلم 
    یوهووووو
    ای ول 
    :)
    میدونم که به عنوان یه دوست مجازی خیلی دوست دارم..
    پاسخ:
    ای جاااان 
    عزیزدلی 
    3>
    علیکم سلام یاسی جانننن
    الان اگه فکر کردی من باهات دوستم و میخوام بگم دلم برات تنگ شده سخت در اشتباهی بسیار قهرم و بمنم ربطی نداره ک چطوری قرار بود ادرستو بدی به هرحا باید ادرستو میدادی 
    ب جان عزیزمان از اون روز ک بلاگفا قطع شده تا امروز همه ی سرورها از پرشین بلاگ تا بلاگ اسکای رو با اسم یاسی ترین امتحان کردم نشد ک نشد :|
    اخه بلاگم جا بود اومدی؟؟
    پاسخ:
    سلاممممم عزیزدل 3>
    آخه چرااااا؟؟؟؟؟ این قهر آیا ناجوانمردانه نیست آیا؟؟ :)))
    ای جان چقدر دوست خوبی هستی تو گلم... خوشحالم دنبالم گشتی. خب بلاگم یه جورشه دیگه!!

    رفتم وبت. تو هم که حذف شدی  :((( هرجا شروع کردی نوشتن خبرم کن :***********
    عزیزم
    charandneveshte.blogsky.com
    پاسخ:
    مرسییییییی عزیزدلمممم :**
  • نسترن جدید
  • سلام
    خوشحالم که پیدات کردم. اواخر وبلاگ قبلی همیشه میخوندمت ولی نظر نمیذاشتم و وقتی دیدم خبری نیست گفتم شاید به گفته استادت کلا وبلاگ نویسی رو گذاشتی کنار. چهار ماه به به.
    پاسخ:
    سلاااااام عزیزدلم
    منم خوشحالم :))
    ای جان :)
     بعلههههه چهار ماه :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی